چپتر 2504: وقتی زندگی به تو شربتِ ذرت با فروکتوزِ بالا میدهد
0درست مثلِ هرآپارتمانِ روز، قدیس پیشمتأسفانه از سپیدهدم بیدار شد.
با این حال، برخلافِ همیشه احساسِ شادابیآپارتمانِ نمیکرد و خستگیاش درنرفته بود. در عوض، خستهکارآگاهِ و منگ بود و تمامِ تنش درد میکرد.
دلیلش این بود که در تختِ ارتوپدیِ راحت و پیشرفتهاش بیدار نشده بود. در عوض، روی سطحِ سفتِ نیمکتِ کلیسا چشمخالی باز کرده بود. از رختخوابِ مجللِ پنبهایاش هم خبری نبود و جایش را یک ملحفهٔ خاکگرفته از پارچهای ارزان و زبرقلدرِ گرفته بود... طبیعتاً بالشی که با وسواس انتخاب کرده بود هم غیبش زده بود و یک بارانیِ لولهشده جایش را پر میکرد.
حتی با لباس خوابیده بود.
...و آنمعلوم هم فقطتمیز برای چند ساعت.
«غیرقابلقبوله.»
قدیس تمامِ تلاشش را کردنخوابیده تا حرص نخورد؛ آهی کشید،نشسته نشست و چشمانش را مالید.
«آخ.»
بدنِ کوفتهاش درد میکرد. بریدگیهای روی انگشتانش هم میسوخت؛متروکه دستمالی که دورشان پیچیده بود از خون به رنگِنخوابیده قهوهای درآمده و بهطرزِ چندشآوری به پوستش چسبیده بود.
کثیف، آشفته و...گیجی بدخلق بود. حسمعلوم میکرد حالبههمزن شده است.
کمتر پیشفراری میآمد چنیناصلاً وضعی داشته باشد.
قدیس بادورِ گیجی بهدستساز اطراف نگاه کرد.
معلوم است که از آپارتمانِ تمیز و ساکتش خبری نبود. متأسفانه هنوز در کلیسایی متروکهفراری بود، آن هم در کنارِ دو کارآگاهِ مجنون و یک بیمارِ روانیِ فراری. انگار اصلاًوِزوِزِ نخوابیده بودند؛ دورِ میزی دستساز نشسته بودند و با صدایی خفه دربارهٔ چیزی بحث میکردند.
وِزوِزِ زمزمههایشان در سکوتِاطراف کلیسای خالی که صدا درساکتش آن میپیچید، روی اعصاب بود.
«رو مخه.»
قدیس آهی کشید.
صبح وقتِ ورزش،آپارتمانِ بهداشتِ فردی، رسیدگی بههنوز خود و تغذیه بود...
«وای، نه.»
قدیس نمیتوانست درستوحسابی ورزش کند، چون بدنش بعد ازدستساز درگیری با آن سه قلدرِ وحشی کوفته و کبود شدهسکوتِ بود. فشار آوردن به بدن فقط اوضاع را بدتر میکرد.
بهداشتِ فردی هم قربانیِ شرایطش شده بود. لوسیونِ پاککننده، اسکرابِ لایهبردار، شامپوی آبرسان وسکوتِ نرمکنندهٔ متعادلکنندهاش را نداشت، محصولاتِ مراقبت از پوست و مویش که دیگر جای خودتغذیه داشت... تنها چیزی که در دسترسش بود، بطریِ آبی برای شستنِ دست و صورتش بود.
قدیس با کجخلقی آهِتمیز دیگری کشید، از رویکلیسایی نیمکت برخاست و دستبهکار شد.
هر چیزیباشد بهتر ازاطراف هیچی بود...
قدیس داشت با احتیاط دستمال را ازدورِ دستش باز میکرد و بریدگیهای عمیق را میشستبحث که کارآگاه آتنا نگاهش کرد و لبخند زد.
«صبح بخیر زیبای خفته! توینشسته اون جعبه خمیردندون و یهبحث مسواکِ اضافه هست. حالشو ببر!»
قدیس نگاهیمعلوم طولانی و عبوسساکتش به او انداخت.
مدتی بعد، تلاشش برای مرتب کردنِ ظاهرشآپارتمانِ به پایان رسید؛ تلاشی که البته بیفایدهکنارِ بود. سپس، قدیس با ضربهٔ دیگری روبهرو شد.
طبیعتاً تمامِ مسائلِ مربوط به تغذیه را جدی میگرفت. امانشسته در این لحظه، صبحانهٔ متعادل برایش رؤیایی دستنیافتنی بود... درکلیسای عوض، آذوقهٔ غذاییِ داخلِ یکی از جعبهها جلویش گذاشته شد.
