چپتر 2678: وزنِ امید
0شهرِ جاودان واقعاً پهناور بود و از نظرِ وسعت چیزی از شهرهای گستردهٔ انسانیزندهای مانند پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی، حصار یا قلبِ زاغ کم نداشت. خودش بهتنهایی شبیهجایی به یک منطقه بود که کیلومترها در بسترِ سیاه و شیشهایِ دریای توفان امتداد داشت.
با این حال، هیچ گوشهای از این شهرِ غرقشده نبود که خردایش به آن نرسد — بهجزاعظم دریاچهٔ کاخ که با طراحیِ اربابش از خشمِ آن در امان مانده بود. و از آنجا کهایتر جزیرهٔ عاج نزدیکتر از همیشه به زمین پرواز میکرد، نیرویی که خردایش وارد میکرد واقعاً ویرانگر بود.
در یک آن، تمامِ ساختمانهای شهرِ جاودان با خاک یکسان شدند و هرکابوسِ موجودِ زندهای در خیابانهایش به خمیرهای خونین تبدیل شد. تنها فانوسِ دریایی از اینگرفت فشارِ طاقتفرسا در امان مانده بود و مانند گذشته بلند و استوار ایستاده بود.
جایی در دوردست، برجِ ساعت بارِ دیگر فروریخت. درکامل سوی دیگرِ شهر، اسکله به ناله افتاد و ترکهابیکران آرامآرام روی دیوارهای سر به فلک کشیدهاش بالا رفتند.
پلیدهای نامیرای بیشماری به زمین کوبیده و لِه شدند. انگار همهٔ آنها همزمان منفجر شدند وخمیرهای به گودالهای چندشآوری از خون و امعاواحشا تبدیل شدند و سنگهای ترکخورده را به رنگِ سرخ درآوردند...دیگر خونشان آرام جریان داشت و زیرِ بارِ همان نیرویی که بدنهایشان را نابود کرده بود، فشرده میشد.
شهری کامل پر ازآرام موجوداتِ کابوسِ اعظم دربدنهایشان یک چشمبههمزدن نابود شد.
از طعنهٔ روزگار، انگار وزنِ درکناپذیرِ دریایکرده بیکران که سپرِ نامرئیِ شهرِ غرقشده جلویشاعظم را گرفته بود، سرانجام گریبانش را گرفت.
شبگرد، نیو، موجِ خون و ایتر رنگباخته و در سکوتی آمیخته بااعظم بُهت، به صحنهٔ این ویرانیِ غیرقابلتصور خیره ماندند. جت بیتفاوت ماند، درگریبانش حالی که سانی همچنان با لبخند به زنجیرشکن در دوردست نگاه میکرد.
دخترِ خودمه!
«ای... این دیگه چه وضعشه؟»
صدای شبگرد کمی گرفته بود.
لحظهای ساکتهمان ماند و بعدکرده آرام اضافه کرد:
«انگار... وقتی گفتیپرواز شهرِ جاودان رووارد نابود میکنی، شوخی نمیکردی...»
سانی آهی کشید.
کاش به همین راحتی بود.
جزیرهٔ عاج همچنان فشارِ ظالمانهاش را برمیشد شهرِ جاودان وارد میکرد. اما شهرِ جاودانطعنهٔ قرار نبود به همین راحتی تسلیم شود...
چند لحظه پس از آنکه خردایش آن را با خاک یکسان کرد، ویرانههای پهناور به حرکت درآمدند.خونین ساختمانها به غبارِ سنگ تبدیل شده بودند و حالا، آن غبار میلرزید و آرامآرام به هوا برمیخاست.فروریخت سنگریزههای کوچک به تختهسنگها جوش خوردند و تختهسنگها کنارِ هم قرار گرفتند تا دیوارهای پرنقشونگار را بسازند.
تودهٔ دلخراشِ گوشتهای لِهشده نیز جان گرفت. ماهیچهها و استخوانها از اعماقِ هولناکِ آنکامل شکل گرفتند و آرامآرام به شکلهای انسانی درآمدند. بدنهای خونین که هنوز نیمهکاره بودند، باگریبانش دستهای پوستکندهشان به زمین فشار آوردند و با تقلا سعی کردند از جا بلند شوند.
اما بعد، انگار موجِ دیگری از خردایش بر شهر فرود آمد، استخوانهایشان را شکستاعظم و دوباره آنها را به زمین کوبید. چند لحظه بعد، نامیرایانِ پلید بارِ دیگر بهنیو دریایی از گوشتِ خونین تبدیل شدند و ساختمانهای نیمهترمیمیافته به تلی از آوار بدل گشتند.
فقط برایهمان اینکه دوبارهنابود ترمیم شوند.
خردایش و شهرِ جاودان در چرخهٔ هولناکی از نابودی و ترمیم با هم درگیر شدند، بیآنکهخمیرهای هیچکدام بتوانند دستِ بالا را بگیرند. انگار این جهنمِ غرقشده که قرنها مرگ را انکار کرده بود،دیگر در حلقهٔ بیپایانی از مردن گیر افتاده بود و نمیتوانست از عذابِ وحشتناکِ آغوشِ بیرحمانهٔ آن بگریزد.
این جادوی امید، دیمونِآرام آرزو بود که با جادوینابود دیمونِ آسودگی درگیر شده بود.
حالا دیگر حتیزیرِ سانی هم بیاختیار غرقکرده در شگفتی شده بود.
هرچه باشد، هر روز پیشکرده نمیآمد که آدم برخوردِ قدرتهایموجوداتِ دو دیمون را به چشم ببیند.
