چپتر 2384: سپاه موشها
0تنها چیزی که از سپاهی ناپاک از موشهای نفرینشدهشکافت بدتر بود... سپاهی ناپاک از موشهای نفرینشده بود کهکنارشان هرچه بیشتر از آنها میکشتی، بزرگتر و بزرگتر میشدند.
چـ... چندشآوره...
سانی در واقع هیچ حسِ منفیای نسبت به موشها نداشت. اتفاقاً به نظرشگذشت موجوداتی بسیار تحسینبرانگیز میآمدند... حتی همذاتِ خودش. اما موشهای کریهی که گوشت و روحشانتعدادِ با تاریکیِ هولناکِ تباهی در هم پیچیده بود، مقولهٔ کاملاً متفاوتی به شمار میرفتند.
در آن لحظه، چیزی نمانده بود که بهمنی از اینگذشت جانورانِ موذیِ چندشآور او و کُشنده را ببلعد و بدتر ازلرزیدن همه اینکه هیچ راهِ روشنی برای شکست دادنشان به چشم نمیخورد.
خوشبختانه سانی همیشه برای مواقعِآورد اضطراری نقشه داشت و امروزجلو هم از این قاعده مستثنا نبود.
نقشهٔ الفِ او این بودزرشکی که خیلی ساده، دستهٔ موشهابودند را در نبرد نابود کند.
اما نقشهٔ ب را دقیقاً برای زمانیجلو کشیده بود که ثابت شود دستهٔ موشها آنقدرکنارشان عظیم است که با خشونتِ محض ریشهکن نمیشود.
امیدوارم کایمیانشان کارش روجلو خوب انجام بده...
بهمنِ موشهای نفرینشده تقریباً به آنها رسیده بود که کُشنده دوباره شمشیرش را فرودمهِ آورد و مسیرِ پهناوری در میانشان شکافت. به جلو یورش برد و از میانِخود مهِ زرشکی گذشت، در حالی که موشها از هر دو سو از کنارشان سرازیر بودند.
سایهٔ قاتل آرام—و حتی شادمان—ماند،زرشکی اما سانی میلِ شدیدی بهبودند لرزیدن در خود حس میکرد.
تعدادِ موشهایی که از شیبِ کوه پایین میآمدند آنقدر زیاد بود که نمیتوانستند روی زمین بدوند، برای همینسایهٔ در جنونی دیوانهوار از سر و کولِ هم بالا میرفتند. تودهٔ آنها دیوارهایی سربهفَلَککشیده در دو طرفِ کُشندهبدوند شکل داده بود و مانندِ بهمنی واقعی از بدنهای خاکستریِ درهملولیده، چشمانِ جنونزده و دندانهای سوزنی از کنارش میگذشت.
بدترین بخشِ ماجرا این بود که با هجومِ بیفکرانهٔ موشهای قدیمی به جلو وبودند پدیدار شدنِ موشهای جدید، شکافی که ضربهٔ کُشنده در دستهٔ موشها ایجاد کرده بودپایین داشت بهسرعت بسته میشد و چیزی نمانده بود او را زیرِ تودهٔ درهملولیدهشان دفن کنند.
و چون تمامِ کوه بهآورد این دستهٔ بیشمار آلوده شدهجلو بود، هیچ راهی برای فرار نداشت.
در آن لحظه، تیری به نقطهای بالاتر در شیبِ کوه برخورد کرد و درشادمان—ماند دم باعثِ انفجاری عظیم شد. ترکیبی ویرانگر از نور، گرما و صدا موشهای بیشماریزمین را پودر کرد و دایرهٔ وسیعی از سنگِ لخت را از وجودشان پاکسازی کرد.
با جابهجا شدنِ تُنها برف بر اثرِ انفجار و سرازیر شدنِ بهمنی واقعی، سانی مسیری از میانِ سایههاسایهٔ برای کُشنده باز کرد. پیش از آنکه دیوارِ موشهایی که بالای سرشان قد علم کرده بود فروبریزد و اوهمین را دفن کند، از میانِ سایهها گذشت و به دایرهٔ امنی که تیرِ کای ایجاد کرده بود پناه برد.
گودالِ کمعمقی که از انفجار به جا ماندهمهِ بود نیز در محاصرهٔ دیوارهایی از موشهای جنونزده قرارآرام—و داشت و تنها قرار بود چند لحظه دوام بیاورد.
پیش از آنکه این گودال زیرِ فرشی از بدنهای خاکستری محو شود، کُشنده دوباره مسیری درگذشت میانِ موشها شکافت. و پیش از آنکه دستهٔ موشها آن مسیر را ببلعد، تیرِ دومی کمیشیبِ دورتر فرود آمد، انفجارِ دیگری به راه انداخت و تکهٔ دیگری از زمین را پاکسازی کرد.