کوهی از کربوهیدراتهای فوقفرآوریشده، افزودنیهای مصنوعی وخفه نگهدارندههای شیمیایی که همگی زیرِ لایهٔ ضخیمی ازکلیسای شربتِ ذرت با فروکتوزِ بالا پنهان شده بودند.
عملاً سم بود.
«نمیتونم اینو بخورم!»
قدیس با حالتی درماندهاصلاً به جعبه خیره ماند؛میزی نمیدانست چه کار کند.
کارآگاه آتنا متوجهِمیزی تردیدش شد وصدایی دوباره لبخند زد.
«اوه، چند تاآپارتمانِ دونات هم مونده!متأسفانه بزن تو رگ!»
قدیس با دیدنِ چهرهٔ خندانِ او،معلوم حسی را تجربه کرد که پیشکلیسایی از آن هرگز سراغش نیامده بود.
...میل به اینکهانگار محکم بکوبد تویبودند صورتِ یک آدمِ دیگر.
چشمانش کمی گرد شد.
«من... حالم خوب نیست.»
و تقصیرِ چه کسی بود؟
تقصیرِ آنها!
قدیس نفسِ عمیقیمیزی کشید، تا ده شمردخفه و بعد مؤدبانه گفت:
«ممنون. ولی گرسنه نیستم.»
بطریِ آبی برداشت،گیجی تشنگیاش را برطرف کردآپارتمانِ و مدتی بیحرکت ماند.
حالا که مراسمِ صبحگاهیاش — یا دستکمدورِ نسخهای از آن — به پایان رسیدهچیزی بود، بالاخره میتوانست به وضعیتش فکر کند.
حالش فقط بدتر شد.
کسی قصدِ جانش را کرده بود. نمیدانستهنوز چه کسی یا چرا. کارآگاهانی از او محافظتفراری میکردند، اما سلامتِ روانِ خودشان زیرِ سؤال بود.
مورگان، وارثِ گروهِ دلاوری، از یک بیمارستانِ روانیِ امنیتیساکتش فرار کرده بود و حالا اینجا پیشِ او بود وفراری طوری رفتار میکرد که انگار هیچ اتفاقِ عجیبی نیفتاده است.
پس قدیسفراری باید چهاصلاً کار میکرد؟
با توجه به اینکه کسی قصدِ جانش را داشت،چیزی رفتن به خانه تصمیمِ عاقلانهای به نظر نمیرسید. رفتنمیپیچید به سرِ کار هم به همین اندازه دردسرساز بود.
تکیه کردن به نجاتدهندگانش...
به حرفهایشان گوش داد.
در آن لحظه،انگار کارآگاه سانلس داشتبودند سر تکان میداد.
«هنوز کافی نیست. درسته، ما فهمیدیم که گذشتهٔ قربانیها تغییر کرده تا ارتباطی با گروهِ دلاوری پیدا کنن. شرکتِ اون مردی که قرار بودبهداشتِ این محله رو بازسازی کنه، پیمانکارِ خردِ اونا بود؛ نگهبانِ جوون قبلاً به یه پستِ دیگه فرستاده شده بود؛ اون زنِ مسن تو آژانسیلوسیونِ کار میکرد که خدماتِ بایگانیِ برونسپاریشده رو برای یکی از شعبههای گروهِ دلاوری انجام میداد... اما اینا هنوز برای پیدا کردنِ مقصرِ اصلی کافی نیست.»
کارآگاه آتنامعلوم با لحنیتمیز بیخیال جواب داد:
«آره، ولی اگه قربانیهای سوءقصد رو هم به لیست اضافهمتأسفانه کنیم — مدیرعامل، دو کارآگاهی که باهاش در تماس بودن،انگار مورگان و روانپزشکش — اونوقت کلِ قضیه عوض میشه، نه؟»
مورگان شانه بالا انداخت.
«توی حافظهٔ همتای من هیچچیزِ مشخصی نیست که بهراحتی توضیح بده چراوِزوِزِ هدف قرار گرفته. حداقل در ظاهر که اینطوره — حتی اگه چیزی همفردی میدونسته، اول باید بدونم دنبالِ چی بگردم تا اطلاعاتِ مربوطه رو پیدا کنم.»
کارآگاه سانلسمعلوم دوباره بهتمیز حرف آمد:
«مسائلِ خیلی کمی هستن که ایجاب کنن هم مدیرعامل و هم خواهرش از سرِ راه برداشته بشن. تلاشروانیِ برای کودتا؟ ولی این منطقی نیست... حتی اگه هم موردرت و هم مورگان ناپدید بشن، قدرت خیلی راحت برمیگردهکلیسای به آنویل. که فکر نمیکنیم اون پشتِ قضیهٔ پوچگرا باشه، مگه نه؟ بههرحال قرار بوده خارج از کشور باشه.»
