چپتر 2215: ایل پرینسیپ
0موجی از افسونها کی سونگ را در بر گرفت و او را به سطحِبرد خردشدهٔ استخوانِ شکسته فشرد. بالهایش با صدای قرچِ چندشآوری شکستند و پرهای سیاه غرق دربار خون شدند. لباسِ سرخش خشخش کرد و پارچهٔ نفیس زیرِ آن وزنِ عظیم پاره شد.
با این حال، نخهای ساییدهشده طوریبرخورد حرکت کردند که انگار جان داشتندممکن و لحظهای بعد پارگیها را ترمیم کردند.
بالها نیز ترمیم شدند — اماتکههای فقط برای اینکه دوباره بشکنند ودرخششِ باز هم خود را ترمیم کنند.
آنویل با استفاده از آن وقفهٔ کوتاه در هجومِ حملات، با سرعتی باورنکردنی به جلو یورش برد. شمشیرهای دوقلویش مانندِ تیغههایوحشتناک گیوتین فرود آمدند؛ یکی گردنِ او را نشانه رفته بود و دیگری شکمش را. این بار، در صدای فسفسِ فولادِ تیزگذاشت هنگامِ شکافتنِ هوا تفاوتِ خاصی حس میشد... انگار شمشیرها صرفاً فضا را نمیبریدند، بلکه تاروپودِ خودِ واقعیت را از هم میشکافتند.
کی سونگ درست پیش از آنکه دو تیغه بر پیکرِ زانوزدهاش فرود بیایند، با درندگی به بالا نگاه کرد. به جایآمدند اینکه سعی کند جاخالی بدهد، به جلو پرتاب شد. ابری از تکههای استخوان از زیرِ پایش به عقب منفجر شد، ونمیبریدند همانطور که درخششِ کورکنندهای برای یک آن میدانِ نبرد را در خود غرق کرد، با سرعتی وحشتناک به آنویل کوبیده شد.
نیرویِ ایننبرد برخورد دنیا رانیرویِ به لرزه درآورد.
آنویل در آخرین لحظهٔ ممکن شمشیرهایش را عقب کشید، و پیش از آنکه با تیغههای ضربدری جلوی کفِنیرویِ دستِ او را بگیرد، دو بریدگیِ عمیق روی بازوهای کی سونگ به جا گذاشت. تندبادی برخاست، توفانِ شمشیرهایبازوهای در حالِ خشخش را از هم شکافت، و موجِ شوکِ ویرانگر هزاران عروسک را به هوا پرتاب کرد.
اما این بار، هیچجای عروسکی زخم را بهبدهد جای عروسکگردان دریافت نکرد.
بریدگیها روی پوستِ چینیِآنویل ملکه باقی ماندند وهجومِ با خونِ سرخ متورم شدند.
وقتی آنویل دهها متر به عقب سُردنیا خورد و او برای تعقیبش به جلوکشید یورش برد، لبخندِ شرورانهای روی لبانش نقش بست.
«ارادهای آنقدرجاخالی تیز کهپرتاب دنیا را ببُرد!»
لحظهای بعد، دستانِ ظریفش مانندِ موجی خردکننده بر پادشاه فرود آمدند. زنجیرهای از رعدهای کرکننده میدانِ نبرد راکورکنندهای در بر گرفت و به غرررشی پیوسته تبدیل شد — پیکرِ برازندهٔ کی سونگ که دورِ آنویل میچرخید، انگاربگیرد مدام محو و ظاهر میشد، و در کمتر از یک ثانیه صد ضربهٔ ویرانگر از هر سو وارد میکرد.
دشتِ استخوانی لرزید.
«روحی آنقدر پهناوروحشتناک که آسمانها رابرخورد در بر بگیرد!»
با غُرشی، آخرین ضربه را وارد کرد — وحشتناکترین ضربه تا آن لحظه. پنج تا از شمشیرهای آنویل به کناریدنیا پرت شدند، و او با دو تیغهٔ آخر جلوی کفِ دستِ نرمِ او را گرفت. برخورد چنان وحشتناک بود کهتوفانِ از نقطهٔ تماسِ پوستش با فولادِ سرد، انفجاری خشمگین شکوفا شد و دنیا را غرق در نور و شعله کرد.
