---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2658: تیغهٔ آب‌دیده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2658: تیغهٔ آب‌دیده

0

سانی نگاهی به اطراف انداخت و چشمش به قرقره‌های سیمِ بُرنده و میخ‌های‌مصافش​ فولادی افتاد. صحنه‌های زننده‌ای را به یاد آورد که در پسِ درخششِ زیبای‌لبخندی​ جزیرهٔ فانوس‌دریایی پنهان شده بودند. سرمایی در تیره‌پشتش دوید و با لحنی خنثی پرسید:

«پس این چند دهه رو این‌طوری‌کابوس​ گذروندی؟ با فرار از نامیراها و‌توی​ تله‌گذاشتن برای اینکه از مخفیگاهت دورشون کنی؟»

شبگرد مدتی طولانی‌اوایل​ در سکوت نگاهش‌زندگی​ کرد، بعد لبخند زد.

«یادم نمیاد.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«تو... یادت نمیاد؟»

شبگرد تک‌خنده‌ای کرد.

«خب، چیزهایی جسته و گریخته یادمه. اوایل، یه عروج‌یافته بودم... زندگی سخت بود.‌تونستم​ اون پلیدها خیلی قوی بودن، برای همین زیاد می‌مردم. بعضی وقتا موفق می‌شدم فرار‌آسون​ کنم. بیشترِ وقتا نه. و در نهایت دیوونه شدم—دقیق یادم نمیاد بعدش چی شد.»

روی صندلی‌اش‌جاودان​ لم داد و‌تونستم​ شانه‌ای بالا انداخت.

«اما بعد از مدتی دوباره عقلم سر جاش اومد. و بعد، دوباره دیوونه شدم—و‌جاودان​ باز دوباره خوب شدم. زمان کلاً معناشو از دست داد. اگه تو بهم نگفته‌فتحش​ بودی، اصلاً نمی‌فهمیدم که چند دهه‌ست اینجام، نه چند قرن یا چند هزار سال.»

نگاهش سرد و غایب شد.

«یه جایی به بعد، یه بذرِ کابوس پیدا کردم. چندتایی ازشون اینجا، توی شهرِ جاودان هست، اما فقط تونستم‌شهر​ به یکیشون نزدیک بشم. واردش شدم و مُردم. شهر دوباره زنده‌م کرد، برای همین دوباره به مصافش رفتم. بالاخره‌چشمانش​ فتحش کردم و یه متعالی شدم. اوضاع بعدش آسون نشد، ولی خب راحت‌تر شد. حداقل بالاخره می‌تونستم با نامیراها بجنگم.»

شبگرد لبخندی زد‌هست​ و چیزی تاریک و‌نزدیک​ خطرناک در چشمانش درخشید.

«پس این کاری بود که توی... فکر کنم‌کردم​ ده سالِ گذشته می‌کردم؟ جنگیدن با موجوداتِ کابوسِ‌فقط​ اعظم، هر روز و تمامِ روز. برای وقت‌کشی.»

در همین لحظه بود‌عروج‌یافته​ که سانی به دو‌بود​ حقیقتِ هولناک پی برد.

حقیقتِ اول... این بود که جوانِ خوش‌برخوردِ روبه‌رویش فقط شخصیتی افسانه‌ای از‌فقط​ سال‌های آغازینِ طلسمِ کابوس نبود؛ آدمی برجسته اما متعلق به گذشته که‌فتحش​ دستاوردهایش در گذرِ زمان گم شده باشد. نه، شبگرد چیزِ دیگری بود.

او با‌جاودان​ اختلاف خطرناک‌ترین‌فقط​ قدیسِ جهان بود.

می‌گه ده سال...

اگر شبگرد یک دههٔ تمام خستگی‌ناپذیر با موجوداتِ کابوسِ اعظم جنگیده بود—آن هم صرفاً در مقامِ یک متعالی—پس‌وقتا​ تجربهٔ مبارزه‌اش از مجموعِ تمامِ قدیس‌های دیگر هم بیشتر بود. این ده سال کوره‌ای طاقت‌فرسا بود که می‌توانست‌شدم—و​ تیغه‌ای چنان هولناک آب‌دیده کند که هیچ سلاحِ دیگری تابِ مقاومت در برابرِ لبهٔ تیزش را نداشته باشد.

شبگرد حتی پیش از بازگشت به شهرِ جاودان و‌شهرِ​ متعالی شدن هم یکی از ماهرترین جنگجویان در بدفرجام‌ترین نسلِ‌شهر​ تاریخ به حساب می‌آمد. حالا دیگر رسماً یک هیولا بود.

و حقیقتِ دوم...

این بود که‌غایب​ شبگرد یا دیوانه‌ترین بیدارشدهٔ‌پیدا​ جهان بود... یا عاقل‌ترین‌شان.

سانی مطمئن نبود‌اوایل​ کدام‌یک از این‌زندگی​ دو درست است.

مردِ جوان به‌اندازهٔ کافی خونسرد به نظر می‌رسید، که می‌توانست به این معنا باشد که یا به‌کلی‌واردش​ دیوانه شده و آن را خوب پنهان می‌کرد، یا به‌نحوی توانسته بود با وجودِ تجربهٔ سال‌های طولانیِ‌لبخندی​ انزوای مطلق و مرگ‌های بی‌شمارِ وحشتناک، نگذارد ذهنش تمام‌وکمال در هم بشکند و عقلش را حفظ کند.

در هر صورت...

می‌خوام جذبش کنم.

چشمانِ سانی برق زد.

