چپتر 3170: عروسکِ تاتال
0«...این عروسکِ منه! اسمش اسناگله!»
تاتال زشتترین عروسکی را که سایه تا به حال دیده بود، به او نشان داد. از پارچهای زمختنمیآمد ساخته شده بود و پیراهنِ ساده و خامی به تن داشت که تا حدودی شبیه پیراهنِ خودِ تاتالحتی بود. دو مهرهٔ سیاه نقشِ چشمانش را داشتند و به نظر میرسید دهانش در اخمی همیشگی گیر کرده است.
تاتال از آن دخترهایی هم نبود که با اسباببازیهایش آرام بازی کند. به نظر میرسیدخوشش اسناگل بارها پاره شده و بعد با کوکهایی ناشیانه وصله خورده است. در نتیجه، بیشتروحشت شبیه جنگجویی کارکشته بود که جایجایِ بدنش پر از زخمهای هولناک است، نه همدمِ دخترکی معصوم.
این اولین عروسکی بود که سایه بهکارکشته عمرش میدید — دستکم در این زندگی —اولین و نگاه کردن به آن تقریباً غیرقابلتحمل بود.
با این حال، تاتال چنانخبر عاشقِ آن چیزِ زشت بهوجود نظر میرسید که او حرفی نزد.
«به اسناگل سلام کن، سایه!»
دخترک با خوشحالی خندید.
«توتِ موردعلاقهت چیه، سایه؟ مالِ من تمشکه. بعد از اون شاهتوت روهمدمِ دوست دارم. ولی توتفرنگیِ وحشی، بلوبری، کرنبری و آقطی هم دوست دارم! آها،عاشقِ توتِ زمستونی هم هست. اگه از اونا بخوری دلدرد میگیری، ولی خیلی قشنگن!»
سایه خبر نداشت که اینهمه نوع توت وجود دارد. تنهاوجود توتهایی که او میشناخت یا سمی بودند یا با تباهیبرای تغییرشکل داده بودند. برای همین، چندان از توت خوشش نمیآمد.
سایه مدتی ساکت ماند.وجود وقتی سرانجام به حرف آمد،سمی صدای سردش کمی معذب بود...
«من از توت خوشم نمیاد.»
تاتال باوصله وحشت بهنتیجه تاریکی خیره شد.
یکه خورده بود.
«حـ... حتی... حتی تمشک؟»
سایه اصلاً نمیدانست تمشک چیست. آیا توتی بود که اگرتغییرشکل آن را میخوردی صدایت خشدار میشد، یا توتی بود که خودشسرانجام با صدای خشدار حرف میزد؟ اولی عجیب بود و دومی نگرانکننده.
مدت زیادیوصله به جوابشنتیجه فکر کرد...
«من میتونم تا ده بشمرم!خبر اگه کفش پام نباشه تا بیست.دارد تو تا چند میتونی بشمری، سایه؟»
سایه مطمئن نبود کفش چه ربطی به شمردن داردسمی — در واقع، حتی نمیتوانست جوابی برایش تصور کند.نمیآمد با این حال، احساس میکرد موظف است جواب بدهد.
«تا هروجود جا کهتنها دلم بخواد.»
«میتونی تا صد بشمری؟»
«آره.»
«تا هزار چطور؟»
«آره.»
«تا دههزار چی؟»
«آره.»
«واو!»
تاتال با تحسین به تاریکی نگاه کرد. سپس، چهرهٔ کوچکشتغییرشکل ناگهان در هم رفت و حالتی از سوءظنِ شدید به خودسرانجام گرفت و پس از چند لحظه سکوت، با لحنی جدی گفت:
«پس ثابتوصله کن. تانتیجه دههزار بشمر.»
سایه گیج شده بود.
«چی؟»
«پس بشمر.وجود که بهم دروغتوتهایی نمیگی، مگه نه؟»
سایه دلشوصله میخواست زلزلهاینتیجه به راه بیندازد.
«دروغ نمیگم.»
«پس بشمر!»