کشتار ادامه یافت. تودهٔ درهمپیچیدهٔ بدنهای خاکستری همچون سیلی روان بود و تمامِ کوه را میبلعید، در حالی کهمیکرد کُشنده از میانش میگذشت و شمشیرش را تاب میداد. تیرها مانند بمبارانِ سنگینِ توپخانه روی قلهٔ لرزان باریدند و موشهایشکل بیشماری را پودر کردند. تیغهٔ کُشنده حتی تعدادِ بیشتری را از پا درآورد و بوی گندِ خون در هوا پیچید.
اگر همنوعانِ پرشمارشان بقایای پارهپاره و خونینِ موشهای بیشمار را فوراً نمیبلعیدند، کوهگذشت به کشتارگاهی مخوف و وحشتناک تبدیل میشد... موشهایی که با گذشتِ لحظات فقطمیکرد بر تعدادشان افزوده میشد و از این کشتارِ کابوسوار خشمگینتر و جسورتر میشدند.
سانی، راستشمیانشان را بخواهید...جلو مستأصل شده بود.
بهندرت با دشمنی روبهرو شده بود که هرچه بیشتر سلاخی، شکمدریده وبرد کشته میشد، بهطور تصاعدی قویتر میشد. کُشنده و کای زخمهای مهلکی بهشادمان—ماند این دسته وارد میکردند، اما هرچه زخمهای بیشتری میزدند، دسته عظیمتر میشد.
چه آفتِ کوچولوی شروری...
مطمئن نبود قرار است چه نقشی درجلو این نبرد ایفا کند، جز اینکه ازحالی میانِ سایهها راهی برای کُشنده باز کند.
فراوانی حداقل یک ظرفِ واحد داشت. سانی نتوانسته بود ارادهٔ آن را سرکوبسرازیر کند، اما توانسته بود آرامآرام آن را با ارادهٔ خودش مسموم کند. علاوه برکوه این، از قبل ابزارهایی برای خلعِ سلاح کردنِ آن کرمِ غولپیکر آماده کرده بود.
با این حال، موشها بیشمار بودند. هیچ ظرفِ واحدی وجود نداشت که هدف قرار دهد، وگذشت بنابراین، مطمئن نبود چطور باید مفهومِ تکثیرِ بیوقفهای را که در این دسته تجسم یافته بود،شیبِ سرکوب کند. همچنین نمیدانست اگر نقشش تقویتِ کُشنده نبود، چه مفهومِ متضادی را میتوانست هدایت کند.
وقتِ زیادی هم برایمهِ فکر کردن نداشت... هرچه باشد،سرازیر زمان به نفعِ او نبود.
نهتنها سانی مجبور بود بهمحض ناپدید شدنِ خورشید دربرد پسِ افق عقبنشینی کند، بلکه مدتها قبل از آن،سایهٔ دسته چنان عظیم میشد که دیگر راهِ فراری باقی نمیماند.
حتی به این فکر کرد که از همان قدرتِ شاهِ موشها علیه خودش استفاده کند. چهقاتل میشد اگر تعدادِ موشهای روی کوه را تا حدی بالا میبرد که تمامِ کوه زیرِ وزنشان فرومیریخت؟بدوند قطعاً درسِ شاعرانهای در این رویکرد نهفته بود، و حتی ممکن بود در شرایطی دیگر جواب بدهد...
اما نه حالا.
هرچه باشد، سانی نیاز داشت کهگذشت کوه پابرجا بماند، چون اگر کوه ازآرام—و بین میرفت، نمیتوانست آن را فتح کند.
و اگر در فتحِ کوه شکستشکافت میخورد، با فرا رسیدنِ صبح، دوزرشکی اهریمنِ نفرینشده بر سرش آوار میشدند.
این درگیریای بود کهجلو میخواست به هر قیمتیمهِ از آن دوری کند.
بنابراین، در نبودِ راهیفرود روشن برای شکست دادنِمیانشان دستهٔ پستِ موشهای نفرینشده...
سانی چارهای نداشتمیانِ جز اینکه بهگذشت کای امید ببندد.
یالا رفیق. تو میتونی.
بیدلیل کای را روی سقفِ معبدِ حقیقت جا نگذاشته بود. سانی شک کرده بود که جانورِ نفرینشده قدرتی داشته باشدشدیدی که با عقل جور درنیاید، و همچنین حدس زده بود که قدرتش ربطی به اعداد داشته باشد. هرچه باشد، حدسدیوارهایی زدنِ چنین چیزی سخت نبود، چون بدترین بخش در موردِ دستهای از دشمنان... این بود که آنها یک دسته بودند.
و دنیا تقریباًشمشیرش هرگز در عملی کردنِپهناوری بدترین وعدههایش کوتاهی نمیکرد.
بنابراین، سانی وظیفهٔ ویژهای به کایگذشت محول کرده بود. میخواست از قدرتِقاتل تایرنتِ برف علیه فرستادهاش استفاده کند...
کای باید نخِ نامرئیای رامیانشان پیدا میکرد که تایرنت بامیانِ آن جانورش را کنترل میکرد.