---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2327: محاصرهٔ تمام‌عیار • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2327: محاصرهٔ تمام‌عیار

0

سانی که به قلعهٔ اصلیِ دژِ مخروبه رسید، کای و کُشنده‌لبخندِ​ از قبل آنجا بودند. فضایِ وسیعِ داخلِ قلعه درست همان‌طور بود‌بودی​ که رهایش کرده بودند؛ پهناور، تاریک، و پر از دود و خاکستر.

«نقشه چیه؟»

کای سعی کرد خونسرد‌کماندارِ​ به نظر برسد، اما رگه‌ای‌نباش​ از تنش در صدایش بود.

سانی لحظه‌ای مکث کرد.

«الان... شاید وقتِ‌جزوِ​ خوبی باشه که شروع‌گیر​ کنی به دعا کردن.»

هرچند ایزدان‌ساده‌ست​ مرده بودند، پس‌سایه‌ها​ واقعاً فایده‌ای نداشت.

به کماندارِ جذاب پوزخندی زد.

«هی، خیلی نگران نباش! این حتی‌نفوذناپذیری​ جزوِ ده تا از بدترین موقعیت‌هایی‌عجیبِ​ که توشون گیر افتادم هم نیست.»

کای به‌زور لبخندِ بی‌جانی زد.

«آ... آهان... پس خیالم راحت شد. ولی‌بالا​ فقط از روی کنجکاوی... یکی از اون‌مدورِ​ ده تا بدترین موقعیت‌هایی که توشون بودی چه‌شکلیه؟»

سانی پشتِ سرش را خاراند.

«خب... یه بار به یه پرندهٔ‌نفوذناپذیری​ به‌شدت نفرت‌انگیز برخوردم. اون یکی خیلی وحشتناک‌باستانی​ بود. راستی، گفته بودم از پرنده‌ها متنفرم؟»

کلاغ‌کلاغ اگر این را می‌شنید‌موقعیت‌هایی​ حسابی بهش برمی‌خورد، اما خوشبختانه‌به‌زور​ آن پژواکِ عجیب الان اینجا نبود.

سانی رو‌ساده‌ست​ به دروازه‌های‌فراخوانش​ قلعه کرد.

«به هر حال، نقشه ساده‌ست.»

در پاسخ به فراخوانش، سایه‌ها خروشیدند و بالا آمدند. لحظه‌ای بعد،‌معماریِ​ هر سه ورودیِ فضایِ توخالیِ قلعهٔ خاکستر — دروازه و دهانه‌های مدورِ‌دشمن​ کف و سقفش — با دیوارهای نفوذناپذیری از سایه‌های جامد مسدود شد.

با وجودِ معماریِ عجیبِ قلعهٔ باستانی، اینجا همچنان مزیتِ حیاتیِ بزرگی برای مدافعانش داشت؛ راه‌های‌راحت​ ورودِ دشمن به داخل محدود بود. سانی بعید می‌دانست جانورانِ اعظم بتوانند دیوارهای قلعه را‌نفرت‌انگیز​ فرو بریزند، و این یعنی می‌توانست آن‌ها را به یک یا دو گذرگاهِ باریک بکشاند.

این دقیقاً برگِ برنده نبود، اما‌خروشیدند​ قطعاً از جنگیدن با کندویی از‌دروازه​ پلیدهای پرنده در فضایِ باز بهتر بود.

«سایه‌های من سرعتِ اون زنبورها... اون مورچه‌ها رو؟ سرعتِ اون حشرات رو کم می‌کنن، ولی متوقفشون نمی‌کنن. به‌محضِ‌نیست​ اینکه اون جونورای موذی راهشون رو باز کنن، من تو نبردِ تن‌به‌تن باهاشون درگیر می‌شم و شما دو‌بار​ تا از عقب پشتیبانیم می‌کنین. اگه بیشتر از یه ورودی شکسته بشه، هر کدوممون روی یکی تمرکز می‌کنیم.»