«نمیشمرم.»
«ها! دروغگو!»
«من دروغگو نیستم... من سایهٔ خیلینداشت صادقیام. از آغازِ زمان تا حالاتنها حتی یه بار هم دروغ نگفتم.»
«پس بشمر!»
«گفتم که نمیشمرم...»
دیدارهای تاتال همگی چیزی شبیه به این بودند. بعد از آن بارِ اول، هر ازاولین گاهی میآمد و کاملاً این حقیقت را نادیده میگرفت که دوستی که پیدا کرده، تودهایسلام بیجسم از تاریکی است که از زمانِ آفرینشِ جهان در آن غارِ شوم سکونت داشته است.
آرامش و سکوتی که سایه حسرتش را میکشید، بهکلی نابود شده بود. شیرینکاریهای این کودکِ بیخیالِ انسانی هرتغییرشکل بار او را گیج، کلافه و از نظرِ ذهنی خسته میکرد. وقتی آگاهیِ پهناورِ او با جهانبینیِ ساده ونمیاد بهطرزِ غیرممکنی سرراستِ تاتال برخورد میکرد، در کمالِ ناباوری، این آگاهیِ او بود که کبود و آسیبدیده رها میشد.
سایه هرگز نمیخواست انسان باشد، اما در نتیجهٔ هجومِ بیمقدمهٔبودند تاتال به دنیایش، بیاختیار حس میکرد که هر روز بخشِساکت بیشتری از انسانیتِ دخترک روی او ردّی به جا میگذارد.
آن ردِّ انسانیت اصلاً چیزی نبودمیشناخت که سایه از آن لذت ببرد،برای چه رسد به اینکه آن را بخواهد.
اما در عین حال...
همنشینی با تاتال را به تمامِ انسانهای دیگری که در آن سکونتگاه زندگی میکردند،میشناخت ترجیح میداد. کسانی که برای تقدیمِ هدایا میآمدند، همگی لباسهای عجیبی به تن داشتندوقتی و آیینهای غیرقابلتوضیحی انجام میدادند. آنها سرشار از حسِ جدیِ اهمیت، ترس و احترام بودند.
آنها با سایه مثلِ ایزدیدارد ترسناک رفتار میکردند... در حالیبودند که واقعاً نمیفهمیدند ایزد چیست.
سایه از پرستشِ آنها خیلی بیشتر از بیاعتناییِ کاملِتباهی تاتال بدش میآمد. در واقع، رفتارِ خودمانیِ او آنقدرها همماند ناخوشایند نبود — برخلافِ تکریم و احترامِ اعضای پیرترِ قبیلهاش.
به این ترتیب، زمان گذشت.
فصلها عوض شدند و باز هم عوض شدند، دنیا را کشتند و بارِ دیگر بهسمی زندگی برگرداندند. سایه وقتش را با تماشای سرزمینهای اطرافِ غارش میگذراند. دیگر نتوانست به حالتِ ادغامِآمد کامل با دنیا برسد، اما همین هم کافی بود تا به روحِ خستهاش حسِ آرامش ببخشد.
گهگاه تکههای پراکندهای از زندگیهای گذشتهاش را نیز به یاد میآورد، اما دیگر هرگزبرای در آنها غرق نشد. ارتباطِ ناخواستهاش با تاتال مانع از آن میشد که حسِکمی خویشتن را بهکلی از دست بدهد، و در نتیجه، این حس رفتهرفته استوارتر شد.
در این میان، قبیلهٔ انسانها بهسرعت در حالِ پیشرفت بود. جنگلداده حتی بیشتر به عقب رانده شد و کشتزارهایشان گسترش یافت. داشتند حیواناتیآمد جز سگها را اهلی میکردند و هر روز مهارتهای تازهای یاد میگرفتند.
موجوداتِ تباهی به خاطرِ حضورِ سایه کاری به کارِ قبیله نداشتند، و با اینکهمعصوم گهگاه با گرسنگی و خشمِ جانورانی که در جنگل میلولیدند روبهرو میشدند — چه عادینزد و چه افسانهای — هنوز با چیزی آنقدر قوی که نابودشان کند مواجه نشده بودند.
