چپتر 3082: بازگشتِ قدیسِ ولخرج
0پس از چند روز سفر در جهانِ زیرینمهم و استفاده از قدیس به عنوان فرستادهٔ مرگبارشان،انحرافی انگار همهچیز ریتمِ ثابتی به خود گرفته بود.
قدیس پهنهٔ هولناکِ تاریکیِ عنصری را زیر پا میگذاشت، از چشمِ دشمنانِ قدرتمند پنهان میماند و هرگاهکرده راهِ گریزی نبود، تن به نبردهایی درندهخویانه میداد. حتی اگر زرهش آسیب میدید یا پیکرِ سنگمانندش زخممسیرِ برمیداشت، تواناییهایش بهسرعت صدمات را ترمیم میکرد. در آن مقطع، انگار این رویکردِ پنهانکارانه بهخوبی جواب میداد.
اما ایناما قاعده سهاستثنا استثنا داشت.
استثنای اول، موجوداتِ کابوسِ نفرینشده بودند که در تاریکترین کنجهای جهانِ زیرین میزیستند. مبارزهعبور با آنها برای قدیس بیش از حد خطرناک بود و از آنجا که ادراکیانحرافی بینهایت تیز داشتند، حتی تلاش برای پنهانماندن از چشمشان هم نوعی قمار به حساب میآمد.
خوشبختانه، ایزدانِ سقوطکردهٔ عالمِ رؤیا معمولاً بهراحتی قابلتشخیص بودند. حضورشان چنان تأثیرِطولانیتر سنگینی بر گسترهٔ وسیعی از جهانِ پیرامونشان میگذاشت که سانی و نفیسباید — و بهویژه کاسی — معمولاً میتوانستند از دوردست آنها را حس کنند.
حداقلش این بود که میتوانستند نیروی ستمگرانهٔ ارادهای بیگانهنیروی را حس کنند که در تاروپودِ جهانِ پیشِ رویشانخطر رخنه کرده بود و خطر را به آنها هشدار میداد.
قدیس بهجای تلاش برای عبور از قلمروِ آن نفرینشدهها، مجبور بود آنها را دور بزند؛مبارزه مهم هم نبود که این کار چقدر سفرشان را طولانیتر میکند. گاهی این مسیرِ انحرافی بهمیآمد درگیریهای خطرناکی با دیگر وحشتهای ساکنِ جهانِ زیرین میانجامید، اما این بهایی بود که باید میپرداختند.
استثنای دوم، موجوداتِ تاریکی بودند. گرچه پیوندِ قدیس با تاریکیِ عنصری اجازه میداد خودشعبور را از چشمِ بیشترِ موجوداتِ کابوسِ جهانِ زیرین پنهان کند، اما این کار هیچانحرافی تأثیری روی تاریکها نداشت؛ در واقع، آنها میتوانستند حرکاتش را با وضوحِ کامل حس کنند.
برخی تصمیم به حمله میگرفتند و برخی نه. هرچه باشد، این موجودات میلِ ذاتیِ مهارناپذیری برای نابودیِ هرآنچه فاسدشده نبود، نداشتند... با اینبهایی حال، انگار از نور بیزار بودند و اشتهایی سیریناپذیر برای سایهها داشتند. پس آنهایی که میتوانستند سانی و نفیس را پنهان در اعماقِمیگرفتند تاریکیِ قدیس حس کنند، ناگزیر رویکردی خصمانه پیش میگرفتند. اما آنهایی که متوجهشان نمیشدند، معمولاً با بیتفاوتیِ سردی اجازه میدادند قدیس عبور کند.
درگیری با تاریکها میانِ تمامِ نبردهای قدیس خطرناکترین و ترسناکترین بود، چرا که میتوانستند تسلطِ او برکرده تاریکیِ عنصری را به چالش بکشند. هیچیک نتوانسته بودند شمشیر و زرهِ او را به اندازهٔ نخستین موجودِانحرافی تاریکی که با آن روبهرو شدند بیاثر کنند، اما مبارزه با آنها همچنان کاری مورمورکننده و خطرناک بود.
خوشبختانه، موجوداتِ تاریکی در برابرِ قدرتِ نیستی آسیبپذیرتر از موجوداتِ کابوس بودندتاریکترین و از آنجا که قدیس میتوانست هر دو عنصر را همچون سلاح بهتلاش کار بگیرد، توانسته بود از این نبردهای سهمگین پیروز بیرون بیاید... دستکم فعلاً.
انگار در نتیجهٔ اینارادهای نبردها، تسلطش بر تاریکیرویشان قویتر هم شده بود.
استثنای سوم...عبور قدیسهای سنگیِنفرینشدهها سقوطکرده بودند.
قدیس هر بار که به پاسگاهی مخروبه یا سکونتگاهینیروی از همنوعانش برمیخورد، از حرکت میایستاد و حمله میکرد؛ گوییهشدار حاضر نبود آنها را در خفتِ وجودِ شرمآورشان رها کند.
