چپتر 2814: دومین غروب
0نیروهای کمکیِ مورگان به مدافعانِ دریاچهٔ اشک کمک کردند تا برای فرارِ غیرنظامیان به سمتِ قلبِ زاغ،فتح زمانِ بیشتری بخرند. شاید آنطور که بلبل امید داشت دو روز دوام نیاورده بودند، اما نبردِ خشمگینانه درمادرش تمامِ طولِ صبح و تا مدتها بعد از ظهر ادامه یافت و تقریباً به دومین غروبِ خود رسید.
با اینبرداشتند حال، در نهایتمعجزهآسای همهچیز بیفایده بود.
حتی با وجود اینکه موردرت بهترین مهرههای شطرنجش را نگه داشته بود وباز نیروهایش در سه جبههٔ نبرد — دشتِ رودِ ماه، دوزخِ شیشهای و جزایرِجنگجویانِ زنجیری — پخش و تضعیف شده بودند، باز هم آنها را در هم کوبید.
قدیسها جوهرشان را تمام کرده بودند. عروجیافتگان غرق در زخمدیگر بودند و تمامِ امیدشان را از دست میدادند. جنگجویانِ بیدارشدهخدا تلفاتِ سنگینی دادند و با وجودِ برکتِ ایزدبانویشان، دستهدسته میمردند.
سیشان توانسته بود خودش را زنده نگه دارد، اما اگر نفیس نبود، بسیاری از خواهرانش کشته شده بودند. او بهدیگر چشم دید که مرگخوان و زوزهٔ تنها زخمهایی برداشتند که اگر شعلههای سفید و معجزهآسای فرمانروایشان نبود، جانشان را میگرفت.مرتکب قدیسِ جوانی را دید که تازه همین اواخر کابوسِ سومش را فتح کرده بود؛ به زمین افتاد و دیگر هرگز برنخاست.
به همین سادگی، بشریتسفید یکی از قهرمانانِ متعالیِمیگرفت خود را از دست داد.
گورِ خدا داشت تکرار میشد...
نه، خیلیتازه بدتر ازاواخر آن بود.
مادرش و پادشاهِ شمشیرها گناهانِ بیشماری مرتکب شده بودند، درست، اما اهدافشان — هرچند شاید گمراهانه — همیشه نوعدوستانهافتاد بود. بر اساسِ منطقِ سردشان، آنها میخواستند با فدا کردنِ بقیه، تا جایی که ممکن است جانِ انسانها راگناهانِ نجات دهند. جنگی که علیه یکدیگر به راه انداختند، برای این بود که به بشریت شانسی برای بقا بدهند.
اما عاملِ اصلیِ این کشتارِمعجزهآسای بیرحمانه، آستریون بود — مردیجوانی که میخواست تمامِ بشریت را ببلعد.
در این میان، مجریِ این کشتار موردرت بود...جزایرِ کسی که میخواست تا جای ممکن انسانها را ریشهکنجوهرشان کند تا قدرتِ مازاد را از چنگِ آستریون درآورد.
هیچکدامشان قصد نداشتند کسی جز خودشان را نجات دهندافتاد و همین باعث میشد این نبرد بسیار شرورانهتر ازداد هر اتفاقی باشد که در گورِ خدا افتاده بود.
در واقع، کاری که این دو وحشتِ مطلق میکردند، حتی از جنایاتِ موجوداتِ کابوس هم بدخواهانهتر بهفتح نظر میرسید. هر چه باشد، موجوداتِ کابوس درکی از مفاهیمِ خیر و شر، یا اخلاقی و غیراخلاقیبدتر نداشتند. اما آستریون و موردرت داشتند، و با این حال انتخاب کردند که چیزی بهتر از پلیدها نباشند.
آه... من...
برای اولین بار ازرودِ وقتی بیدارشده بود، سیشان اززنجیری بویِ خون حالتِ تهوع گرفت.
من همتازه میخوام یهاواخر مطلق باشم.