حالا که تمامِ ورودی‌های قلعه مسدود شده بود، داخل کاملاً تاریک‌معماریِ​ بود. خوشبختانه هیچ‌کدام از مدافعان برای دیدن نیازی به نور نداشتند؛‌ورودِ​ کای به‌خاطرِ توانِ بیدارش، و سانی و کُشنده به‌خاطرِ سایه بودنشان.

کای تیرهای داخلِ‌جزوِ​ ترکش‌اش را شمرد‌توشون​ و اخم کرد.

«باید بگم، به‌عنوانِ یه نقشه...»

اما نتوانست حرفش را تمام‌جذاب​ کند، چون در همان لحظه‌این​ چیزی به سقفِ قلعه کوبیده شد.

سپس چیزی‌دهانه‌های​ روی سنگِ‌سقفش​ باستانی کشیده شد.

و بعد، صداهای‌جزوِ​ ساییده‌شدنِ بیشتری احاطه‌شان کرد‌گیر​ که در تاریکی می‌پیچید.

کای که به بالا نگاه‌سایه‌ها​ کرد رنگ از چهره‌اش پرید؛ نگاهش‌توخالیِ​ در دیوارهای دژِ باستانی نفوذ می‌کرد.

سانی هم می‌توانست اتفاقاتِ‌کماندارِ​ بیرون را حس کند.‌نگران​ چهره‌اش در هم رفت.

برخوردهای خفه و صدای مورمورکنندهٔ ساییده‌شدن به هم آمیخت‌مسدود​ و شبیهِ مناجاتی عجیب شد. سپس، با صدای کرکنندهٔ رعدی‌مدافعانش​ که باعث شد سانی به خود بپیچد، قلعه دوباره لرزید.

پلیدهای بلورین روی دیوارها و سقفِ قلعه فرود‌افتادم​ آمده بودند و حالا خود را به دیوارِ‌ولی​ سایه‌هایی می‌کوبیدند که ورودیِ اصلی‌اش را مسدود کرده بود.

نخستین ترک‌ساده‌ست​ روی سطحِ‌فراخوانش​ سایهٔ تجسم‌یافته افتاد.

«مقاومت کن!»

کای که به مانعِ تاریک‌دیوارهای​ فرمان داد مقاومت کند، ضربهٔ‌وجودِ​ دوم نتوانست ترکِ تازه‌ای بیندازد.

اما ضربهٔ سوم توانست.

سانی اخم کرد.

«چه‌کار کنم، چه‌کار کنم...»

پیش‌تر همیشه برای مقابله با مصیبت‌های بی‌پایانی که سرِ راهش سبز‌معماریِ​ می‌شد دستش خالی بود و مستأصل دنبالِ راه‌حل می‌گشت. اما حالا‌ورودِ​ که سانی تایتانی مطلق به حساب می‌آمد، ابزارهای بی‌شماری دمِ دستش بود.

انعطاف‌پذیری‌اش بی‌نظیر بود؛ پس مسئله دیگر پیدا‌گیر​ کردنِ راه‌حل نبود، بلکه باید از میانِ‌خیالم​ گزینه‌های فراوان بهترین راه‌حل را انتخاب می‌کرد.

سانی نفسِ عمیقی کشید‌فراخوانش​ و ذهنش را به‌آمدند​ سه رشته تقسیم کرد.

«آماده بشید.»

یک رشته روی ترمیمِ موانعِ درحال‌فروپاشی و تجسمِ سایه‌ها در بیرونِ قلعه تمرکز کرد؛ با حملهٔ جانورانِ‌بزرگی​ اعظم، نیزه‌های تیزی از دیوارها بیرون زد و آن‌ها را به سیخ کشید. دست‌هایی سیاه از میانِ خاکستر‌آن‌ها​ بیرون آمدند تا دست‌وپایشان را بشکنند و زنجیرهایی سنگین دورِ بدنشان پیچیدند تا آن‌ها را روی نیزه‌ها بکشند.

