چپتر 2201: خونِ جاری
0ارتشِ سرود با همان دشواریای روبهروسوی شد که دشمنشان در حملاتِ بیشمارِزائران گذشته به دژِ بزرگ تجربه کرده بود.
در سمتِ شرقیِ شکاف هیچ دیواری نبود، اما خودِ شکاف همچنان پابرجا بود؛ عبور ازدرگیر آن زیرِ بارانِ تیرهای دشمن و آغازِ حمله از روی پلهای لرزان کاری بود کهرسانده هر استراتژیستی را به ناامیدی میکشاند و سیشان در این زمینه تفاوتی با نفیس نداشت.
هدف از موجِ مردگانِ خاکستر نیز همین بود. در مدتیگسترهٔ که ارتشِ شمشیر سرگرمِ دفعِ حملهٔ هولناکِ آنها بود، پادگانِنشد دژِ گذرگاهِ بزرگ فرصت یافت تا به دلِ شکاف بزند.
ارتشِ محاصرهکننده با ماشینهای جنگی کابلهای فولادیِ عظیمی را بر فرازِ درهٔ عمیق شلیک کردهگسترهٔ بود تا تکیهگاهی برای ساختِ پلهای معلق باشند. رفتهرفته، مهندسانِ رزمی هم ماشینهای جنگی وشیبهای هم ساختارِ پلها را بهبود بخشیدند و ارتقا دادند تا برافراشتنشان آسانتر و فروریختنشان سختتر شود.
حملات با شلیکِ کابلها برارتباطشان فرازِ شکاف آغاز میشد و بانشد نابودیِ تمامِ پلها به پایان میرسید.
با این حال، ارتشِ سرود نه ماشینهای جنگی در اختیار داشت و نه یگانی نامدار ازبودند مهندسانِ رزمیِ کارکشته و ماهر تا آنها را بسازند. همان لحظهای که پلِ اصلیِ میانِ دشتِآزاد استخوانِ ترقوه و گسترهٔ استخوانِ سینه را نابود کردند، ارتباطشان با آن سوی شکاف قطع شد.
اما اینبسازند موضوع امروزپلِ مانعشان نشد.
در مدتی که زائران و ارتشِ شمشیر با هم درگیر بودند، کرمهای خاکستراستخوانِ همچنان از شیبهای شکاف بالا میخزیدند. حالا که بدنهایشان مأموریتِ خود را انجامزائران داده و ارتشِ پنهانِ عروسکها را به سطح رسانده بود، برای حرکت آزاد بودند.
آن موجوداتِ منفور در هم تنیدند و با کمکِ مکندههای گِردشان، بدنهایشانزائران را به هم پیوند زدند. تودهٔ جوشانِ گوشتِ خاکستر بر فرازِ درهٔ تاریکپنهانِ امتداد یافت و کرمهای بیشتری روی سطحش خزیدند تا آن را درازتر کنند.
پیچکی لغزان از کرمهای خاکستر از شیبِ شرقیِ شکاف بالا میآمدامروز و به سمتِ غرب کشیده میشد؛ پیچکِ دیگری نیز از شیبِبدنهایشان غربیِ شکاف، درست زیرِ دروازههای دژِ بزرگ، به سمتِ شرق امتداد مییافت.
آن دو بر فرازِپلِ تاریکیِ شکاف به هماستخوانِ رسیدند و در هم آمیختند.
درست در هماننامدار لحظه، دروازههای سربهفلککشیدهٔ دژِبسازند گذرگاهِ بزرگ باز شد.
سربازانِ انسانی از داخل بیرون ریختند و بردگانِ جانورسالار نیز در پیِ آنها روانه شدند. موجوداتِ کابوس نقشِ حیواناتِ باربربدنهایشان را داشتند و قطعاتِ دیوارِ تخریبشده را پشتِ سرِ خود میکشیدند. سربازان مهندسانِ نظامی بودند؛ هرچند ارتشِ سرود مهندسانِ رزمیِجوشانِ پرشماری نداشت، اما باز هم تعدادی در اختیار داشت، حتی اگر به مهارت و ابتکارِ همتایانشان در اردوگاهِ دشمن نبودند.
مهندسانِ رزمی الوارهایی را که روزگاری دیوارهای استوارِ آن دژِموضوع تسخیرناپذیر را تشکیل میدادند، روی تودهٔ عروسکهای کرمِ خاکستر چیدندمیخزیدند و بهسرعت آن را به عرشهٔ پلی بزرگ تبدیل کردند.
سپس ستونهای سربازان روی چوبِاصلیِ خونین قدم گذاشتند و همچونگسترهٔ رودی از روی پل گذشتند.
تا ارتشِ شمشیر موفق شد زائران را به عقب براند، پادگانِ دژِدشتِ بزرگ پا بر سطحِ گسترهٔ استخوانِ سینه گذاشته بود؛ آنها جای پای خودنشد را محکم کردند و پخش شدند تا آرایشِ هجومیِ گوهشکلی به خود بگیرند.
