---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2226: خورشِ سنگریزه • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2226: خورشِ سنگریزه

0

شش قدیس با گیجی به او خیره ماندند. همان‌طور که‌ترکیب​ انتظار می‌رفت، حالتِ چهرهٔ قدیس‌های شب تفاوتِ ظریفی با قدیس‌های حکومت‌بگم​ داشت؛ کسانی که انگار تازه از ماجرای حلقه باخبر شده بودند.

مورگان با کنجکاویِ‌روی​ بیمارگونه‌ای واکنش‌هایشان را‌نگاه​ زیرِ نظر گرفت.

سرانجام، نیو‌کرد​ بود که‌دیگه​ سکوت را شکست:

«نبرد... تموم شده؟ منظورت چیه؟»

مورگان آن سنگریزهٔ لعنتی‌دروگرِ​ را از توی خورش بیرون‌خاطره​ کشید و شانه بالا انداخت.

«احتمالاً یادتون نمیاد، ولی من مدتی پیش یه خاطرهٔ مطلقِ خیلی خاص از دروگرِ روح قرض گرفتم. اون خاطره، در ترکیب با سرشتم، بهم اجازه‌باقی​ داد تا یه روزِ مشخص رو بارها و بارها تکرار کنم. دقیق‌تر بگم، همین امروز رو. ما هفت نفر امروز بی‌شمار بار با برادرم جنگیدیم‌صدایش​ و بی‌شمار بار شکست خوردیم. هر کدوم از شما به شکل‌های مختلف و وحشتناکی مردین... اگه درست یادم باشه، دفعهٔ پیش سرت قطع شد، قدیس نیو.»

خوب شد به‌موقع‌الان​ به خودم اومدم.‌مطلق​ خورش داشت می‌سوخت...

قابلمه را از روی‌مطلق​ آتش برداشت و به‌برنمی‌گردونم​ شش قدیس نگاه کرد.

«ولی الان دیگه بی‌معنیه. دیگه اون خاطرهٔ مطلق رو قرض نمی‌گیرم و دیگه زمان رو به‌مشخص​ عقب برنمی‌گردونم. امروز آخرین باریه که توی این ویرانه‌ها با برادرم می‌جنگم. پس... اگه این بار‌شما​ بمیرین، برای همیشه مرده باقی می‌مونین. برای همین، بهتون فرصت می‌دم که برین. بدونِ هیچ قیدوشرطی.»

آن‌ها در‌قابلمه​ سکوتی بهت‌زده به‌برداشت​ او خیره شدند.

برای مدتی...

سپس، نیو دندان‌قروچه‌ای کرد.

«ما اومدیم اینجا... تا انتقامِ‌روح​ اعضای کشته‌شدهٔ خاندانمون رو بگیریم...‌ترکیب​ تا جلوی این هیولا بایستیم!»

صدایش پر‌قابلمه​ از غیظ و‌برداشت​ خشمی ناتوان بود.

مورگان با‌کرد​ سردی به‌دیگه​ او نگاه کرد.

«شکست خوردین.»

آهی کشید و‌خاص​ مشغولِ ریختنِ خورش‌قرض​ در کاسه‌هایشان شد.

«انتقام هدفِ شرافتمندانه‌ایه، قدیس نیو، و من هرگز از چیزِ بی‌مزه‌ای مثلِ بخشش دفاع نمی‌کنم. با این حال، توی حرفِ مردم حکمتی هست؛ اینکه قبل از‌می‌مونین​ شروعِ مسیرِ انتقام، باید دو تا گور بکنی... یکی برای دشمنت و یکی برای خودت. احمق‌ها معمولاً فکر می‌کنن این جمله داره هشدار می‌ده که انتقام‌خشمی​ مسیرِ خودویرانگریه، ولی من مخالفم. من بیشتر به چشمِ هشداری می‌بینمش که می‌گه اونایی که دنبالِ انتقام هستن، اگه می‌خوان موفق بشن، باید آمادهٔ مردن باشن.»

مورگان کاسه‌ای خورشِ داغ‌دیگه​ به دستِ نیو داد‌زمان​ و در چشمانش نگاه کرد.

«پس، آماده‌ای که بمیری؟ فکر کنم باشی... می‌دونم که هستی، چون صد بار مردنت رو دیدم. با این حال، مگه اون بیرون‌می‌دم​ توی جهانِ بیداری خانواده نداری؟ اگه بمیری چه بلایی سرِ دخترت میاد؟ اگه هر سه‌تاتون بمیرین چه بلایی سرِ بازمانده‌های خاندانِ شب‌غیظ​ میاد؟ بهتر نیست به‌جای انتقام گرفتن برای چیزایی که از دست دادی، روی محافظت از چیزای باارزشی که برات مونده تمرکز کنی؟»

برای او واقعاً آن‌قدرها مهم نبود که نیو زنده می‌ماند‌ترکیب​ یا می‌مرد. اما... دخترش بانمک بود. برای همین، مورگان نمی‌خواست‌دقیق‌تر​ ببیند که آن دخترکوچولو به‌خاطرِ او پدرش را از دست می‌دهد.

