چپتر 2759: فقط یک هیولا
0سانی پژواکِ نفرتی کهنهزنجیرهٔ و تا حدِ زیادییافت فراموششده را حس کرد.
همان نفرتی بود که با فاششدنِ حقیقتِ ساحلِ فراموششده حس کرده بود.چقدر هفت قهرمانِ آن سرزمینِ نفرینشده برای خلقِ خورشیدی تازه و پسزدنِ تاریکی، دستپیدا به قتلعامی هولناک زده بودند — قربانیِ خونینی برای جانبخشیدن به ایزدِ مصنوعیشان.
«همیشه همون داستانِ حالبههمزنه.»
قهرمانانِ ساحلِ فراموششده برای خلقِ خورشیدِ بینام، جانِ بیشمار انسان را قربانی کردهجهشی بودند. هزاران سال بعد، آن خورشید به ترورِ سرخ بدل شد و هرداشت موجودِ زندهای در ساحلِ فراموششده را بلعید تا به وحشتی عظیمتر تبدیل شود.
کاناخت میخواست پادشاهیاش را ببلعد تاجهشی ایزد شود. حالا هم آستریون بهدستکم همان دلیل میخواست تمامِ بشریت را ببلعد.
«آه... چقدر ازش متنفرم.»
آن زمان که آستریون در ماه گرفتار شده بود، بشریت در مقایسه با امروز بینهایت ضعیفتر بود.ادامه بهندرت قدیسی پیدا میشد و شمارِ استادها انگشتشمار بود. میشد کلِ جمعیتِ بیدارشدگانِ جهانِ بیداری را درهیچ یکی از برجهای خوابگاهیِ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی جا داد... هرچند، آن کندوهای انسانی واقعاً عظیم بودند.
قدرتِ بشریت در طولِ دههها رفتهرفته رشد کرده بود و سپسزنجیرهٔ در پیِ زنجیرهٔ کابوسها جهشی انفجاری یافت. با درگرفتنِ جنگِ قلمرو، دستکممیلیون صد قدیس، هزاران استاد و بیش از یک میلیون بیدارشده وجود داشت.
پس از رسیدنِ نفیس به قدرت، این ارقام با سرعتی حیرتانگیز به رشدِ خود ادامه دادند — حتی بسیار سریعتررسیدنِ از دورانِ پیش از جنگ، چرا که سیاستِ او کموبیش نقطهٔ مقابلِ چیزی بود که فرمانروایانِ پیشین تحمیل کرده بودند.نقطهٔ او هیچ تلاشی نکرد تا شمارِ بیدارشدگان و استادهایی را که به مصافِ بذرهای کابوس میرفتند، محدود یا مهار کند.
نهتنها این، بلکه با تمامِ وجود از تلاشِ آنها برای کسبِ قدرتِ بیشتر حمایت میکردزمان و تا جای ممکن آدمها را تشویق میکرد تا به مصافِ طلسم بروند. در نتیجه،کلِ انسانهای بیشماری در آروارههای کابوسها جان باختند... اما در کنارش، قدرتِ بشریت نیز افزایشی چشمگیر یافت.
این یعنی بشریت آنقدر قدرتمند شده بود که بتواند گرسنگیِ آستریوناین را سیر کند. در واقع، بشریت چنان باسرعت در حالِ پیشرفتدورانِ بود که او لازم دیده بود روزِ بازگشتش را جلو بیندازد.
...به احتمالِ زیاد به همین دلیل بودرفتهرفته که بهجای کشتنِ کاسی، او را ناقصانفجاری کرده بود — هرچند کشتنش بسیار سادهتر بود.
چون اگر میمرد، یک قدیس از سوختی که برای خداشدنش نیاز داشت کم میشد.استاد آن هم نه یک قدیسِ معمولی — کاسی با وجودِ ظاهرِ بیآلایشش، یکی ازخود قدرتمندترین متعالیهای روی زمین بود. در واقع، حتی میشد ادعا کرد که او قدرتمندترینِ آنهاست.
«اون حرومزادهٔ لعنتی...»
سانی با پیبردن به پاسخِ معماییوجود که مدتها گریبانگیرشان بود — یعنی انگیزهٔسرعتی دشمنشان — گیج و منگ شده بود.
رؤیازاد همیشه شخصیتی مرموز و شوم بود، برای همین سانی حدس میزد که اهدافشانفجاری بههیچوجه خیرخواهانه نباشد. با این حال، ایدهٔ بلعیدنِ تمامِ بشریت برای جانبخشیدن به فرایندِنفیس خداشدنِ یک نفر، چنان پلید و مضحک بود که او را در جا میخکوب کرد.
«اون... اون یه آدمخوارِ لعنتیه.»
در واقع ایزدِ آدمخوارها بود.
اما نه، توصیفِ مناسبی نبود. آستریونوجود در هر حال خودش را انسان نمیدانست،سرعتی پس از دیدِ خودش، همنوعانش را نمیبلعید.
او آدمخوار نبود...
فقط یک هیولا بود.
