چپتر 3183: فرزندانِ شعله
0انگار ورطهٔباشد سفید آشفتهجلو شده بود.
با وجود لحنِ راحتِ جنگ،تنها بیاختیار مضطرب شد. انگار هزارانمحو فکر در چشمانش جرقه میزد.
با تجربهٔ زندگیهای بیشمار و آرزوهای فراوان، چیزهای زیادی میدانست... خیلی زیادچطور میدانست. در واقع آنقدر زیاد که زندگی و آرزوی خودش در دریایجلوگیری پهناورِ شور و اشتیاقِ انسانی که تاب آورده بود، گم شده بود.
اما تمامِ آن زندگیها متعلق به کسانی بود که در آیندهایبرای دور زندگی میکردند، در دنیایی بسیار متفاوت از این دنیا. بنابراینبهخاطر از آنچه همهٔ آنها میدانستند آگاه بود. سرانجام به حرف آمد:
«پس... تو نمردی؟»
جنگ تنها سر تکاننمردی داد؛ همان لبخندِ محو صورتِلبخندِ فرسودهاش را روشن کرده بود.
«چرا، مردهایم.»
سپس شانهای بالا انداخت.
«جنگِ واقعی مردهکمی است. تنها این شبحچطور است که باقی مانده.»
اخمی آشفتهحرف بر پیشانیِنمردی ورطهٔ سفید نشست.
«پس خبرایزدی داری. ازنکند همون اول میدونستی.»
جنگ ابرویی بالااتفاقی انداخت؛ حالتِ چهرهاش نشانناگهانی از عدمِ درک داشت.
«چه میدانستم؟»
انگار کاملاً صادق بود، هرچندتنها ایزدی که چیزی را درکمحو نکند نمیتوانست وجود داشته باشد.
ورطهٔ سفیدایزدی کمی بهنکند جلو خم شد.
«جنگ رو. دیمونها رو. بافندهردی رو... از همون اول میدونستی چطوربرای میمیری و بعدش چه اتفاقی میافته.»
ردی ازباشد درکی ناگهانی دردیمونها چهرهاش پدیدار شد.
«اما هیچ کاریآمد برای جلوگیری ازتکان اون نکردی. چرا؟»
سپس به عقب تکیهنکند داد و درخششِ چشمانِکمی تابناکش بیقرار سوسو زد.
«بهخاطر این بود کهمیافته از ایزدِ فراموششده میترسیدی؟ چونهیچ این بهترین نتیجهٔ ممکن بود؟»
حالا نوبتِ جنگ بود کهدیمونها غافلگیر شود. با گیجی به نفیلیمِمیافته زیبا خیره شد و سکوت کرد.
سرانجام پرسید:
«چرا بایدایزدی از ایزدِنکند فراموششده بترسیم؟»
ورطهٔ سفید اخم کرد.
«چون اون ایزدِ تباهیه. چون وقتی بیدارچطور بشه، دنیایی که خلق کردین رو خلأناگهانی میبلعه. و تو هم همراهش بلعیده میشی.»
جنگ با گیجیآمد کمی سرش را کجداد کرد. صدایش ناباورانه بود:
«که چه؟»
آرام خندید.
«چرا باید از خلأ بترسیم؟ هر چه باشد، ما ازاتفاقی خلأ هستیم. برای ما، آنچه شما تباهی مینامید صرفاً تغییر است.نکردی ما هرگز از تغییر نترسیدهایم؛ ما پیوسته در حالِ تغییر هستیم.»
مکثی کرد وآمد سپس با رگهایتکان از سرگرمی افزود:
«فکر میکردم تو،چیزی در میانِ تمامِ موجودات،باشد این را درک کنی.»
جنگ آرام سر تکان داد.
«مرگ نیز شکلی از تغییر است. حتی اگر آگاهیِ ما نابود شود و روحمان از هم بپاشد، مابرای باقی خواهیم ماند — فقط در شکلی دیگر. هر چه باشد، گوشتِ ما تاروپودِ هستی است. برای پاکممکن کردنِ ما، باید تمامِ هستی را نابود کرد، و خلأ... خلأ نابود نمیکند. تنها تغییر میدهد — برای همیشه.»
لبخندی تلخحرف به ورطهٔنمردی سفید زد.
«...البته، تغییرایزدی میتواند ویرانی نیزنمیتوانست به همراه بیاورد.»
سپس از بیواکنشیِ اومیافته آرام خندید و با حالتیهیچ حسرتبار به آتش چشم دوخت.