میخواست به اندازهٔ آنها قدرتمند شود تا بتواندجانشان خونشان را بریزد و تکهتکهشان کند، تا بتواندسومش حضورِ پستشان را از صحنهٔ روزگار پاک کند.
نبرد بهسرعت به نقطهٔ فروپاشی نزدیک میشد. آرایشِ درهمشکستهٔ ارتشِ مدافع پای ایزدبانوی گریان در آستانهٔ فروپاشی بود ودیگر جنگجویانی که بالای آبشارِ بزرگ میجنگیدند، به لبهٔ صخرهها رانده شده بودند و تنها چند قدم با سقوط فاصلهبیشماری داشتند. تنها خودِ دژ هنوز پابرجا بود و سرسختانه از فتح شدن به دستِ پادشاهِ هیچ سر باز میزد.
در لحظهای، سیشان بهرودِ خودش که آمد، دیدجزایرِ دوباره دارد شانهبهشانهٔ بلبل میجنگد.
سیشان باتازه صدای گرفتهای گفت:کابوسِ «نمیتونیم ادامه بدیم!»
«باید غیرنظامیهای باقیموندهبرداشتند رو رها کنیممعجزهآسای و عقب بکشیم!»
بلبل به او نگاهسفید کرد؛ چشمانش حسِ اندوه، ترس...قدیسِ و خشم را لو میداد.
«هنوز نه.»
سیشان دندان به هم فشرد وسومش گفت: «اگه دستورِ عقبنشینی ندی، هم غیرنظامیهاسادگی رو از دست میدی هم سربازها رو!»
با نگاهی سوزان به او خیره شد و با خود فکر کردتازه آیا مردی که قلبِ زاغ را بدونِ ریختنِ حتی یک قطره خونبشریت فتح کرده بود، واقعاً لیاقتِ فرمانروایی بر آن را دارد یا نه.
«این بارِبرداشتند توئه. بهسفید دوش بکشش!»
چهرهٔ کای در هم رفت.
نگاهی به میدانِ نبرد انداخت؛کابوسِ چشمانِ رازآلودش هر جزئیاتِ کوچکیدیگر را با وضوحی بینقص میدید.
شهر و مردمی را دید که دیوانهوار منتظر بودندمیگرفت آسانسورهای عظیم آنها را به بالای فلات ببرند، یازمین از گسترهٔ بیپایانِ پلههای تراشیدهشده در سنگ بالا میرفتند.
وظیفهٔ کای این بود که هنگامِ فرارِ اینمیگرفت مردم از دریاچهٔ اشک، از آنها محافظت کند...فتح و در مسیرِ قلبِ زاغ نیز مدافعشان باشد.
چیکار کنم؟
جای دیگری از میدانِ نبرد، مورگان بیاعتنافتح به صداهای طعنهآمیزِ برادرش، آرام و حسابشده ظرفهایکی را یکی پس از دیگری از پا درمیآورد.
کای بایدزخمهایی بهزودی دستورِشعلههای عقبنشینی بده...
البته اگر تا پیشسفید از آن اتفاقی نمیافتاد کهقدیسِ جریانِ نبرد را عوض کند.
افکارش شوم بود.
میدانست که کای، در جایگاهِ مباشرِ غرب، میخواهدزمین از تکتکِ مردمش محافظت کند. نه، حتی اگرقهرمانانِ حاکمشان هم نبود، باز هم میخواست نجاتشان دهد.
اما خطری که تهدیدشان میکرد، تبدیل شدن به ظرفهای پادشاهِقدیسِ هیچ نبود. موردرت واقعاً نیازی به هزاران ظرفِ پیشپاافتادهٔ دیگردیگر نداشت؛ تسخیرِ بدنِ این آدمها چیزی به قدرتش اضافه نمیکرد.
هدفش صرفاً این بود کهمعجزهآسای همه را بکشد تا قلمروِجوانی گرسنگیِ آینده را تضعیف کند.
