---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2851: پیشرویِ فراوانی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2851: پیشرویِ فراوانی

0

فراوانی روی بیابانِ کابوس می‌خزید و همچون رودِ تاریکی از گوشت بر تپه‌های شنیِ سفید روان‌دهد​ بود، در حالی که آروارهٔ ترسناکش بی‌مرگ‌ها را می‌بلعید. نامردگانِ باستانی بی‌درنگ متوجهِ تهدیدِ تازه شدند‌سفیدِ​ و تلاش کردند کرمِ مقدس را از بین ببرند، اما جناحینِ آرایشِ سپاهِ سایه نگذاشتند نزدیک شوند.

سایه‌های ضعیف‌تر زیرِ یورشِ بقایای اسکلتیِ جنگجویانِ‌می‌چرخاندند​ باستانی که ایزدِ سایه نفرینشان کرده بود،‌قوی​ محو می‌شدند... اما سانی همین انتظار را داشت.

در این نبرد، نقشِ سایه‌های ضعیف‌تر این بود که‌می‌یافت​ نابود شوند. مقاومتِ سرسختانهٔ آن‌ها راه را برای بقیهٔ‌باید​ سپاه هموار می‌کرد و اجازه می‌داد به مسیرش ادامه دهد.

فراوانی و سپاهِ سایه‌اینکه​ پیشروی می‌کردند و آهسته‌گسترش​ به اعماقِ بیابان می‌رفتند.

سانی از میانِ سایه‌ها گذشت، جلوی کرمِ عظیم ظاهر شد و به گسترهٔ وسیعِ‌مسیرش​ شن‌های سفیدِ پیش رویش چشم دوخت. بی‌مرگ‌های بی‌شماری آنجا حضور داشتند؛ دورترها هنوز درگیرِ نبردِ‌گسترهٔ​ ابدی با یکدیگر بودند، اما نزدیک‌ترها از قبل هدفِ کینهٔ خود را تغییر داده بودند.

بدتر اینکه، انگار این آگاهی داشت تا‌می‌چرخاندند​ افق گسترش می‌یافت و نامردگانِ بیشتری حدقه‌های خالیِ‌برخی​ چشمانشان را به سمتِ پیکرِ دوردستِ فراوانی می‌چرخاندند.

«باید قلع‌وقمعشون کنم.»

انواع و اقسامِ بی‌مرگ‌ها آنجا بودند. همه‌شان قوی بودند، اما برخی قدرتی هولناک‌چشمانشان​ داشتند. از گروهِ دوم در حاشیه‌های بیرونیِ بیابانِ کابوس کمتر پیدا می‌شد، اما‌قدرتی​ هرچه سانی و نفیس به مقبرهٔ آریل نزدیک‌تر می‌شدند، تعدادشان بسیار بیشتر می‌شد.

و وقتی به بخشِ‌سرسختانهٔ​ پایانیِ سفرشان می‌رسیدند... سانی حتی‌سپاه​ نمی‌خواست به آن فکر کند.

در هر حال، در این لحظه جناحینِ آرایش از فراوانی در برابرِ حملاتِ پهلو محافظت می‌کردند، در‌هولناک​ حالی که آرواره‌اش بی‌مرگ‌های پیشِ رو را می‌بلعید. با این حال، اگر هر یک از نامردگانِ واقعاً‌بخشِ​ قدرتمند در مسیرِ کرمِ مقدس ظاهر می‌شد، ممکن بود آسیبِ شدیدی ببیند و در نهایت نابود شود.

پس سانی‌داده​ باید جلوی‌اینکه​ آن‌ها را می‌گرفت.

او قوی‌ترین مبارزانش — قدیس، کُشنده و مار — را فراخواند تا جلوتر‌چشمانشان​ از فراوانی حرکت کنند و نگذارند قوی‌ترین بی‌مرگ‌ها به آن برسند. خودش هم‌قدرتی​ شخصاً به آن‌ها پیوست و چوب‌دستیِ سنگینی را از میانِ سایه‌ها ظاهر کرد.