نفیس در سینهٔ زنجیرشکن ایستاده بود و دستی بالا برد.خاک لحظهای بعد، توفانی از شعله بر ویرانههای اطرافِ دریاچهٔ کاخفانوسِ فرود آمد و مهِ خروشان را سوزاند و پس زد.
سانی به خودش آمد و به جایی نگاهبدنهایشان کرد که تا کمتر از یک دقیقه پیش،کابوسِ صحنهٔ نبردِ جاودانگانِ پلید و ارتشِ اشباحِ هلندی بود.
جاودانگان حالا تودهٔ چندشآوری از گوشتِ درهملولیده بودندفشرده — نه از بین رفته بودند، نه میتوانستندطعنهٔ دوباره شکلِ کامل به خود بگیرند. اما اشباح...
پیکرهای اثیریِ بیشماری میانِ ویرانههاکرده ایستاده بودند و در سکوتیموجوداتِ مورمورکننده به او زل زده بودند.
انگار سربازانِ طیفیِ هلندی هم ازوارد خردشدگی در امان نمانده بودند... اما بدنهایموجودِ شبحوارشان به اندازهٔ پلیدها آسیب ندیده بود.
لحظهای بعد تکان خوردند؛ باجریان نیروی خردکننده درافتادند تا آهسته وفشرده با زحمت به پیشروی ادامه دهند.
«لعنتی.»
شبگرد نگاهش را از منظرهٔ دلخراشِفشرده شهرِ لهشده گرفت و با چهرهایاعظم غرق در فکر به او نگاه کرد.
«...حالا چهکار کنیم؟»
سانی لحظهای ساکتخونشان ماند و بعدزیرِ با لحنی شوم گفت:
«حالا جزیرهٔ کاخ رو میگیریم و جوری ازش دفاع میکنیم که انگار جونمون بهش بستهست، در همین حین هم یکیبیکران میره تو کاخ و میگرده تا راهی پیدا کنه که این جای نفرینشده رو کلاً از بین ببره. بعدش همهٔماندند جاودانگان رو میکشیم، هلندی رو از پا درمیاریم و بابتِ این شاهکارمون به خودمون دستمریزاد میگیم. آه، ولی قبل از اون...»
به جت نگاه کرد.
جت کمی سبکسنگین کردمیکرد و بعد نگاهش راتمامِ به قدیسهای شب دوخت.
«موجِ خون، فرماندهی با توئه. باغِ شب وبدنهایشان ایتر رو ببر تو دروازهٔ رؤیا — بایدکابوسِ به سلامت تو رودِ اشک فرود بیاین. نیو...»
نیو سر تکانزیرِ داد و نگاهِنابود کوتاهی به شبگرد انداخت.
«من میمونم.»
جت لحظهای براندازشپرواز کرد و بعدوارد سر تکان داد.
«پس خاطرهای احضارخونشان کن که بتونهزیرِ اشباح رو بکشه.»
سانی نگاهِ آخر را بهبدنهایشان ارتشِ اشباحِ در حالِ پیشرویشهری انداخت و رویش را برگرداند.
«پس هر کی میمونه باید با من بیاد. موجِ خون، ایتر... باعثِ افتخارچشمبههمزدن بود. اگه گذرتون به قلبِ زاغ... یا حصار، یا شمالِ کوههای تهی افتاد، بیایننیو پیدام کنین. یا اگه خواستین یه دوچرخهٔ لوکس بخرین. با هم یه نوشیدنی میزنیم.»
لبخندی تحویلشان داد. ایتر لبخندِ بیجانی زد، اماتمامِ موجِ خون با اخم نگاهش کرد و پیشخمیرهای از ورود به دایرهٔ رونی، خرناسِ نامفهومی کشید.
همزمان، شبگرددرآوردند از دایرهآرام بیرون آمد.
«ولی چطوریجریان بدونِ کشتیهمان بریم جزیرهٔ کاخ؟»
سانی شانهاشهمان را چسبیدنابود و نیشخند زد.
«خیلی شیک.»
با دستِ دیگرش نیو را چسبیدزیرِ و جت را هم با شاخکیمیشد از جنسِ سایهها به سمتِ خودش کشید.
بعد همهٔ آنهازیرِ را به درونِنابود یک گامِ سایه کشید.
لحظهای بعد، روی دیوارهای قلعهٔ تاریک ظاهر شدند.شهری پایینِ پایشان، دریای سایهها بیهیچ ردی داشت ناپدیدوزنِ میشد و عرشهٔ باغِ شب را خالی میگذاشت.
سانی به بالا ومیکرد شبحِ دوردستِ زنجیرشکن نگاهتمامِ کرد و نفسِ عمیقی کشید.
و بعد، کلِ قلعهٔ تاریکجریان را با تمامِ ابعاد وکرده وزنِ عظیمش، به درونِ سایهها کشید.
«آخ... چقدر... سنگینه...»
لحظهای بعد، قلعهٔ سیاه و باشکوهی ناگهان در ساحلِ جزیرهٔ کاخ ظاهراعظم شد. با وجودِ دیوارهای سر به فلک کشیدهاش، در برابرِ کاخِ غولپیکرگریبانش کوچک به چشم میآمد و مثلِ پستِ نگهبانیِ کوچکی جلوی دروازههای آن بود.
روبهرویشان، باغِ شب در میانِ آن ویرانیِویرانگر دلخراش، روی آبهای سردِ دریاچهٔ پهناور میتاختزندهای و به مغاکِ درخشانِ دروازهٔ رؤیا نزدیک میشد.