چپتر 2660: دیدار با قهرمانانت
0مدتی بعد، سانی و جت بیرونِ مخفیگاهِ شبگرد تنها ایستادهکنیم بودند. از روی ملاحظه او را با موجِ خون وطلسمِ نیو تنها گذاشته بودند تا قدیسهای شب بتوانند خصوصی صحبت کنند.
درخششِ فانوسِ دریایی همچون حریری درخشانچهرهاش آنها را در بر گرفته بوداعتماد و بادِ خنکی صورتشان را نوازش میکرد.
جایی در دوردست، سپاهِ سایه درگیرِ نبردیکنارش سهمگین بود؛ از هر سو محاصره شدهاین بود اما رفتهرفته داشت دستِ بالا را میگرفت.
سانی آهی کشید.
«شبگرد... باورم نمیشه هنوز زندهست.»
جت که کنارش ایستادهخودش بود، نگاهی به اومطمئن انداخت و سر تکان داد.
«آره. مثل این میمونه که یکی از قهرمانای بچگیت رو ببینی که میگفتنمثل دهها سال پیش مرده. فقط با این فرق که قهرمانه کاملاً زندهست وفرق از تو هم جوونتر به نظر میرسه... و عوضش این تویی که مُردی.»
سانی چند بار پلک زد.
«اینم... یهافسانهای جور نگاهولی به قضیهست.»
به او نگاهبرای کرد و اخمهایشچهرهاش در هم رفت.
«خب نظرت چیه؟»
جت کمی مکث کرد.
«فکر کنم حق با توئه. برگشتن از این سفرِ اکتشافیکنیم با شبگرد امتیازِ بزرگیه — انگار حتی از قبلش همطلسمِ معرکهتر شده، و اون موقعها که برای خودش افسانهای بود.»
چهرهاش کمی در هم رفت.
«ولی کاملاً مطمئنباورم نیستم که بتونیمزندهست بهش اعتماد کنیم.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«چطور؟»
جت شانهای بالا انداخت.
«من بیدارشدگانِ زیادی رو شکار کردم که نتونستن سنگینیِ طلسمِ کابوس رو تحمل کنن و عقلشونو از دستبچگیت دادن، میدونی؟ با توجه به چیزایی که از سر گذرونده، نمیدونیم اون مرد واقعاً چقدر آسیب دیده. خدابار کنه حالش خوب باشه... یا حداقل جوری شکسته باشه که بشه کنترلش کرد. ولی باید صبر کنیم و ببینیم.»
چهرهاش کمی گرفته شد.
«یه چیزِ عجیبی هم تو داستانش هست. اینطور فکر نمیکنی؟ رؤیازاد مثلاً بهش خیانت کرده و کشتتش... اما چرا اون مرد باید اینهمه به خودشدست زحمت بده و تا شهرِ جاودان سفر کنه فقط برای اینکه شبگرد رو بکشه؟ میتونست این کار رو هر جای دیگهای هم بکنه و درچیزِ هر صورت تبارِ ایزدبانوی توفان رو به دست بیاره. تازه، خودِ کشتنِ شبگرد هم عجیب به نظر میرسه. مگه رؤیازاد نمیدونست که اون دوباره زنده میشه؟»
سانی آهیموقعها کشید وخودش رو برگرداند.
«شاید میخواسته شبگرد برای همیشه توی شهرِ جاودان بپوسه. ولی آره، منم همین نگرانیها رو دارم.یکی هرچند واقعاً امیدوارم که اینطور نشه. با این حال، به نظر نمیاد دیوونه باشه... یا حداقل، بهتویی نظر میرسه دیوونگیش از نوعِ درستش باشه. و حرفمو باور کن، من خیلی خوب دیوونگی رو میشناسم.»
پوزخند زد.
چند لحظهافسانهای بعد، لبخندشولی محو شد.
«در هر صورت، فعلاً یه عضوِ قدرتمندِ دیگهمطمئن به این سفرِ اکتشافی اضافه شده. اونم کسیشانهای که شهرِ جاودان رو خیلی بهتر از ما میشناسه.»
جت سر تکان داد.
آن دو مدتی ساکت ماندندهنوز و به دیوارِ فانوسِ دریاییتکان چشم دوختند. سرانجام، سانی گفت:
«فکر کنم نیو بره داخل. برخلافِ ایتر و موجِ خون — وچطور خودِ شبگرد — اون تبار رو به جای جذب کردن، به ارثعقلشونو برده. مطمئن نیستم فرقش چیه، ولی ظاهراً برای اعضای خاندانِ شب تفاوتی هست.»
جت لبخندِ محوی زد.
