چپتر 2310: ترس از حقیقت
0«دارم دیوونه میشم.»
چطور هیچچیز حس نکرده بود؟
حواسِ سانی تیز بود و بعد از رسیدن به مقامِ مطلق، تیزتر همورود شده بود. همهٔ بیدارشدگان میتوانستند چیزهای خاصی را حس کنند — حضور، قدرت، جریانِکرده نامحسوسِ جوهرِ روح... تباهی. و هرچه قویتر میشدند، به رویِ پنهانِ جهان حساستر میشدند.
بهویژه وقتی پای موجوداتی در میان بود که با تأثیرِ تباهکنندهٔ خلأهمچین مسخ شده بودند. همانطور که پلیدها میتوانستند بویِ ارواحِ انسانی را حسنزدیکِ کنند، بیدارشدگان نیز به حضورِ دشمنانِ قسمخوردهشان، یعنی موجوداتِ کابوس، واکنش نشان میدادند.
با این حال، سانی تا زمانیاین که به اعماقِ آن تختهٔ زیباییشمی یشمی خیره نشد، هیچچیز حس نکرده بود.
درونِ بازیِ مرگ...
دریایی از تباهی بود،خدای چنان وسیع و تاریکمکافات که تنش یخ کرد.
بینقص مهار شده بود، بیآنکه حتی قطرهای از آن بهفکری بیرون نشت کند، اما میتوانست چاهِ بیانتهای آن تاریکیِ هولناکدیگران را ببیند که نامحسوس تکان میخورد. میخروشید، تقلا میکرد... منتظر بود.
پیش از این هرگز چیزی به این حدزمانی بدخیم و مهلک ندیده بود — حتی وقتی بهمرگ خدای فاسدشده، یعنی تایرنتِ نفرینشده مکافات خیره شده بود.
«آخه چطور...»
چطور حسش نکرده بود؟
سانی باید بهمحضِ وروداون به اتاقِ اسباببازی، غرقپیشِ در عرقِ سرد میشد.
«اون دیمونِ لعنتی!»
آخه آریل پیشِ خودش چه فکریموجوداتِ کرده بود که یه همچین چیزی روزمانی همونجا به امانِ خدا ول کرده بود؟!
«همه... ازمهلک اون چیزخدای فاصله بگیرین.»
دیگران هنوز خبر نداشتند، امادیمونِ نزدیکِ یک بمب ایستاده بودند. بمبیکرده وحشتناک و غیرقابلتوضیح، لبریز از تباهی.
نه، حالا که فکرش را میکرد، خوانندهٔ مرگ واکنشِ عجیبی به تختهٔ یشمی نشان داده بود. سیشانمرگ هم بینیاش را پوشانده بود، انگار بویِ خون طاقتش را طاق کرده باشد. سانی متوجهِ واکنشِ آنهاچاهِ شده بود، اما چون هیچ خطرِ فوری و مستقیمی حس نکرده بود، تصمیم گرفت بعداً از آنها بپرسد.
در آن لحظه، خودش از همه به تختهٔ یشمی نزدیکترمیدادند بود. کای درست پشتِ سرش بود و کُشنده در طرفِدرونِ دیگرِ میزِ بازی قرار داشت. خواهرانِ سرود به در نزدیکتر بودند.
با شنیدنِمهلک تنش در صدایش،فاسدشده آرام عقب رفتند.
سانی همسرد با احتیاط یکدیمونِ قدم عقب رفت.
اما باکابوس این کار،نشان متوجهِ چیزی شد...
چهار رون روی تختهٔقسمخوردهشان یشمی حک شده بود،واکنش در هر طرف یکی.
«برف. خاکستر.»
چشمانش را ریز کرد.
«ترس...»
رونِ چهارم را از جایی که ایستادهکابوس بود نمیدید، اما میتوانست شکلش را دراعماقِ سایهای که تختهٔ یشمی انداخته بود، حس کند.
«...حقیقت؟»
و درست همانمیشد لحظه که سانیلعنتی رونِ چهارم را خواند...
جهان ناگهان جابهجاواکنش شد و دراین تاریکی فرو رفت.
«لعن...»
«...تی!»
سانی افتاد و زانوهایش در خاکسترِ نرمحال فرو رفت. بادِ سردی ناگهان به صورتشنشد وزید و باعث شد چشمانش را ریز کند.
اولین چیزی که حس کرد این بود که دیگر در آن اتاقکِ زیرزمینیزمانی که از هر طرف با یشمِ سفید احاطه شده بود، قرار ندارد. در عوض،تنش در فضایِ باز و پهناوری بود... و زیرِ آسمانی بیکران روی زانوهایش ایستاده بود.
«این دیگه...؟»
سانی روی پاهایش پرید و دست در سایهها برد و یک اوداچیِ سیاه ازامانِ آنها ظاهر کرد. ردایِ یشمی نمایان شد و بدنش را مانندِ یک زرهِ سیاه پوشاند.غیرقابلتوضیح حسِ سایهاش به بیرون پرتاب شد و به دنبالِ هر نشانهای از خطرِ فوری گشت.
با این حال، هیچچیز در اطرافشاین تکان نمیخورد. جهان بیحرکت بود ویشمی تنها باد در آن پهنهٔ متروک میوزید.
