چپتر 2652: پنهان در نور
0بخارِ درخشان دیدن را سخت کرده بود. آنقدر روشن بود که چشم را میزد و بدونِ سایهها، تشخیصِبرای شکل و اندازهٔ اشیا بهطرزِ عجیبی دشوار بود. به نظر میرسید جت و قدیسهای شب مشکلی ندارند، امابرج سانی مجبور شد سایهٔ کوچکی را از فانوسِ سایه احضار کند و آن را بهشکلِ چشمبندی توری ظهور دهد.
پس از بستنِ آن دورِ چشمانش، بالاخره احساسِ بهتری پیداتاریکیِ کرد. ناتوانی در حس کردنِ محیطِ اطراف هنوز هم اوکمک را معذب میکرد، اما دستکم بیناییاش دیگر بهشدت مختل نبود.
دستکم از تاریکیِ واقعی بهتره.
اگر تاریکیِ عنصری بود، حتیسرش نمیتوانست در لحظهٔ نیاز سایههابهتمیزی را برای کمک احضار کند.
سانی، جت و قدیسهای شب با احتیاط به جلو پیش رفتند. جزیرهای که فانوسِ دریایی روی آن قرار داشت چندان بزرگجلو نبود، اما هنوز فاصلهای مانده بود که باید برای رسیدن به پای برج طی میکردند. زمین با شیبِ ملایمی بالا میرفتمیرفت و پلههای پهنی وجود داشت که از آنها بالا رفتند... اما طولی نکشید که سانی با اشاره از همه خواست بایستند.
«چی شده؟»
چند دقیقه بیحرکت ماند، سپس هیسی کشید و یکبهتمیزی قدم عقب رفت. تارِ موی خیسی از سرش به زمیندیگری افتاد که با چیزِ فوقالعاده تیزی بهتمیزی بریده شده بود.
بریدگیِ عمیقی هم روی پیشانیاش، درست بالای ابرویش به چشم میخورد. هربریدگیِ کسِ دیگری بود تا الان خونریزیِ شدیدی میکرد، اما البته سانی خونریزی نداشت...خونریزی با این حال اگر کمی قدبلندتر بود، یک چشمش را از دست میداد.
«یه چیزی اینجاست.»
دستش را جلو برد، هوا را با دقت لمس کرد و سپس سیمِ فوقالعاده نازک و برندهایلحظهٔ را که در عرضِ مسیر کشیده شده بود، گرفت. سیم آنقدر ظریف بود که حتی در شرایطِباید عادی هم بهسختی میشد متوجهش شد، اما در درخششِ کورکنندهای که احاطهشان کرده بود، عملاً نامرئی بود.
وقتی سانی سیم را کشید، درخششِ محوی پیدا کرد و بهبریدگیِ همراهانش اجازه داد آن را ببینند — آنها کمی خود راشدیدی جمع کردند و در جستجوی تهدیدهای نامرئیِ دیگر، به اطراف چشم دوختند.
«با احتیاط پیش برید.»
سیمِ دیگری هم آنجا بود، در سطحِ زانوینبود سانی. کمی خم شد، از روی آن گذشتلحظهٔ و با قدمهای محتاطانه به جلو ادامه داد.
پیشرویشان ناگزیر کند شد.
سیمهای بیشتری در جلو انتظارشان را میکشید. تراکم رفتهرفته بیشتر شد، تا اینکه حصاری کامل، نامرئی و برندهکسِ مسیر را مسدود کرد. تلههای دیگری هم در درخششِ کورکننده پنهان بودند — نیزههای تیزی که از زمینبرد بیرون زده بودند، تیغههای نازکی که در سنگ جاسازی شده بودند، تورهایی که در هوا درخششِ محوی داشتند...
سانی و همراهانش بدونِ دردسرِ چندانی از آنها عبور کردند، اما هر چیزی بزرگتر ازدرست یک انسان برای بالا رفتن از شیبهای جزیره بهسمتِ فانوسِ دریایی دچارِ مشکل میشد —قدبلندتر هرچند با توجه به اینکه وحشتهای شهرِ جاودان نامیرا بودند، این موضوع اهمیتِ چندانی نداشت.
با این حال، سیمها و تلهها سانی را مجبور کردند بهدنبالِ مسیرهای جایگزین بگردد. البتهنمیتوانست میتوانست آنها را از بین ببرد، اما معلوم نبود این کار چه پیامدی خواهد داشت.بزرگ هر چه بود، تلهها اغلب با چنین اقداماتی فعال میشدند، چه برسد به سیستمهای هشدارِ اولیه.
