چپتر 2820: تختِ خون
0کای آنقدر قوی بود کهوقت بتواند با سیشان مقابله کند.عظیمی در این نبرد تنها هم نبود.
شوالیهٔ تابستان درست پشتِ سرشنمیگذاشت ایستاده بود و بیتفاوت سیشانخیلی و خواهرانش را برانداز میکرد.
از طعنهٔ روزگار، در میانِ تمامِ مردمِ قلبِ زاغ، این سر گیلیاد بود که بیش ازکرد همه در برابرِ طاعونِ آستریون نفوذناپذیر از آب درآمده بود. وفاداریِ بیچونوچرای این مرد به پادشاهی کهبیشماری سوگند خورده بود به او خدمت کند، چنان سرسختانه بود که حاضر نشد تسلیمِ هیچکسِ دیگری شود.
او از پذیرفتنِ ستارهٔ دگرگون بهعنوانِ فرمانروای جدیدشفولادیِ سر باز زده بود و حالا، از سرهدایت خم کردن در برابرِ رؤیازاد هم امتناع میکرد.
چند نفرِ دیگر هم بودند که همچنان در برابرِ طاعون مقاومتوقتی میکردند. با این حال، بیشترِ شهر از پیش دربند شده بودند...جهنمی و آستریون دیگر به اینکه فقط بگذارد طاعون پخش شود راضی نبود.
در عوض، میخواست قدیسهایی که با موفقیتروی مطیعِ خود کرده بود، دژهایی را کهغولِ هنوز به قلمروِ اشتیاق تعلق داشتند فتح کنند.
بنابراین، بردگانش در چند روزِ گذشته تحتِ فرماندهیِ سیشان کاخِ یشم را محاصرهنیروهایش کرده بودند. با وجودِ برتریِ عددیِ چشمگیرشان، پلِ بزرگی که کوهِ برفی رافلک به آتشفشان متصل میکرد، گلوگاهی طبیعی بود که نمیگذاشت گلهوار روی دژ سرازیر شوند.
با این حال، کای خیلی وقت پیش نبرد را باخته بود... اگر غولِ فولادیِنیروهایش عظیمی نبود که وقتی سیشان برای اولین بار نیروهایش را برای تسخیرِ کاخِ یشمکشیدهٔ هدایت کرد، همچون بنای یادبودی جهنمی از گرسنگی و گناه از دلِ آتشفشان برخاست.
پیکرِ سر به فلک کشیدهٔ غول کاملاً سیاه بود و با تیغهها و نیزههای بیشماری پوشیده شده بود کههمچون مانندِ گورستانی از شمشیرهای خردشده از آن بیرون زده بودند. شعلههای جهنم در چشمانِ مخوفش میسوخت و وقتی کورهٔگورستانی سوزانِ دهانش را باز میکرد، گرمای غیرقابلتحملی محیطِ اطراف را فرا میگرفت و برف را به آبِ روان تبدیل میکرد.
او همان اهریمنِ مطلقی بودنمیگذاشت که سرورِ سایهها برای دفاعخیلی از قلبِ زاغ جا گذاشته بود.
با کمکِ این دیو، کای توانستهغولِ بود حملاتِ سیشان را دفع کندبار و هر نبرد را به تساوی بکشاند.
اهریمن هنوز با اووقت بود و از دروازههایفولادیِ کاخِ یشم نگهبانی میکرد.
سیشان باسرازیر چهرهای گرفته بهوقت آن چشم دوخت.
ردیابِ خاموش هم همینطور، چون پیشترگلهوار با آن جنگیده بود — در سواحلِاگر دریاچهٔ محوشونده، در طولِ جنگِ گورِ خدا.
آنها در بنبست قرار داشتند.
سیشان مدتِ درازیخیلی ساکت ماند و سپسغولِ با لحنی یکنواخت گفت:
«گفتی تا وقتیشوند حاکمِ کاخِ یشمی،باخته نمیتونم شکستت بدم، کای؟»
ناگهان لبخند زد.
«من که مخالفم. با این حال، اگه به این محاصره ادامهاولین بدم، پادشاهِ هیچ بهراحتی از این اختلافِ ما استفاده میکنه. پس، فقطدلِ باید کاری کنم که با میلِ خودت کاخِ یشم رو تسلیم کنی.»
کای ابرویی بالا انداخت.
