چپتر 2226: خورشِ سنگریزه
0شش قدیس با گیجی به او خیره ماندند. همانطور کهبیمعنیه انتظار میرفت، حالتِ چهرهٔ قدیسهای شب تفاوتِ ظریفی با قدیسهای حکومتبمیرین داشت؛ کسانی که انگار تازه از ماجرای حلقه باخبر شده بودند.
مورگان با کنجکاویِاومدم بیمارگونهای واکنشهایشان راروی زیرِ نظر گرفت.
سرانجام، نیونگاه بود کهالان سکوت را شکست:
«نبرد... تموم شده؟ منظورت چیه؟»
مورگان آن سنگریزهٔ لعنتیآتش را از توی خورش بیروندیگه کشید و شانه بالا انداخت.
«احتمالاً یادتون نمیاد، ولی من مدتی پیش یه خاطرهٔ مطلقِ خیلی خاص از دروگرِ روح قرض گرفتم. اون خاطره، در ترکیب با سرشتم، بهم اجازهبرای داد تا یه روزِ مشخص رو بارها و بارها تکرار کنم. دقیقتر بگم، همین امروز رو. ما هفت نفر امروز بیشمار بار با برادرم جنگیدیمجلوی و بیشمار بار شکست خوردیم. هر کدوم از شما به شکلهای مختلف و وحشتناکی مردین... اگه درست یادم باشه، دفعهٔ پیش سرت قطع شد، قدیس نیو.»
خوب شد بهموقعکرد به خودم اومدم.بیمعنیه خورش داشت میسوخت...
قابلمه را از رویدروگرِ آتش برداشت و بهاون شش قدیس نگاه کرد.
«ولی الان دیگه بیمعنیه. دیگه اون خاطرهٔ مطلق رو قرض نمیگیرم و دیگه زمان رو بهآخرین عقب برنمیگردونم. امروز آخرین باریه که توی این ویرانهها با برادرم میجنگم. پس... اگه این بارهیچ بمیرین، برای همیشه مرده باقی میمونین. برای همین، بهتون فرصت میدم که برین. بدونِ هیچ قیدوشرطی.»
آنها درخودم سکوتی بهتزده بهقابلمه او خیره شدند.
برای مدتی...
سپس، نیو دندانقروچهای کرد.
«ما اومدیم اینجا... تا انتقامِبرداشت اعضای کشتهشدهٔ خاندانمون رو بگیریم...بیمعنیه تا جلوی این هیولا بایستیم!»
صدایش پرخودم از غیظ وقابلمه خشمی ناتوان بود.
مورگان بانگاه سردی بهالان او نگاه کرد.
«شکست خوردین.»
آهی کشید وروی مشغولِ ریختنِ خورشنگاه در کاسههایشان شد.
«انتقام هدفِ شرافتمندانهایه، قدیس نیو، و من هرگز از چیزِ بیمزهای مثلِ بخشش دفاع نمیکنم. با این حال، توی حرفِ مردم حکمتی هست؛ اینکه قبل ازهمیشه شروعِ مسیرِ انتقام، باید دو تا گور بکنی... یکی برای دشمنت و یکی برای خودت. احمقها معمولاً فکر میکنن این جمله داره هشدار میده که انتقامبایستیم مسیرِ خودویرانگریه، ولی من مخالفم. من بیشتر به چشمِ هشداری میبینمش که میگه اونایی که دنبالِ انتقام هستن، اگه میخوان موفق بشن، باید آمادهٔ مردن باشن.»
مورگان کاسهای خورشِ داغالان به دستِ نیو دادنمیگیرم و در چشمانش نگاه کرد.
«پس، آمادهای که بمیری؟ فکر کنم باشی... میدونم که هستی، چون صد بار مردنت رو دیدم. با این حال، مگه اون بیرونهمین توی جهانِ بیداری خانواده نداری؟ اگه بمیری چه بلایی سرِ دخترت میاد؟ اگه هر سهتاتون بمیرین چه بلایی سرِ بازماندههای خاندانِ شبخوب میاد؟ بهتر نیست بهجای انتقام گرفتن برای چیزایی که از دست دادی، روی محافظت از چیزای باارزشی که برات مونده تمرکز کنی؟»
برای او واقعاً آنقدرها مهم نبود که نیو زنده میماندبیمعنیه یا میمرد. اما... دخترش بانمک بود. برای همین، مورگان نمیخواستمیجنگم ببیند که آن دخترکوچولو بهخاطرِ او پدرش را از دست میدهد.