همان‌طور که کرمِ عظیم دنیای پشتِ سرش را می‌بلعید،‌سپاه​ سانی به جلو شتافت تا با دشمن درگیر شود...‌می‌کردند​ و البته گیرِ آرواره‌های سایهٔ مقدسِ خودش هم نیفتد.

جنگیدن با نامردگانِ هولناک در حالی که‌می‌چرخاندند​ آروارهٔ غول‌پیکرِ یک کرمِ ایزدی از پشت سر‌برخی​ لحظه‌به‌لحظه به او نزدیک‌تر می‌شد، تجربه‌ای اعصاب‌خردکن بود.

...اما کمی هم هیجان‌انگیز بود.

برای مدتِ کوتاهی، سانی به خودش اجازه داد در سرودِ خشنِ‌حدقه‌های​ نبرد غرق شود. حق با نفیس بود — اینکه پس از‌اقسامِ​ مدت‌ها می‌توانست در یک نبردِ رودررو شرکت کند، واقعاً یک موهبت بود.

میانِ سایه‌ها جابه‌جا می‌شد و در نبردی تن‌به‌تن و بی‌امان‌هموار​ با مبارزانِ گروهِ نامردگان درگیر می‌شد. حریفانِ قدرتمندی برای جنگیدن کم‌بیابان​ نبودند... اما دست‌کم فعلاً، او قوی‌ترینشان بود، هرچند با اختلافی اندک.

مهارتِ رزمیِ آن‌ها نیز بی‌نظیر بود، پس حریصانه آن را از طریقِ‌اقسامِ​ رقصِ سایه جذب می‌کرد و برای نخستین بار پس از سال‌ها، از‌می‌شد​ مجموعهٔ غنیِ سبک‌ها و تکنیک‌های نبردِ مدت‌ها فراموش‌شده، دلی از عزا درمی‌آورد.

در نتیجه، سپاهِ سایه به‌سرعت پیشروی کرد، هرچند جناحینش تلفاتِ سنگینی می‌دادند. با‌چشمانشان​ این حال، دلیلِ اینکه هیچ‌یک از بی‌مرگ‌های قدرتمند هنوز نتوانسته بودند تهدیدی جدی‌قدرتی​ برای فراوانی باشند، تنها قدرتِ هولناکِ سانی و قهرمانانش نبود؛ دلیلِ دیگرش «نفرین» بود.

حالا که هر هفت حلقهٔ نفرین در نزدیکیِ هم قرار داشتند،‌حدقه‌های​ قدرتِ افسون‌هایش به‌شدت افزایش یافته بود. سانی هم با گذشتِ زمان‌اقسامِ​ یاد گرفته بود چطور بهتر از یادگارِ متصل به سایه‌اش استفاده کند.

به‌جای اینکه هر دشمنی در اطرافش را به نفرینِ تضعیف‌کننده آلوده کند، آن را با دقتی بالا و‌می‌کردند​ زمان‌بندیِ بی‌نقص روی قوی‌ترین دشمنان در میانِ بی‌مرگ‌ها می‌انداخت. از این رو، تمامِ قدرتِ این افسونِ ناتوان‌کننده در‌دوخت​ بدترین زمانِ ممکن بر سرِ یک موجودِ واحد آوار می‌شد و حملاتِ سانی و قهرمانانش را بسیار ویرانگرتر می‌کرد.

«خوبه... خوبه، بیشتر!»

سانی از وحشتِ‌بدتر​ دیوانه‌وارِ این نبردِ‌آگاهی​ فاجعه‌بار لذت می‌برد.

در حالی که نبرد روی زمین تلماسه‌های سفید را به ویرانی می‌کشید، نبردِ دیگری‌سمتِ​ در آسمان در جریان بود. آنجا، نفیس تنها هدفِ بی‌مرگ‌های بی‌شمار بود؛ از حملاتِ مرگبارشان‌دوم​ جاخالی می‌داد و پرتابه‌های بی‌شماری را به آتش می‌کشید تا جانِ سالم به در ببرد.

به همین خاطر، انگار‌سرسختانهٔ​ آسمان در آتش می‌سوخت و‌سپاه​ شعله‌های سفید بر زمین می‌بارید.

