---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2201: خونِ جاری • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 2201: خونِ جاری

0

ارتشِ سرود با همان دشواری‌ای روبه‌رو‌سوی​ شد که دشمنشان در حملاتِ بی‌شمارِ‌زائران​ گذشته به دژِ بزرگ تجربه کرده بود.

در سمتِ شرقیِ شکاف هیچ دیواری نبود، اما خودِ شکاف همچنان پابرجا بود؛ عبور از‌درگیر​ آن زیرِ بارانِ تیرهای دشمن و آغازِ حمله از روی پل‌های لرزان کاری بود که‌رسانده​ هر استراتژیستی را به ناامیدی می‌کشاند و سیشان در این زمینه تفاوتی با نفیس نداشت.

هدف از موجِ مردگانِ خاکستر نیز همین بود. در مدتی‌گسترهٔ​ که ارتشِ شمشیر سرگرمِ دفعِ حملهٔ هولناکِ آن‌ها بود، پادگانِ‌نشد​ دژِ گذرگاهِ بزرگ فرصت یافت تا به دلِ شکاف بزند.

ارتشِ محاصره‌کننده با ماشین‌های جنگی کابل‌های فولادیِ عظیمی را بر فرازِ درهٔ عمیق شلیک کرده‌گسترهٔ​ بود تا تکیه‌گاهی برای ساختِ پل‌های معلق باشند. رفته‌رفته، مهندسانِ رزمی هم ماشین‌های جنگی و‌شیب‌های​ هم ساختارِ پل‌ها را بهبود بخشیدند و ارتقا دادند تا برافراشتنشان آسان‌تر و فروریختنشان سخت‌تر شود.

حملات با شلیکِ کابل‌ها بر‌ارتباطشان​ فرازِ شکاف آغاز می‌شد و با‌نشد​ نابودیِ تمامِ پل‌ها به پایان می‌رسید.

با این حال، ارتشِ سرود نه ماشین‌های جنگی در اختیار داشت و نه یگانی نامدار از‌بودند​ مهندسانِ رزمیِ کارکشته و ماهر تا آن‌ها را بسازند. همان لحظه‌ای که پلِ اصلیِ میانِ دشتِ‌آزاد​ استخوانِ ترقوه و گسترهٔ استخوانِ سینه را نابود کردند، ارتباطشان با آن سوی شکاف قطع شد.

اما این‌بسازند​ موضوع امروز‌پلِ​ مانعشان نشد.

در مدتی که زائران و ارتشِ شمشیر با هم درگیر بودند، کرم‌های خاکستر‌استخوانِ​ همچنان از شیب‌های شکاف بالا می‌خزیدند. حالا که بدن‌هایشان مأموریتِ خود را انجام‌زائران​ داده و ارتشِ پنهانِ عروسک‌ها را به سطح رسانده بود، برای حرکت آزاد بودند.

آن موجوداتِ منفور در هم تنیدند و با کمکِ مکنده‌های گِردشان، بدن‌هایشان‌زائران​ را به هم پیوند زدند. تودهٔ جوشانِ گوشتِ خاکستر بر فرازِ درهٔ تاریک‌پنهانِ​ امتداد یافت و کرم‌های بیشتری روی سطحش خزیدند تا آن را درازتر کنند.

پیچکی لغزان از کرم‌های خاکستر از شیبِ شرقیِ شکاف بالا می‌آمد‌امروز​ و به سمتِ غرب کشیده می‌شد؛ پیچکِ دیگری نیز از شیبِ‌بدن‌هایشان​ غربیِ شکاف، درست زیرِ دروازه‌های دژِ بزرگ، به سمتِ شرق امتداد می‌یافت.

آن دو بر فرازِ‌پلِ​ تاریکیِ شکاف به هم‌استخوانِ​ رسیدند و در هم آمیختند.

درست در همان‌نامدار​ لحظه، دروازه‌های سربه‌فلک‌کشیدهٔ دژِ‌بسازند​ گذرگاهِ بزرگ باز شد.

سربازانِ انسانی از داخل بیرون ریختند و بردگانِ جانورسالار نیز در پیِ آن‌ها روانه شدند. موجوداتِ کابوس نقشِ حیواناتِ باربر‌بدن‌هایشان​ را داشتند و قطعاتِ دیوارِ تخریب‌شده را پشتِ سرِ خود می‌کشیدند. سربازان مهندسانِ نظامی بودند؛ هرچند ارتشِ سرود مهندسانِ رزمیِ‌جوشانِ​ پرشماری نداشت، اما باز هم تعدادی در اختیار داشت، حتی اگر به مهارت و ابتکارِ همتایانشان در اردوگاهِ دشمن نبودند.

