---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3036: ضیافتی در دورانِ طاعون • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 3036: ضیافتی در دورانِ طاعون

0

دنیا داشت از هم می‌پاشید.

سرنوشتِ بشریت به مویی‌تجملی​ بند بود و جنگ‌بیشتر​ داشت تمامِ هستی را می‌بلعید.

با این‌برمی‌گشت​ حال، سانی‌خشونت​ آرامش داشت.

عجیب بود و تا مرزِ غیراخلاقی بودن پیش می‌رفت، اما راضی و خوشحال بود. حتی از هر‌زنی​ زمانِ دیگری در گذشته خوشحال‌تر بود. به طورِ عینی، زندگی‌اش به کابوسی بی‌پایان تبدیل شده بود. هر‌باز​ هفت تجسمش پیوسته درگیرِ نبردهای خونین بودند و بیشترِ اوقات، له‌ولورده و درهم‌شکسته از میدانِ نبرد برمی‌گشت.

بدتر از خشونت و دردِ پاره‌پاره و ویران شدنِ بدنش، بارِ خردکنندهٔ مسئولیتی بود که روی شانه‌هایش سنگینی‌اگر​ می‌کرد. بشریت با انقراض روبه‌رو بود و سانی در قبالِ بشریت مسئولیت داشت — شکست‌هایش به بهایِ جان‌های‌ببرند​ بی‌شماری تمام می‌شد، و پیروزی‌هایش هرگز آن‌قدر سریع و قاطع نبود که حس کند نمی‌توانست بهتر عمل کند.

ده‌ها شهر، میلیاردها جان... خودِ آینده. همه‌چیز به سانی بستگی‌نمی‌خوابید​ داشت — به شخصِ او — و به دوش کشیدنِ‌دوستش​ این بار برای هر کسی بیش از حد عذاب‌آور بود.

بنابراین، از هر‌بدتر​ نظر، باید احساسِ‌پاره‌پاره​ خفگی و خستگی می‌کرد.

اما این‌طور نبود.

در عوض، هر‌ماهی​ صبح با لبخند‌عجیبی​ از خواب بیدار می‌شد...

خب، نه هر صبح. هرچه باشد، در حالِ‌بیشتر​ حاضر خواب تجملی بود که سانی چندان از پسِ‌کنارِ​ آن برنمی‌آمد، بنابراین بیشتر از ماهی یک بار نمی‌خوابید.

اما گذشته از آن،‌خشونت​ زندگی‌اش به شکلِ عجیبی‌شدنِ​ آرام و دلپذیر بود.

می‌توانست روزهایش را در کنارِ زنی بگذراند که دوستش داشت — و آن زن هم با آگاهی از اینکه او‌آگاهی​ کیست، دوستش داشت. و حتی اگر روزهایشان به‌عنوانِ یک زوج کمی عجیب بود و در سراسرِ هر دو جهان به نبرد‌ببرند​ با موجوداتِ کابوسِ هولناک می‌گذشت، باز هم در میانِ آن کشتار وقت پیدا می‌کردند تا از کنارِ هم بودن لذت ببرند.

لحظاتِ آرامی هم در کار بود. لحظاتِ روزمره‌ای که به اندازهٔ لحظاتِ پُرشور شیرین بودند. با هم غذا خوردن، تماشای‌به‌عنوانِ​ طلوعِ خورشید در سکوتِ اولِ صبح. حرف زدن دربارهٔ مزخرفاتِ بی‌معنی، تعریف کردنِ داستان‌های گذشته. کوتاه کردنِ موهای یکدیگر. اعتراف به‌اندازهٔ​ عقایدِ نامعقول و بحث کردن سرِ آن‌ها. کتاب خواندن از روی شانهٔ دیگری. دیدنِ شریکِ زندگی در طبیعی‌ترین و عادی‌ترین لحظاتش...

و خیلی چیزهای دیگر.

گاهی اوقات، سانی به خودش می‌آمد و می‌دید دارد به نفیس‌خردکنندهٔ​ نگاه می‌کند که بی‌صدا گزارش‌های تلنبارشده روی میزش را می‌خواند یا‌بهایِ​ بینِ نبردها مراقبه می‌کند، و حس می‌کرد از این خوشحال‌تر نمی‌تواند باشد.

در موردِ درگیری‌های بی‌پایان با موجوداتِ کابوس... با وجودِ تمامِ خشونتِ زننده و عذابِ آن، سانی در میدانِ‌بگذراند​ نبرد هم داشت لذت می‌برد. هرچه باشد، چه دوست داشت اعتراف کند چه نه، مبارزه با موجوداتِ کابوس کم‌وبیش‌وقت​ حرفه‌اش بود. سانی تمامِ دورانِ بزرگسالی‌اش را صرفِ کشتنِ پلیدها کرده بود... و لعنتی در این کار ماهر بود.

و در انجامِ کاری که بهتر‌عجیبی​ از هر چیزی بلد بودی و‌زنی​ خوب انجام دادنش، رضایتِ عظیمی نهفته بود.

زخم‌ها، خون‌ریزی‌ها — سانی اهمیتی به آن‌ها نمی‌داد. نه فقط به‌شکلِ​ این خاطر که این تنها چیزی بود که می‌شناخت، بلکه به این‌کیست​ دلیل که بی‌معنی نبود. او برای زنده ماندن نمی‌جنگید... به هر بهایی.

می‌جنگید تا دیگران‌بدتر​ زنده بمانند و‌پاره‌پاره​ زخم‌هایش بهای آن بود.