قدیس لحظهای چشمانش را بست.
عالی شد. حالا فکر میکنن منصدایی تو یه جور جنگِ قدرتِ داخلِوِزوِزِ گروهِ دلاوری، تبدیل به تلفاتِ جانبی شدم؟
در سکوت آبشآپارتمانِ را نوشید ومتأسفانه احساسِ بیچارگی کرد.
تا آنباشد موقع، مسیرِ گفتگونگاه عوض شده بود.
«مقصر هر کی که باشه، دست از تلاش برنمیداره. باید آماده باشیم تا از خودمون دفاع کنیم... که میتونه دردسرسازترکلیسای از چیزی باشه که فکر میکنیم. بههرحال ما الان آدمای معمولی هستیم و بدنهای معمولیمون هم کاملاً آسیبپذیرن. هیچکدومتون میدونین چطوردرگیری باید از این استفاده کرد؟ اینو از اون قاتلِ مسلح و مرگبار و بهشدت ماهری کش رفتم که میخواست منو بکشه.»
مورگان در ادامه گفت:
«نه. من هیچوقت باتمیز سلاحِ گرم آموزش ندیدم،کلیسایی چه برسه به سلاحِ عتیقه.»
کارآگاه افی خندید.
«کجاش اینقدر سخته؟ فقطاصلاً میگیریش سمتِ دشمن ومیزی ماشه رو میکشی، مگه نه؟»
کارآگاه سانلسدورِ چندان مطمئندستساز به نظر نمیرسید.
«خب، نمیدونم. ماشیناشون باید با مایعِ قابلاشتعال سوختگیری بشنمتروکه و رابطهاشون بدونِ شارژ فقط نصفِ روز کار میکنن.نخوابیده کی میدونه تفنگاشون از چی بهعنوانِ مهمات استفاده میکنه؟»
قدیس اخم کرد،گیجی سرش را چرخاند وآپارتمانِ با لحنی یکنواخت گفت:
«این یه رولورِ ششتیرِ دوکارهست... اسمیت اند وسون مدلِ ده. ازصدایی گلولههای کالیبرِ سیوهشت استفاده میکنه. در ضمن، لطفاً اونو سمتِ همدیگه نگیرین.میپیچید شما کارآگاهین، پس باید بدونین چطور ایمنیِ اولیهٔ اسلحه رو رعایت کنین.»
کارآگاه سانلسدورِ چند باردستساز پلک زد.
«راستش، اصلاً ایدهای ندارم. تو ارتشِ تخلیه دوروبرم پر ازکنارِ تفنگ بود، اما هیچوقت حتی یه گلوله هم شلیک نکردم،دورِ چه برسه به اینکه برای کار باهاشون آموزش دیده باشم.»
سپس، لبخندِ درخشانی زد.
«اما به نظر میرسه تو خوببودند بلدی با تفنگ کار کنی، قدیس! خب،دربارهٔ معلومه که بلدی. بههرحال تو استادِ سلاحی.»
قدیس اخم کرد.
چه چیزی در او به اینمتأسفانه مردِ عجیبوغریب چنین تصوری داده بود کهبیمارِ کار با سلاحِ گرم را بلد است؟
نه اینکه بلد نباشد...
قدیس لبهایش را جمعاصلاً کرد، لحظهای ساکت ماندمیزی و بعد با بیمیلی گفت:
«من گواهینامهٔ تیراندازی دارم. قبلاًنشسته برای حفظِ سطحِ خوبی از هماهنگیِمیکردند دست و چشم، تیراندازی تمرین میکردم.»
چند بار سر تکان داد.
«معلومه کهباشد میکردی. پس،اطراف خودت نگهش دار.»
با این حرف،انگار رولور را دربودند دستِ او گذاشت.
قدیس جادورِ خورد ودستساز خشکش زد.
«ببخشید؟»
کارآگاه سانلس لبخند زد.
«میدونی، برای دفاع از خودت.نخوابیده دفعهٔ بعد که کسی خواستنشسته خفهت کنه، مغزشو متلاشی کن. باشه؟»
سپس، بعد ازمیزی چند لحظه فکرصدایی کردن، اضافه کرد:
«راستش، قبل از اینکه بخوانساکتش خفهت کنن مغزشونو متلاشی کن.کنارِ آره، اینطوری خیلی بهتر میشه...»