چپتر 2502: اساسِ سلامت
0افی باراحتی حالتی گیج بهمطلقم سانی نگاه کرد.
«انگار... کار نمیکنه؟»
سانی همبکنی به همان اندازهمیشکنم گیج شده بود.
نگاهی متفکرانه بهتلقی قدیس انداخت و بعدکلاً پشتِ سرش را خاراند.
«خب. آره... شاید به این خاطره که اون یه آدمِ کامل نیست؟ بهعنوان یکی از سایههای من، قدیسهیچ از نظرِ فنی بخشی از منه. معمولاً هم توی روحم ساکنه... و قبل از اینکه بخوای چیزی دربارهٔداری گیر افتادنِ یه زنِ زیبا درونم بگی، بدون که اگه این کار رو بکنی حداقل یکی از دستهاتو میشکنم...»
افی که از قبل دهانش راحملهٔ باز کرده بود و برقی شیطنتآمیزدلیلِ در چشمانش میدوید، دوباره آن را بست.
سانی لحظهای بهحداقل او چشمغره رفتدهانش و بعد ادامه داد:
«از طرفِ دیگه... ممکنه به خاطرِ صفتِ [استوار]ش باشه که در برابرِ حملاتِ ذهنی مصونش میکنه. شخصیتِدزدیده شهرِ سرابش رو کاخِ خیال بهش تحمیل کرده، بنابراین یه طلسمِ ذهنی نیست، بلکه تجلیِ جادوی ایزدیه.کنیم پس تلاشِ تو برای گرفتنِ اون شخصیت ازش، ممکنه خودآگاه یا ناخودآگاه بهعنوان یه حملهٔ ذهنی تلقی بشه.»
چهره در هم کشید.
«یا اینکه کلاً دلیلِ دیگهای داره. شاید قلعهبان توی چندکشید روزِ گذشته بیشترِ اقتدارت رو دزدیده. شاید روی من بهاقتدارت اون راحتی جواب داد چون من یه مطلقم. گفتنش... سخته.»
افی به او نگاه کرد و بعد به مورگان.برقی اما به نظر نمیرسید مورگان بیشتر از آنها دربارهٔ کاخِداد خیال بداند، برای همین افی دوباره به سانی نگاه کرد.
«پس چیکار کنیم؟»
سانی هیچ ایدهای نداشت.
سانی مدتی ساکت ماند، بعد دهان باز کرد تاچهره چیزی بگوید. اما در آن لحظه، قدیس سرش راگذشته تکان داد و با چهرهای مصمم رویش را برگرداند.
سانی کمی هول کرد.
«اوه، ببخشید؟حملهٔ داری چیکاربشه میکنی، قدیس؟»
قدیس نگاهی به اطرافِچون کلیسا انداخت و بعدمورگان با لحنی یکنواخت گفت:
«میرم بخوابم.»
قدیس به سمتِ نزدیکترین نیمکت رفت،دهانش ملحفهٔ سفید را از رویش کشیدمیدوید و از گردوخاک چهره در هم کشید.
سانی چند بار پلک زد.
«داری میری... بخوابی؟ الان؟»
قدیس برگشت وازش نگاهی سرد وحملهٔ نافذ به او انداخت.
«خیلی از وقتِ خوابم گذشته و همونطور که گفتم، برنامهٔ خوابمچشمانش خیلی مهمه. خوابِ خوب... اساسِ سلامتِ روانه. و از اونجا کهممکنه انگار اختلالاتِ توهمی اخیراً یه جورایی مسری شدن، باید هوشیار باشم.»
لحنش به آنهاتلقی میفهماند که هیچکشید مخالفتی را تحمل نمیکند.
قدیس با چرخشِ تندی پالتویش را درآورد، آن رااما لوله کرد تا بالشِ موقتی بسازد و روی نیمکتهیچ جاگیر شد. خیلی زود، هیکلش زیرِ ملحفهٔ سفید پنهان شد.
انگار داشت به آنها میگفتناخودآگاه که دیگر حاضر نیست چرندیاتشانکشید را تحمل کند، دستکم نه امشب.
سانی، مورگان و افیدستهاتو با چهرههایی بهتزده بهکرده سمتِ او خیره ماندند.
«یعنی واقعاً... داره میخوابه؟ الان؟»
رگهای از سرگرمیجواب در صدای مورگانگفتنش به گوش میرسید.
سانی چند لحظهازش مکث کرد و بعدتلقی گلویش را صاف کرد.
«خب، حرفشوبکنی شنیدین. خوابِ مناسب...میشکنم اساسِ سلامتِ روانه.»
راستش راحملهٔ بخواهید، واکنشِ قدیسچهره را درک میکرد.
اول او را دیده بود و با یک مشت چرندیات روبهرو شده بود که کاملاً متوهمانه به نظر میرسید.ایدهای بعد، کسی سعی کرده بود او را بکشد. بعد هم مورگان پس از اینکه کسی قصد جانش را کردهاطرافِ بود، از تیمارستان فرار کرده بود — نهتنها این، بلکه انگار او هم در توهماتِ کارآگاهِ دیوانه شریک بود.