قدیسهای سنگی موجوداتی مغرور بودند — دستکم قدیس که اینطور بود. با اینکه احساساتش گنگ بود و بهسختی میشد آنها راادراکی فهمید، انگار ترجیح میداد کشته شود تا اینکه به تباهی تن بدهد. وقتی خودِ قدیس به پلید تبدیل شده بود، کسی آنجاسنگینی نبود تا به وجودِ کفرآمیزش پایان دهد... پس مصمم بود به همنوعانش رحمتی را نشان دهد که از خودش دریغ شده بود.
قدیس تنها بود، اما قدیسهای سنگیِ سقوطکرده پرشمار بودند. با این حال همه را از پاینفرینشدهها درآورد؛ همچون موجی از تاریکی به سنگرهایشان هجوم برد و در نبردی تنبهتن و وحشیانه قتلعامشانوحشتهای کرد. شمشیرش هرگز نلرزید و سپرش هرگز نیفتاد. در نهایت، ویرانهها بارِ دیگر غرق در سکوت شدند.
سکونتگاههای بیشتری در سواحلِ رودِ بزرگ به چشم میخورد. ایستگاههای بینراهیِ آنجا بسیار بزرگتر بودند و به دژهایی واقعیدیگر شباهت داشتند. پاکسازیشان زمانِ زیادی میبرد و قدیس اغلب در طولِ نبردها زخمهای وخیمی برمیداشت؛ بهخصوص اگر همنوعانِ سقوطکردهاشنداشت تحتِ فرمانِ قهرمانی از رتبهٔ اعظم بودند. اما سانی هرگز سعی نکرد او را از این کار منصرف کند.
اول اینکه میخواست به خواستههای قدیس احترام بگذارد. قدیس بهندرت تمایلی از خود نشانپیشِ میداد، پس اگر میخواست این کار را به سرانجام برساند، سانی حس میکرد مدیونِکار اوست که حمایتش کند. قطعاً قصد نداشت او را به کارِ دیگری وادار کند.
از طرفی، هرچه قدیسهای سنگیِ سقوطکردهٔ بیشتریاول را میکشت، سایههای بیشتری به سپاهِ سایه میپیوستند.مبارزه پس در واقع سانی هیچ جای شکایتی نداشت.
پس از پاکسازیِ هر سنگر، قدیس میایستاد تا استراحت کند و زخمهایش را ببندد. این تنها مواقعی بود که سانی و نفیس به شکلِطولانیتر انسانیِ خود برمیگشتند و از این مهلتِ کوتاه برای رفعِ خستگیِ این سفرِ پرخطر استفاده میکردند. گپ میزدند، غذایی میخوردند — هر چیزی که میشدتاریکها بدونِ آتش آماده کرد — و بهنوبت میخوابیدند. نفیس هنوز نمیتوانست چیزی ببیند، پس سانی مجبور بود با دقت راهنماییاش کند، انگار که نابینا باشد.
این هم اوقلمروِ را به یادِدور ساحلِ فراموششده میانداخت.
آن روزهانفیس حالا خیلی دورمیتوانستند به نظر میرسیدند...
به همین منوال، روزهااستثنا به هفتهها و هفتههاموجوداتِ به ماهها تبدیل شد.
وضعیتِ دنیای بیرون رفتهرفته رو به وخامت میگذاشت. از افی، کای، جت و سه نفرِ دیگری که واردِ کابوسِبزند چهارم شده بودند هیچ خبری نبود. آنانکه و کاسی تمامِ تلاششان را میکردند تا جلوی فروپاشیِ جهان را بگیرنددوم و موردرت هم هر از گاهی کمک میکرد؛ اما حتی با وجودِ تلاشهای آنها، بشریت داشت تلفاتِ سنگینی میداد.
چند دژِ دیگر هم سقوط کرد. بیشترشان از پیش تخلیه شده بودند، اما نه همه. در جهانِ بیداری، دو شهرِ پرجمعیتساکنِ زیرِ سیلِ دروازههای کابوس بهکلی فروپاشیدند و تخلیهای عظیم به راه افتاد. اگر آتشبانان درست بهموقع نرسیده بودند، تلفاتِ جانی وحشتناککامل میبود؛ اما حتی با کمکِ آنها هم پناهندگان باید به شهرهای مجاور منتقل میشدند، شهرهایی که خودشان از مشکلاتِ ساختاری رنج میبردند.
با سرازیر شدنِ میلیونها نفرمیتوانستند به این شهرها، فشارِ واردهستمگرانهٔ بیش از پیش وخیم شده بود.
در آن فضای سنگین، قدیسداشت راهش را از میانِ تاریکیِنفرینشده بیکرانِ جهانِ زیرین باز میکرد.
و پس از دو ماهبیگانه طی کردنِ این سفرِ پرخطر،کرده سرانجام به قلبِ آن رسید.