آنویل با آرامش در برابرِ حمله مقاومت کرد، اماپرتاب تَرَکی عمیق از زیرِ پاهایش در استخوانِ باستانی پخشکورکنندهای شد و آن را مانندِ جای زخمی زشت شکافت.
کی سونگ خندهکنان با رقصی ازوقفهٔ تلافیِ او دور شد؛ لباسِ سرخش مانندِیورش جوی خون پشتِ سرش در جریان بود.
«قلبی آنقدر سردوحشتناک که شعلههای جهنمبرخورد را خاموش کند!»
وقتی آنویل تعادلش را ازابری دست داد و افتاد، او باهمانطور لبخندی شرورانه به جلو یورش برد.
«مگه تماشایبالا تو یهجای شگفتی نیست، ویل؟»
پنج شمشیر را با موجِ قدرتمندی از بالهای سیاهحملات و عظیمش پراکنده کرد، مانندِ جانوری روی آنویل سوارتیغههای شد، دستانش را بالا برد و آنها را مشت کرد.
«پادشاهی در میانِ پادشاهان...»
اولین ضربهٔ نابودکننده بر اوابری فرود آمد، و رعدِ بیشتر،منفجر نورِ بیشتر، حرارتِ بیشتری ایجاد کرد...
تیغهٔ شمشیرهایی که آنویل برایسعی محافظت از خود استفاده کردهابری بود، از قبل داشتند سرخ میدرخشیدند.
در جایی دیگر از میدانِ نبرد، تایتانهای مرده مانندِ کوههایی بلند در میانِ توفانِبرد شمشیرهای پرنده ایستاده بودند. عروسکهای ضعیفتر تکهتکه و سرنگون میشدند، اما این پلیدهای غولپیکرشکمش آنقدر عظیم، آنقدر وحشتناک و آنقدر قدرتمند بودند که به این راحتیها نابود نمیشدند.
آنها در سراسرِ دشتِ استخوان به راه افتادند ودرآورد آرامآرام به نقطهای نزدیک شدند که دو فرمانروا در آنبگیرد گلاویزِ نبردی مرگبار بودند، و خودِ جهان زیرِ قدمهایشان میلرزید.
توفانِ شمشیرها به خروش آمد تا راهشان را سد کند و نابودشان سازد. هرمیدانِ یک از آن پلیدهای غولپیکر در محاصرهٔ گردابِ عظیمی از فولادِ خشخشکنان بود وضربدری تیغههای تیزِ بیشماری گوشتشان را میدریدند تا در تلاشی بیهوده، غولها را از پای درآورند.
با این حال، بدنِ یک تایتان، حتی تایتانی مرده، همانقدر که عظیم بود، سرسخت هم بود؛همانطور برخی پوشیده در زرهی نشکن بودند و برخی دیگر لایههای ضخیمی از پوستی فوقالعاده سخت داشتند. برخیضربدری مانند کوههایی خزنده از گوشتِ بدقواره بودند که هر آسیبی به آنها میرسید، در چشمبههمزدنی ترمیم میشد.
با وجودِ نیروی هولناکی کهاستفاده شمشیرهای پرنده آزاد میکردند، تایتانهاسرعتی سقوط نکردند... و متوقف هم نشدند.
تا یک جایی.
تندبادِ شمشیرها ناگهان چرخید و هزاران تیغه، رونهای بیشماری را دورِ غولهای درکورکنندهای حالِ پیشروی شکل دادند. سپس، رونها با درخششِ شومِ سرخرنگی شعلهور شدند وشمشیرهایش جریانهایی از نورِ قرمزِ اثیری مانند رودخانههایی آنها را به هم متصل کردند.
رودهای سرخرنگ تورهایی ساختند که تایتانها را احاطه کردند... یا شاید هماستخوان قفسهایی. میلههای این قفسهای جادویی ناملموس بودند، اما با این حال، پلیدِ غولپیکردنیا چنان به آنها کوبیده شد که انگار از فلزِ جامد ساخته شده بودند.
