---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2958: سه نفرین • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2958: سه نفرین

0

«گمشده از‌نتیجه​ نور، بهت‌اسیرِ​ فرمان می‌دم بمیری!»

کلماتی که زمانی سانی را‌جلو​ غرق در وحشت می‌کرد، حالا‌کند​ قلبش را سرشار از امید کرد.

این کلمات در آسمان طنین انداخت و کسری از‌تکه‌تکه​ ثانیه پیش از آنکه پرندهٔ دزدِ پست در گردبادی از‌یادگاری‌های​ پرهای سیاه به سانی یورش ببرد، به جانور برخورد کرد.

این همان قماری بود که جانش را پایش گذاشته بود... اینکه‌گمشده‌اش​ حتی اگر پرندهٔ دزد بردهٔ سایه نبود، تقدیرِ یکی از آن‌ها را‌یالا​ دزدیده بود و در نتیجه، مقدّر بود که اسیرِ همان پیوند باشد.

اگر سانی اشتباه می‌کرد، می‌مردند.

اما اگر حق با او بود و تقدیر‌می‌شد​ همچون شمشیری دولبه عمل می‌کرد، آن‌وقت در نبرد با‌روحش​ ترورِ نفرین‌شده برتریِ حیاتی و مهمی به دست می‌آوردند.

نمی‌دانست این برتری دقیقاً چه خواهد بود — اینکه آیا پرندهٔ دزد واقعاً در‌گوشت​ دم جان می‌دهد یا کشتنش آسان‌تر می‌شود — اما می‌دانست جانور با دزدیدنِ صفتِ‌سپس​ [مقدّر] او، حالا مستعدِ آن است که در موقعیت‌های غیرممکن و بعید گرفتار شود.

فقط یک دلیلِ ساده داشت که حاضر‌بگذارد​ شده بود جانش را رویِ این قمار بگذارد‌بینِ​ که نفیس نامِ راستینِ گمشده‌اش را صدا بزند.

دلیلش این بود: بینِ اینکه پرندهٔ دزد هر‌می‌مردند​ دوی آن‌ها را بکشد و اینکه آن‌ها پرندهٔ‌نبرد​ دزد را بکشند، احتمالِ دومی بی‌نهایت کمتر بود.

«یالا!»

همان‌طور که سانی همچون رودی از سایه‌ها به جلو می‌تاخت و پرندهٔ دزد آماده‌گوشت​ می‌شد تا او را تکه‌تکه کند — احتمالاً تا خون، استخوان، گوشت، ذهن، ذات و‌تلوتلو​ روحش را به کلکسیونِ یادگاری‌های بافنده اضافه کند — بادِ سردی روی دریاچهٔ مصب وزید.

سپس پرندهٔ دزد تلوتلو خورد.

یک لحظه تعادلش را از دست داد و سرِ‌اما​ وحشتناکش را با سردرگمیِ آشکاری تکان داد. حالا چیزی در‌برتریِ​ جانور تغییر کرده بود — چیزی نامحسوس، اما کاملاً ملموس.

سانی به‌خوبی حسش می‌کرد...

پرندهٔ دزدِ پست با شنیدنِ فرمانِ نف نمرد و گردنش‌کند​ را هم برای کشته‌شدن پیش نیاورد. انگار قدرتِ مطلقِ پیوندِ‌بافنده​ سایه در برابرِ این ترورِ نفرین‌شدهٔ نفرت‌انگیز چندان هم مطلق نبود.

اما بی‌اثر هم نبود.

شاید پرندهٔ دزد به‌خاطرِ ارتباطِ ضعیفش با تقدیرِ گمشده از نور، به‌جای کشته‌شدن صرفاً ضعیف شده بود.‌ترورِ​ شاید هم تحتِ تأثیرِ فرمانِ مرگ قرار گرفته، اما توانسته بود در برابرش مقاومت کند — و‌می‌شود​ داشت فعالانه مقاومت می‌کرد — چون فقط تقدیرِ او را در اختیار داشت و تجسمِ واقعیِ آن نبود.

اما با این حال، ضعیف شده بود. اقیانوسِ تسخیرناپذیرِ ارادهٔ‌کند​ وحشتناکش عقب نشست، کوچک‌تر و کم‌عمق‌تر شد — هنوز هم‌بافنده​ بسیار عظیم‌تر از ارادهٔ سانی بود، اما دیگر آن‌قدرها درهم‌شکننده نبود.

وقتی نظریهٔ خطرناکش درست‌سایه‌ها​ از آب درآمد، سانی‌می‌شد​ در ذهنش پوزخندِ شرورانه‌ای زد.

همین برایش کافی بود...

یک فرصت.

فرصتی برای مبارزه با‌سایه‌ها​ موجودی که حتی ایزدان هم‌تکه‌تکه​ در نابودی‌اش شکست خورده بودند.

«بکشش!»

این تنها فکری‌حاضر​ بود که در‌قمار​ ذهنِ سانی باقی ماند.

پرندهٔ دزد همین حالا هم به‌خاطرِ نیاز به مقاومت در برابرِ‌همچون​ تقدیرِ پیوند با ستارهٔ دگرگون از خاندانِ شعلهٔ جاودان ضعیف شده‌دست​ بود. اما این تمامِ چیزی نبود که سانی برایش در چنته داشت.

در لحظهٔ بعد، پیش از آنکه ترورِ نفرت‌انگیز فرصت کند با‌احتمالاً​ وضعیتِ تازه‌اش کنار بیاید، سانی [نفرینِ تضعیف‌کننده] را رها کرد و‌بادِ​ از هر هفت حلقهٔ نفرین برای تحلیل بردنِ قدرتش بهره برد.