مهندسانِ رزمی الوارهایی را که روزگاری دیوارهای استوارِ آن دژِ‌موضوع​ تسخیرناپذیر را تشکیل می‌دادند، روی تودهٔ عروسک‌های کرمِ خاکستر چیدند‌می‌خزیدند​ و به‌سرعت آن را به عرشهٔ پلی بزرگ تبدیل کردند.

سپس ستون‌های سربازان روی چوبِ‌اصلیِ​ خونین قدم گذاشتند و همچون‌گسترهٔ​ رودی از روی پل گذشتند.

تا ارتشِ شمشیر موفق شد زائران را به عقب براند، پادگانِ دژِ‌دشتِ​ بزرگ پا بر سطحِ گسترهٔ استخوانِ سینه گذاشته بود؛ آن‌ها جای پای خود‌نشد​ را محکم کردند و پخش شدند تا آرایشِ هجومیِ گوه‌شکلی به خود بگیرند.

سپاهِ سلطنتیِ هفتم در نوکِ گوه قرار داشت و قدیس‌مانعشان​ سیشان، شاهزادهٔ گمشدهٔ سرود، شخصاً جلوی جنگجویانش ایستاده بود؛ او‌بدن‌هایشان​ زرهی افسون‌شده از ابریشمِ خون‌رنگ و فلس‌های زرشکی به تن داشت.

پوستِ خاکستری‌اش‌ترقوه​ زیرِ نورِ درخشانِ‌نابود​ آسمانِ پوشیده می‌درخشید.

نگاهی به تودهٔ تاریکِ زائران و ارتشِ‌دشتِ​ دشمن که پشتشان پنهان شده بود انداخت،‌ارتباطشان​ دستش را بالا برد و مشت کرد.

سپس سیشان بی‌درنگ‌نامدار​ با حرکتِ دست به‌بسازند​ سربازانش فرمانِ پیشروی داد.

صدایش در دشتِ استخوان پیچید‌ارتباطشان​ و پس از آن، زوزهٔ‌مانعشان​ طنین‌اندازِ شیپورهای جنگی به صدا درآمد.

«جنگجویانِ سرود! حمله! برای ملکه!»

ارتشِ سرود‌بسازند​ به جلو‌پلِ​ یورش برد.

زائران موجِ اول و بردگانِ‌کارکشته​ جانورسالار موجِ دوم را تشکیل‌اصلیِ​ می‌دادند. جنگجویانِ انسانی موجِ سوم بودند.

سانی که در ارتفاعی‌کردند​ بسیار بالاتر از میدانِ نبرد‌امروز​ ایستاده بود، دندان غروچه کرد.

اگر منطقی و سرد به قضیه نگاه می‌کرد، جای هیچ نگرانی نبود. حتی‌نشد​ اگر ارتشِ شمشیر این نبرد را می‌باخت، هیچ لطمه‌ای به نقشه نمی‌خورد. تازه‌داده​ موقعیتِ ملکه را هم تقویت می‌کرد و نبردِ اجتناب‌ناپذیرش با پادشاه را برابرتر می‌ساخت.

این یعنی آن دو پیش از آنکه یکی‌شان‌استخوانِ​ به نقطهٔ فروپاشی برسد، بیشتر یکدیگر را فرسوده‌قطع​ می‌کردند و در نتیجه به طعمهٔ آسان‌تری تبدیل می‌شدند.

با این حال، سانی که ماه‌ها عضوِ‌بسازند​ ارتشِ شمشیر بود، با دیدنِ اینکه ورقِ جنگ‌گسترهٔ​ به ضررِ هم‌رزمانش برگشته است، بی‌اختیار مضطرب می‌شد.

مشت‌هایش را گره کرد،‌کردند​ ناسزایی زیرِ لب گفت و‌امروز​ به میدانِ نبرد پشت کرد.

چهره‌اش سرد شد.

«دیگه چیزی نمونده.‌لحظه‌ای​ خیلی زود تقاصِ همهٔ‌دشتِ​ جنایاتشون رو پس می‌دن.»