در آن لحظهدشمنانِ بود که سانی بالاخرهکابوس دید کجاست. دستش لرزید.
«این دیگه چه جهنمیه؟»
مبهوت لحظهای درنگمیشد کرد و بعدلعنتی شمشیرش را پایین آورد.
کاخِ یشم... ناپدید شده بود.
سانی کاملاً جای دیگری بود.
در دهانهٔ آتشفشانی بیقرار ایستاده بود. پشتِ سرش ستونِ عظیمی از دود بهورود آسمانِ تاریک برمیخاست و نورِ مهتاب از میانِ شکافِ ابرهای خاکستر به پایینفکری میریخت. دانههای سیاه مثل برف میباریدند و زمین را با فرشی نرم میپوشاندند.
سانی نمیتوانست آن را ببیند، اما شکلِ عظیمی را کهفکری در ستونِ دود پنهان شده بود حس میکرد. دژی باستانی وهنوز در حالِ فروپاشی بود که دیوارهای بلندش نیمهمدفون در خاکستر بود.
با گسترشِ حسِ سایهاش در محیط، شکلِ ناهموارِ شیبهای سنگی را حس کرد کهنشد با زاویهای تند پایین میرفتند و او را از همه طرف احاطه کرده بودند.قطرهای چیزِ دیگری آنجا نبود، دستکم چیزی که بتواند با یک نگاهِ سریع پیدایش کند.
سانی لحظهای تردید کرد.
«...من اونطرفِ پلم؟»
انگار در دهانهٔ آتشفشانی سر به فلک کشیده ایستاده بود.فکری منطقیترین فرض این بود که بهنحوی به همان جایی برگشته کههنوز او و کای چند روز پیش از آن گذشته بودند، اما...
شهر کجا بود؟واکنش پل کجا بود؟این کاخِ یشم کجا بود؟
حسِ سایهاش هیچ سازهای روییعنی شیبهای خاکستری پیدا نکرد. فراتر ازاین آن، شکلِ آتشفشان هم ناآشنا بود.
«پس یعنی بهندیده یه جای دیگه تونفرینشده این رشتهکوه تلپورت شدم؟»
سانی اخم کرد.
پس کای،کابوس کُشنده ونشان خواهرانِ سرود چه؟
ماجرا از چه قرار بود؟
شکِ شومی درندیده ذهنش جان گرفت،تایرنتِ اما فعلاً نادیدهاش گرفت.
کاخِ یشم شاید ناپدید شده بود، اما حسِ سایهاش همچنان تا حدودیهمچین سرکوب میشد. بُردش بهشدت محدود بود. سانی تنها میتوانست قلهٔ آتشفشان رانزدیکِ حس کند، نه پایهاش یا کوههای دیگری را که باید احاطهاش کرده باشند.
این... نگرانکننده بود.
اولین کاری کهدشمنانِ باید میکرد اینموجوداتِ بود که بفهمد کجاست.
[کاسی؟]
جوابی نیامد.
سانی به سایه تبدیل شد، روی خاکسترها سُر خورد و خیلی زود به لبهٔنشد دهانه رسید؛ به این ترتیب در بالاترین نقطهٔ آتشفشانِ دودزا قرار گرفت. دوباره فرمِقطرهای انسانیاش را به خود گرفت و به اطراف نگاه کرد؛ چهرهاش در هم رفت.
منظرهٔ پیشِحضورِ رویش... دستکم میتوانیعنی گفت عجیب بود.
آتشفشانی که خودش را رویش یافته بود، بخشی از یک رشتهکوه نبود. در عوض، جدا ازغرق همهچیز ایستاده بود و بر فرازِ دریایی از ابرهای مهآلود سر به فلک میکشید. آسمانِ بالایهمه سرش با خاکستر پوشیده شده بود و پرتوهای نادری از مهتاب این جهانِ برهنه را روشن میکرد...
قلههای تنهای دیگری هم در دوردستلعنتی از میانِ ابرها سر برآورده بودند کههمونجا در شبکهای بهطرزِ عجیبی متقارن قرار داشتند.
آتشفشانِ دیگری در سمتِنشان راستش بود و یکیزمانی دیگر در سمتِ چپش.
پیشِ روی آنها، بسیار دورتر از پردهٔ خاکستر، سه قلهٔمیدادند برفی غرق در نورِ مهتاب بودند. شاید کوههای تنهای بیشتری همبازیِ در فاصلهای دورتر وجود داشتند، اما سانی نمیتوانست آنها را ببیند.
پشتِ سرش، کلِ جهان پهناورفاسدشده و خالی بود و تنهاحسش دریای ابرها در اعماقِ پایین میچرخید.
سانی زیرِ لب ناسزا گفت.
...سپس باکابوس صدای بلندنشان ناسزا گفت.
«سه تا آتشفشانِدشمنانِ سیاه که قلههایموجوداتِ سفیدِ دستنخورده محاصرهشون کردن...»
«گندش بزنن!»
سانی دندانهایشسرد را رویاون هم سابید.
«میدونستم یه همچین اتفاقی میافته!»
تقریباً مطمئن بوددشمنانِ که به داخلِ بازیِکابوس مرگ کشیده شده است.