معمولاً تفاوتِ چندانی نداشت که از سایه‌هایش برای تقویتِ خود استفاده کند یا تضعیفِ یک دشمن. اما حالا‌کلکسیونِ​ اوضاع فرق می‌کرد، چون سانی تنها نمی‌جنگید. اگر خودش را تقویت می‌کرد، تنها خودش از آن بهره می‌برد‌سردرگمیِ​ — اما با ضعیف شدنِ دشمنِ مشترکشان، هم سانی و هم نفیس می‌توانستند از این وضعیت استفاده کنند.

اما ماجرا‌داشت​ به همین‌شده​ جا ختم نمی‌شد.

درست کسری از ثانیه پس از آنکه سانی پرندهٔ دزد را در [شعلهٔ سایه] پوشاند تا از دور تضعیفش کند،‌حیاتی​ آنانکه نیز قدرت‌هایش را رها کرد. حالا که کالبدِ متعالی‌اش را به خود گرفته بود، برکتی که معمولاً می‌توانست ببخشد،‌موقعیت‌های​ به نفرین تبدیل شده بود. آن نفرین را به جانِ پرندهٔ دزدِ پست انداخت و بیش از پیش ضعیفش کرد.

نفرینِ ستارهٔ دگرگون،‌رودی​ طلسمِ سرورِ سایه‌ها و‌آماده​ نفرینِ آنانکه از بافت...

پرندهٔ دزد که زیرِ‌سایه‌ها​ فشارِ سه مطلق گرفتار شده‌تکه‌تکه​ بود، با خشم قارقار کرد.

تا آن لحظه، سانی‌شده​ و نفیس دیگر به‌نفیس​ سرِ وقتش رسیده بودند.

آن سه نفرینِ تضعیف‌کننده نه‌تنها قدرتِ ترورِ‌اشتباه​ نفرین‌شده را کاهش داده بودند، بلکه ابتکار‌عمل​ عمل را نیز از آن گرفته بودند.

پس به‌جای اینکه بار دیگر به سیخِ آن‌می‌شد​ چنگال‌های هولناک کشیده شود، این بار سانی بود‌ذات​ که هیچ فرصتی برای واکنش به پرندهٔ دزد نداد.

همچون غولی از جنسِ سایه از دلِ تاریکیِ‌می‌شد​ سیال برخاست، قبضهٔ اوداچیِ عظیمش را با هر دو‌روحش​ دست چسبید و ضربهٔ ویرانگری به پایین فرود آورد.

یک دست‌داشت​ هل می‌داد،‌شده​ یک دست می‌کشید...

درست همان‌طور که‌مقدّر​ نفیس در ساحلِ فراموش‌شده‌اشتباه​ به او آموخته بود.

این دقیقاً همان ضربه‌ای بود که در طولِ‌می‌شد​ سفرشان در هزارتوی سرخ هزاران بار تمرین کرده بود؛‌روحش​ همان اولین قدمی که به‌عنوان یک شمشیرزن برداشته بود.

درست در همان لحظه که تیغهٔ سیاه اوداچیِ غول‌پیکرش همچون دیواری از تاریکی‌استخوان​ فرود آمد، صفحه‌ای درخشان از نورِ سفیدِ خالص از آسمان سقوط کرد؛ این‌مصب​ برکت بود که جهان را می‌شکافت تا پرندهٔ دزدِ پست را دو نیم کند.

ترورِ نفرت‌انگیز نگاهِ جنون‌آمیزش را‌رویِ​ به سانی دوخت و چنان جیغی‌گمشده‌اش​ کشید که دیدِ او تار شد.

بال‌هایش برای مقابله‌مقدّر​ با دو ضربهٔ‌باشد​ نابودکننده بالا رفتند.

من...

سانی به خودش که آمد، دید مار دارد به آسمان پرتاب می‌شود و شبکه‌ای‌گوشت​ از ترک‌ها تیغهٔ مارپیچش را پوشانده است. اوداچیِ عظیم ده‌ها متر طول داشت، اما مثل‌تلوتلو​ یک پر می‌چرخید و در حالی که تاریکی از آن می‌چکید، بالاتر و بالاتر می‌رفت.

یک لحظه طول کشید تا‌رویِ​ متوجه شود که هر دو‌راستینِ​ بازوی پوسته‌اش از آرنج کنده شده‌اند.

نیروی برخورد چنان مهیب بود که مار را به‌شدت مجروح‌تقدیر​ کرد و دست‌ها و ساعدهایش را کاملاً متلاشی کرد... و‌حیاتی​ تنها زخمِ سطحیِ کوچکی روی بالِ پرندهٔ دزد به جا گذاشت.

در سمتِ دیگرِ ترورِ منفور، نورِ برکت خفه‌می‌شد​ و خاموش شد، تنها چند پر را سوزاند‌ذات​ و سوختگیِ کوچکی روی بالِ دیگر به جا گذاشت.

سانی که تلوتلوخوران به عقب پرت شده‌آماده​ بود، تعادلش را حفظ کرد و در‌گوشت​ سکوتی تلخ به پرندهٔ دزد خیره ماند.

احساسِ سنگینی روی دلش نشست.

زیرِ لب ناسزا گفت.

سپس به جلو یورش برد‌جلو​ و با استفاده از سایه‌ها،‌کند​ بازوهای تازه‌ای برای پوسته‌اش ساخت.

بازم می‌کشمت... فقط وایسا...

ناولها | novelha.net