چپتر 2314: پیادههای برف
0سانی مدتیمیتونی ساکت ماند،روی بعد خندید.
«خب، هر چی که هست،دارن دیر یا زود میفهمیم —سنگِ البته اگه اونقدر زنده بمونیم.»
قدمهای بعدیاش را سبکسنگین کرد.
در همین حال،ببینی کای با حالتی پیچیدهدهانش او را برانداز میکرد.
«پس داریمیتونی دنبالِ تکههای تبارِکوه یه دیمون میگردی؟»
سانی سر تکان داد.
«آره. و یکی ازعظیم اون تکهها یهجورایی بهدارن تایرنتِ برف ربط داره. راستی...»
لحظهای مکثمیتونی کرد وروی بعد پرسید:
«تو منو از اون سرِ اون یکی آتشفشانباز دیدی. کُشنده رو هم میتونی ببینی. پس... میتونیمیبینمشون ببینی روی اون سه تا کوه هم چی منتظرمونه؟»
کای دهانش را باز کرد، بعدآرومآروم دوباره بست و به دوردست خیره شد.شدن پس از مدتی، با لحنی گرفته گفت:
«آره. میبینمشون.»
خودشه.
حالا دستکم میدانستببینی باید با چهمنتظرمونه چیزی روبهرو شوند.
سانی با تنبلی بهحشرهمانند اوداچیاش تکیه داد ومیگیرن با صدایی آرام پرسید:
«باید سه تایخیِ جانورِ برف رویپلیدهای اون کوهها باشن. چهشکلیان؟»
کای با عجله نگاهش را دزدید، انگار کسیباز آن بیرون به او خیره شده بود. لرزید،میبینمشون بعد موهایش را عقب زد و صاف ایستاد.
«دقیقاً جلومون... کلِ کوه سوراخسوراخ از غاره، مثلِ یه کندوی یخیِ عظیم. اونلحنی تو، دستهای از پلیدهای حشرهمانند دارن آرومآروم جون میگیرن، که انگار هر کدومشوناوداچیاش از سنگِ قیمتی تراشیده شدن. ظاهرشون ترسناکه، هرچند یکم بیعقل به نظر میرسن.»
چهرهٔ سانی در هم رفت.
عجب.
«پس یه مهره میتونه نمایندهٔ یه دستهٔدهانش کامل از پلیدها باشه، نه فقط یه جانورِگفت تنها. فهمیدم. اون دو تا کوهِ دیگه چی؟»
کای اخم کرد.
«اونی که سمتِ راسته... یه مجسمه روی قلهش ایستاده. نه، مجسمه نیست... بیشتر شبیهِ یه ماشینِ خودکاره،یکم فکر کنم؟ یه شوالیهٔ کوکی. راستش، شبیهِ نسخهٔ غولپیکرِ یکی از اون شوالیههای اسباببازیایه که توی اتاقِ اسباببازیدیگه دیدیم. ولی وقتی بهش نگاه میکنم، وحشتِ عظیمی حس میکنم. فکر کنم اون... یه موجودِ کابوسِ ساده نباشه.»
این بارکندوی نوبتِ سانی بوددستهای که اخم کند.
اگه یه پلیدِ تنها کای رو بیشتردهانش از یه دستهٔ کاملشون محتاط میکنه، پسگرفته باید قوی باشه. یه جانورِ نفرینشده؟ ممکنه.
«روی کوهِ سوم چیه؟»
کای لرزید.
«یه موجودِ کرممانند اونجاست. راستش، روی کوه نیست... داخلِ کوهه. این موجود واقعاً عظیمهقیمتی — انگار کلِ کوه رو خالی کرده و توش لونه ساخته، و مثلِ یهمیتونه توپ حلقه زده. یه مدتی طول کشید تا بفهمم اون تودهٔ عظیمِ گوشت چیه.»
حالتِ تلخیمیتونی در چهرهٔروی سانی پدیدار شد.
یه کرمِ یخیِ غولپیکر، هه.
تازه از ماهها نبرد بادارن هزارپاهای غولپیکر برگشته بود. واقعاًسنگِ دیگر طاقتِ موجوداتِ کرممانند را نداشت.
سانی آه کشید.
«حدس میزنممیتونی اون یکی همکوه یه نفرینشده باشه.»
دستهای از پلیدهای اعظم وکوه دو خدای سقوطکرده... و اینها ازدوردست ضعیفترین مهرههای برفِ روی صفحه بودند.
نبردهای اولِ بازیِپلیدهای مرگ قرار بودآرومآروم کاملاً ناخوشایند باشند.
سانی به کای نگاه کرد.
«وضعیتِ تومیتونی چطوره؟ منظورم اینهکوه که... چقدر عجیبه؟»
انگار کای منظورش را فهمید.
«سرشتم کاملاً دستنخوردهست. با این حال، نمیتونم واردِ دریای روحم بشم، به نظر میرسه عنصرِ منبعمهرچند به خاکستر تغییر کرده، و از همه بدتر، نمیتونم هیچ خاطرهای رو احضار کنم — فقطتنها اونایی که وقتی بازی ما رو قاپید تنم بود، برام موندن. که اون هم... فقط زرهمه.»
سانی بیصدا سر تکان داد.