متأسفانه جانورانِ اعظم قدرتمندتر و مکارتر از آن بودند که سایه‌های تجسم‌یافته آسیبِ جدی به آن‌ها‌ولی​ برسانند. شماری از آن‌ها در رگبارِ اولیه کشته یا زخمی شده بودند، اما خیلی زود دستشان‌وحشتناک​ آمد چه خبر است و شروع کردند به جاخالی دادن از سایه‌ها؛ و لحظه‌ای بعد نابودشان می‌کردند.

حشراتِ بلورین چه در هوا و چه روی زمین به‌شکلِ حیرت‌آوری چالاک بودند و به‌خوبی از‌دیوارهای​ پسِ سایه‌ها برمی‌آمدند. با این حال، مجبور بودند روی نابودیِ موانع تمرکز کنند؛ همین به سانی‌راه‌های​ اجازه داد اقدام‌های متقابلش را فقط روی همان نقاط متمرکز کند و بازدهی‌اش را بالا ببرد.

یک محاصرهٔ تمام‌عیار بود... محاصره‌ای که ارتشِ مهاجمش را حشراتِ عظیمِ شیشه‌مانند‌جزوِ​ تشکیل می‌دادند و ارتشِ مدافعش تنها یک مرد بود که سایه‌های قلعه‌راحت​ را مهار می‌کرد؛ اما در هر حال محاصره‌ای تمام‌عیار به حساب می‌آمد.

دومین رشتهٔ ذهنی به‌سقفش​ مهارِ بدنِ خودِ سانی در‌مسدود​ نبردِ تن‌به‌تنِ گریزناپذیر اختصاص داشت.

و اما سومی...

سومین بخشِ ذهنش مسئولِ بررسیِ اوضاع و یافتنِ بهترین راه‌حل‌ورودیِ​ بود. سانی حس می‌کرد چیزی را از قلم انداخته و‌مسدود​ این حس که دارد اشتباهی مرتکب می‌شود، داشت دیوانه‌اش می‌کرد.

«بالا.»

ضربهٔ شدیدی قلعه را لرزاند و حائلِ سایه‌ها که حفرهٔ سقفِ دژ را بسته بود، ناگهان در هم‌برای​ شکست. بدنی بلورین از میانِ بارانِ آوارِ سیاه بیرون پرید، اما پیش از آنکه بتواند به سه مدافع‌گذرگاهِ​ یورش ببرد، دو تیر به سرش خورد؛ کای چشمِ چپش را سوراخ کرد و کُشنده چشمِ راستش را.

لاشهٔ حشرهٔ عظیمِ بلورین پایین افتاد و حشره‌ای دیگر در مانعی که به‌سرعت ترمیم می‌شد‌راحت​ گیر افتاد؛ یک ثانیهٔ دیگر خودش را آزاد می‌کرد، اما پیش از آنکه فرصت کند، تیری‌برخوردم​ سیاه در شکافِ بینِ سینه و شکمش نشست و جانورِ اعظم را به دو نیم کرد.

کُشنده کارش را ساخته بود‌سایه‌ها​ و از همین رو، [دستبندِ‌ورودیِ​ کارراه‌انداز] در گوشِ سانی گفت:

[دشمنی کشته شد.]

سانی اخم کرد.

«چی رو از قلم انداختم؟»

درست در همان لحظه، بزرگ‌ترین مانع —‌خیلی​ همانی که دروازهٔ دژ را بسته بود‌موقعیت‌هایی​ — با شکافِ عریضی در هم دریده شد.

بدن‌های بلورین‌دهانه‌های​ شکاف را‌سقفش​ پر کردند.

سانی اوداچی‌اش را‌جزوِ​ چسبید و به‌توشون​ جلو یورش برد.

«هر چی‌ساده‌ست​ که هست،‌فراخوانش​ امیدوارم زودتر بفهممش...»

به درونِ‌فایده‌ای​ گهوارهٔ آشنای‌کماندارِ​ نبرد شیرجه زد.

ناولها | novelha.net