قدیسِ شب با‌روی​ نگاهی تاریک و نافذ‌کرد​ به او چشم دوخت.

«...وقتی ما رو گوشتِ دمِ‌بی‌معنیه​ توپِ خودت کردی، به نظر‌برنمی‌گردونم​ نمی‌رسید برات مهم باشه، بانو مورگان.»

لبخند زد.

«چون اون موقع باور‌دروگرِ​ داشتم که توپِ بهتری‌اون​ دارم. ولی اوضاع عوض شده.»

مورگان آهی کشید.

«برین، به جهانِ بیداری برگردین و برادرم رو فراموش کنین. بقایای خاندانتون الان پیشِ‌ویرانه‌ها​ حکومتن؛ اونا برای عبور از اقیانوس‌ها به قدیس‌ها نیاز دارن تا راهنمایی‌شون کنن. خاندانِ‌قیدوشرطی​ شب شاید دیگه وجود نداشته باشه، ولی ممکنه بتونی دوباره بسازیش. تصمیم با خودته.»

نگاهش را‌دیگه​ به سمتِ‌مطلق​ قدیس‌های حکومت چرخاند.

«و جنگیدن دوش‌به‌دوشِ شما سه نفر مایهٔ افتخار بود. واقعاً تماشایی بود؛ البته از همراهانِ خواهرم انتظارِ کمتری هم نداشتم. ولی هر‌همین​ چیزِ خوبی باید یه روزی تموم بشه. وقتی جنگ تموم بشه، حکومت توی وضعیتِ متزلزلی قرار می‌گیره، چون دیگه نیازی بهش نخواهد‌خوب​ بود... چون دیگه نیازی به زمین نخواهد بود. برنده هیچ اهمیتی به جهانِ بیداری نمی‌ده. پس، جهانِ بیداری به شما نیاز خواهد داشت.»

نگاهی به هم انداختند؛‌آتش​ برای لحظه‌ای چیزِ عجیبی‌الان​ در چشمانشان نمایان شد.

مورگان نگاه‌های عجیبشان را نادیده‌بی‌معنیه​ گرفت و قاشقی بسیار زیبا و‌آخرین​ کاملاً تمیز در دستش احضار کرد.

کاسهٔ خودش‌دیگه​ را برداشت‌مطلق​ و گفت:

«بخورین. غذا داره سرد می‌شه.»

شش قدیس با چهره‌هایی گرفته به‌نگاه​ او نگاه کردند و بعد به‌نمی‌گیرم​ یکدیگر. اما سرانجام کاسه‌هایشان را برداشتند...

البته هیچ‌کسِ دیگری ظروفِ‌دیگه​ خاطره نداشت و چیزهایی که‌عقب​ استفاده می‌کردند واقعاً افتضاح بود.

غذا در‌دیگه​ سکوتِ محض‌مطلق​ صرف شد.

مورگان حدس می‌زد این آخرین باری‌قرض​ باشد که با هم غذا می‌خورند و‌اجازه​ این فکر کمی او را حسرت‌زده می‌کرد.

اما فقط کمی.

پس از صرفِ غذا، از آنجا رفت تا به‌عقب​ آن‌ها فرصت دهد بینِ خودشان مشورت کنند — البته‌همیشه​ نه فرصتی طولانی، چون برادرش بی‌شک به‌زودی حمله می‌کرد.

وقتی برگشت،‌دیگه​ انگار تصمیمشان‌مطلق​ را گرفته بودند.

نیو، موجِ خون و‌دروگرِ​ ایتر مدتی در سکوت‌اون​ به او نگاه کردند.

سرانجام جوان‌ترینشان،‌قابلمه​ ایتر، تعظیمِ‌آتش​ کوتاهی کرد.

«بانو مورگان. ما دیگه می‌ریم.»

مورگان لبخندِ‌دیگه​ کمرنگی به‌مطلق​ او زد.

«پس بهتره‌خیلی​ وقت رو‌دروگرِ​ تلف نکنین.»

ایتر چند لحظه تردید‌آتش​ کرد و بعد با‌الان​ خشکی سر تکان داد.

«من... امیدوارم‌کرد​ یه روز دوباره‌بی‌معنیه​ همدیگه رو ببینیم.»

عوضی. اگه می‌خواستی‌بی‌معنیه​ این‌طوری احساساتی بشی،‌زمان​ نباید رَدم می‌کردی.

با این حرف، سه قدیسِ خاندانِ شب رفتند.‌اون​ به جهانِ بیداری برگشتند و بی‌هیچ ردی از‌مشخص​ میانِ خرابه‌های غرق در نورِ ماه ناپدید شدند.