چیزی که واقعاً میخواست خودِ دژ بود که قدرتِ بسیارپخش بیشتری به او میبخشید. حتی مهمتر از دژ، دسترسی بهعروجیافتگان رودِ اشک بود؛ این جایزهٔ بسیار مهمتری به حساب میآمد.
چون هم خودِ رودِ اشک و هم سرزمینهای اطرافش،افتاد زیستگاهِ موجوداتِ کابوسِ بیشماری بود. هدفِ واقعیاش همین پلیدهاداد بودند؛ منبعِ حقیقیای که میتوانست قلمروش را بهشدت قدرتمند کند.
از این نظر، هدفِشعلههای واقعیِ موردرت... از همان ابتدامیگرفت باید گورِ خدا بوده باشد.
هرچه باشد، جنگلِ سرخِ گورِ خدا قابلیتی منحصربهفرد داشت و موجوداتِ کابوس را با سرعتی زایش میکرد که در هیچجایهرگز دیگرِ عالمِ رؤیا ممکن نبود. این موجوداتِ کابوس با سرعتی خیرهکننده رشد میکردند و به رتبههای بالاتر میرسیدند... خلاصه اینکه، گورِاهدافشان خدا منبعی غنی و تقریباً پایانناپذیر از ظرفهای تازه برای موردرت بود که بهشدت نیاز داشت به پایِ رشدِ آستریون برسد.
دوزخِ شیشهای صرفاً سکوی پرتابی برای حملهٔ او به گورِ خداتضعیف بود، و حملاتش به دریاچهٔ اشک و جزایرِ زنجیری در بهترینزخم حالت اهدافی ثانویه، و در بدترین حالت چیزی جز ردگمکنی نبودند.
یک دژ در دوزخِ شیشهای قرار داشت. دژِ دیگری هم درهرگز حاشیهٔ دشتِ رودِ ماه بود، و با اینکه قبلاً دو دژ درخیلی جزایرِ زنجیری وجود داشت، حالا تنها یکی از آنها باقی مانده بود.
اما گورِ خدا دستکم چهار دژ در خود جای داده بود. بیشک در ایناواخر لحظه قدرتمندترین ظرفهای موردرت باید همانجا میبودند. اگر در گورِ خدا سنگر میگرفت، قدرتشداد پیوسته رشد میکرد و سوختِ کارزارِ نسلکشیاش علیه قلمروِ انسان را تا ابد تأمین میکرد.
آخه چرا برادرم اینقدر جاهطلبه؟
مورگان لبخندِ تلخی زد.
برادرش، موردرت، مثلِ آینه بود. اولین کسی که در آندیگر بازتاب یافته بود پدرش، آنویلِ دلاوری بود، و کسی کهخدا بیشترین بازتاب را در آن داشت، زندانبان و سرپرستش، آستریون بود.
آن پسرِ فلکزده بدترین ویژگیهایسفید هر دو را گرفته و درجوانی یک شخصیتِ نامقدس ترکیب کرده بود.
شاید معجزه بود کهسفید تا پیش از این هیچقدیسِ شهری را قتلعام نکرده بود.
آخه چرانبرد کای اینقدررودِ طولش میده؟
با اینتازه وضع، حتیاواخر نمیتوانستند عقبنشینی کنند.
هرچه باشد،زخمهایی عقبنشینیِ منظم سختترینسفید مانورِ نظامی بود.
کمی آنطرفتر، کای ظرفِ قدرتمندیمعجزهآسای از پادشاهِ هیچ را از پایتازه درآورد و به اطراف نگاه کرد.
به هر طرف کهرودِ نگاه میکرد، هیچ راهیجزایرِ برای نجاتِ این نبرد نمیدید.
تنها یکتازه کار ازاواخر دستش برمیآمد.
پس کای دندانبرداشتند به هم ساییدمعجزهآسای و زمزمه کرد:
«...آستریون.»
صدایش برنبرد فرازِ میدانِرودِ نبرد پیچید.
بهمحضِ اینکه حرفش تماماواخر شد، انگار موجی درزمین سراسرِ جهان پخش شد.
قبلی
بعدی