چپتر 3184: خداشدن
0جایی در دوردست، درمیزدند عالمی که داشت درمایعی کامِ تباهی فرو میرفت...
زنی نابینالِه به زانو درآمدمخوف و نفسنفس میزد.
شمشیرِ باریکی مانندِ نیش بالایزیبا شانهاش شناور بود و تیغهٔمیزدند بلندش از خون لیز شده بود.
زن نیز غرق در خون بود و لباسهایش پارهپاره و ژنده شده بود. پیرامونش، اجسادِ بیشماری روی زمینتقلیدی پخش شده بودند؛ بیشترشان با یک ضربهٔ سریع و دقیق از پای درآمده بودند. با این حال، برخیرودخانهها از آنها تکهپاره یا با بیرحمی لِه شده بودند و به هزاران شکلِ مخوف دریده و مثله شده بودند.
هزاران جسد آنجا بود... دههاهوا هزار جسد که همچون فرشیروغنی مرگبار تا افق کشیده شده بودند.
اما زمینلِه همچنان ازشکلِ تباهی میجوشید.
همهچیز در اینجا پیچوتاب خورده و دگرگون شده بود و به تقلیدی بیمارگونه از خود بدل گشته بود. درختان شاخههایشان را که با آروارههایمار بیشمار دهان باز کرده بودند به جلو میکشیدند و برگهایشان مانندِ تیغه تیز بود. بسترِ رودخانهها از سیلابِ پوسیدگیِ مهلک متورم شده بود. تیغههایشکست علف مانندِ پیچک میخزیدند و حریصانه خونِ نبرد را میمکیدند. گُلهایی زیبا و دلخراش از درونِ اجساد شکوفه میزدند. هوا پر از گردههایی اسیدمانند بود.
مایعی سیاه و روغنی از خودِ خاک تراوشافق میکرد و پیچکهای بلندی از آن جوانه میزدندخورده و مانندِ مار به سمتِ زنِ نابینا میخزیدند.
در دوردست، جانورانِشکوفه شنیعِ بیشتری بهگردههایی سمتش هجوم میآوردند.
زن نفسِلِه خشداری کشیدشکلِ و لرزان برخاست.
«بیا بیرون،نبرد بیا بیرون...گُلهایی تو رو یادمه...»
پیش از آنکه پیچکها او را در بر بگیرند، غرشی کرکننده جهان راهمهچیز در هم شکست. سپس، ستونی از شعلههای تابان از آسمان فرود آمد وبیشمار پیچکهای درهمتنیده، تیغههای علف، ابرهای گرده و شاخههای درختانِ جنونزده را خاکستر کرد.
اژدهایی درخشان با فلسهایی از عاجِ خالص با غرمبشی رعدآسا مقابلِ زنخاک فرود آمد و سپرِ بلایش شد. سیلابِ خروشانِ دیگری از شعله از آروارهاشهجوم بیرون زد و به جلو یورش برد تا به جهانِ تباهی حمله کند.
او سرورِ عاج،هزاران سویراکس بود — یامثله دستکم، یادی از او.
همانطور که اژدهای عظیم راهی ازدلخراش میانِ انبوهِ تباهی باز میکرد، زنگردههایی با قدمهایی لرزان به جلو رفت.
تنها چند دقیقهدهها راه رفته بود کهمرگبار قهرمانش از پای درآمد.
در نهایت، حتی نوادهٔ ایزدِ خورشید نیز نتوانست در برابرِ فراوانیِ گرسنهٔ آن جهانِ شنیع مقاومت کند. شعلههایش را مایعِزنِ سیاه بلعید، چنگالهایش روی پوستِ نفوذناپذیرِ جانورانِ جهشیافته خرد شد و پیکرِ قدرتمندش در محاصرهٔ پیچکها به زمین کوبیده شد.کرکننده دستهای از حشراتِ کریهالمنظر به درونِ زخمهای مخوفش خزیدند و اژدهای بهدامافتاده نالهٔ مورمورکننده و دلهرهآوری از دردِ خالص سر داد.
او شکست خورد...هزاران فقط، برخلافِ دیگردریده قهرمانانِ زن، نمرد.
چون نامیرا بود.
کاسی دستش را بالا آورد تافرشی قبضهٔ رقصندهٔ خاموش را بگیرد ومیجوشید سرش را از فرطِ خستگی پایین انداخت.
او یادِاجساد سویراکس رامیزدند مرخص کرد.
چنان از رمق افتادهشکلِ بود، چنان خسته... وجسد چنان بهکلی درمانده بود.
جوهرش نیز تقریباًمیمکیدند تهکشیده بود. اما هنوزدرونِ به هدفش نرسیده بود.
باید قهرمانِ دیگریدهها را ظاهر میکرد، امامرگبار انتخابهایش محدود شده بود.
پس در عوض، چشمبندش را آهستهگردههایی بالا کشید و اعماقِ لاجوردی وخاک درخشانِ تنها چشمِ باقیماندهاش را نمایان کرد.