دشتِ استخوان لرزید؛ غولهای مردهاستفاده به پرتوهای نورِ سرخ برخورد کردند،باورنکردنی تلوتلو خوردند و از حرکت ایستادند.
کمی آنطرفتر، آنویل زیرِ رگبارِ حملاتِ وحشیانهٔ کی سونگ همچنان آسیبیلحظهٔ ندیده بود. با اینکه سطحِ استخوانِ باستانیِ اطرافشان پر از ترکروی شده بود، زرهِ تاریکش دستنخورده و بدنش درهمنشکسته باقی مانده بود.
او که رویبدهد زمین افتاده بود،تکههای پوزخندِ سردی زد.
«...هستم.»
لحظهای بعد، پنج شمشیر از هفت شمشیرِ مهیب از پشت در بدنِ کی سونگ فرو رفتند، درمانندِ حالی که ششمین شمشیر قلبش را سوراخ کرد. آنویل قبضهٔ شمشیر را رها کرد، انگشتانش را دورِشکافتنِ گردنِ او حلقه کرد و به آسمان پرتاب شد و کی سونگ را هم با خود کشید.
«شگفتیای برای تماشا،وحشتناک فرمانروایی در میانِ فرمانروایان—ودنیا خیلی بیشتر از آن.»
وقتی آنقدر اوج گرفتند که تقریباً به پردهٔ ابرعقب رسیدند، نقابِ کلاهخودش را به سمتِ کی سونگ چرخاند وبرخورد با تهمایهای از بیتفاوتی در صدای سرد و بیرحمش گفت:
«تو چی هستی؟»
با این حرف، عضلاتش رااستفاده منقبض کرد و کی سونگسرعتی را به پایین پرت کرد.
او مانند ستارهای دنبالهدار و سرخ از میانِ تندبادِ شمشیرهاآخرین سقوط کرد و سوراخسوراخ و پارهپاره شد. لحظهای بعد، ضربهٔبریدگیِ هفتمین شمشیر—شمشیرِ نفرینشده—به او رسید و تندباد را از هم درید.
کی سونگ با نیرویی چنان وحشتناک به زمین برخورد کرد که موجِ انفجارِ حاصل از سقوطش نهکوبیده تنها عروسکهای اطراف را به زمین انداخت، بلکه آنها را تکهتکه کرد. آنهایی که نزدیکتر بودند بهعمیق ابرهایی از غبارِ سرخ پودر شدند، در حالی که دورترها فقط به تکههای کوچکِ گوشت پارهپاره شدند.
شبکهٔ وسیعی از ترکها روی سطحِکند استخوانِ باستانی مارپیچوار پیش رفت و مانندپایش تارِ عنکبوتی تاریک او را احاطه کرد.
در قلبِ آن تار،آنویل کی سونگ تقلا میکردهجومِ تا روی پا بایستد.
اما شش شمشیر همچنان در بدنش گیردنیا کرده بودند، او را به سیخ کشیدهکشید و روی زمین خم نگه داشته بودند.
آنویل چند قدم آنطرفتر فرود آمدتکههای و در حالی که شمشیرِ هفتمدرخششِ را بالا میبرد، به سمتش رفت.
صدایش ازبالا پشتِ فولادِ سیاهسعی کلاهخودش طنین انداخت:
«...تو هیچچیز نیستی.»
کی سونگنبرد خندهای خشن ونیرویِ کوتاه سر داد.
«ولی مگه توبدهد از اون مردایی نیستیاستخوان که از هیچی نمیترسن؟»
پیش از آنکه شمشیرِ نفرینشده فرودکند بیاید، انگار قامتِ فریبندهٔ ملکه تار شدپایش و کالبدِ متعالیاش را به خود گرفت.
لحظهای بعد، سیلابِ عظیمی از خونِ سرخ بههجومِ جلو هجوم آورد، از قفسِ شش شمشیرِ وحشتناکدوقلویش گریخت و آنویل را تهدید به بلعیدن کرد.