چپتر 2870: فصل ۲۸۷۰: مسئلهٔ ارزش
0طلسم در گوشِ کاسی نجوااینکه کرد و خبر داد کهحال دژش از دست رفته است.
شبگرد جابهجا شد؛ حس کرد چیزی درکشتیِ جزیرهٔ عاج تغییر کرده است. لحظهای ساکتشاید ماند و بعد با لحنی محتاط پرسید:
«الان چیکار کردی؟»
لبخندی بیرنگشاید لبِ کاسیرفت را کج کرد.
«فقط به توصیهت عمل کردم،اینکه شبگرد... دژ رو تسلیم کردم.حال برو، برش دار—دیگه مالِ توئه.»
لحظهای مکثتهدید کرد ومگه بعد اضافه کرد:
«خب، نه به این زودی. از اونجا که ادعام روآره نسبت به برجِ امید پس گرفتم، الان مالِ هیچکس نیست. اگهبرخورد میخوای اربابش بشی، اول باید خودت رو به گذرگاهش متصل کنی.»
آرام خمشاید شد ورفت خنجرش را برداشت.
در اینبگم میان، جزیرهٔ عاجاینکه مدام سرعت میگرفت.
شبگرد خندهای شوم سر داد.
«نکنه با خودت گفتی اگه کنترلِ برجِ عاجخودنمایی رو ول کنی و دیگه تهدیدی برای حصارقبل نباشی، آستریون دوباره ترجیح میده زندهت نگه داره؟»
کاسی صاف ایستادیادم و دوباره رودرست به او کرد.
«راستش، اصلاً برام مهم نیست اون مردهخوار چی ترجیحبرخورد میده. درسته که دیگه تهدیدی برای حصار نیستم... امایعنی هنوز میتونم باغِ شب رو تهدید کنم، مگه نه؟»
به جایی اشاره کردمگه که کشتیِ عظیم در آسمانِآسمانِ رو به تاریکی خودنمایی میکرد.
«آره، شاید یادم رفت بگم. درست قبل از اینکه کنترلِ جزیره رویادم ول کنم، فرستادمش تو مسیرِ برخورد با باغِ شب. برجِ امید درهیچ حال حاضر هیچ اربابی نداره، پس کسی نیست که متوقفش کنه. یعنی...»
لبخندِ کاسیشاید پهنتر شدرفت و ریز خندید.
سالها پیش، با زنجیرشکن به شاهزادهٔجزیره خورشید کوبیده بود. حالا، داشت جزیرهٔ عاجاربابی را میفرستاد تا به باغِ شب بکوبد...
آخه ایدهٔ کی بودمگه که مدام بذارن دخترِعظیم نابینا پشتِ فرمون بشینه؟
شبگرد ساکت ماند،اشاره پس او بهآسمانِ جایش حرف زد:
«به بیانِ دیگه، باید یه انتخاب بکنی. میتونی همینجا بمونی و به همراهی با من ادامه بدی، یا میتونی با عجله بری سمتِپهنتر گذرگاه و سعی کنی قبل از اینکه برجِ امید به باغِ شب بخوره، کنترلش رو به دست بیاری—البته اگه نمیخوای سقوطِ یکیشون روحرف از آسمون و خرد شدنش روی حصار ببینی. فکر کنم همهچیز برمیگرده به اینکه برای چی ارزشِ بیشتری قائلی. این صرفاً یه مسئلهٔ ارزشه.»
تنها چیزیبگم که نصیبشقبل شد، سکوت بود.
کاسی در تاریکی منتظر ماند واشاره با خود فکر کرد تصمیمِ شبگرد...میکرد نه، تصمیمِ آستریون... چه خواهد بود.
در لحظهٔ بعد، شبگرد ناگهان یک قدم برداشت و فاصلهٔ میانشان را طی کرد و ضربهٔ خردکنندهای به سرش کوبید.مسیرِ کاسی در حالی که خون از بینیاش جاری بود به زمین افتاد، سپس حس کرد شبگرد موهایش را گرفت وکوبیده سرش را با خشونت به یک طرف کشید. همزمان، ضربهٔ وحشتناکِ دیگری بر او فرود آمد و جمجمهاش را شکافت.
هوشیاریاش محو شد.
...در گذشته، کاسی دستبندهایش را فعال کرد و به حرکت درآمد؛ نیروی حملهٔ شبگرد را کاهش دادکنه و در عین حال نیروی خودش را تقویت کرد. زیرِ ضربهٔ او خم شد، تاندونهای مچِ دستشآخه را برید، به جلو متمایل شد و در یک حرکتِ نرم خنجرش را در پهلوی او فرو کرد.
«آخ!»
تیغهٔ تیز عمیق درکشتیِ شکمش فرو رفت وخودنمایی صدای هیسِ شبگرد را درآورد.
