---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2928: اعتراف • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2928: اعتراف

0

هر وقت سانی می‌خوابید، همیشه بخشی از او‌واقع​ بیدار می‌ماند. هر چه باشد او هفت‌تا بود؛ پس‌رفته​ به‌ندرت پیش می‌آمد که تمامِ تجسم‌هایش هم‌زمان خواب باشند.

اما پس از یافتنِ گورِ بی‌نام روی تپه‌ای که روزگاری برجِ آلتیا بر‌برام​ آن ایستاده بود، تصمیم گرفت خود را کاملاً به خواب بسپارد. با اینکه‌لبخندی​ از زمانِ ورودشان به مقبرهٔ آریل هیچ اتفاقی نیفتاده بود، نیاز به استراحت داشت.

پوچیِ تمامِ این‌ها طاقت‌فرسا بود.

با این‌کردن​ حال، سرانجام‌برگشت​ سانی بیدار شد.

مدتی بی‌حرکت ماند و به نیم‌رخِ نف نگاه کرد.‌عمرم​ نف کنارِ آتش نشسته بود و به شعله‌های رقصان نگاه‌ارتش‌هام​ می‌کرد؛ درست همان کاری که خودش در طولِ نگهبانی‌اش می‌کرد.

چهره‌اش که معمولاً بی‌احساس بود،‌دست​ در نورِ گرمِ آتش تودار‌مردمم​ و متفکر به نظر می‌رسید.

«می‌دونی، عجیبه.»

با اینکه برنگشت تا‌برگشت​ نگاه کند، حتماً متوجه شده‌تلخ​ بود که او بیدار است.

سانی هم تکان نخورد.

«چی؟»

نفیس مکثِ‌کردن​ کوتاهی کرد، بعد‌لبخندِ​ شانه‌ای بالا انداخت.

«نشستن کنارِ آتش توی مقبرهٔ آریل،‌محوی​ کاملاً نابود و ویران، و جوری‌صرفِ​ رفتار کردن که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.»

سرانجام برگشت‌زیادی​ و لبخندِ‌ساختنِ​ محوی زد.

لبخندش کمی‌ماهِ​ تلخ و‌همه‌ش​ کمی تاریک بود.

«زمانِ زیادی رو صرفِ ساختنِ پادشاهیم کرده بودم... در واقع تمامِ عمرم رو... و حالا،‌کرده​ توی عرضِ چند ماهِ کوتاه، همه‌ش از دست رفته. دژهام، ارتش‌هام، رفقام، مردمم... حالا تنها‌مردمم​ چیزی که برام مونده چیزهاییه که می‌تونم با خودم حمل کنم. حتماً اولین فرمانروای بی‌خانمانِ تاریخم.»

سانی لحظه‌ای ساکت‌انگار​ ماند و بعد‌محوی​ او هم لبخندی زد.

«خب، انصافاً چیزهای زیادی می‌تونی با‌کرده​ خودت حمل کنی. مثلاً یه کشتیِ پرندهٔ‌ماهِ​ کامل... و این تازه نوکِ کوهِ یخه.»

نفیس تک‌خنده‌ای زد.

«درسته.»

دوباره رو به‌انگار​ شعله کرد، و‌محوی​ به تاریکیِ پشتِ آن.

«وقتی خواب‌زیادی​ بودم یه‌ساختنِ​ جایی رفتی، نه؟»

سانی چند ثانیه‌کوتاه​ مکث کرد و‌رفته​ بعد آهی کشید.

«آره. از‌کردن​ کجا فهمیدی؟ سعی‌لبخندِ​ کردم بیدارت نکنم.»

آرام سر تکان داد.

«چون وقتی بیدار شدم‌ساختنِ​ فرق کرده بودی. برای‌واقع​ همین فهمیدم حتماً اتفاقی افتاده.»

نفیس دست‌هایش را جلو برد، آن‌ها را گود کرد و در آتش فرو برد. مقداری از‌می‌تونم​ آن را برداشت، مثلِ کسی که آب برمی‌دارد، و بعد صورتش را در شعلهٔ سفیدِ درخشان‌مثلاً​ شست. لحظه‌ای بعد، آهِ رضایتی کشید و دوباره رو به سانی کرد؛ سرزنده‌تر به نظر می‌رسید.

«هنوز قهوه داری؟»

سانی نشست، فلاسکِ افسون‌شده‌ای را که‌محوی​ زمانی ساخته بود احضار کرد و‌صرفِ​ نوشیدنیِ خوش‌عطر را در دو فنجان ریخت.

