چپتر 2391: ابریشمِ شب
0سانی داشت به حسِ تعقیب شدن عادت میکرد. او و کای شبِنفرینشدهای آرامی را در شاخههای مردهٔ درختِ محور گذرانده بودند و صبح، اهریمنِمرگ درخت و اژدهای نفرینشده کوههای جنوب و غربِ آن را فتح کردند.
خاموش شدنِ آتشفشانِ غربی و پوشیده شدنش در برف را تماشا کرد؛ منظرهای که برایش آشنا بود. برای چند لحظه، سانی بهحاضر خودش اجازه داد تا به برگشتن و تلاش برای از پای درآوردنِ یکی از اهریمنها در هنگامِ غروب فکر کند. بیشک ایدهٔ وسوسهکنندهایراستش بود... اینکه به نوبت با هر دو هیولا روبهرو شود، آنها را بکشد و پس از پاکسازیِ کاملِ میدان، به قلعهٔ برف برسد.
اما هرچقدر هم که دلش میخواست اهریمنهای برف را بکشد و به سپاهِ سایهاش اضافه کند، میدانست کهمیتوانست این ایدهٔ بدی است. هنوز حتی از زخمهایش بهبود نیافته بود و کُشنده و قدرتمندترین سایههایش نیز همچنانمیمرد در دسترس نبودند. مهمتر از آن، روبهرو شدن با این موجوداتِ قدرتمند در بهترین حالت یک قمار بود.
شاید پس از رسیدن به مقامِ مطلق به خودش اجازه داده بود کمی مغرور شود، اما اتفاقاتِمیتوانست وهمانگیزِ چند وقتِ اخیر کمکش کرد تا به خودش بیاید. در حقیقت، در وضعیتِ ضعیفِ کنونیاش اصلاًاینجا نباید با تایرنتِ نفرینشدهای درمیافتاد... حتی اگر میتوانست از تمامِ قدرتش استفاده کند، چنین نبردی چالشی مرگبار بود.
سانی آمادهٔ مرگ بود — از دست دادنِ یک تجسم دردناک بود،نفرینشدهای اما فاجعهبار نه. با این حال، اگر آواتارش اینجا میمرد، کای هممرگ میمرد. و این چیزی نبود که حاضر باشد به آن فکر کند.
پس باید پیروز میشد.
نبرد با تایرنتِ برف اجتنابناپذیر بود، اما جنگیدن با اینضعیفِ دو اهریمن ضرورتی نداشت. سانی قرار نبود وقتی میتوانست فقطقدرتش یک بار قمار کند، سه بار پشتسرهم دست به قمار بزند.
با آهی از کوهِاخیر دوردست روی برگرداند ووضعیتِ به دستِ راستش نگاه کرد.
چند لحظه گذشتکمکش و سپس، انگشتانشوضعیتِ کمی تکان خوردند.
لبخندِ محوی روی لبهایش نشست.
داره خوب التیام پیدا میکنه...
خبرِ خوبِ دیگری هم بود. روحش کاملاًحقیقت التیام یافته بود — در واقع، همیننفرینشدهای چند وقت پیش در یک آن اتفاق افتاد.
این تجسمِ او در بازیِ آریل جدا افتاده بود، اما هنوز روحش با بقیه مشترک بود.تمامِ این یعنی آنها هم همزمان با او، عذابِ زخمی شدنِ روحشان را کشیده بودند. اما... این همچنینمیمرد به آن معنا بود که نفیس میتوانست با لمسِ هر کدام از آواتارها، روحش را التیام ببخشد.
حتماً همین اتفاق افتاده بود.
بقیهشون الاناتفاقاتِ باید حسابیوقتِ گیج شده باشن.
سانی آرام خندید.
عجب، عجب. وقتیکمکش بیام بیرون داستانهایوضعیتِ جدیدی برای گفتن دارم...
سرش را تکان داد و روی بافندگیچالشی تمرکز کرد. تکههای کهربای طلایی نزدیکِ پاهایشدردناک افتاده بودند و در نورِ صبحگاهی برق میزدند.
هنگامِ غروب، سانی و کای درختِ محور را ترک کردند، از روی پلِ ابسیدین گذشتند و به سمتِ شمالتمامِ به راه افتادند. کوه مقاومتی در برابرشان نشان نداد؛ قلهاش در حریقی آتشین از دود، خاکستر و گدازه فوراننبود میکرد. تا آن موقع سانی تقریباً میتوانست انگشتانش را آزادانه تکان دهد، که کمکش میکرد با سرعتِ بیشتری ببافد.
آنها از دهانهٔ دودآلودِ آتشفشان بالا رفتند و از لبهٔ سمتِاصلاً دیگرش بالا کشیدند و به شمال نگاه کردند — به آخریننبردی کوهی که پیش از نمایان شدنِ قلعهٔ برف باید فتح میکردند.
...و خشکش زد.
«این... این دیگه چه وضعشه؟»
سانی بیاختیار این حرف را زد،کمکش با اینکه به خودش قول داده بودنباید مدتی این کلمات را به کار نبرد.
اما دلیلِ موجهی برایش داشت.
