چپتر 2852: سپیدهدمِ دوردست
0شفادادنِ یک موجودِ مقدس کارِ آسانی نبود. بهخصوص شفادادنِ موجودی به بیکرانی و عظمتِ فراوانی، پس نفیس باید تمامِساقِ تمرکزش را میگذاشت تا شعلههای التیامبخشِ خود را به درونِ کرمِ عظیم جاری کند. او که روی پشتِ سایهٔبیابانِ غولپیکر زانو زده و هر دو دستش را به پوستِ سیاهِ آن چسبانده بود، کاملاً بیحفاظ و بیدفاع بود.
خوشبختانه سانی و سپاهِ سایه بهخوبی از فراوانیاستخوانیاش محافظت میکردند، بنابراین نفیس حتی در حینِ ترمیمِیوریس کرمِ ایزدیِ مجروح نیز با خطرِ فوری روبهرو نبود.
با این حال، دیگر نمیتوانست بارانی از ویرانیِ آتشین بربباراند سرِ بیمرگها بباراند. در نتیجه، فشار روی سپاهِ سایه رفتهرفتهمییافت بیشتر شد و با گذشتِ ثانیهها و دقیقهها همچنان افزایش مییافت.
جناحینِ آرایشِ سهشاخه در سیلابِ مردگانِ متحرک داشتنمیتوانست بهآرامی تحلیل میرفت. سانی و سایههایش هم بهشدتفشار هدفِ حمله و توجهِ دشمن قرار گرفته بودند.
آه...
سانی با چوبدستیاش جمجمهٔ یک جنگجوی اسکلتی را که بقایای زرهی زمانیدرخشان به تن داشت، خرد کرد. با این حال، بیمرگمیزند هیچ نشانهای از کند شدن نشان نداد و شمشیرِ زنگزدهاش را از زاویهای غافلگیرکننده به جلو سیخ زد. در همان حال،قتلِ اسکلتی که هر دو پایش قطع شده بود به جلو خزید و با انگشتانِ تیز و استخوانیاش ساقِ پای سانی را چسبید.
لـ... لعنتی!
برای یک لحظه، سانی فکراین کرد این یوریس است کهویرانیِ دارد به مچِ پایش چنگ میزند.
خوشبختانه یوریس یک اسکلتِ معمولیِشمشیرِ استخوانیرنگ بود، نه از آنسیخ هیولاهای سیاهشده و وحشتناکِ بیابانِ کابوس.
سانی ارادهاش را استوار کرد، بالاتنهاش را غیرمادی ساخت و گذاشت شمشیرِ زنگزده بدونِ هیچ مانعی از بدنش رد شود. با ایناسکلتِ حال، حس کرد که نیتِ قتلِ بیمرگ تلاش میکند تار و پودِ وجودش را بشکافد، اما پس زده میشود؛ دلیلش این بودمیکند که ارادهٔ سانی، هم بهطور ذاتی و هم به لطفِ بافتِ ذات، بسیار مستبدانهتر و بیباکانهتر از ارادهٔ جنگجوی مردهٔ متحرک بود.
اسکلتِ بیسر را گرفت و به کناری پرتسرِ کرد، سپس چوبدستیاش را فرود آورد و دستیثانیهها را که ساقِ پایش را چسبیده بود، متلاشی کرد.
ولی واقعاً برام سؤاله...
آخه چرا یوریس و اون یکی اسکلتی که نفیسجلو بهش برخورده بود عقلشون رو از دست نداده بودن،استخوانیاش در حالی که بقیهٔ بیمرگها همگی دیوانه شده بودن؟
در واقع، جواب را میدانست. یوریس وقتی از سانی خواست تا او را بکشد، کوتاه به آناست اشاره کرده بود؛ اصلاً دلیلِ سفرش به عالمِ سایه این بود که امیدوار بود پیش از آنکهساخت جنونِ بقیهٔ بیمرگها گریبانگیرش شود، بمیرد... یا دستکم شبیهترین حالت به یک مرگِ واقعی را پیدا کند.
البته اگرحال میشد حرفهای یوریسبارانی را باور کرد.