جای خالی‌شان بزرگ‌تر‌روی​ از چیزی بود‌نگاه​ که مورگان انتظار داشت.

کمی مکث کرد و‌دیگه​ بعد نگاهش را به‌زمان​ سه قدیسِ حکومت دوخت.

کمی عجیب‌دیگه​ بود که‌مطلق​ هنوز آنجا بودند.

مورگان ابرویی بالا انداخت.

«نمی‌رین؟»

مدتی ساکت ماندند.

دروگرِ روح جت به دیوارِ مخروبه تکیه داده بود و با بی‌حالی به آتش نگاه می‌کرد. پروردهٔ گرگ‌ها‌باقی​ روی تکه‌ای آوار نشسته بود و خاطرهٔ معروفش، آویزِ جانورِ سیاه، را به هوا می‌انداخت و با حواس‌پرتی می‌گرفت؛‌کشته‌شدهٔ​ چهرهٔ همیشه سرزنده‌اش حالا به‌طرزِ عجیبی گرفته بود. بلبل هم داشت مورگان را برانداز می‌کرد، انگار دنبالِ چیزی می‌گشت.

سرانجام پروردهٔ‌خیلی​ گرگ‌ها بود که‌روح​ سکوت را شکست:

«می‌دونی، خونهٔ خانواده‌م توی حصاره.»

مورگان نگاهِ‌کرد​ کنجکاوانه‌ای به‌دیگه​ او انداخت.

«اما خانواده‌ت توی پایتختِ‌مطلق​ محاصرهٔ ربعِ شمالی در‌برنمی‌گردونم​ امانن. واقعاً فرقی هم می‌کنه؟»

پروردهٔ گرگ‌ها‌خیلی​ لبخندِ تلخی زد‌روح​ و جوابی نداد.

در عوض بلبل‌روی​ با همان صدای‌نگاه​ همیشه دلنشینش پرسید:

«بانو مورگان... جنگ داره‌دیگه​ تموم می‌شه، مگه نه؟ به‌عقب​ این شکل یا اون شکل.»

مورگان به چهرهٔ به‌طرزِ‌مطلق​ اعصاب‌خردکنی جذابِ او نگاه‌برنمی‌گردونم​ کرد و شانه بالا انداخت.

«نبردِ نهایی همین روزا باید اتفاق‌قرض​ بیفته... حتی ممکنه همین الان که‌بهم​ داریم حرف می‌زنیم در جریان باشه.»

بلبل چند‌قابلمه​ لحظه تردید کرد‌برداشت​ و بعد پرسید:

«پس چرا داری تسلیم می‌شی؟»

مورگان لبخندِ تلخی زد.

اون چی می‌دونست؟ اون ابله...

«من تسلیم‌قابلمه​ نشدم. فقط... از‌برداشت​ همین الان باختم.»

اما لحظه‌ای‌کرد​ بعد، لبخندش سرد‌بی‌معنیه​ و بُرنده شد.

«ولی این دلیل نمی‌شه تسلیم بشم.‌زمان​ هر اتفاقی هم که بیفته، قصد دارم‌می‌جنگم​ تا پای جان از حصار دفاع کنم.»

یا تا وقتی‌خاص​ که برادرم بمیره...‌قرض​ این‌طوری خیلی بهتر می‌شه.

بلبل با هاله‌ای‌روی​ از اندوه در چشمانش‌کرد​ به او نگاه کرد.

صدایش مثل عسل شیرین بود...

«ترجیح می‌دم‌دیگه​ این کار‌مطلق​ رو نکنی.»

مورگان نگاهِ‌خیلی​ عجیبی به‌دروگرِ​ او انداخت.

چند لحظه مکث‌روی​ کرد و بعد با‌کرد​ گیجی سر تکان داد.

«ترجیحاتِ تو‌کرد​ چه اهمیتی‌دیگه​ برام داره؟»

بلبل مدتی ساکت ماند،‌مطلق​ بعد سرش را بالا‌برنمی‌گردونم​ آورد و آهِ سنگینی کشید.

«نه، متوجه‌خیلی​ نیستی... متأسفانه‌دروگرِ​ مجبورم اصرار کنم.»

مورگان اخم کرد.

منظورش...

اما پیش از آنکه بتواند فکرش را تمام‌برنمی‌گردونم​ کند، بلبل به او نگاه کرد و با‌همیشه​ قاطعیتِ عجیبی که در صدای زیبایش نشسته بود گفت:

«واقعاً متأسفم،‌خیلی​ بانو مورگان. اما...‌روح​ لطفاً تکون نخورین.»

و با این حرف، ناگهان قدرتِ وهم‌انگیزی‌کرد​ مورگان را در بند کشید، او را‌عقب​ مثلِ گیره فشرد و بدنش را فلج کرد.

مورگان در‌کرد​ اطاعت از فرمانِ‌بی‌معنیه​ او، خشکش زد.

ناولها | novelha.net