چپتر 2787: کارزارِ تخریب
0نفیس و آستریون ضرباتی به هم زده بودند، اما اینباشند حملاتِ نخست صرفاً برای محک زدنِ دفاعِ حریف بود. حالااستبداد که شرایط را سنجیده بودند، نبردِ واقعی داشت آغاز میشد.
«...ستارهٔ ویرانی.»
کلامِ آستریون در فضا معلق ماند و باعث شد شماریکسانی از قهرمانانِ حاضر نگاهی دزدکی به نفیس بیندازند. اما او واکنشِفرار خاصی نشان نداد و فقط با خونسردی به آستریون چشم دوخت.
در میانِ سکوت، یکی ازچیه مهمانان — قدیسی از نسلِباشه چهارم — با لحنی خشمگین گفت:
«دارید زیادهروی میکنید، سرور آستریون!بینقص بانو نفیس همیشه نمونهای بینقص ازچند چیزی بوده که بیدارشدگان باید باشند!»
چند نفرِ دیگرسرور هم در تأییدِنمونهای او غرولند کردند.
«شما تعریفِهستم عجیبی ازاولین استبداد دارید، سرورم.»
«داشتنِ قدرت بادستاورداش فقط داشتنِ قدرتلطفاً اصلاً یکی نیست!»
«بانوی ما شاید ازنمونهای بعضیها جوانتر باشد، امابیدارشدگان دستاوردهایش گویای همهچیز است.»
آستریون لحظهای مکث کرد وهمیشه بعد برگشت تا به آخرین نفریباید که حرف زده بود نگاه کند.
«اوه؟ و دستاورداش دقیقاً چیه؟ لطفاً بهم بگید؛ هرچی باشه، من خودم هم آدمِ بسیار موفقی هستم. من جزوِ اولین بیدارشدگانی بودم که قدیس شدن. همچنین جزوِ اولین کسانیهستن بودم که به رتبهٔ مطلق رسیدن. در حالی که ستارهٔ ویرانی... چه کار کرد؟ کابوسِ دوم رو تو رتبهٔ خفته فتح کرد؟ در حینِ فرار از خطراتِ طلسمِ کابوس بهباز رتبهٔ مطلق رسید؟ بیشک هر دو دستاوردهای چشمگیری هستن. اما چرا به نظر میرسه فقط کاری رو انجام داده که قبلاً کسِ دیگهای انجام داده بود، منتها با زرقوبرقِ بیشتر؟»
آن شخص پوزخندی زد.
«مسخرهست...»
نفرِ دیگری از جایش برخاست.
«اصلاً دارید دربارهٔ چی حرف میزنید؟! از همون اول، بانوکسانی نفیس چراغِ امیدی برای انسانها بوده! حتی وقتی تو ساحلِحینِ فراموششده یه خفته بود، باز هم یه قهرمان و ناجی بود!»
نفیس حتی نیازی نداشت چیزی بگوید، چرا کهبگید سکوتش گویاتر از هر کلامی بود. بههرحال، افرادِ قلمرویاولین او در آتشِ اشتیاق برای دفاع از شرافتش میسوختند.
اما سانیبانو ناگهان حسِنمونهای شومی پیدا کرد.
«یه جای کار... میلنگه.»
در سالنِهستم پهناور، آستریوناولین لبخندِ محوی زد.
سپس کمیاوه سرش رادقیقاً کج کرد.
«ساحلِ فراموششده؟ آه،همیشه همهچیز رو دربارهٔچیزی دستاورداش تو اونجا شنیدم.»
به نفیسمیکنید نگاه کرد وهمیشه چهرهاش گرفته شد.
«تا جایی که شنیدم، وقتی اون رسید بیش از هزار خفتهرتبهٔ تو ساحلِ فراموششده ساکن بودن. اما وقتی کارش باهاشون تموم شد،خطراتِ بهزور صد نفر از اون کشتار جونِ سالم به در بردن.»
آستریون ناگهاناوه رو بهدقیقاً کای کرد.
«بهم بگو،بانو قدیس بلبل.نمونهای دارم دروغ میگم؟»
وقتی جوابی نگرفت، آهی کشید.