در گسترهٔ بیکرانِ احتمالات، رگبارِ مهیبی از ضرباتِ خردکننده بر سرِ کاسی فرودحال آمد و بدنش را در هم شکست و لتوپاره کرد. از میانشان لغزید وپیش آن معدود مواردی را یافت که در آنها نسبتاً جانِ سالم به در میبرد.
برای لحظهای کوتاه، آن دو در نبردی خشن گلاویز شدند. شبگرد پس از آن حملهٔ بیمحابای اول دیگر اشتباهی نکرد، در نتیجه کاسی نتوانست چیزیزنجیرشکن جز چند زخمِ جزئی روی تنش بیندازد. در این میان، شمارِ آیندههای ممکنی که در آنها جانِ سالم به در میبرد، با سرعتی ترسناک روهمراهی به کاهش بود — این نتیجهٔ آن بود که شبگرد داشت نحوهٔ مبارزه با او را یاد میگرفت و خودش را با آن تطبیق میداد.
با این حال، شبگرد پس از آن درگیریِ اول به یورشِ خود ادامه نداد... چون فهمیدرفت نمیتواند او را بهسرعت از پا درآورد. انگار آستریون هم از کشتنِ فوریِ او منصرف شدهکنه بود، چراکه کاسی با واگذار کردنِ برجِ امید، خودش را از فهرستِ تهدیدهای قدرتمند خط زده بود.
در هر صورت، زمانکشتیِ تجملی بود که شبگردخودنمایی دیگر فرصتش را نداشت.
عقب کشید، لحظهاییادم ساکت ماند ودرست زیرِ لب ناسزایی گفت.
سپس، بیآنکه حرفِ دیگری بزند، شبگرد چرخید و ناپدیدبرخورد شد. با یک قدم به جمجمهٔ اژدها رسید ویعنی قدمی دیگر او را به داخلِ پاگودای بزرگ برد.
شتابان میرفت تا خودش را بهاشاره گذرگاهِ آن ببندد و جلوی برخوردِمیکرد جزیرهٔ عاج با باغِ شب را بگیرد.
کاسی تلوتلو خورد.
آنقدر خسته بود که چیزی نمانده بود از حالجزیره برود و یادِ دردی که کشیده بود امانش راکسی بریده بود... اما او هم وقتِ تلف کردن نداشت.
باید پیش از آنکهقبل شبگرد خودش را بهمسیرِ برجِ امید ببندد، فرار میکرد.
چرخید و به سمتِ بیشهٔ درختانِ باستانیکشتیِ دوید — و طاقِ درگاهی که رین پیشتریادم شعلهٔ ایزدی را در آن احضار کرده بود.
درگاهِ برجِ آبنوس حالا بارِ دیگر باز شده بود.میکرد برکهای از تاریکیِ جوهری درونِ طاقِ سنگی موج میزدجزیره و رین گیج و مبهوت جلوی آن ایستاده بود.
کاسی نزدیکِ زنِ جوان روی زمین فرود آمد و با آخرین رمقهایش رین راحاضر به داخل هل داد. سپس با دقت ویلچری را که بقایای تهیِ لبخندِ آسمانزنجیرشکن رویش نشسته بود به داخلِ طاق هدایت کرد و سرانجام خودش از آستانه گذشت.
تاریکیِ خنکی بدنِ لتوپارهاش را درجزیره بر گرفت. درگاه پشتِ سرش فرو ریختاربابی و تمامِ نور را با خود برد.
کاسی بارِتهدید دیگر درمگه تاریکی تنها ماند.
...هرچند اینجایی تاریکی بسیارکشتیِ آرامشبخشتر بود.
انگار در یک آن تمامِ توانش تحلیل رفت وجزیره سر پا ماندن را برایش دشوار کرد. کاسی آهستهکسی نفسش را بیرون داد و سپس روی زانوهایش افتاد.
در سکوتی که به دنبالش آمد،جزیره ناگهان صدای قدمهای بیشتابی به گوشهیچ رسید که به آنها نزدیک میشد.
صدایی سرد از بالایمگه سرش طنین انداخت وعظیم در اتاقِ سنگی پیچید.
«خب، خب، خب. ببین باد کیو آورده. آه، جادوگرِمیکرد محبوبِ خودم! به قلمروِ محقرِ من خوش اومدی، بانوجزیره کاسیا. باید بگم غرق در خون بودن خیلی بهت میاد.»
از آنجا که کاسی داشت دنیادرست را از دریچهٔ چشمانِ رین میدید، همهچیزحال به رنگِ سایههای بیشمارِ خاکستری درآمده بود.
همانطور که رین نگاه میکرد، موردرت چند لحظهمسیرِ ساکت ماند و سپس در حالی که ازمتوقفش بالا به کاسی چشم دوخته بود، لبخندِ تاریکی زد.
«...چرا اینقدر دیر کردی؟»