منظرهٔ پیشِ رویشان... اصلاً چیزی نبود که انتظارِ دیدنش را داشتند.تایرنتِ در واقع، چیزی بود که هیچکس نمیتوانست انتظارِ دیدنش را داشته باشد،آمادهٔ چون سانی حتی تصور هم نمیکرد چنین چیزی اصلاً وجود داشته باشد.
پهنهٔ وسیعِ شکافِ میانِ دو کوه... زیرِ کفنی پهناور و پارهپاره کاملاً پنهان شده بود. آن تودهٔ تاریک روی سه قلهٔ دوردست هم کشیدهباید شده بود؛ قلهها همچون ستونهایی سر به فلک کشیده به نظر میرسیدند که در تارهای عنکبوتِ سیاه پیچیده شده باشند. لایههای عظیمی از پارچهای شبحوارانگشتانش و پارهپاره در باد موج میزد و تا کیلومترها در هر سو امتداد مییافت؛ سطحشان ریشریش و ناهموار بود و از رشتههای بیشماری تشکیل میشد.
این رشتههای وهمانگیز و تاریک به شیبِ شمالیِ کوهی که سانی و کای رویش ایستاده بودند هماگر میرسید و در برف ناپدید میشد. سانی که دقیقتر نگاه کرد، دید آن تودهٔ تاریک از نخهایآواتارش بیشماری از ابریشمِ یکدست سیاه تشکیل شده است؛ نخهایی که هر کدام به ظرافتِ یک تارِ مو بودند.
سراسرِ نیمهٔ شمالیِ عالمِ کوچکی که آریل ساخته بود،ضعیفِ زیرِ این تارِ سیاه پوشیده شده بود؛ گویی عنکبوتیتمامِ هولناک جایی آنسوی افق برای خود لانه ساخته بود.
در واقع، رشتههای ابریشم چنان بیشمار بود که میشد ازنباید همانجا که سانی ایستاده بود تا قلعهٔ برف قدم زد، بیآنکهچالشی نیازی به پلهای ابسیدین باشد یا پای کسی به ابرها بخورد.
تنش لرزید.
«آه...»
آخه بافنده چهوقتِ جور وحشتی رابیاید واردِ بازی کرده بود؟
سانی مدتی ساکتکمکش ماند و بعدوضعیتِ با صدایی خفه گفت:
«میدونی کای...تمامِ نمادِ بافندهاستفاده عنکبوت بود.»
انگار کای ازوهمانگیزِ شنیدنِ این حرفکمکش اصلاً خوشحال نشد.
سانی آراموهمانگیزِ سرش رااخیر تکان داد.
«ولی راستش، خودِ بافنده نبود که عنکبوت رو بهعنوان نمادشنباید انتخاب کرد. بیشتر مردم بودن که عنکبوتها رو به دیمونِنبردی تقدیر ربط دادن... هر چی باشه، عنکبوتها هم استادِ بافندگیان.»
با به یاد آوردنِ تارِ عنکبوتینبردی که در لانهٔ روی شاخههای درختِدادنِ روحخوار پیدا کرده بود، لبخندِ تلخی زد.
«شاید حتی خودِ عنکبوتها هم قبیلهشون رو خادمهای بافنده میدونستن. اما... حالا که بهش فکر میکنم... حتی اسمِ بافنده هم فقط توصیفیچنین از ماهیتِ اون دیمونه. دیمونِ تقدیر هیچوقت چیزایی رو که میدونست به کسی نمیگفت، پس طبیعتاً نامِ راستینش رو هم فاش نمیکرد.نبرد حدس میزنم یه نفر خیلی ساده شروع کرده به اینکه بهش بگه بافنده، و اونم از همون اسم برای معرفیِ خودش استفاده کرده.»
نِتِر و امید هم همینطور بودند. نامهایشان صرفاً توصیفی از ماهیتشان بود... دیمونِ آرزو بهدرمیافتاد موجوداتِ زنده امید میبخشید و دیمونِ سرنوشت بر جهانِ زیرین فرمان میراند. لقبهایی که مردمدردناک به آنها داده بودند رفتهرفته به نامشان تبدیل شده بود، اما اینها چیزی جز توصیف نبودند.
پس در حقیقت... سانی با وجودِ به ارثکنونیاش بردنِ تبارِ نفرینشدهٔ دیمونِ تقدیر، واقعاً هیچچیز دربارهٔتمامِ بافنده نمیدانست. حتی نامِ او هم فریبی بیش نبود.
کای ابرویی بالا انداخت.
«دقیقاً... چرا...اتفاقاتِ داری اینا رواخیر به من میگی؟»
سانی گلویش را صاف کرد.
«خب، راستش... فقط دارم سعی میکنموضعیتِ خودم رو قانع کنم که تایرنتِنفرینشدهای برف لزوماً یه عنکبوت نیست. میفهمی؟»
کای آهِ عمیقی کشید.
«تو هم از عنکبوتها متنفری؟»
سانی بهزور لبخندی زد.
«نه دقیقاً. ولی دارم بهحقیقت این فکر میکنم که ازنباید همین الان ازشون متنفر بشم...»