و بعد از همهٔ اینها، قدیس افی رابشه دیده بود. کسی که او هم با مسخرهبازیهای دیوانهوارِروزِ کارآگاهِ متوهم و بیمارِ روانیِ فراری همراه شده بود.
میتوانست حرفهای سانی را نادیده بگیرد، و حتی میتوانست سعی کند دلیلی برای همراهیِبست مورگان بتراشد — هر چه باشد، هر دوی آنها بیمارانش بودند، و این یعنیحملاتِ سلامت روانشان از اساس مختل شده بود. اما با اضافهشدنِ نفرِ سوم به این ماجرا...
وقتی سه نفر با اطمینان روی یک چیزِ کاملاً دیوانهوار پافشاری میکردند و باعث میشدند تویی که سعی داری به حالتِ عادیمطلقم بچسبی وصلهٔ ناجور به نظر برسی، حتی باثباتترین آدم هم چارهای نداشت جز اینکه به عقلِ خودش شک کند. با در نظرتکان گرفتنِ اینکه قدیس تازه از یک حملهٔ وحشیانه جان به در برده بود، جای تعجب نداشت که به استراحت نیاز داشته باشد.
البته، سانی گمان کرده بود کهگفتنش چنین مشکلی پیش نخواهد آمد چونبیشتر قدیس حافظهاش را به دست میآورد.
اما به دست نیاورده بود.
که این خودش مشکلساز بود...
اخم کرد.
همین که حمایتِ کاملِ سایهٔ ترسناکش را نداشت، بهاندازهٔ کافی بد بود.بیشتر اما در وضعیتِ فعلیاش، قدیس آسیبپذیر هم بود... و بدتر از آن،دهان شهرِ سراب هم در تعقیبش بود. که یعنی باید از او محافظت میشد.
مشکل این بود که کسِ دیگری همتلقی به محافظت نیاز داشت — آن یکی موردرت.قلعهبان و سانی نمیتوانست همزمان در دو جا باشد.
چقدر دردسرساز.
آخه کی میتونست اینطوری زندگیچهره کنه؟ داشتنِ فقط یه بدنداره واقعاً خیلی رو مخ بود!
آهی کشید، سر تکان داد وگفتنش به جعبههایی نگاه کرد که افیبیشتر از خودرویش به داخلِ کلیسا آورده بود.
«بیاید دست بهازش کار بشیم. باید برنامههامونتلقی رو یکم عوض کنیم.»
مورگان نگاهی بهحداقل جعبهها انداخت ودهانش ابرو بالا داد.
«دقیقاً داریمحملهٔ از چهبشه کاری حرف میزنیم؟»
سانی با باز کردنِ یکیمطلقم از جعبهها و بیرون کشیدنِنظر دستهای مدرک، لبخندِ محوی زد.
«چه کارِشخصیت دیگهای؟ معلومه،خودآگاه کارِ کارآگاهی.»
به مدارک اشاره کرد.
«اینا مدارکِ پروندهست که افی وقتی من مشغولِ چرخوندنِ تو و قدیس بودم، رفته آورده. هرچیزی که به پروندهٔ پوچگرا ربطچون داره، و همینطور تمامِ چیزایی که دربارهٔ سوءقصدِ اخیر به جونِ اون یکی موردرت جمع کردیم. شاید الان نتونیم مجرم روبگوید پیدا کنیم، ولی حداقل میتونیم لیستِ مظنونها رو محدودتر کنیم. شاید یکی دوتا سرنخ هم دربارهٔ اینکه قلعهبان کیه پیدا کنیم.»
مورگان کمی سرجواب کج کرد وگفتنش بعد سر تکان داد.
«منطقیه. پسشخصیت بیا دستخودآگاه به کار بشیم.»
خم شد تا جعبهٔ دیگریمیشکنم را باز کند... و باشیطنتآمیز حالتی عجیب در چهرهاش خشکش زد.
«هاه.»
سانی نگاهی بهجواب داخلِ جعبه انداختگفتنش و آهِ سنگینی کشید.
هیچ مدرکی داخلِ جعبه نبود.ناخودآگاه در عوض، تا خرخره پر ازکلاً پاکتهای شیرکاکائو و بستههای دونات بود.
«افی... این دیگه چه وضعشه...»
افی با حالتیتلقی از معصومیتِ جریحهدارشدهکشید به او نگاه کرد.
«چیه؟ خودت گفتی در صورتیمطلقم که مجبور شدیم وقتِ زیادینظر رو توی مخفیگاه بگذرونیم، غذا بگیرم.»
سانی نفسِ عمیقی کشید.
«غذا. منبکنی گفتم غذا.دستهاتو نه دسر!»
افی چند بارتلقی پلک زد وکشید بعد لبخند زد.
«اوه، غذا هم آوردم!»
اشاره کرد.
«اون جعبه.بکنی اون یکی هم.میشکنم و اون یکی...»
سانی شقیقههایشحملهٔ را مالید وچهره نالهاش را فروخورد.
شاید منمراحتی باید برمچون یه چرتی بزنم...