سانی حدس میزد که هم یوریس و هم آزاراکس از سربازانِ سپاهِ دیوها بودهاند و در بیابانِ کابوس جنگیدهاند. در مقطعی، لشکرِ ایزدیافزایش آنها را اسیر کرده و بهعنوان مجازات روی یک درخت به صلیب کشیده بود؛ نمیدانست چه گناهانی مرتکب شدهاند، اما با توجه بهجنگجوی اینکه به نظر نمیرسید هیچکسِ دیگری به چنین اعدامِ بیرحمانهای محکوم شده باشد، جنگجویانِ ایزدان باید واقعاً از این دو نفر متنفر بوده باشند.
با این حال، جلادان برای به دار کشیدنِ یوریس دقیقاً ازهمان یکی از درختانِ مقدسِ ایزدِ دل استفاده کرده بودند. و از طعنهٔبرای روزگار، مدتِ کوتاهی پس از آن همگی گرفتارِ نفرینِ ایزدِ سایه شدند.
ارادهٔ خودشان یا ماهیتِ خاصشان نبود که یوریس وساقِ آزاراکس را عاقل نگه داشته بود. بلکه کارِ درخت بود؛مچِ همان درختِ مقدسی که رویش به صلیب کشیده شده بودند.
و وقتی نفیس یوریس را از درخت پایینسرِ آورد، فقط مسئلهٔ زمان بود تا او همثانیهها مثل بقیهٔ بیمرگها عقلش را از دست بدهد.
یعنی میتونمخطرِ قبل ازروبهرو اون موقع بکشمش...
یوریس سزاوارِ مرگِ رحیمانهای نبود؛ در واقع، با توجه به کارهایی که کرده بود، حقش خیلی بدترتیز از بلایی بود که به سرش آمد. اما قول، قول بود. سانی قول داده بود تمامِ تلاششاستخوانیرنگ را برای کشتنِ اسکلتِ باستانی به کار بگیرد، پس احساس میکرد موظف است دقیقاً همین کار را بکند.
«نمیدونم اصلاً اونقدر زندهشده میمونم که بتونم اونواستخوانیاش هم بکشم یا نه.»
سانی مشتش را روی اسکلتی که پایش را گرفته بود فرود آورد. غرشِ کرکنندهای بهگذشتِ گوش رسید و موجِ ضربهٔ ویرانگری از نقطهای که مشتش استخوانهای باستانی را خرد کرد وسایههایش به شن خورد، به بیرون غلتید. زمین لرزید و تپههای شنیِ بیشماری مانند امواجِ روان فروریختند.
جنگجوی مرده متلاشی شد.
انگشتانِ تنها دستِ باقیماندهاش هنوز ضعیفزنگزدهاش تکان میخوردند، اما دیگر در وضعیتی نبودقطع که بتواند سپاهِ سایه را تهدید کند.
سانی در همان حال داشتخزید در سایهها عقب میکشید و میشتافتچسبید تا با دشمنِ دیگری روبهرو شود.
قدیس، کُشنده و مار داشتند سهمِ خود را ادا میکردند... اما حتی آنها هم رفتهرفتهگذشتِ در امواجِ بیرحمِ بیمرگها غرق میشدند. او چند سایهٔ قویتر را فراخواند تا جلو بروندمیرفت و از آنها پشتیبانی کنند، که همین کار زمانِ بیشتری برای نفیس و فراوانی خرید.
سرانجام، کرمِ مقدس آنقدر ترمیم شد کهدیگر بتواند مدتی بدونِ شعلههای شفابخشِ او دوامبباراند بیاورد، پس نفیس دوباره به آسمان اوج گرفت.
فراوانی به جلو خزید و بیمرگها را بلعید.غافلگیرکننده پس از مدتی، دوباره بهشدت مجروح شد و نفیستیز روی پشتش فرود آمد تا او را شفا دهد.
این چرخه چندین بارشده تکرار شد و سانیاستخوانیاش را نگرانِ او کرد.
سرشتِ نفیس قدرتمند بود، اما استفادهٔ بیش از حد از آن برایش گران تمامبیشتر میشد. حالا داشت قدرتهایش را هم صرفِ پاکسازیِ دستههای عظیمی از بیمرگهای ضعیفتر میکردبهآرامی و هم صرفِ شفایِ فراوانی؛ یعنی داشت بدونِ یک لحظه استراحت از سرشتش کار میکشید.