«فکر کنم منطقی باشه. ایزدبانوی توفان ایزدِ سفرهانگاهی و راهنماییهاست، پس وارثانش نمیتونن همینطوری میراثشون رویکی دریافت کنن. باید راهشون رو به سمتش پیدا کنن.»
سانی مدتی ساکت ماند،نمیشه سپس به او نگاه کردانداخت و با لحنی کنجکاو پرسید:
«میخوای امتحان کنی؟ منظورمولی ورود به فانوس دریاییبهش و گرفتنِ تبارِ ایزدبانوی توفانه؟»
جت کمیموقعها تردید کرد، سپسافسانهای سر تکان داد.
«نه. چراکشید باید ایننمیشه کار رو بکنم؟»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«چون داشتنِ تبارِ ایزدی بهت قدرت میده. شبگرد، شعلهٔاعتماد جاودان، سرنگهبانِ دلاوری، کی سونگ... حتی رؤیازاد. همهشون بهنتونستن خاطر داشتنِ یه تبار، تونستن به این همه دستاورد برسن.»
جت خندید.
«یا شاید اون تبارها رو گرفتنزندهست چون از اون دست آدمهایی بودنآره که میتونستن به این همه دستاورد برسن.»
به سانیکشید نگاه کرد وهنوز شانه بالا انداخت.
«نیو اشاره کرد که هر کسی نمیتونه یه تبارِ ایزدی رو جذب کنه، و این یه قمارِ مرگباره. تاسنگینیِ جایی که من فهمیدم، موفقیت به این بستگی نداره که چقدر قوی یا مقاوم باشی — بیشتر مسئلهٔ سازگاریه.کنه و من واقعاً هیچ سازگاریای با ایزدبانوی توفان و سرشتهای مختلفش ندارم. برای همین، تمایلی به پذیرشِ این خطر ندارم.»
جت نگاهشموقعها را گرفت وافسانهای شانه بالا انداخت.
«و راستش رو بخوای... هیچ علاقهای به ارث بردنِ میراثِ ایزدانِ مردهآره ندارم. اونا بالاخره در آخر شکست خوردن. پس این میراثِ شکسته. نیازیمرده بهش ندارم — در عوض، ترجیح میدم میراثِ خودم رو به جا بذارم.»
سانی لبخند زد.
«چقدر مغرورانه.»
اما بهطرزموقعها عجیبی جذابخودش هم بود.
آهی کشید و بهنمیشه مأموریتِ خودش برای جمع کردنِانداخت قطعههای تبارِ بافنده فکر کرد.
در همین حین، جت پرسید:
«تو چی؟»
سانی یکیموقعها از ابروهایشخودش را بالا داد.
«من؟ اوه... نمیتونم تبارِ ایزدبانوی توفانزندهست رو جذب کنم. هرچند ممکنه قرارآره گرفتن در معرضش برام فایده داشته باشه.»
بافتِ خون تبارِ ایزدِ سایه را بلعیده و از آن قویتر شده بود. البتهاین سانی سازگاریِ ذاتی با سایهها داشت و آن تبار را از یک میراثِ سرشتکاملاً دریافت کرده بود — به عبارت دیگر، طلسم آن را به او پیشکش کرده بود.
پس این احتمال وجودولی داشت که بتواند تبارِبهش ایزدبانوی توفان را هم ببلعد.
اما سانی مطمئنبرای نبود که این خطرولی ارزشش را داشته باشد.
هرچه باشد، اگر حتی برای مدتی کوتاهکنارش از کار میافتاد، سپاهِ سایه تار و مارمیمونه میشد و مأموریتشان بهطور ناگهانی به پایان میرسید.
آهی کشید.
«حس میکنم الانچهرهاش وارد شدنم بهنیستم فانوس دریایی یکم غیرمسئولانهست.»
سانی پوزخند زد.
«ولی دارم کیباورم رو گول میزنم؟زندهست معلومه که میرم داخل.»
جت نوچ کرد.
«و من تازهچهرهاش داشتم پُز میدادم کهبتونیم چقدر آدمِ قابلاعتمادی هستی.»
پس از آن هرخودش دو مدتی ساکت ماندند؛ محصورنیستم در درخششی نقرهای و کورکننده.
سرانجام، جت پرسید:
«واقعاً میخوای سعیباورم کنی شهرِ جاودانزندهست رو نابود کنی؟»
سانی لبخند زد.
«آره. میدونی، با وجودِ این همه دستاورد، هنوزمطمئن حتی یه شهر رو هم نابود نکردم. و یهبیدارشدگانِ همچین چیزی... توی رِزومهم خیلی خوب به نظر میرسه...»