جهانِ تباهی با انبوهِ پلیدهای دلخراشدریده در آن بازتاب مییافت. چیزِ دیگریهمچون نیز در آن منعکس شده بود.
آه عمیقی کشید.
«وقتش... رسیده.آنجا دیگه نمیتونمهزار ادامه بدم.»
لحظهای سکوت حاکم شد.
سپس، بازتابِ پنهان از چشمش گریختدریده و به شکلِ مردی بلندقامت با موهایفرشی کلاغی و چشمانی عجیب و آینهمانند درآمد.
او به دریای تباهی که احاطهشان کرده بوداجساد نگریست، سپس با حالتی ناخوانا به کاسی نگاهروغنی کرد. سرانجام، با لحنی سرد و کنارهگیر گفت:
«همیشه منآنجا رو بههزار عجیبترین جاها میاری.»
پادشاهِ هیچ با این حرف به سمتِاسیدمانند موجِ پیشروندهٔ پلیدها چرخید و دستش رامیکرد بالا آورد و نیزهای تیره را احضار کرد.
«کمی استراحت کن، بانو کاسیا. ودریده معاملهای رو که کردیم به یادهمچون داشته باش. بعد از این، ترکت میکنم.»
کابوسِ پنجم آزمونی موذیانه بود. مسیریدلخراش مرگبار بود و انگار این کافیگردههایی نباشد، پر از تلههای کشندهٔ بیشمار بود.
نخستین تله، فرایندِ فروپاشی بود. این روشِ طلسم بودکشیده تا به حاملانش راهی برای رسیدن به خداشدن بدهد —بیمارگونه یا دستکم، رسیدن به وضعیتِ ذهنیِ لازم برای ایزد شدن.
یوریس از آن نُهتن زمانیهوا گفته بود که خداشدن بهسرعتروغنی به دست نمیآید. حرفش حقیقت داشت.
اگر کسی میخواست الوهیت را لمس کند، ابتدا باید زندگی میکرد، تجربه میاندوخت و دیدگاهشافق را فراتر از روزمرگی گسترش میداد. افرادِ کمی به این نقطه میرسیدند و همان عدهٔدرختان کم نیز به صدها سال رشد و یادگیریِ تدریجی نیاز داشتند — و گاهی هزاران سال.
اما در جهانی که برزیبا لبهٔ آخرالزمان تلوتلو میخورد، چهمیزدند کسی هزاران سال وقتِ اضافه داشت؟
بنابراین، در کابوسِ پنجم، زمانهمچون در خودش تا خورده بود.اما زمان در اینجا معنای چندانی نداشت.
بخشِ اولِ آزمون که هر یک از چالشگران باید بهتنهایی با آن روبهرو میشدند،میکرد برای این بود که آنها را بهعنوان انسان از هم بپاشد و در قامتِ ایزدانکشید از نو بسازد. این فرایند کاملاً ساده بود... مجبورشان میکرد با قلمروِ خودشان روبهرو شوند.
کاسی مطمئن نبود دیگران چه چیزی را تجربه کردهاند، اما میتوانست از فروپاشیِ خودش آن را حدس بزند. سانی بهاحتمالِهمهچیز زیاد مجبور شده بود زندگی و مرگِ تمامِ سایههایی را که روحش را پر کرده بودند، تجربه کند. نفیس بهاحتمالِتیغه زیاد مجبور شده بود تمامِ زندگیها و خواستههای افرادِ بیشماری را که الهامبخششان بود تجربه کند... اقیانوسِ بیکرانی از آنها را.
هرچه باشد، حتی با وجودِ اینکه مطلقهای جدید کنترلِ قلمروهایمیزدند انسانی را در عالمِ رؤیا به دست گرفته بودند، هنوزمیکرد هم جانهای بیشماری در جهانِ بیداری ستارهٔ دگرگون را میپرستیدند.
ابدیتی از احساسات، از آرزوها، ازفرشی ترسها، از شادی، از دلشکستگی — کههمهچیز همه در یک لحظه فشرده شده بود.
همین کافی بود تامیزدند هر کسی را نابودمایعی کند. یا دستکم تغییرش دهد.
خودِ فروپاشی آزمونی بودشکلِ که تلههای مرگباری راجسد در خود پنهان داشت.
آشکارترینِ آنها، خطرِ نابودیِ آگاهیِ فرد به دستِ ابدیت بود. خطرِ اینکه فرد خود را بهکلی گم کند وتراوش در سیلابِ بیپایانِ زندگیها و تجربههایی که به او تحمیل میشد، حل شود. برای جان به در بردن از اینبیرون مصیبتِ هولناک، فرد باید ارادهای فوقالعاده قوی، درکِ بینهایت استواری از خویشتن، و عزمی مطلق برای وفاداری به اهدافش میداشت.