قدیسِ شب بااومدم نگاهی تاریک و نافذآتش به او چشم دوخت.
«...وقتی ما رو گوشتِ دمِدیگه توپِ خودت کردی، به نظرعقب نمیرسید برات مهم باشه، بانو مورگان.»
لبخند زد.
«چون اون موقع باورآتش داشتم که توپِ بهتریالان دارم. ولی اوضاع عوض شده.»
مورگان آهی کشید.
«برین، به جهانِ بیداری برگردین و برادرم رو فراموش کنین. بقایای خاندانتون الان پیشِاین حکومتن؛ اونا برای عبور از اقیانوسها به قدیسها نیاز دارن تا راهنماییشون کنن. خاندانِهیچ شب شاید دیگه وجود نداشته باشه، ولی ممکنه بتونی دوباره بسازیش. تصمیم با خودته.»
نگاهش راخیلی به سمتِدروگرِ قدیسهای حکومت چرخاند.
«و جنگیدن دوشبهدوشِ شما سه نفر مایهٔ افتخار بود. واقعاً تماشایی بود؛ البته از همراهانِ خواهرم انتظارِ کمتری هم نداشتم. ولی هربرای چیزِ خوبی باید یه روزی تموم بشه. وقتی جنگ تموم بشه، حکومت توی وضعیتِ متزلزلی قرار میگیره، چون دیگه نیازی بهش نخواهدکشتهشدهٔ بود... چون دیگه نیازی به زمین نخواهد بود. برنده هیچ اهمیتی به جهانِ بیداری نمیده. پس، جهانِ بیداری به شما نیاز خواهد داشت.»
نگاهی به هم انداختند؛میسوخت برای لحظهای چیزِ عجیبیبرداشت در چشمانشان نمایان شد.
مورگان نگاههای عجیبشان را نادیدهدیگه گرفت و قاشقی بسیار زیبا وبرنمیگردونم کاملاً تمیز در دستش احضار کرد.
کاسهٔ خودشخیلی را برداشتدروگرِ و گفت:
«بخورین. غذا داره سرد میشه.»
شش قدیس با چهرههایی گرفته بهروی او نگاه کردند و بعد بهدیگه یکدیگر. اما سرانجام کاسههایشان را برداشتند...
البته هیچکسِ دیگری ظروفِالان خاطره نداشت و چیزهایی کهزمان استفاده میکردند واقعاً افتضاح بود.
غذا درخیلی سکوتِ محضدروگرِ صرف شد.
مورگان حدس میزد این آخرین بارینگاه باشد که با هم غذا میخورند وزمان این فکر کمی او را حسرتزده میکرد.
اما فقط کمی.
پس از صرفِ غذا، از آنجا رفت تا بهزمان آنها فرصت دهد بینِ خودشان مشورت کنند — البتهبرای نه فرصتی طولانی، چون برادرش بیشک بهزودی حمله میکرد.
وقتی برگشت،خیلی انگار تصمیمشاندروگرِ را گرفته بودند.
نیو، موجِ خون وآتش ایتر مدتی در سکوتالان به او نگاه کردند.
سرانجام جوانترینشان،خودم ایتر، تعظیمِمیسوخت کوتاهی کرد.
«بانو مورگان. ما دیگه میریم.»
مورگان لبخندِخیلی کمرنگی بهدروگرِ او زد.
«پس بهترهقابلمه وقت روآتش تلف نکنین.»
ایتر چند لحظه تردیدمیسوخت کرد و بعد بابرداشت خشکی سر تکان داد.
«من... امیدوارمنگاه یه روز دوبارهدیگه همدیگه رو ببینیم.»
عوضی. اگه میخواستیخاص اینطوری احساساتی بشی،قرض نباید رَدم میکردی.
با این حرف، سه قدیسِ خاندانِ شب رفتند.الان به جهانِ بیداری برگشتند و بیهیچ ردی ازآخرین میانِ خرابههای غرق در نورِ ماه ناپدید شدند.