«یه ناجی؟ خب، شاید... شایدم فقط از جنازهٔ اون بچههایکسانی بیچاره استفاده کرد تا راهِ نجاتی برای خودش بسازه. منتهاحینِ در نهایت نتونست تو اون راه قدم بذاره. کی میدونه؟»
آستریون سر تکان داد.
«آه، اما واقعاً مهم نیست که با بیرحمی مغزشون رو شستوشو داد تا تبدیل بهغرولند برههای قربانی بشن، مگه نه؟ چیزی که مهمه نتیجهٔ رهبریِ درخشانشه. فقط صد نفر. نرخِباشد بقای کمتر از ده درصد... به نظرم سخته بشه به این گفت یه موفقیتِ چشمگیر.»
سانی لبهایشمیکنید را رویبانو هم فشرد.
آستریون داشت تصویرِ تاریکی ترسیمبیدارشدگانی میکرد... اما واقعاً دروغ نمیگفت.کسانی در واقع، بیشترِ حرفهایش حقیقت داشت.
ناگهان شکِاوه آزاردهندهای در ذهنِچیه سانی ریشه دواند.
در همین حین،همیشه آستریون کمی چشمانشچیزی را ریز کرد.
«اگه تعریفتون از ناجی اینه، پس دقیقاً انتظار دارید چند نفر تو آیندهٔ شومِ زیرِ پرچمشتأییدِ زنده بمونن؟ بشریت در حالِ حاضر سه میلیارد نفر جمعیت داره. پس... در بهترین حالت سیصدباشد میلیون نفر؟ حتی اون هم نه. در حالی که میلیاردها نفرِ دیگه محکوم به مرگ میشن.»
ناگهان تکخندهای کرد.
«حالا که بهش فکر میکنم، این ارقام کاملاً با چیزی که ویل و سونگ تو سر داشتن همخونیبیدارشدگانی داره. اونا میخواستن به چند صد میلیون نفر اینجا تو عالمِ رؤیا پناه بدن و بقیهٔ بشریت روطلسمِ به حالِ خودشون رها کنن تا بمیرن. آدم به این فکر میافته که اصلاً سرنگون کردنشون چه فایدهای داشت.»
نفیس با آرامش او را براندازچیزی کرد. اما انگار آتشبانانِ مستقر درنفرِ تالار از خشم به جوش آمده بودند.
سرانجام، نفسشمیکنید را آهسته بیرونهمیشه داد و گفت:
«مقایسه کردنِ من با آنویل و کی سونگ... و حتی با خودت... کاملاً اشتباهه. هر چی باشه، تفاوتِ اساسیِ ما اینه کهخطراتِ اونا در برابرِ طلسمِ کابوس تسلیم شدن، در حالی که من هرگز نشدم. از روزهایی که توی ساحلِ فراموششده گذروندم تا امروز، عزممدیگری برای شکست دادنش هرگز متزلزل نشده. همیشه هم تلاش کردم از دیگران حمایت کنم و بهشون انگیزه بدم تا شجاعانه در برابرش بجنگن.»
به قهرمانانِ قلمروِ انساندقیقاً که در تالار جمعبگید شده بودند، اشاره کرد.
«به اطرافت نگاه کن، رؤیازاد. تکتکِ آدمای اینجا کسانی هستن که بر ترسشون غلبه کردن و درشما برابرِ دنیایی که میخواد نابودشون کنه، شمشیر کشیدن. خیلیهای دیگه هم بودن که شجاعانه جنگیدن، اما توی نبردلحظهای جون باختن. مرگشون مایهٔ اندوهه... اما هرگز بیمعنی نبوده. چون هیچ هدفی والاتر یا باشکوهتر از این نیست.»
با شنیدنِ حرفهای او، قهرمانانِ قلمروِ انسان صاف ایستادند. برخی از شنیدنِباشند تحسینِ او احساسِ غرور کردند و برخی دیگر، با به یاد آوردنِ دوستانیقدرت که در راهِ عروج از دست داده بودند، چهرهای اندوهگین به خود گرفتند.
نفیس لبخندِ محوی زد.