هدفِ اصلی‌اش این بود که توجهِ جنگجویانِ نامرده را جلب کند و نگذارد تعدادِ زیادی‌برخی​ از آن‌ها به سپاهِ سایه حمله کنند، اما هر از گاهی پرتوهایی از شعله‌های غرانِ‌تعدادشان​ سفید را روی تلماسه‌های سفید رها می‌کرد و تخریب و نابودی را به جانِ بی‌مرگ‌ها می‌انداخت.

ترکیبِ تحرکِ هواییِ باورنکردنی‌اش، سرشتش، تسلطش بر شکل‌دهی و شناختش‌بیشتری​ از نام‌ها، وسعتِ قلمروش و افسون‌های نبوغ‌آمیزِ برکت، از او‌کنم​ دشمنی واقعاً ویرانگر برای اسیرانِ نامردهٔ بیابانِ کابوس ساخته بود.

مدتی استراتژی‌شان جواب‌بدتر​ داد و رفته‌رفته در‌افق​ دریای تلماسه‌ها پیشروی کردند.

اما یک‌نابود​ مشکل در‌سرسختانهٔ​ میان بود...

فراوانی از این رو می‌توانست با چنین‌می‌چرخاندند​ سرعتی به جلو بخزد که به‌جای مبارزه‌قوی​ با بی‌مرگ‌ها، خیلی راحت آن‌ها را می‌بلعید.

این یعنی وحشت‌های نامردهٔ بیابان هنوز‌آگاهی​ سالم و دست‌نخورده بودند و در‌خالیِ​ شکمِ بی‌انتهای کرمِ مقدس گیر افتاده بودند.

و این یعنی در حالی که سانی و قهرمانانش‌می‌یافت​ جلوی آسیب زدنِ قوی‌ترین بی‌مرگ‌ها به فراوانی را می‌گرفتند، نمی‌توانستند‌قلع‌وقمعشون​ از این موجودِ عظیم در برابرِ آسیب‌های درونی محافظت کنند.

بی‌مرگ‌هایی که فراوانی می‌بلعید مدام آن را از درون لت‌وپاره‌هموار​ می‌کردند و با وجودِ اقیانوسِ بی‌کرانِ سرزندگیِ این سایهٔ مقدس،‌اعماقِ​ حرکتش رفته‌رفته کند شد و در آستانهٔ نابودی قرار گرفت.

با این حال نابود نشد.

چون درست در همان لحظه، نفیس موجی از‌گسترش​ آتشِ آسمانی رها کرد که نیزه‌های پرتاب‌شده به سمتش‌می‌چرخاندند​ را خاکستر کرد و سپس به پایین شیرجه زد.

روی پشتِ فراوانی فرود آمد،‌انگار​ زانو زد و دستش را‌بیشتری​ روی پوستِ سیاه کرمِ مقدس گذاشت.

لحظه‌ای بعد، سراسرِ پیکرِ‌سرسختانهٔ​ این موجودِ غول‌پیکر با درخششی‌سپاه​ سفید و ملایم روشن شد.

فراوانی بخشی از قلمروِ نف نبود، یعنی نمی‌توانست‌باید​ آن را از راهِ دور شفا دهد. اما‌قدرتی​ هیچ‌چیز مانعِ این نمی‌شد که مستقیماً شفایش دهد.

بنابراین، تمامِ آسیب‌هایی که از درون‌آگاهی​ به فراوانی وارد شده بود، رفته‌رفته‌خالیِ​ با شعله‌های سفیدِ تسکین‌بخش التیام می‌یافت.

با فاصله‌ای از‌بدتر​ کرمِ عظیم، سانی‌آگاهی​ لبخندِ شومی زد.

«هیچی به‌نابود​ پای یه‌سرسختانهٔ​ شفادهندهٔ خوب نمی‌رسه.»

با ادامهٔ‌خالیِ​ نبرد، شب‌سمتِ​ تاریک‌تر شد.

به جلو‌داده​ نگاه کرد و‌انگار​ لحظه‌ای مردد ماند.

داشت خودش را گول می‌زد،‌انگار​ یا شبحِ دوردستِ مقبرهٔ آریل‌بیشتری​ واقعاً کمی نزدیک‌تر شده بود؟

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net