حتی با چند قبیلهٔ انسانیِ دیگر که در سرزمینهای همسایه ساکن بودندتنها ارتباط برقرار کرده بودند. تنشهایی میانشان وجود داشت، اما در کل، بهنمیآمد نظر میرسید همگی تجارت و تبادل را به غارت و خونریزی ترجیح میدهند.
کودکانِ بیشترینوع متولد شدند ودارد روستا بزرگ شد.
سایه بیتفاوت ایندارد دنیای در حالِمیشناخت تغییر را تماشا میکرد.
«سایه! سایه!»
بارِ دیگر، تاتالخیلی با لبخندی ابلهانه دراینهمه دهانهٔ غارش ظاهر شد.
فقط اینکه حالا دیگر دختربچه نبود. در یک چشمبههمزدن، آن کودکِ خردسال به زنی جوان در آستانهٔخوشش بزرگسالی تبدیل شده بود. لباسهای زمختش جای خود را به پوششِ یک شکارچی داده بود و موهایخیره آبنوسیاش در بافتی بلند جمع شده بود که با سلیقه با مهرههای رنگی و پر تزیین شده بود.
پیروزمندانه کمانش را بالا برد.
«ببین چی شکار کردم!»
لاشهٔ خرسِ غارنشینِ عظیمی را پشتِ سرش میکشید و برای کشیدنِ وزنِ خردکنندهاشتوتهایی به کالبدِ بیدارشدهاش فشار میآورد. سایه با کمی تفریح به خرسِ عظیم خیرهساکت شد — جانوری عروجیافته که چند دههای میشد قبیله را به وحشت انداخته بود.
«کارت خوب بود. ولی واقعاًدارد نیازی بود اون چیز روبودند تا اینجا بکشی؟ میخوای بخوریش؟»
تاتال پنجهٔ خرسدارد را رها کرد وسمی چند بار پلک زد.
«معلومه! کلِ روستا میخورنش. گوشتِ خرس زیاد خوشمزه نیست، ولیزخمهای میشه باهاش خورش درست کرد. پنجهها و دندونهاش رو میشه بهکردن سلاح تبدیل کرد. تاندونهاش میشن زهِ کمان. اما مهمترین قسمتش پوستشه!»
سایه خرس را بررسی کرد. انگار تاتال زحمتِ زیادی کشیده بوددارد تا به پوستِ جانورِ زشت آسیبی نرساند، با اینکه شکارِ یک موجودِخوشش عروجیافته باید برای زنِ بیدارشدهٔ جوانی مثلِ او آزمونی مرگبار بوده باشد.
البته که میدانست همینطور بوده،دارد چون تمامِ لحظاتِ شکارش رابودند با دقت تماشا کرده بود.
سایه از هرچه در سرزمینش میگذشت آگاه بود، اما بهندرت به آنهابرای توجه میکرد. با این حال، هیاهویی که تاتال به راه انداخته بودصدای آنقدر زیاد بود که نمیشد نادیدهاش گرفت، پس این بار یک استثنا بود.
«پوستش چه اهمیتی داره؟»
واقعاً کنجکاو نبود،خیلی اما حس کرد ازاینهمه روی ادب باید بپرسد.
تاتال نیشخند زد.
«تمیزش میکنم ودارد به عنوانِ هدیهٔمیشناخت ازدواج میدمش به نامزدم!»
سایه حس کرد تمامِ وجودشبیشتر یخ زد. چشم نداشت، اما اگرهولناک داشت، حتماً یکی از آنها میپرید.
«به کی؟»
تاتال جا خورد. به تاریکیدارد خیره شد، چند بار پلکبودند زد و بعد ریز خندید.
«چیه، نمیدونستی؟ دارم ازدواج میکنم!»
سایه واقعاًوصله نمیدانست. شاید بایدبیشتر بیشتر توجه میکرد.