«توی ساحلِ فراموششده هم همینطور بود. آره، زمانی بیشتر از هزار خفته توی شهرِ تاریک بودن — که داشتن آرومآروم میپوسیدن و عالمِ رؤیا داشت اونا روحالی به خاکستر تبدیل میکرد. هیچ امید و آیندهای نداشتن و در سکوت منتظرِ پایانِ بیمعنیشون بودن. اما آره، درسته، من منجیِ اونا نبودم. من فقط کسی بودمبیشتر که بهشون راهی نشون دادم تا خودشون رو نجات بدن... یا اینکه با افتخار و با شمشیر توی دستشون بمیرن، به جای اینکه بیدلیل روی زانوهاشون جون بدن.»
در راهروی بیرونِ تالار، کاسی ناگهان لرزید وبیدارشدگان رنگش پرید. سانی که غرق در افکارِ خودشکردند بود، نگاهی به او انداخت و ابرویی بالا برد.
«چی شده؟»
کاسی سر تکان داد.
«چیزی نیست.اوه فقط... نفیس میخوادچیه منم برم تو.»
لحظهای بیحرکت ماند، سپسنمونهای دستش را بالا آوردبیدارشدگان و روی دستگیرهٔ در گذاشت.
دستش کمی میلرزید.
سانی با چهرهای گرفته کاسی را براندازقدیس کرد. دیدنِ او در چنین حالی عجیبحالی بود، اما با کمی تأخیر دلیلش را فهمید.
کاسی با ورود به تالار، برای اولین بار پس از حملهٔخودم وحشیانهٔ آستریون در جریانِ شبیخون، با او روبهرو میشد. ذهنِ کاسی بینهایتکسانی قوی بود... اما بدن راهی برای به یاد آوردنِ ضربههای روحی داشت.
سانی میخواست چیزی بگوید، اما جلوی خودش رابیدارشدگان گرفت. کاسی هم غرورِ خودش را داشت. نیازیکردند به ترحمِ او نداشت — فقط حمایتش را میخواست.
کاسی نفسش را آهسته بیرون داد، در راچیزی باز کرد و واردِ تالار شد. با قدمهایی مطمئنغرولند به سمتِ صندلیِ نف رفت و پشتِ آن ایستاد.
نفیس برنگشت. در عوض،اولین به آستریون نگاه کردشدن و با آرامش ادامه داد:
«با این حال. کسانی که با پیروی از من تا منارهٔ سرخ زنده موندن — همون مردان وبیدارشدگانی زنانِ شجاعی که با خوندنشون به اسمِ برههای قربانی بهشون توهین کردی — هنوز هم تا به امروز دنبالمکابوس میان. آتشبانان اینجا هستن. اعضای دستهٔ من هم اینجا حضور دارن. سرودِ سقوطکردگان، بلبل، پروردهٔ گرگها، دروگرِ روح جت.»
نگاهش سرد شد.
«هیچکدوم از اعضای دستهٔ من تا حالا نمردن. همهشون هنوز زندهن و بهعنوانِ بعضینفرِ از ترسناکترین جنگجویانِ بشریت دارن بهش خدمت میکنن. این یعنی نرخِ بقای صددرصد، رؤیازاد. درشاید این مورد... خودت چی برای گفتن داری؟ چند نفر از اعضای دستهٔ خودت هنوز زندهن؟»
حالتِ چهرهٔ نف با نگاهش همراه شد. صدایشدن یکنواختش در تالارِ پهناور طنینانداز شد و باکابوسِ اینکه آنقدرها هم بلند حرف نمیزد، همهجا پیچید.
«لبخندِ آسمان. شمشیرِ شکسته. قلبِ آهنین. سرودِ زاغ. هرهرچی کسی که تا به حال بهعنوانِ همرزم بهت تکیه کرده،بودم مرده. پس... واقعاً میخوای دربارهٔ نتایج به من درس بدی؟»
آستریون پوزخند زد.
و در آنسرور لحظه، سانی سرانجامنمونهای فهمید نقشهٔ او چیست.
چشمانش کمی گشاد شد.
حرومزاده!