در حالی که در تاریکیِ‌پادشاهیم​ مطلق از قهوهٔ صبحگاهی‌شان لذت می‌بردند،‌عرضِ​ مدتِ زیادی به حرف‌هایش فکر کرد.

اما سرانجام گفت:

«تو هیچ‌وقت‌کردن​ هیچ سؤالی‌برگشت​ ازم نمیپرسی.»

حقیقت داشت. وقتی آن دو با هم بودند، سانی به‌خاطرِ نقصش‌زیادی​ به‌ندرت مجبور می‌شد چیزی بگوید. در نتیجه، موقعیت‌های کمی پیش می‌آمد‌ماهِ​ که چیزی به نفیس بگوید و او چند لحظه بعد فراموشش کند.

این برای سانی بسیار راحت بود و زندگی‌اش‌واقع​ را خیلی آسان‌تر می‌کرد، اما در عین حال،‌دست​ اغلب دربارهٔ کلِ این وضعیت احساسِ دوگانه‌ای داشت.

گاهی احساسِ ناامنی می‌کرد و با خودش می‌گفت نفیس اصلاً آن‌قدر اهمیت نمی‌دهد که بپرسد.‌چیزهاییه​ گاهی دیگر احساس می‌کرد این در حقِ او منصفانه نیست، چون هر کاری هم می‌کرد، هرگز‌کنی​ جوابی نمی‌گرفت؛ هرگز نمی‌توانست مردی را که زندگی‌اش را با او شریک شده بود به‌راستی بشناسد.

اما سانی هرگز این موضوع را پیش نمی‌کشید،‌کمی​ چون این کار چیزی را حل نمی‌کرد. و نفیس‌واقع​ هم نمی‌توانست به یاد بیاورد که درباره‌اش حرف زده‌اند.

نفیس شانه‌ای بالا انداخت.

«این هم عجیبه.»

در حالی که‌کوتاه​ به آتش نگاه‌رفته​ می‌کرد، آهی کشید.

«تو و کاسی از هر کسِ دیگه‌ای به من نزدیک‌ترید. و‌زیادی​ هر دوتون یک میلیون راز دارین... پس، کمی کنایه‌آمیزه که دربارهٔ‌ماهِ​ کسایی که بیشتر از همه بهشون اعتماد دارم، خیلی کم می‌دونم.»

کمی مکث‌کردن​ کرد و‌برگشت​ بعد افزود:

«ولی قرارمون همین بود، مگه نه؟ گفتی رازهایی‌واقع​ داری که هیچ‌وقت به من نمیگی. منم قول‌دست​ دادم که هیچ‌وقت برام مهم‌تر از هدفم نباشی.»

نفیس خندید.

«الان که فکر می‌کنم، موقعِ‌لبخندِ​ اون حرف‌ها خیلی پخته رفتار‌تاریک​ می‌کردیم. اما خیلی هم احمق بودیم.»

سر تکان داد.

«اولش فکر می‌کردم ساده‌ست؛ اینکه کسی رو واردِ زندگیم کنم بی‌اینکه به قلبم راهش‌کوتاه​ بدم. آخه هیچ تجربه‌ای تو مسائلِ عاطفی نداشتم، برای همین مغرور بودن راحت بود.‌خودم​ اما هرچی گذشت و به هم نزدیک‌تر شدیم، هیچ‌چیز ساده نبود. همه‌چیز پیچیده شد.»

به سانی‌ماهِ​ نگاه کرد‌همه‌ش​ و لبخند زد.

«من هیچ‌وقت ازت سؤالی نمیپرسم، ولی قبلاً همش از خودم می‌پرسیدم. از کجا اومده؟ پدر و مادرش کی بودن؟ بچگیش‌عرضِ​ چطور بوده؟ عشقِ اولش کی بوده؟ چرا منو دوست داره؟ چیزایی از این قبیل. کلی سؤال بود و حتی یه جواب‌فرمانروای​ هم نبود. انگار خودت رو قفل و زنجیر کرده بودی... انگار اون‌قدر برات مهم نبودم که خودت رو باهام شریک بشی.»

نفیس سر تکان داد.

«اما احمق نیستم. حتی اگه هیچ‌وقت درموردش حرف نزدیم، طولی نکشید که فهمیدم سکوتت به خاطرِ اینه که نمی‌تونی حرف بزنی، نه اینکه نمی‌خوای. این‌مونده​ رو هم متوجه شدم که بعضی وقت‌ها، حافظه‌م یاری نمی‌کنه. وقتی بهت فکر می‌کنم این‌طور میشه، یا وسطِ یه مکالمه... یه لحظه داریم دربارهٔ یه چیزی‌تک‌خنده‌ای​ حرف می‌زنیم، ولی لحظهٔ بعد داریم دربارهٔ یه چیزِ دیگه حرف می‌زنیم، و من دقیقاً یادم نمیاد چطور رسیدیم به اونجا. انگار حواسم پرت شده باشه.»