«و دقیقاًسرازیر چطور میخوای اینوقت کار رو بکنی؟»
لبخندِ ظریفِمتصل سیشان کمیطبیعی پهنتر شد.
«البته کهخیلی با لطفِباخته سرورم آستریون.»
کای چند لحظهخیلی او را برانداز کردغولِ و سپس اخم کرد.
«ببخشید، اما فکرشوند نمیکنم کاخِ یشم رواگر بهت تسلیم کنم، سیشان.»
سیشان تکخندهای کرد.
«فکرش رو هم نمیکردیباخته که در لحظهٔ نیاز ازوقتی سرورم آستریون کمک بخوای، نه؟»
شوالیهٔ تابستان معذب تکانی خورد.
«به حرفش گوش نده، بلبل.وقت فقط میخواد اعصابت رو بهعظیمی هم بریزه و بره روی مخت.»
سیشان یک قدم بهطبیعی عقب برداشت و دستانش راشوند با حرکتی برازنده بالا برد.
«لطفِ سرورمون رو ببینین.»
صدایش آمیخته با احترام بود.
در پاسخ بهشوند آن، حرکتی رویباخته پل شکل گرفت.
پلِ بزرگ چنان طولانی و وسیع بود که چندین محلهٔ شهروقت روی سطحِ آن و روی سکوهای معلقِ متصل به آن ساخته شدههدایت بودند و خانهٔ بیشترِ بیدارشدگانی بود که در قلبِ زاغ زندگی میکردند.
حالا، افرادِ بیشماری روی آناگر سرازیر شده بودند و مانندِبرای موجی تاریک آن را غرق میکردند.
کای بدنش را منقبض کرد و با خودفولادیِ پرسید که آیا سیشان دارد تمامِ نیروهای ذخیرهاشهدایت را برای یک حملهٔ عظیم و بیباکانه میفرستد.
اما مردمی که روی پل بودند به نبرد نپیوستند. بسیاریعظیمی از آنها حتی شبیه جنگجویان هم نبودند؛ در واقع شهروندانیبنای عادی بودند، بیاهمیت و عملاً در نبردی میان بیدارشدگان بیفایده.
«داری چهکار...»
آنها بهجای تلاش برای حمله به کاخِ یشم، آرام دربرای امتدادِ لبههای پلِ بزرگ پخش شدند و دو ستون تشکیلجهنمی دادند که از یک سرِ پل تا سرِ دیگرش کشیده میشد.
سپس در سکوتخیلی بالا رفتند واگر روی جانپناهها ایستادند.
رنگ از روی کای پرید.
«حالا چطور،متصل کای؟ هنوز قصدنمیگذاشت نداری تسلیم بشی؟»
صدای دلنشین ووقت خشدارِ سیشان اوغولِ را به لرزه انداخت.
وقتی جوابی نگرفت، آهی کشید.
«هر طور مایلی.»
کای جا خورد.
شوالیهٔ تابستان نمیتوانست ببیند، اما کای آن را با جزئیاتی بینقص تماشا کرد.نیروهایش در دوردست، دو نفری که به انتهایِ دیگرِ پل نزدیکتر بودند، در سکوتفلک یک قدم به جلو برداشتند و به درونِ شکافِ بیانتهای پایین سقوط کردند.
سایههایشان چند لحظه بعد درباخته بورانِ خاکستر ناپدید شد، گوییوقتی از صفحهٔ روزگار پاک شده باشند.
برای همه اینطور به نظروقت میرسید جز کای، که نگاهشعظیمی بهراحتی از میانِ خاکستر عبور میکرد.
سیشان بامتصل لبخند بهطبیعی او نگاه کرد.
«حالا چطور؟»
جفتِ بعدی پایین افتادند.
«هنوز نه؟»
کای فقط همانجاگلوگاهی ایستاده بود وگلهوار خشکش زده بود.
«بس کن.»
سیشان آهی کشید.
«متأسفم، نمیتونم بس کنم.»
دو نفرِمتصل دیگر به کامِنمیگذاشت مرگ سقوط کردند.
«بس کن.»
با ترحم نگاهش کرد.
«فقط توسرازیر میتونی اینوخیلی متوقف کنی، کای.»
دو نفرِ دیگر.
و بعد، دو نفرِ دیگر.
و بعد...
«بس کن. بس کن!»
سیشان خندید.
«فقط وقتی تسلیموقت بشی متوقف میشن.غولِ هنوز هم تردید داری؟»
کای به خود لرزید.