...دیری نگذشت که‌نابود​ ارتشِ شمشیر زیرِ‌سوی​ فشار کمر خم کرد.

روی زمین، زائران، بردگان و جنگجویانِ سرود داشتند آرایشِ جنگیِ سربازانِ قلمروِ شمشیر را‌زائران​ تارومار می‌کردند. پیرامونِ درگیری‌های فاجعه‌بارِ قهرمانانِ متعالی، فضاهای خالیِ وسیعی به چشم می‌خورد — قدیس‌های‌سطح​ شمشیر از نظرِ تعداد در اقلیت بودند و به همین دلیل آرام‌آرام داشتند مغلوب می‌شدند.

در آسمان، زنجیرشکن و معدود پژواک‌های هواییِ باقی‌مانده درگیرِ‌ترقوه​ نبردی هوایی و نفس‌گیر با موجوداتِ کابوسِ بالدار بودند؛‌امروز​ جزیرهٔ عاج همچون دژی آسمانی بالای سرشان معلق بود.

نبرد بی‌رحمانه و پرآشوب بود و در یک چشم‌به‌هم‌زدن جان‌های بسیاری را گرفته‌استخوانِ​ بود. ارتشِ شمشیر هرگز نتوانسته بود از ضعفِ تاکتیکیِ اولیه‌اش کاملاً کمر راست‌زائران​ کند و با وجودِ مقاومتِ سرسختانه‌اش، آرایشِ آن در آستانهٔ درهم‌شکستن و فروپاشی بود.

به محضِ اینکه این‌کردند​ اتفاق می‌افتاد، نبرد به‌موضوع​ یک کشتار تبدیل می‌شد.

همه‌چیز بیش از حد ناگهانی بود و خیلی سریع‌قطع​ رخ داد. پیش از آنکه سربازانِ بهت‌زده حتی بتوانند با‌بالا​ واقعیت کنار بیایند، در لبهٔ پرتگاهِ شکست قرار گرفته بودند.

فریادها و چکاچکِ فولاد فضا را پر کرده بود و سطحِ زمانی دست‌نخوردهٔ‌کردند​ استخوانِ باستانی، حریصانه خونِ انسان را می‌نوشید. نکتهٔ وهم‌انگیزِ نبرد این بود که‌بالا​ با وجودِ ریخته‌شدنِ رودهای خون، تقریباً هیچ جسدی روی زمین به چشم نمی‌خورد...

دلیلش این بود که در این کشتار، هیچ‌کس برای مدتی‌اصلیِ​ طولانی روی زمین نمی‌ماند. خوش‌شانس‌ها با شعله‌های سفیدِ آرام‌بخش شفا می‌یافتند،‌قطع​ در حالی که بدشانس‌ها به عروسک‌هایی با چشمانِ توخالی تبدیل می‌شدند.

...با این حال،‌نابود​ نتیجهٔ نبرد هنوز‌سوی​ مشخص نشده بود.

چون ستارهٔ دگرگون از‌سینه​ خاندانِ شعلهٔ جاودان هنوز‌سوی​ واردِ این کارزار نشده بود.

اما وقتی بالاخره وارد شد...

دو نفر‌یگانی​ راهش را‌رزمیِ​ سد کردند.

یکی موجودی هیولاوار بود که زرهی از حریرِ سرخِ‌امروز​ خونی و فلس‌های زرشکی به تن داشت — او‌می‌خزیدند​ سیشان بود که فرمِ جنگی‌اش را به خود گرفته بود.

دیگری زنِ جوانِ بی‌نهایت زیبایی بود با اندامی ظریف‌قطع​ و موهای بلوندِ روشن. چشمانش پشتِ چشم‌بندی آبی پنهان‌شیب‌های​ بود و غلافِ خالیِ شمشیری به کمربندش بسته شده بود.

او کاسی بود.

بی‌حرکت وسطِ میدانِ نبرد ایستاده بود و هیچ احساسی‌پلِ​ در چهره نداشت. چهره‌اش آرام بود... تقریباً غرق در آرامش،‌ارتباطشان​ انگار کابوسِ مخوفِ این کارزارِ دلخراش هیچ اثری رویش نداشت.

نفیس شمشیرش را پایین آورد و‌سوی​ با رگه‌ای از تردید در چشمانِ‌زائران​ خاکستری و سردش به کاسی نگاه کرد.