به شعله‌های رقصان نگاه‌همه‌ش​ کرد و بعد به‌ارتش‌هام​ تاریکیِ پشتِ آن‌ها چشم دوخت.

«و این رو هم می‌دونم که همهٔ‌لبخندش​ این‌ها یه ربطی به اینجا داره. به‌پادشاهیم​ مقبرهٔ آریل. همه‌چیز از اینجا شروع شد.»

نفیس رو به‌انگار​ سانی کرد و‌محوی​ شانه بالا انداخت.

«ولی واقعاً مهم نیست. قبلاً با این سؤال‌ها خودم رو دیوونه می‌کردم، اما یه جایی فهمیدم که‌رفته​ اهمیتی نداره. نیازی ندارم بدونم پدر و مادرت کی بودن، بچگیت چطور بوده، یا از کجا اومدی. چون‌لحظه‌ای​ تو رو می‌شناسم... شاید چیز زیادی درباره‌ت ندونم، اما می‌دونم کی هستی. تو آدمِ منی. بهت اعتماد دارم.»

نگاهش را‌ماهِ​ گرفت و‌همه‌ش​ آه کشید.

«قبلاً می‌خواستم همه‌چیز تحتِ کنترلم باشه... حتی بعضی وقت‌ها خودم رو گول می‌زدم که هست. چون در غیر این‌حالا​ صورت دنیا خیلی ترسناک بود. اما بخشی از بزرگ شدن اینه که بفهمی نمی‌تونی همه‌چیز رو کنترل کنی. وقتی رهاش‌کنم​ کنی... زندگی راحت‌تر میشه. و به جای اینکه با درماندگی به همه‌چیز چنگ بندازی، می‌تونی چیزهای مهم رو نگه داری.»

نفیس لحظه‌ای درنگ‌انگار​ کرد و بعد با‌لبخندش​ لبخند به سانی نگریست.

«حالا که بهش فکر‌ساختنِ​ می‌کنم... حس می‌کنم تو‌واقع​ اون قرارمون سرم کلاه رفته.»

سانی خندید.

«داری میگی بدونِ دعوت راه‌لبخندِ​ پیدا کردم تو قلبت؟ این‌تاریک​ یه اعترافه، بانو ستارهٔ دگرگون؟»

بین این‌همه جا، در جزیرهٔ آلتیا بودند. این گودالِ مخوفِ کابوس‌ها‌زیادی​ چه در خود داشت که آدم‌ها را به اعترافِ احساساتشان وامی‌داشت؟‌ماهِ​ قطعاً جای رمانتیکی نبود... در واقع، دقیقاً برعکسِ یک جای رمانتیک بود.

نفیس شانه بالا انداخت.

«فقط دارم میگم اون‌قدر خوب می‌شناسمت که‌دژهام​ سؤالی نپرسم، سرورِ سایه. می‌دونم کی هستی... و‌چیزهاییه​ همینی که هستی کافیه. از سرم هم زیاده.»

سانی مدتی مکث کرد،‌برگشت​ بعد نگاهش را دزدید‌کمی​ تا لبخندش را پنهان کند.

«شنیدنش حسِ خوبی داره.»

نفیس قهوه‌اش‌زیادی​ را تمام‌ساختنِ​ کرد و برخاست.

«شاید برای همینه که با وجودِ باختنِ‌دژهام​ قلمروِ انسان به رؤیازاد، احساسِ نابودی نمی‌کنم. حس‌چیزهاییه​ می‌کنم همه‌چیز رو پس می‌گیرم... چون تنها نیستم.»

به تاریکی چشم دوخت،‌برگشت​ چند لحظه ساکت ماند‌کمی​ و بعد آرام گفت:

«هیچ‌کس تو عالمِ رؤیا‌برگشت​ تنها زنده نمی‌مونه. پس،‌کمی​ شانس آوردم که پیدات کردم.»

سانی مدتی‌زیادی​ نیم‌رخش را‌ساختنِ​ برانداز کرد.

سرانجام سر تکان داد.

«...قطعاً شانس آوردی. می‌دونی، مردهایی در سطحِ من روی درخت‌تاریک​ سبز نمیشن. تو کلِ این دنیای درندشت فقط انگشت‌شمار ازشون‌عرضِ​ هست؛ دقیق بخوام بگم، هفت تا. و همه‌شون هم خودم هستم.»

نفیس آه کشید.

«مگه میشه ندونم...»

ناولها | novelha.net