سپاهِ سلطنتیِ هفتم در نوکِ گوه قرار داشت و قدیسمانعشان سیشان، شاهزادهٔ گمشدهٔ سرود، شخصاً جلوی جنگجویانش ایستاده بود؛ اوبدنهایشان زرهی افسونشده از ابریشمِ خونرنگ و فلسهای زرشکی به تن داشت.
پوستِ خاکستریاشترقوه زیرِ نورِ درخشانِنابود آسمانِ پوشیده میدرخشید.
نگاهی به تودهٔ تاریکِ زائران و ارتشِدشتِ دشمن که پشتشان پنهان شده بود انداخت،ارتباطشان دستش را بالا برد و مشت کرد.
سپس سیشان بیدرنگنامدار با حرکتِ دست بهبسازند سربازانش فرمانِ پیشروی داد.
صدایش در دشتِ استخوان پیچیدارتباطشان و پس از آن، زوزهٔمانعشان طنیناندازِ شیپورهای جنگی به صدا درآمد.
«جنگجویانِ سرود! حمله! برای ملکه!»
ارتشِ سرودبسازند به جلوپلِ یورش برد.
زائران موجِ اول و بردگانِکارکشته جانورسالار موجِ دوم را تشکیلاصلیِ میدادند. جنگجویانِ انسانی موجِ سوم بودند.
سانی که در ارتفاعیکردند بسیار بالاتر از میدانِ نبردامروز ایستاده بود، دندان غروچه کرد.
اگر منطقی و سرد به قضیه نگاه میکرد، جای هیچ نگرانی نبود. حتینشد اگر ارتشِ شمشیر این نبرد را میباخت، هیچ لطمهای به نقشه نمیخورد. تازهداده موقعیتِ ملکه را هم تقویت میکرد و نبردِ اجتنابناپذیرش با پادشاه را برابرتر میساخت.
این یعنی آن دو پیش از آنکه یکیشاناستخوانِ به نقطهٔ فروپاشی برسد، بیشتر یکدیگر را فرسودهقطع میکردند و در نتیجه به طعمهٔ آسانتری تبدیل میشدند.
با این حال، سانی که ماهها عضوِبسازند ارتشِ شمشیر بود، با دیدنِ اینکه ورقِ جنگگسترهٔ به ضررِ همرزمانش برگشته است، بیاختیار مضطرب میشد.
مشتهایش را گره کرد،کردند ناسزایی زیرِ لب گفت وامروز به میدانِ نبرد پشت کرد.
چهرهاش سرد شد.
«دیگه چیزی نمونده.لحظهای خیلی زود تقاصِ همهٔدشتِ جنایاتشون رو پس میدن.»
...دیری نگذشت کهنابود ارتشِ شمشیر زیرِسوی فشار کمر خم کرد.
روی زمین، زائران، بردگان و جنگجویانِ سرود داشتند آرایشِ جنگیِ سربازانِ قلمروِ شمشیر رازائران تارومار میکردند. پیرامونِ درگیریهای فاجعهبارِ قهرمانانِ متعالی، فضاهای خالیِ وسیعی به چشم میخورد — قدیسهایسطح شمشیر از نظرِ تعداد در اقلیت بودند و به همین دلیل آرامآرام داشتند مغلوب میشدند.
در آسمان، زنجیرشکن و معدود پژواکهای هواییِ باقیمانده درگیرِترقوه نبردی هوایی و نفسگیر با موجوداتِ کابوسِ بالدار بودند؛امروز جزیرهٔ عاج همچون دژی آسمانی بالای سرشان معلق بود.
نبرد بیرحمانه و پرآشوب بود و در یک چشمبههمزدن جانهای بسیاری را گرفتهاستخوانِ بود. ارتشِ شمشیر هرگز نتوانسته بود از ضعفِ تاکتیکیِ اولیهاش کاملاً کمر راستزائران کند و با وجودِ مقاومتِ سرسختانهاش، آرایشِ آن در آستانهٔ درهمشکستن و فروپاشی بود.
به محضِ اینکه اینکردند اتفاق میافتاد، نبرد بهموضوع یک کشتار تبدیل میشد.
همهچیز بیش از حد ناگهانی بود و خیلی سریعقطع رخ داد. پیش از آنکه سربازانِ بهتزده حتی بتوانند بابالا واقعیت کنار بیایند، در لبهٔ پرتگاهِ شکست قرار گرفته بودند.
فریادها و چکاچکِ فولاد فضا را پر کرده بود و سطحِ زمانی دستنخوردهٔکردند استخوانِ باستانی، حریصانه خونِ انسان را مینوشید. نکتهٔ وهمانگیزِ نبرد این بود کهبالا با وجودِ ریختهشدنِ رودهای خون، تقریباً هیچ جسدی روی زمین به چشم نمیخورد...
دلیلش این بود که در این کشتار، هیچکس برای مدتیاصلیِ طولانی روی زمین نمیماند. خوششانسها با شعلههای سفیدِ آرامبخش شفا مییافتند،قطع در حالی که بدشانسها به عروسکهایی با چشمانِ توخالی تبدیل میشدند.
...با این حال،نابود نتیجهٔ نبرد هنوزسوی مشخص نشده بود.