سرانجام، مجبور شدند تقریباً کل جزیره را دور بزنند تا راهی به بالا پیدا کنند.حتی جزیرهٔ فانوس دریایی به شکلی مورمورکننده ساکت و خالی بود و هنگام کاوش در سواحلِ مرموزشبزرگ حتی به یک دشمن هم برنخوردند؛ با این حال، سانی تنها چندصد متر جلوتر دوباره ایستاد.
هنوز از هر سو در محاصرهٔ درخششی مهآلودتیزی بودند و بخار روی صورتشان خنکای مطبوعی داشت.ابرویش با حالتی دلگیر به نورِ نقرهای خیره شد.
«میشنوید؟»
میشنیدند. صدای عجیب، آرام و مورمورکنندهایبهشدت از میانِ مهِ درخشانِ پیشرو به گوشعنصری میرسید، انگار چیزی روی سنگ کشیده میشد.
سانی و همراهانش بادستکم احتیاط جلو رفتند و خودنبود را برای نبرد آماده کردند.
اما برایموی آنچه پیشرویشانسرش یافتند، آماده نبودند.
«این دیگه... چیه؟»
آنجا، روبهرویشان، بدنِ هولناکی با شش میخِ فولادیِ کوتاه و تیز به سیخ کشیده شده بود.لحظهٔ دستوپای و سرِ آن شخص را قطع کرده و مثلِ نمایشی وحشتناک روی زمین چیده بودند.مانده بالاتنه، بازوها، پاها و سر، هر کدام با میخی سوراخ شده و سرِ جایشان محکم شده بودند.
بدترین بخشِ ماجرا...
این بودموی که بدنسرش هنوز زنده بود.
ضعیف تکان میخورد و سعی داشت خودش را از میخها رها کند. پیچکهایعمیقی نازکی از گوشت به سمتِ بخشهای قطعشده دراز میشدند، انگار میخواستند دوباره بهنداشت آنها بپیوندند. تقلاهای همین بدنِ تکهتکهشده بود که آن صدای کشیدهشدن را ایجاد میکرد.
پارچهای خونین صورتش رابیناییاش پوشانده بود، اما میدیدند کهتاریکیِ لبهایش زیرِ پارچه تکان میخورد.
سانی از روی انزجار لرزید.
صدای نیو میلرزید: «این چیه؟»
سانی چند لحظهٔ طولانیخیسی ساکت ماند و بعدفوقالعاده با صدایی گرفته گفت:
«این... خطرِ جاودانگیه.»
در واقع، بدنِ هولناکی که روبهرویشان روی زمین افتاده بود، به یکی ازاگر جاودانههای سقوطکردهٔ شهرِ جاودان تعلق داشت. کسی این پلید را اینجا رها کردهدریایی بود، تکهتکهشده و بیحرکت — شاید برای مهار کردنش، شاید هم بهعنوانِ مجازات.
در هر صورت، سانیسرش هیچ میلی نداشت آن هیولابهتمیزی را از میخها رها کند.
پس از کمی بررسیِ جاودانهٔ به سیخچیزِ کشیده شده، با احتیاط بدنِ مخوف راپیشانیاش دور زدند و به راهشان ادامه دادند.
هرچه سانی و همراهانش بالاتر میرفتند، شاهدِ چند صحنهٔ مشابهِ دیگر بودند. اینطرف و آنطرف، جاودانههای سقوطکرده مثلِ غنائمِ جنگی بهجلو نمایش گذاشته شده بودند و ضعیف تقلا میکردند تا خود را رها کنند. برخی مانند اولی به زمین میخ شده بودند،میرفت برخی روی میخهای بلند به سیخ کشیده شده بودند، برخی به صلیب کشیده شده یا در تورهایی از سیمهای برنده آویزان بودند...
برخی هنوز شبیهِ انسان بودند، در حالی که برخی چیزی جز تودههایی منزجرکننده از گوشتِ لغزان نبودند. حتی سرِبرای یک گاوِ نرِ عظیم هم بود که با زنجیرهای ضخیمِ نقرهای سرِ جایش محکم شده بود و چشمانِ شیشهایِمیکردند بزرگش با گرسنگی و خشم به آنها خیره شده بود. زبانِ موجودِ مخوف تکان میخورد، اما بدنش هیچکجا دیده نمیشد.
هرچه سانیموی جلوتر میرفت،سرش خلقش تنگتر میشد.
«...آخه چهتارِ اتفاقی تویخیسی این جزیره افتاده؟»
پس از چند بار دور زدنِ فانوسمختل دریایی و یافتنِ نیمدوجین جاودانه که بیرحمانهحتی مهار شده بودند، به برجِ بزرگ نزدیک شدند.
و آنجا، روی پلههایش...
بالاخره جاودانهایموی یافتند کهسرش مهار نشده بود.