«...کاس؟»

البته او فقط تظاهر به غافلگیری می‌کرد، چرا که‌ترقوه​ از قبل حدس زده بود کاسی می‌خواهد چه کار‌امروز​ کند... و خاندانِ سرود نیز قرار است چه کار کنند.

اما هر‌یگانی​ کدامشان نقشی برای‌کارکشته​ بازی کردن داشتند.

چهرهٔ هیولاوارِ سیشان ناگهان بر فرازِ پیشگویِ نابینا سایه‌امروز​ انداخت. با این حال، حتی وقتی چنگال‌های موجودِ مخوف‌می‌خزیدند​ بالا آمد تا روی گلویش قرار بگیرد، کاسی تکان نخورد.

«نفیس...»

صدای سیشان که معمولاً دلنشین و دورگه‌دشتِ​ بود، حالا که از آروارهٔ ترسناکش بیرون‌ارتباطشان​ می‌آمد، خشن و تغییریافته به گوش می‌رسید.

«بهتره بکشی کنار. نبردهای‌رزمیِ​ زیادی در پیشه... اما‌لحظه‌ای​ تو فقط یه دوست داری.»

نفیس سرد به شاهزادهٔ‌کردند​ سرود نگاه کرد و شعله‌های‌امروز​ سفید در چشمانش زبانه کشید.

«...انگار خیلی به خودت مطمئنی،‌نابود​ سیشان. مطمئنی قبل از اینکه‌موضوع​ خاکسترت کنم می‌تونی بهش صدمه بزنی؟»

سیشان لحظه‌ای تردید کرد.

سپس لبانش به نیشخندی باز‌کارکشته​ شد و چندین ردیف دندانِ نیشِ‌میانِ​ مثلثی و تیزش را نمایان کرد.

«باور دارم‌سینه​ که می‌تونم... اما‌ارتباطشان​ بیا امتحانش نکنیم.»

با این حرف، دستش را پایین‌کردند​ آورد و چند بریدگیِ سطحی روی‌مانعشان​ گردنِ باریکِ کاسی بر جای گذاشت.

سپس سیشان‌بسازند​ با لحنی‌پلِ​ آرام گفت:

«کاسیا.»

معلوم نبود کِی، اما خنجری در دستِ زنِ ظریف‌امروز​ ظاهر شده بود. با شنیدنِ صدای سیشان، کاسی بی‌صدا‌می‌خزیدند​ خنجر را بالا آورد و روی گردنِ خودش فشرد.

چهره‌اش به‌ترقوه​ شکلی وهم‌انگیز‌سینه​ آرام ماند.

اما چهرهٔ‌بسازند​ نفیس اندکی‌پلِ​ تغییر کرد.

«تو چیکار...»

پیش از آنکه بتواند جمله‌اش را تمام‌قطع​ کند، کاسی تیغه را عمیق‌تر فشرد و‌بودند​ باریکه‌ای از خون از زیرِ آن جاری شد.

«بس کن!»

نفیس یک قدم به جلو‌اصلیِ​ برداشت، سپس خشکش زد و‌گسترهٔ​ دندان‌هایش را به هم سایید.

صدایش آرام بود،‌نامدار​ اما رگه‌ای از احتیاط‌بسازند​ در آن شنیده می‌شد:

«بس کن...»

سیشان مدتی کوتاه‌گسترهٔ​ با حالتی جدی‌کردند​ او را برانداز کرد.

«فکر کنم این تویی که باید بس کنی. دورت رو نگاه‌سینه​ کن... این نبرد در هر صورت مغلوبه. اگه به جنگیدن ادامه بدی‌بودند​ هیچی به دست نمیاری. برعکس، یه چیزِ باارزش رو از دست می‌دی.»

خون در پاسخ به‌رزمیِ​ سرشتِ او، از بریدگیِ روی‌پلِ​ گردنِ کاسی سریع‌تر جاری شد.

نفیس مدتی در سکوت به‌ارتباطشان​ سیشان خیره ماند؛ چشمانِ شعله‌ورش حسی‌نشد​ از تحقیری تاریک را لو می‌داد.

ثانیه پشتِ ثانیه‌گسترهٔ​ می‌گذشت و خونِ بیشتری‌ارتباطشان​ روی استخوانِ باستانی می‌ریخت.

سرانجام، دندان‌هایش‌بسازند​ را به‌پلِ​ هم سایید.

...و داد زد:

«عقب‌نشینی!»

ناولها | novelha.net