چپتر 2694: ندای سایه
0اَه، لعنتی...
فانوسِ سایه خاطرهای ایزدی بود، اماچنگالها همیشه ظریف و بیسروصدا عمل میکرد.خمیدهٔ معمولاً وقتی سانی دروازهاش را باز میکرد
قطرهای از چیزیبرداشت سرد تازه رویتبدیل سرش افتاده بود.
کاسی دست بالا آورد،دوردست انگشتانش را روی پیشانی کشیدبرداشت و بعد به لبهایش برد.
طعمِ نمک را چشید.
خون نیست... آبه؟
سرش را بالا گرفت،اهریمنِ گویی میخواست به آسمانِ تاریکحتی خیره شود، و اخم کرد.
باید صبر میکرد تا یکیقلبِ از نشانهایش همین کار رااهریمنِ بکند تا بتواند چیزی ببیند.
قطرههای آب روی ویرانههای پهناورِ شهرِشدم جاودان میریخت و اینجا و آنجا بهدوید آوارها میخورد، انگار که میخواست باران ببارد.
البته محال بود ابرهای بارانزاتمامِ بالای شهرِ غرقشده جمع شوند.خودش این فقط یک معنی داشت...
[سانی. آخه... چه غلطی کردی؟]
فقط به این معنیدوردست بود که گنبدِ بالایموج شهرِ جاودان داشت فرو میریخت.
لحظهای بعدنگه صدایش درزیادی سرِ کاسی پیچید:
[خب، در این مورد... یادتتمامِ میاد قول دادم جادوی آسودگیخودش رو باز کنم؟ فکر کنم...]
در دوردست، در قلبِ کاخ، آواتارِ سانی موج برداشت ودمش به اهریمنِ چهاربازو تبدیل شد. از تمامِ چنگالها و حتی دمشزیرِ استفاده میکرد تا خودش را روی کفِ خمیدهٔ تالار نگه دارد.
[فکر کنمکنم یه کمدوردست زیادی موفق شدم!]
سانی زیرِ لب ناسزایی گفت و درزیرِ تالارِ خلأ که داشت به درون فرودیوانهوار میریخت دوید، و دیوانهوار به اطراف نگاه کرد.
ستارهٔ درخشان آرامآرام تلألؤِ خود را از دست میداد، در حالی که دروازهٔتالار سیاه روبهرویش انگار هر لحظه تاریکتر میشد. حالا دیگر شبیه شکافی کروی در تاروپودِاطراف هستی بود، احاطهشده با هالهای روان از نور که در تاریکیِ پهناورش ناپدید میشد.
تالارِ خلأ رفتهرفتهبرداشت کوچکتر میشد وتبدیل روی خودش فرو میریخت.
کجایی... آخه کجایی؟
نگاهِ سانی بینِ سایههایزیادی شناور میچرخید. حواسِ دیگرشناسزایی هم در حالِ جستجو بودند.
تقریباً یک دورِ کامل دورِ تالارِچنگالها در حالِ فروپاشی چرخیده بود که سرانجامتالار چیزی را که دنبالش میگشت پیدا کرد.
پیدات کردم!
سانی میخواست داد بزند، اما نه هواییآواتارِ در ریههایش بود، و نه هوایی درچنگالها آن اطراف وجود داشت که نفس بکشد.
لحظهای تردید کرد، کفِ فلزیموفق و تغییرشکلیافته را رها کردتالارِ و خودش را به هوا انداخت.
دروازهٔ سایه با نیرویی هولناک او راحتی به سمتِ خود میکشید، اما سانی ازنگه قبل کششِ آن را در نظر گرفته بود.
در پرواز از میانِ گردابِ درخششِتبدیل ستارهای و تاریکیِ ژرف، به سایهٔخودش خاصی رسید و آن را گرفت.
گرفتنِ یک سایه کاری غیرممکن به نظرآواتارِ میرسید، اما او برخلافِ هر منطقی ارادهچنگالها کرد که دستش دقیقاً همین کار را بکند.
شرمنده رفیق. هنوزدارد وقتش نرسیده کهشدم به آرامش برسی.
سایهای کهاهریمنِ گرفته بود بهتمامِ شبگرد تعلق داشت.
سانی در هوا چرخید، کونایِ سنگینی متصل به یک زنجیرِ سیاه در دستانش ظاهر کرد و آن رازیادی به سمتِ کفِ در حالِ فروریختن پرت کرد. کونای در عمقِ فلزِ ضعیفشده فرو رفت و سانی بامیداد تمامِ جانش به زنجیر چسبید، و به آن تکیه کرد تا در سیاهچالهٔ ترسناکِ دروازهٔ سایه سقوط نکند.
هنوز وقتِکنم ترکِ تالاردوردست نرسیده بود.
محکم بچسب!
این کلمات را بلند نگفت،تمامِ و سایهٔ شبگرد هم درخودش هر حال صدایش را نمیشنید.
اما انگارموج در چنگشاهریمنِ آرام گرفت...
تالارِ خلأ داشتفکر آرامآرام در اطرافشانکاخ از هم میپاشید.
و در اطرافِدارد تالار، کاخ همشدم داشت از هم میپاشید.