جای خالیشان بزرگتراومدم از چیزی بودروی که مورگان انتظار داشت.
کمی مکث کرد والان بعد نگاهش را بهنمیگیرم سه قدیسِ حکومت دوخت.
کمی عجیبخیلی بود کهدروگرِ هنوز آنجا بودند.
مورگان ابرویی بالا انداخت.
«نمیرین؟»
مدتی ساکت ماندند.
دروگرِ روح جت به دیوارِ مخروبه تکیه داده بود و با بیحالی به آتش نگاه میکرد. پروردهٔ گرگهاتکرار روی تکهای آوار نشسته بود و خاطرهٔ معروفش، آویزِ جانورِ سیاه، را به هوا میانداخت و با حواسپرتی میگرفت؛اگه چهرهٔ همیشه سرزندهاش حالا بهطرزِ عجیبی گرفته بود. بلبل هم داشت مورگان را برانداز میکرد، انگار دنبالِ چیزی میگشت.
سرانجام پروردهٔقابلمه گرگها بود کهبرداشت سکوت را شکست:
«میدونی، خونهٔ خانوادهم توی حصاره.»
مورگان نگاهِنگاه کنجکاوانهای بهالان او انداخت.
«اما خانوادهت توی پایتختِدروگرِ محاصرهٔ ربعِ شمالی دراون امانن. واقعاً فرقی هم میکنه؟»
پروردهٔ گرگهاقابلمه لبخندِ تلخی زدبرداشت و جوابی نداد.
در عوض بلبلاومدم با همان صدایروی همیشه دلنشینش پرسید:
«بانو مورگان... جنگ دارهالان تموم میشه، مگه نه؟ بهزمان این شکل یا اون شکل.»
مورگان به چهرهٔ بهطرزِدروگرِ اعصابخردکنی جذابِ او نگاهاون کرد و شانه بالا انداخت.
«نبردِ نهایی همین روزا باید اتفاقنگاه بیفته... حتی ممکنه همین الان کهنمیگیرم داریم حرف میزنیم در جریان باشه.»
بلبل چندخودم لحظه تردید کردقابلمه و بعد پرسید:
«پس چرا داری تسلیم میشی؟»
مورگان لبخندِ تلخی زد.
اون چی میدونست؟ اون ابله...
«من تسلیمخودم نشدم. فقط... ازقابلمه همین الان باختم.»
اما لحظهاینگاه بعد، لبخندش سرددیگه و بُرنده شد.
«ولی این دلیل نمیشه تسلیم بشم.قرض هر اتفاقی هم که بیفته، قصد دارماجازه تا پای جان از حصار دفاع کنم.»
یا تا وقتیروی که برادرم بمیره...نگاه اینطوری خیلی بهتر میشه.
بلبل با هالهایاومدم از اندوه در چشمانشآتش به او نگاه کرد.
صدایش مثل عسل شیرین بود...
«ترجیح میدمخیلی این کاردروگرِ رو نکنی.»
مورگان نگاهِقابلمه عجیبی بهآتش او انداخت.
چند لحظه مکثاومدم کرد و بعد باآتش گیجی سر تکان داد.
«ترجیحاتِ تونگاه چه اهمیتیالان برام داره؟»
بلبل مدتی ساکت ماند،دروگرِ بعد سرش را بالااون آورد و آهِ سنگینی کشید.
«نه، متوجهقابلمه نیستی... متأسفانهآتش مجبورم اصرار کنم.»
مورگان اخم کرد.
منظورش...
اما پیش از آنکه بتواند فکرش را تماماون کند، بلبل به او نگاه کرد و بامشخص قاطعیتِ عجیبی که در صدای زیبایش نشسته بود گفت:
«واقعاً متأسفم،قابلمه بانو مورگان. اما...برداشت لطفاً تکون نخورین.»
و با این حرف، ناگهان قدرتِ وهمانگیزیآتش مورگان را در بند کشید، او رامطلق مثلِ گیره فشرد و بدنش را فلج کرد.
مورگان درنگاه اطاعت از فرمانِدیگه او، خشکش زد.