تماشایش طاقتفرسا بود.
خودِ سانی هنوز کاملاًنداد از پا نیفتاده بود، اماجلو او هم احساسِ خستگی میکرد.
مهمتر از همه، جناحینِ سپاهِ سایه درهمکوبیدهتیز و شکسته بودند و سایههای بیشماری پیش ازفکر این به تاریکیِ آرامبخشِ روحش بازگردانده شده بودند.
آنها دیگر نمیتوانستند با اطمینان جلوی رسیدنِ بیمرگها به هستهٔ آرایشِنتیجه نظامی را بگیرند، بنابراین قویترین سایههایی که سانی آنجا در حالتِآرایشِ آمادهباش نگه داشته بود نیز مجبور شدند با وحشتهای مرده درگیر شوند.
با این حال، آنها تا عمقِ بیابان پیش رفتهبارانی بودند. فراوانی بهعنوانِ موجودی مقدس با سرعتِ شگفتانگیزی حرکتبیشتر میکرد، بنابراین نهتنها بیمرگها، بلکه فاصلهها را نیز میبلعید.
«ولی جناحینشدن بهزودی کاملاًنداد از هم میپاشن.»
سانی وضعیت را ارزیابی کرد و باتیز خود اندیشید که آیا باید استراتژیِ متفاوتی بهفکر کار بگیرد یا چیزِ دیگری را فدا کند.
اما در آن لحظهنمیتوانست متوجهِ چیزی شد کهسرِ باعث شد لحظهای درنگ کند.
آن بیرون، در شرق...
خطِ باریکی بهنشان رنگِ یاسیِ رنگپریده بالایزاویهای افق پدیدار شده بود.
شبِ بیپایان سرانجامقطع داشت به پایان میرسید.تیز سپیدهدم در راه بود.
انگار بیمرگها نیز آن را حس کرده بودند، چرا که حملهای بهشدتفشار وحشیانه به سپاهِ سایه ترتیب دادند. سایههای سانی حتی در حالی کهسیلابِ نابود میشدند، سرِ جای خود ایستادگی کردند و نگذاشتند دشمن به فراوانی برسد.
و سرانجام، بیمرگها عقبنشینی کردند.
انبوهِ بیپایانِ مردگانِ سیاهشده از حرکت ایستادند؛زاویهای همگی بیحرکت ماندند و با کینهای سنگین وخزید وهمانگیز در حدقههای خالیشان به مهاجمان خیره شدند.
سپس، بیمرگها بهآرامی درشده شن فرو رفتند واستخوانیاش بیهیچ ردی ناپدید شدند.
سانی آهِ بلندی کشیدنمیتوانست و در حالی که بهسختیبیمرگها نفس میکشید، روی زانوهایش افتاد.
«این... تازه شبِ اول بود.»
نورِ خورشید بر افق پاشید وزنگزدهاش بیابانِ کابوس را به ترکیبِ زیباییپایش از صورتی و طلاییِ درخشان رنگآمیزی کرد.
بادِ گرمی صورتش را نوازشخزید کرد که نویدِ روزی طولانیپای با گرمایی طاقتفرسا را میداد.
نفیس بهنرمی نزدیکشدیگر فرود آمد؛ موهای نقرهایاشآتشین در نورِ سپیدهدم میدرخشید.
سانی به او نگاه کرد.
«خیالاتی که نشدم، نه؟ نزدیکتره؟»
البته کهپایش منظورش مقبرهٔشده آریل بود.
اما در کمالِ تعجبش، نفیس به شبحِآتشین دوردستِ هرمِ سیاه نگاه نمیکرد. در عوض،بیشتر نگاهِ عبوسش به چیزِ دیگری دوخته شده بود.
سانی با دنبالفوری کردنِ نگاهِ او،حال چیزِ غیرمنتظرهای دید.
آن بیرون در دوردست، در تقابلزنگزدهاش با خورشیدِ در حالِ طلوع، شاخههای درختیقطع بلند بر فرازِ شنهای درخشان تکان میخوردند.