حتی اگر هم موفق میشدند، در پایانِ کار دیگر همان آدمِ سابق نبودند — طراحیِ آزمون همین بود. بهسختی به یاد میآوردند که چه کسیآروارههای بودهاند... میخواستهاند چه کسی باشند. خودِ پیشینِ آنها — یک انسانِ فانی — در برابرِ ابدیت رنگ میباخت و محو میشد، و در سایهٔ عظمتِزیبا بیکرانِ تجربههای انباشته و وسعتِ عظیمِ آگاهیای که درخورِ یک ایزد بود، حقیر مینمود. با این حال، تحملِ این مصیبت برای کاسی چندان دشوار نبود.
در آغازِ کابوس، مجبور شده بود زندگیِ تمامِ کسانی را که به یاد میآورد، زندگی کند.بلندی این امتحانی هولناک بود، اما با وجودِ اینکه با آزمونهای گذشتهاش تفاوت داشت — هرچه باشد،بیا به یاد آوردنِ یک چیز با تجربهٔ واقعیِ آن فرق میکرد — کاملاً هم برایش ناآشنا نبود.
بنابراین، توانست درکهزاران از خویشتن رادریده بهخوبی حفظ کند.
اما خطرِ پنهانِ دیگریگُلهایی هم در فرایندِ فروپاشیاجساد وجود داشت، دستکم برای او.
آن خطر، تهدیدِ تباهی بود.
هرچه باشد، کاسی موجوداتِ کابوسِ بیشماریگردههایی را به یاد میآورد. پس بایدخاک زندگیِ هولناکِ آنها را هم تحمل میکرد.
گمان میکرد که بسیاری از فرمانروایان نیز همین را تحمل کردههزار باشند. در واقع، باور داشت که یادگیریِ نحوهٔ مقاومت در برابرِپیچوتاب تباهی — دستکم تا حدودی — بخشِ جداییناپذیری از فرایندِ خداشدن است.
تواناییِ خودِ کاسی برای مقاومت چندان چشمگیر نبود، اما میتوانست در این فرایند تقلب کند. از این رو، بارهاتراوش و بارها خود را نابود کرد و بارها و بارها خود را از نو ساخت، و یادِ چیزهایی رابیا که نگهداشتنشان درونِ خودش بیش از حد خطرناک بود، پاک کرد. در پایانِ کار، نسبتاً سالم از آن بیرون آمد.
در واقع، وسوسه شده بود تا بخشِ بسیار بیشتریکشیده از یادهایش را پاک کند تا از این بارتقلیدی بکاهد... اما در نهایت، تصمیم گرفت بیشترشان را نگه دارد.
دلیلش این بود که اگرچه داشتنِ قلمرویی بیش از حد وسیع میتوانست درتراوش کابوسِ پنجم مایهٔ هلاکتِ فرد شود و خودِ او را بهکلی نابود و محونفسِ کند، اما داشتنِ قلمرویی بیش از حد ضعیف نیز بهخودیخود یک خطر محسوب میشد.
هرچه باشد، این تغییر هدفی داشت.دریده فرارِ بیش از حد آسان از فرایندِفرشی فروپاشی، فتحِ کابوس را تقریباً غیرممکن میکرد.
با این حال.میمکیدند در نهایت، کاسیدلخراش زنده مانده بود.
بخشِ دومِ کابوسِ پنجم یک معما بود. کاسی تصوری نسبی از تضادیمیجوشید که باید حل میکردند داشت، اما هنوز کاملاً مطمئن نبود. با اینشاخههایشان وجود، حسی به او میگفت که آنها همزمان واردِ آزمونِ نهایی نشدهاند.
خودِ کاسی در سالهای پایانیِ عصرِ ایزدان، در جهانِ جوان و رامنشدهٔ کابوسِ مشترک ظاهر شد. زمانِجوانه زیادی طول کشید تا حواسش را بازیابد، ذهنِ درهمشکستهاش را جمعوجور کند و بر خودش مسلط شود.یادمه تا آن زمان، از اولین تلهٔ این آزمون آگاه شد — خطرِ بلعیده شدن به دستِ جهان.
کسانی که آگاهیشان آنقدر وسعت داشت که به یک ایزد تبدیل شوند، اما هنوز فرایندِ خداشدن را طی نکرده بودند،همهچیز با خطری منحصربهفرد روبهرو میشدند — خطرِ اینکه اجازه دهند دربندِ جهان شوند و با آن درآمیزند، و در نتیجه بهتیز چیزی کاملاً متضاد با هدفشان برسند. خطرِ از دست دادنِ فردیتِ خود و تبدیل شدن به نیروهای بنیادین به جای ارواح.
این واقعاً خطرِ موذیانهای بود.
اما برای کاسی که همیشه برای حفظِ فردیتِافق خود در میانِ سیلابِ حواسِ بیگانه تقلا کردهخورده بود، این تله نیز خطرِ چندانی در پی نداشت.
بنابراین، اواجساد قدم درمیزدند راهِ سفری گذاشت.
سفری برای یافتنِ چیزی که مدتها پیش گم شدهآنجا بود و دیگر در جهانِ واقعی وجود نداشت، اماهمچنان هنوز میشد آن را در این کابوس پیدا کرد.