سیشان آهِ آرامی کشید.
«ببین. تردیدت تا الانطبیعی هم به قیمتِ جانِسرازیر دهها نفر تموم شده.»
سیشان به اووقت نگاه کرد؛ لبخند ازفولادیِ لبانِ سرخش محو شد.
«چند نفرِشوند دیگه باید بهخاطرِباخته بیعملیِ تو بمیرن؟»
کای فقط همانجا خشکش زده بود... درست مثلِغولِ مردمی که به آنها دستورِ توقف داده بود وهدایت حالا روبهرویش بیحرکت مانده بودند، ناتوان از هر حرکتی.
غولِ فولادیِ سرورِ سایههاطبیعی نیز بیحرکت مانده بود وشوند انتظارِ فرمانِ کای را میکشید.
در کنارش، شوالیهٔ تابستان نگاهِ عبوسیغولِ به مباشرِ غرب انداخت، سپس دندان بهنیروهایش هم سایید و به جلو یورش برد.
شمشیرش سیشان راخیلی نشانه گرفته بود، اماغولِ هرگز به او نرسید.
خواهرانِ سیشان برای متوقف کردنش واردِباخته عمل شدند، شمشیر را پس زدندبرای و ضرباتشان را بر زرهِ او باریدند.
«شما... پستفطرتها...»
گیلیاد تحتتأثیرِ طاعون قرار نمیگرفت... که باعث میشد نتواند بهبرای یکی از رعایای قلمروِ گرسنگی تبدیل شود و در نتیجه برایگرسنگی آستریون بیفایده بود. پس خواهرانِ سرود قصدِ کشتنش را مهار نکردند.
در عین حال، او بخشیباخته از قلمروِ اشتیاق نبود. پس ستارهٔبرای دگرگون نمیتوانست زخمهایش را التیام بخشد.
باید زیرِ بهمنِ حملاتشان خرد میشد... امااگر گیلیاد بهنحوی سدِّ فولادیِ خواهرانِ سرود رابار در هم شکست و بهسوی سیشان هجوم برد.
زرهش شکسته و پارهپاره بود، اماگلهوار بدنش تنها با بریدگیهای جزئی پوشیده شدهاگر بود. شمشیرش هنوز تیز و استوار بود.
سیشان سرش راوقت کج کرد وغولِ به او نگریست.
با قدمِ بعدیِ شوالیهٔوقت تابستان، زخمهای جزئیِ بدنشفولادیِ شروع به خونریزی کردند.
یک قدمِ دیگر، و قطراتِوقت خونی که از زخمهایش جاریعظیمی بود به جویِ خون بدل شد.
قدمی دیگر،متصل و خونریزیاش بهشکلینمیگذاشت هولناک شدت گرفت.
شوالیهٔ تابستان کند شد، تلوتلواگر خورد، سپس دندان به همبرای سایید و قدمِ بعدی را برداشت.
تا به سیشان برسد، به مجسمهٔ سرخِ مخوفی شباهتعظیمی پیدا کرده بود. بقایای زرهِ صیقلیاش کاملاً به رنگِهمچون سرخ درآمده بود و چهرهاش همچون نقابِ زرشکیِ درخشانی بود.
«گفت... بس کن...»
با وجودِ وضعِگلوگاهی وحشتناکِ شوالیهٔ تابستان، صدایروی ضعیفش همچنان رسا بود.
شمشیرش لرزان ووقت بهسختی بالا آمد تافولادیِ به گردنِ سیشان برسد.
اما در نهایت،خیلی با صدای جرنگیاگر روی زمین افتاد.
سیشان تکان نخورد، اما شوالیهٔ تابستان تلوتلواگر خورد، سپس به زمین افتاد و بیحرکتبار ماند؛ فرقِ سرش نزدیکِ پاهای سیشان قرار گرفت.
حوضچهای از خون دورِطبیعی بدنش راه افتاد و لبهٔشوند پیراهنِ سیشان را خیس کرد.
و پشتِ سرش، دو نفرِاگر دیگر از روی پل بهبرای درونِ پرتگاهِ خاکستر قدم گذاشتند.
کای گیجشوند و مبهوت بهباخته پایین نگاه کرد.
«گیلیاد...»
آنجا...
خونِ بسیار زیادی ریخته بود.
...آن روز، سیشانخیلی از خاندانِ سروداگر اربابِ کاخِ یشم شد.