---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2694: ندای سایه • ⏱ 3 دقیقه

چپتر 2694: ندای سایه

0

اَه، لعنتی...

فانوسِ سایه خاطره‌ای ایزدی بود، اما‌چنگال‌ها​ همیشه ظریف و بی‌سروصدا عمل می‌کرد.‌خمیدهٔ​ معمولاً وقتی سانی دروازه‌اش را باز می‌کرد

قطره‌ای از چیزی‌برداشت​ سرد تازه روی‌تبدیل​ سرش افتاده بود.

کاسی دست بالا آورد،‌دوردست​ انگشتانش را روی پیشانی کشید‌برداشت​ و بعد به لب‌هایش برد.

طعمِ نمک را چشید.

خون نیست... آبه؟

سرش را بالا گرفت،‌اهریمنِ​ گویی می‌خواست به آسمانِ تاریک‌حتی​ خیره شود، و اخم کرد.

باید صبر می‌کرد تا یکی‌قلبِ​ از نشان‌هایش همین کار را‌اهریمنِ​ بکند تا بتواند چیزی ببیند.

قطره‌های آب روی ویرانه‌های پهناورِ شهرِ‌شدم​ جاودان می‌ریخت و اینجا و آنجا به‌دوید​ آوارها می‌خورد، انگار که می‌خواست باران ببارد.

البته محال بود ابرهای باران‌زا‌تمامِ​ بالای شهرِ غرق‌شده جمع شوند.‌خودش​ این فقط یک معنی داشت...

[سانی. آخه... چه غلطی کردی؟]

فقط به این معنی‌دوردست​ بود که گنبدِ بالای‌موج​ شهرِ جاودان داشت فرو می‌ریخت.

لحظه‌ای بعد‌نگه​ صدایش در‌زیادی​ سرِ کاسی پیچید:

[خب، در این مورد... یادت‌تمامِ​ میاد قول دادم جادوی آسودگی‌خودش​ رو باز کنم؟ فکر کنم...]

در دوردست، در قلبِ کاخ، آواتارِ سانی موج برداشت و‌دمش​ به اهریمنِ چهاربازو تبدیل شد. از تمامِ چنگال‌ها و حتی دمش‌زیرِ​ استفاده می‌کرد تا خودش را روی کفِ خمیدهٔ تالار نگه دارد.

[فکر کنم‌کنم​ یه کم‌دوردست​ زیادی موفق شدم!]

سانی زیرِ لب ناسزایی گفت و در‌زیرِ​ تالارِ خلأ که داشت به درون فرو‌دیوانه‌وار​ می‌ریخت دوید، و دیوانه‌وار به اطراف نگاه کرد.

ستارهٔ درخشان آرام‌آرام تلألؤِ خود را از دست می‌داد، در حالی که دروازهٔ‌تالار​ سیاه روبه‌رویش انگار هر لحظه تاریک‌تر می‌شد. حالا دیگر شبیه شکافی کروی در تاروپودِ‌اطراف​ هستی بود، احاطه‌شده با هاله‌ای روان از نور که در تاریکیِ پهناورش ناپدید می‌شد.

تالارِ خلأ رفته‌رفته‌برداشت​ کوچک‌تر می‌شد و‌تبدیل​ روی خودش فرو می‌ریخت.

کجایی... آخه کجایی؟

نگاهِ سانی بینِ سایه‌های‌زیادی​ شناور می‌چرخید. حواسِ دیگرش‌ناسزایی​ هم در حالِ جستجو بودند.

تقریباً یک دورِ کامل دورِ تالارِ‌چنگال‌ها​ در حالِ فروپاشی چرخیده بود که سرانجام‌تالار​ چیزی را که دنبالش می‌گشت پیدا کرد.

پیدات کردم!

سانی می‌خواست داد بزند، اما نه هوایی‌آواتارِ​ در ریه‌هایش بود، و نه هوایی در‌چنگال‌ها​ آن اطراف وجود داشت که نفس بکشد.

لحظه‌ای تردید کرد، کفِ فلزی‌موفق​ و تغییرشکل‌یافته را رها کرد‌تالارِ​ و خودش را به هوا انداخت.

دروازهٔ سایه با نیرویی هولناک او را‌حتی​ به سمتِ خود می‌کشید، اما سانی از‌نگه​ قبل کششِ آن را در نظر گرفته بود.

در پرواز از میانِ گردابِ درخششِ‌تبدیل​ ستاره‌ای و تاریکیِ ژرف، به سایهٔ‌خودش​ خاصی رسید و آن را گرفت.

گرفتنِ یک سایه کاری غیرممکن به نظر‌آواتارِ​ می‌رسید، اما او برخلافِ هر منطقی اراده‌چنگال‌ها​ کرد که دستش دقیقاً همین کار را بکند.

شرمنده رفیق. هنوز‌دارد​ وقتش نرسیده که‌شدم​ به آرامش برسی.

سایه‌ای که‌اهریمنِ​ گرفته بود به‌تمامِ​ شبگرد تعلق داشت.

سانی در هوا چرخید، کونایِ سنگینی متصل به یک زنجیرِ سیاه در دستانش ظاهر کرد و آن را‌زیادی​ به سمتِ کفِ در حالِ فروریختن پرت کرد. کونای در عمقِ فلزِ ضعیف‌شده فرو رفت و سانی با‌می‌داد​ تمامِ جانش به زنجیر چسبید، و به آن تکیه کرد تا در سیاه‌چالهٔ ترسناکِ دروازهٔ سایه سقوط نکند.

هنوز وقتِ‌کنم​ ترکِ تالار‌دوردست​ نرسیده بود.

محکم بچسب!

این کلمات را بلند نگفت،‌تمامِ​ و سایهٔ شبگرد هم در‌خودش​ هر حال صدایش را نمی‌شنید.

اما انگار‌موج​ در چنگش‌اهریمنِ​ آرام گرفت...

تالارِ خلأ داشت‌فکر​ آرام‌آرام در اطرافشان‌کاخ​ از هم می‌پاشید.

و در اطرافِ‌دارد​ تالار، کاخ هم‌شدم​ داشت از هم می‌پاشید.

ناولها | novelha.net