چون ستارهٔ دگرگون ازسینه خاندانِ شعلهٔ جاودان هنوزسوی واردِ این کارزار نشده بود.
اما وقتی بالاخره وارد شد...
دو نفریگانی راهش رارزمیِ سد کردند.
یکی موجودی هیولاوار بود که زرهی از حریرِ سرخِامروز خونی و فلسهای زرشکی به تن داشت — اومیخزیدند سیشان بود که فرمِ جنگیاش را به خود گرفته بود.
دیگری زنِ جوانِ بینهایت زیبایی بود با اندامی ظریفقطع و موهای بلوندِ روشن. چشمانش پشتِ چشمبندی آبی پنهانشیبهای بود و غلافِ خالیِ شمشیری به کمربندش بسته شده بود.
او کاسی بود.
بیحرکت وسطِ میدانِ نبرد ایستاده بود و هیچ احساسیپلِ در چهره نداشت. چهرهاش آرام بود... تقریباً غرق در آرامش،ارتباطشان انگار کابوسِ مخوفِ این کارزارِ دلخراش هیچ اثری رویش نداشت.
نفیس شمشیرش را پایین آورد وسوی با رگهای از تردید در چشمانِزائران خاکستری و سردش به کاسی نگاه کرد.
«...کاس؟»
البته او فقط تظاهر به غافلگیری میکرد، چرا کهترقوه از قبل حدس زده بود کاسی میخواهد چه کارامروز کند... و خاندانِ سرود نیز قرار است چه کار کنند.
اما هریگانی کدامشان نقشی برایکارکشته بازی کردن داشتند.
چهرهٔ هیولاوارِ سیشان ناگهان بر فرازِ پیشگویِ نابینا سایهامروز انداخت. با این حال، حتی وقتی چنگالهای موجودِ مخوفمیخزیدند بالا آمد تا روی گلویش قرار بگیرد، کاسی تکان نخورد.
«نفیس...»
صدای سیشان که معمولاً دلنشین و دورگهدشتِ بود، حالا که از آروارهٔ ترسناکش بیرونارتباطشان میآمد، خشن و تغییریافته به گوش میرسید.
«بهتره بکشی کنار. نبردهایرزمیِ زیادی در پیشه... امالحظهای تو فقط یه دوست داری.»
نفیس سرد به شاهزادهٔکردند سرود نگاه کرد و شعلههایامروز سفید در چشمانش زبانه کشید.
«...انگار خیلی به خودت مطمئنی،نابود سیشان. مطمئنی قبل از اینکهموضوع خاکسترت کنم میتونی بهش صدمه بزنی؟»
سیشان لحظهای تردید کرد.
سپس لبانش به نیشخندی بازکارکشته شد و چندین ردیف دندانِ نیشِمیانِ مثلثی و تیزش را نمایان کرد.
«باور دارمسینه که میتونم... اماارتباطشان بیا امتحانش نکنیم.»
با این حرف، دستش را پایینکردند آورد و چند بریدگیِ سطحی رویمانعشان گردنِ باریکِ کاسی بر جای گذاشت.
سپس سیشانبسازند با لحنیپلِ آرام گفت:
«کاسیا.»
معلوم نبود کِی، اما خنجری در دستِ زنِ ظریفامروز ظاهر شده بود. با شنیدنِ صدای سیشان، کاسی بیصدامیخزیدند خنجر را بالا آورد و روی گردنِ خودش فشرد.
چهرهاش بهترقوه شکلی وهمانگیزسینه آرام ماند.
اما چهرهٔبسازند نفیس اندکیپلِ تغییر کرد.
«تو چیکار...»
پیش از آنکه بتواند جملهاش را تمامقطع کند، کاسی تیغه را عمیقتر فشرد وبودند باریکهای از خون از زیرِ آن جاری شد.
«بس کن!»
نفیس یک قدم به جلواصلیِ برداشت، سپس خشکش زد وگسترهٔ دندانهایش را به هم سایید.
صدایش آرام بود،نامدار اما رگهای از احتیاطبسازند در آن شنیده میشد:
«بس کن...»
سیشان مدتی کوتاهگسترهٔ با حالتی جدیکردند او را برانداز کرد.
«فکر کنم این تویی که باید بس کنی. دورت رو نگاهسینه کن... این نبرد در هر صورت مغلوبه. اگه به جنگیدن ادامه بدیبودند هیچی به دست نمیاری. برعکس، یه چیزِ باارزش رو از دست میدی.»
خون در پاسخ بهرزمیِ سرشتِ او، از بریدگیِ رویپلِ گردنِ کاسی سریعتر جاری شد.
نفیس مدتی در سکوت بهارتباطشان سیشان خیره ماند؛ چشمانِ شعلهورش حسینشد از تحقیری تاریک را لو میداد.
ثانیه پشتِ ثانیهگسترهٔ میگذشت و خونِ بیشتریارتباطشان روی استخوانِ باستانی میریخت.
سرانجام، دندانهایشبسازند را بهپلِ هم سایید.
...و داد زد:
«عقبنشینی!»