سانی کمی جابهجا شد و نگاهِ گرفتهای به نفیس انداخت. در آن لحظه،ازش بیش از هر چیز میخواست کشفِ ناگهانیاش را با او در میان بگذارد... اماشمارِ از بختِ بد، کاسی بیهوش بود و راهِ آشنای ارتباطِ بیصدایشان قطع شده بود.
«اصلاً دیگهاستاد ساکت موندنمیلیون فایدهای هم داره؟»
سانی از پیش هم دلهرهطولِ داشت، اما در آن لحظه،پیِ بیاختیار لرزهٔ سردی بر تیرهپشتش دوید.
«لعنت.»
میدانست که آستریون میتواند افکارِ مردم را بخواند. این توانایی حتماًبشریت محدودیتی داشت، اما نمیدانستند این محدودیت تا کجاست. پس ذهنشان بهراحتیضعیفتر میتوانست برای آستریون مثلِ کتابی باز باشد... هرچند سانی بعید میدانست.
رؤیازاد قطعاً میتوانست دستکم بخشی از افکارشانداشت را بخواند، اما درهمشکستنِ دفاعِ ذهنیِ دوحیرتانگیز تایتانِ مطلق باید برای او هم دشوار میبود.
سانی آرام ناسزایی گفت و جریانهای بیشمارِ آگاهیاش را به دو نیم کرد. سپس، انبوهِ این بخشهای ذهنی را چندقدیس بارِ دیگر هم بر دو تقسیم کرد، تا جایی که جدا نگهداشتنشان از یکدیگر حتی برای ذهنِ خداگونهاش هم طاقتفرسا شد.دورانِ در نهایت، رشتهٔ افکارِ کنونیاش را تنها در یکی از این هزاران بخش پنهان کرد و یافتنش را تقریباً غیرممکن ساخت.
آستریون نگاهِ کنجکاوانهای بهزنجیرهٔ او انداخت، سپس دوبارهیافت رو به نفیس کرد.
«پرسیدی چی میخوام؟»
یکی ازاستاد ابروهایش رامیلیون بالا داد.
«بدیهی نیست؟»
آستریون نگاهی به اطرافِ برجِ عاججهشی انداخت، سپس چشمانِ طلاییاش را بهدستکم آن دو دوخت و پوزخند زد.
«همهچیز. من همهچیز رو میخوام.»
دستانش را از هممیلیون باز کرد، گویی میخواسترسیدنِ دنیا را در آغوش بگیرد.
«دژهاتون رو میخوام.عظیم سربازاتون رو میخوام.دههها مردمتون رو هم میخوام.»
پوزخندِ آستریون کمی پهنتر شد.
«دنیای رو به مرگی که اسمش رو گذاشتید خونه، و دنیای مردهای که میخواید فتحش کنید. پایتختِ محاصرهٔشده ربعِ شمالی، حصار، قلبِ زاغ، و هر شهرِ دیگهای که بر اون فرمان میرونید. دوستاتون، همرزماتون و رعایاتون. منخوابگاهیِ همهٔ اونا و بیشتر از اینا رو میخوام. تمامِ بشریت و هر چیزی که احاطهاش کرده رو میخوام. اوه...»
چشمانش ازاستاد گرسنگیِ عجیب وبیدارشده شرورانهای برق زد.
«تبارِ سرورِ نورعظیم و ایزدِ سایهدههها رو هم میخوام.»
آستریون خندید.
«پس، چطوره مامیخواست سه نفر باایزد هم معاملهای کنیم؟»
دستانش را پایین آورد و پشتِ سرش در هم گره کرداین و بارِ دیگر اعماقِ وهمانگیزِ گرسنگیاش را پشتِ نقابی دلپذیر پنهان ساخت.پیش این تغییر چنان ناگهانی و بینقص بود که سانی بیاختیار اخم کرد.
«قلمروِ انسان رو به من تسلیم کنید. دژهاتون رو رها کنید و تاج روانفجاری به من تقدیم کنید. خونِ ایزدیتون رو شریک بشید و میراثِ سایه و خورشیدنفیس رو به من ببخشید... اونوقت، بهتون اجازه میدم بقیهٔ عمرتون رو در آرامش زندگی کنید.»
نفیس مدتیسپس در سکوتزنجیرهٔ وراندازش کرد.
سرانجام، با لحنی بیروح پرسید:
«چیزِ دیگهای هم میخوای؟»
آستریون خندید.
«اوه، البته. ممنون که یادآوری کردی.جهشی همچنین میخوام سرودِ سقوطکردگان رو بهدستکم من تحویل بدید، اگه لطف کنید.»
نفیس چندکاناخت لحظه بیتفاوت بهببلعد او خیره ماند.
سپس، لبخندِاستاد سردی آراممیلیون روی صورتش شکفت.
«باید بتونی بعضیعظیم از احساساتم رودههها تشخیص بدی، درسته؟»
همانطور که ورطهٔ ملتهبِ پنهانکابوسها در چشمانش با درخششی سفیدجنگِ و مورمورکننده شعلهور میشد، افزود:
«من هم میتونم بعضی از خواستههایایزد واقعیِ تو رو حس کنم. پس...چقدر نه. هیچ معاملهای در کار نیست.»