«پس کاملاً بیسلاحی؟»
کای بامیتونی ناراحتی سرروی تکان داد.
«آره. ولی هنوزپلیدهای میتونم به کالبدِ متعالیامجون دربیام. پس... بازم غنیمته.»
این را گفت، اما اشتباه میکرد. در بیشترِ موقعیتهایآرومآروم دیگر، درگیر شدن با دشمنان در قالبِ اژدها مشکلیترسناکه نداشت، اما اینجا، دشمنان بسیار قویتر از کای بودند.
احتمالاً میتوانست باببینی پلیدی اعظم بجنگد... امادهانش نه با موجودی نفرینشده.
دستکم نه از فاصلهٔ نزدیک.
اما اگر تیروکمانِ خوبی داشت، دستکم میتوانست از دورکدومشون به سانی کمک کند—هر چه نباشد، کای کمانداری بابیعقل مهارتِ بینظیر بود که فقط از خودِ کُشنده کم میآورد.
متأسفانه، او هم در همان مخمصهٔپلیدهای سانی گرفتار بود. بازیِ آریل بهنحویکدومشون زرادخانههای روحشان را مهروموم کرده بود.
سانی آهی کشید.
«خوب شد عادتِ اتکای بیش ازمنتظرمونه حد به خاطرهها رو از سرمخیره انداختم. اما قضیهٔ کای فرق میکنه.»
«خیلی خب. فهمیدم.»
چه چیزی دستگیرش شده بود؟
دشمنانِ قدرتمندی روی سه قلهٔ برفیِ روبهروی سه آتشفشان حضور داشتند. حرکتخیره از آتشفشانها به قلهها و برعکس، در حالِ حاضر ممنوع بود... باشوند این حال، به نظر میرسید حرکت بینِ کوههای همان قلمرو مجاز باشد.
تفاوتِ مهمی هم با بازیِ مرگِ واقعی وجود داشت که نمیتوانست نادیدهاش بگیرد. آنگرفته هم این بود که کای در حالِ حاضر کنارش ایستاده بود. اگر صرفاً داشتصدایی مهرهها را روی صفحهٔ بازی حرکت میداد، دو مهره نمیتوانستند در یک خانه قرار بگیرند.
«باید راهیدستهای برای انجامِ یهدارن حرکتِ واقعی باشه.»
به بیانِ دیگر، اگر شرایطِ خاصی مهیا میشد، میتوانست به پلیدهای برف حملهسنگِ کند... اما از آنجا که سانی هنوز قوانینِ حاکم بر این دنیای مینیاتوریعجب را نمیدانست، احتمالِ اینکه پلیدهای برف اول به او حمله کنند بسیار بیشتر بود.
یا بهتر است بگوید، آنها یا حرکتیدهانش برای حمله به تایرنتِ خاکستر میکردند، یاگرفته سعی میکردند اول آتشفشانهای باقیمانده را فتح کنند.
سیشان اشاره کرده بود که در برخی نسخههای بازیِ مرگ، خانههای ویژهای وجود دارند. مثلاً خانههایی کهخودشه قلعه داشتند، هرگز تغییرِ رنگ نمیدادند... اگر دژِ در حالِ فروپاشیِ روی این آتشفشان یکی از همان قلعههانگاهش بود، پس تایرنتِ برف میتوانست برای آماده شدن جهتِ محاصرهٔ نهایی، برای فتحِ دو آتشفشانِ دیگر تلاش کند.
«روی آتشفشانی که ازش اومدیدارن یا اونی که سایهام الانسنگِ توش منتظرِ نجاته، سازهای هم هست؟»
کای سرشکندوی را به نشانهٔدستهای نفی تکان داد.
«تا جاییمیتونی که منروی میبینم، نه.»
سانی چند لحظهببینی درنگ کرد و بعددهانش آرام سر تکان داد.
«خیلی خب. پس لطفاً یه لطفی در حقم بکن... برو بهقیمتی آتشفشانِ بعدی و اون زنِ قاتل رو بیار اینجا. هر اتفاقیرفت که بعدش بیفته، با هم شانسِ بیشتری برای زنده موندن داریم.»
کای لبخند زد.
«مشکلی نیست.»
لحظهای بعد، پیش از آنکه سانیمنتظرمونه فرصت کند چیزِ دیگری بگوید، اوخیره به پرواز درآمده و دور شده بود.
«اون که نمیکشتش،پلیدهای نه؟ آره. اینآرومآروم کار رو نمیکنه.»
نمیکرد؟
سانی پشتِ سرش را خاراند.
«چرا نگرانم؟ اگه قراره نگرانِ چیزیمنتظرمونه باشم، اینه که کُشنده هم ممکنهخیره بشه یکی از طرفدارای دوآتیشهٔ کای!»
سر تکان داد، رویحشرهمانند زمین نشست و دستشمیگیرن را به درونِ سایهها برد.
«...اگه اینطور بشه، دیگه قطرهای ازپلیدهای خونم رو بهش نمیدم. کای اگهکدومشون میخواد میتونه خونِ خودش رو بهش بده!»
بالای سرش، زخمی که زوبینش بر پردهٔ خاکسترِباز پوشانندهٔ آسمان وارد کرده بود، داشت ترمیم میشدمیبینمشون و دنیا بارِ دیگر در تاریکی فرو میرفت.