پس، هرچقدر هم که عجیب به نظر می‌رسید،‌ماهی​ داشت کاری را که دوست داشت دوشادوشِ زنی که‌زنی​ عاشقش بود انجام می‌داد. دیگر چه جای ناراحتی بود؟

در عین حال، وقتش را با خواهرش می‌گذراند — و خواهرش می‌دانست که آن‌ها خانواده‌اند. می‌دید که رین دارد به آدمی‌زوج​ تبدیل می‌شود که از او نرم‌تر و مهربان‌تر است، اما در عین حال به شیوهٔ خودش بی‌نهایت قوی است. قرار نبود رین‌شیرین​ همان زخم‌هایی را بردارد که او برداشته بود، یا آب‌دیده شود و به همان تیغهٔ سرسختی تبدیل شود که او شده بود.

و این... فوق‌العاده بود. این‌چندان​ موضوع قلبِ فرسودهٔ سانی را‌نمی‌خوابید​ تسکین می‌داد و گرمش می‌کرد.

روزی روزگاری، خیلی وقت پیش، سانی از پشتِ پنجره رین را تماشا کرده و بعد رو برگردانده‌انقراض​ بود؛ ترجیح داده بود خودش را نشان ندهد. چون رین نیازی به او نداشت — چون هیچ‌نمی‌توانست​ چیزِ خوبی نداشت که به او بدهد و هیچ نکتهٔ مثبتی نبود که بتواند به زندگی‌اش اضافه کند.

اما حالا، می‌توانست دنیا را به پایش بریزد و زندگیِ خواهرش به خاطرِ او روشن‌تر و گرم‌تر‌زنی​ شده بود. دیگر هیچ شیشهٔ سردی بینشان نبود و حتی اگر رین دوست داشت دستش بیندازد... مثل‌باز​ یک بچهٔ تخس... حالا همان‌قدر به هم نزدیک شده بودند که یک خواهر و برادر باید باشند.

سانی، نفیس و رین را داشت.‌عجیبی​ کاسی را هم داشت که یک‌زنی​ بارِ دیگر دوست و همراهش شده بود.

آن دو سختی‌های زیادی را پشت سر گذاشته و چیزهای زیادی به دست آورده بودند... رابطهٔ پرآشوب‌کنارِ​ و پیچیده‌شان بیشترِ سال‌های بزرگسالی‌شان را در بر می‌گرفت؛ رابطه‌ای آمیخته با محبتی عمیق و کینه‌ای سوزان.‌می‌گذشت​ حالا، سرانجام آن احساساتِ پرآشوب فروکش کرده و آرام گرفته بودند تا پیوندی ژرف را نمایان کنند.

سانی و کاسی همچنان با هم جادو را توسعه می‌دادند و شهرهای دژِ بشریت را تقویت می‌کردند تا دیوارهایشان بتوانند در‌شکست‌هایش​ برابرِ حملاتِ پی‌درپی دوام بیاورند. صدای کاسی در هر نبردی همراهش بود، راهنمایی‌اش می‌کرد و کمک می‌کرد دشمنانش را بشناسد. حسِ‌آینده​ خوبی بود. سانی که به این موضوع عادت کرده بود، می‌دانست اگر روزی کاسی ناگهان دیگر مراقبش نباشد، احساسِ تنهایی خواهد کرد.

چیزهای بسیارِ دیگری‌تجملی​ هم بود که سانی‌بیشتر​ از آن‌ها لذت می‌برد...

گروهِ درهم‌وبرهمِ آدم‌های ناجورش به رهبریِ رِوِل، که در دفاع از‌کنارِ​ ساحلِ فراموش‌شده کمکش می‌کردند. کارهای علمی با معلم جولیوس. آموزشِ بافندگی به‌سراسرِ​ آنانکه. توسعهٔ مهارت‌های خودش به‌عنوان یک جادوگر. کاوش در مرزهای رقصِ سایه...

خلاصه اینکه، سانی از زنده بودن لذت می‌برد.‌بیشتر​ خب... از نظرِ فنی، او مُرده بود. اما با‌کنارِ​ این حال، بیشتر از همیشه احساسِ زنده بودن می‌کرد.

تضادِ میانِ خوشبختیِ‌بدتر​ شخصی‌اش و وضعیتِ وخیمِ‌ویران​ دنیا به‌شدت آزاردهنده بود.

گاهی سانی با خود فکر می‌کرد نکند بالاخره کاملاً‌نمی‌خوابید​ دیوانه شده است — آخر فقط یک مجنون می‌توانست‌بگذراند​ پایانِ دنیا را تماشا کند و احساسِ رضایت داشته باشد.

اما از طرفی...

اگر واقعاً به آن فکر می‌کرد، او در دنیایی در‌نمی‌خوابید​ حالِ مرگ به دنیا آمده بود. در حقیقت، آخرالزمان همیشه همان‌جا‌آگاهی​ در پس‌زمینه پنهان بود. حالا، صرفاً واردِ پردهٔ آخرش شده بود.

حتماً تحملِ‌برمی‌گشت​ سانی در برابرش‌دردِ​ بالا رفته بود.

ماه‌ها گذشت و بعد چند ماهِ دیگر. و به همین‌شکلِ​ سادگی، در یک چشم‌به‌هم‌زدن — که البته شبیهِ یک ابدیت‌آگاهی​ هم به نظر می‌رسید — انقلابِ زمستانیِ دیگری فرا رسید.

همان موقع بود‌ماهی​ که اوضاع بارِ دیگر‌آرام​ شروع به تغییر کرد.

ناولها | novelha.net