برای یافتنِ گنج به شهرِ‌چندتایی​ جاودان آمده بود... و حس‌جاودان​ می‌کرد تازه پیدایش کرده است.

زرادخانهٔ کاملاً دست‌نخورده از سلاح‌های قدرتمندِ افسون‌شده کشفِ خوبی به شمار می‌رفت،‌زنده‌م​ اما ارزشِ این یک نفر بسیار بیشتر از این‌ها بود. در دنیایی که‌بجنگم​ داشت در کامِ گرسنهٔ آخرالزمان فرو می‌رفت، چنین قهرمانِ استثنایی‌ای کالایی بی‌قیمت بود.

شبگرد زیرِ نگاهِ‌غایب​ او معذب جابه‌جا‌کابوس​ شد و سرفه‌ای کرد.

«راستش، اِهم... اگه‌اوایل​ همین‌طور نگاهم کنی،‌زندگی​ باعث می‌شی سرخ بشم.»

سانی آرام لبخند زد.

«گفتی هر روز‌هست​ و تمامِ روز؟‌یکیشون​ باید خوش گذشته باشه.»

شبگرد نگاهِ‌سرد​ متعجبی به‌جایی​ او انداخت.

«خب... من شخصاً بهش‌عروج‌یافته​ نمی‌گم خوش‌گذرونی. ولی راستش،‌بود​ اون‌قدرها هم بد نبود.»

لبخندی زد.

«همون‌طور که موجِ خون گفت، من خیلی از آدما خوشم نمیاد. وگرنه چرا باید بیشترِ عمرم رو‌متعالی​ به پرسه زدن تو دریا می‌گذروندم؟ پس، از یه طرف، گذروندنِ این‌همه سال توی شهری که فقط موجوداتِ‌گذشته​ کابوس توش زندگی می‌کردن یه کم عذاب‌آور بود. اما از طرفِ دیگه... از سکوت و آرامشش لذت بردم.»

سانی بی‌اختیار پوزخندی زد.

این یارو... ازش خوشم میاد.

در آن لحظه، شبگرد‌کردم​ رو به جت لبخند‌توی​ زد و چشمک پراند.

«البته، هر قانونی یه استثنایی داره.‌یکیشون​ من اتفاقاً از بعضی مواردِ هم‌نشینی‌زنده‌م​ با آدما خیلی هم خوشم میاد.»

احتمالاً باید‌سرد​ این یارو‌جایی​ رو بکشم.

آه، لعنتی! شبگرد‌اوایل​ اینجا، در شهرِ‌زندگی​ جاودان، نامیرا بود.

سانی کمی به‌پیدا​ جلو خم شد و‌اینجا​ با لحنی دلپذیر پرسید:

«قدیس شبگرد... دوست داری‌فقط​ از شهرِ جاودان بری بیرون‌واردش​ و به دنیای سطح برگردی؟»

شبگرد با‌سرد​ گیجی به‌جایی​ او نگاه کرد.

«قدیس؟ یه کم‌اوایل​ عجیبه. باور کن، من‌سخت​ اصلاً آدمِ مقدسی نیستم.»

سانی چند بار پلک زد.

آهان، درسته.

شبگرد احتمالاً جای پدربزرگش بود.

«ما به متعالی‌ها‌اوایل​ این‌طوری می‌گیم. یه‌زندگی​ چیزی تو مایه‌های استادها.»

شبگرد کمی‌کابوس​ سرش را‌کردم​ کج کرد.

«قدیس‌ها؟ هاه. خب... فکر‌فقط​ کنم آهنگِ خوبی داره.‌بشم​ آره. ازش خوشم میاد.»

با لبخند، نفسِ‌غایب​ عمیقی کشید و‌کابوس​ به دوردست خیره شد.

«البته، هیچ‌چیز بیشتر از ترک‌بودم​ کردنِ این جای نفرین‌شده خوشحالم نمی‌کنه.‌خیلی​ اما به این آسونی‌ها هم نیست.»

سانی سر تکان داد.

«راستش، هست.‌جاودان​ می‌تونم همین‌فقط​ الان بفرستمت برگردی.»

فقط کافی بود از نفیس بخواهد دروازهٔ رؤیایی‌کردم​ جلوی فانوسِ دریایی باز کند. البته این کار‌فقط​ خطراتِ زیادی به همراه داشت، اما ممکن بود.

شبگرد سر تکان داد.

«نه، نمی‌فهمی. من اصلاً نمی‌تونم برم. وقتی توی‌توی​ شهرِ جاودان بمیری، می‌شی زندانیش؛ تا زمانی که‌بشم​ وجود داشته باشه. و خب، می‌دونی که... جاودانه.»

آرام خندید.

«فکر می‌کنی چرا آسودگی اینجا رو ساخت؟‌پیدا​ فکر کردی می‌خواست یه بهشتِ آروم برای موجوداتِ‌هست​ پرهیزکار بسازه تا تا ابد ازش لذت ببرن؟»

با لبخندی‌یادمه​ کج سر‌عروج‌یافته​ تکان داد.

«نه. دیمونِ آسودگی... اون یکی کاملاً روانی بود. چیزی که می‌خواست‌هست​ بسازه، جایی بود تا تمامِ موجوداتی رو که ازشون متنفر بود‌رفتم​ جمع کنه؛ بدترینِ بدترین‌ها رو؛ تا هرگز نتونن از دستش فرار کنن.»

شبگرد خندید.

«شهرِ جاودان یه زندانه.»

ناولها | novelha.net