«بیمیلی را با ترس اشتباه نگیر، فرزندم. آرزو را با عدمِ تمایل یکی ندان. اینطور نیست که از برادرِجلوگیری گمشدهٔ خود بترسیم یا نخواهیم بیداریاش را ببینیم. فقط این دنیایی که خلق کردهایم... ما دوستش داریم. به تمامِ چیزهاییغافلگیر که در آن ساکناند نیز اهمیت میدهیم. بنابراین، از آن محافظت میکنیم. نه به این دلیل که از نابودی میترسیم...»
لبخند زد.
«بلکه صرفاً چون خودمان میخواهیم.»
صدایش در سکوتِ شبِ بیابان پیچید و باد آن را بابرای خود برد. ورطهٔ سفید بیحرکت ماند، گویی از آنچه شنیده بودبهخاطر فلج شده باشد. نوری عجیب و دوردست برای لحظهای در چشمانش درخشید.
اما بعد، ناپدید شد.
جنگ آهی کشید.
«اما انگار منظورم را اشتباه متوجه شدهای. بله، رابطهٔ ما با زمان با بیشترِ چیزهااتفاقی متفاوت است، اما ما دانای کل نیستیم. قادرِ مطلق نیز نیستیم — هرگز نبودهایم، وچشمانِ اکنون که شعلهٔ خود را به اشتراک گذاشته و ضعیفتر شدهایم، از آن هم کمتریم.»
لحظهای ورطهٔبعدش سفید رامیافته برانداز کرد.
«گمان میکنم درکِ آن برایت دشوار باشد. زمان وجود دارد... اما تقدیر نیز هست. و حتی ما فراتر از تقدیر نیستیم. تصور کن دردرخششِ تقاطعی ایستادهای که هزار راه در آن به هم میرسند — میتوانی به جلو نگاه کنی و همهٔ آنها را کاوش کنی، اما درباید نهایت، باز هم باید یکی را برگزینی. بهعنوان ایزد، حقِ انتخاب به ما داده شده است. اما همچنان باید مسیری را تا پایانش طی کنیم.»
کمی به عقب تکیهنمردی داد و چشمانش درهمان درخششِ نارنجیِ آتش برق زد.
«برخی مسیرها در مه پنهاناند. دیدنِ هر چیزی که به بافنده مربوط میشود بهطورِ ویژهای دشوار است... بنابراین با وجود اینکه چیزهای زیادی میدانستیم، همهچیزاون را نمیدانستیم. ما مسیری را برگزیدیم و با جدیت آن را دنبال کردیم. حتی اگر میدانستیم که روزی باید به پایان برسیم... بدون مبارزه تسلیم نشدیم.کرد وقتی به پایانِ مسیر رسیدیم، هنوز سرسختانه میجنگیدیم — زیرا مانند تمامِ موجوداتِ زنده، ما نیز فرزندانِ شعله هستیم. ما نیز با آرزوی زنده بودن میسوزیم.»
جنگ آرام خندید.
«حتی اگرباشد مرگ چیزیجلو جز تغییر نباشد.»
سپس بهحرف آسمانِ تاریک نگاهتنها کرد و خندید.
«آه، مرگ...ایزدی چقدر از آننمیتوانست سایهٔ بزدل بیزارم!»
ورطهٔ سفید در سکوت به اودرکی نگریست؛ آتش سایههای تندی روی صورتشجلوگیری میانداخت. سپس کمی به جلو خم شد:
«پس چرا پیروز نشدی؟»
صدایش خشک و خشن بود.
«اگر اینقدر قدرتمند بودی، اینقدر دانا بودی، و اینقدر برای زنده ماندن اشتیاق داشتی... پس چرا درردی جنگ پیروز نشدی، جنگ؟ چرا دیمونها را از بین نبردی، یا دستکم جلویشان را نگرفتی تا دروازهٔبهخاطر خلأ را باز نکنند؟ چرا اجازه دادی این دنیایی که اینقدر دوستش داری به یک کابوس تبدیل شود؟»
جنگ در سکوت به اوردی نگاه کرد، با رگهای ازکاری احساسی حسرتبار و دوردست در چشمانش.
سرانجام گفت:
«چون دیمونها برای سرکوب شدنتنها بیش از حد قوی بودندمحو و ما نمیتوانستیم آنها را بکشیم.»
ورطهٔ سفید اخم کرد.
«چرا؟ چون اگر نابود میشدند، به منبعشان برمیگشتند؟ چون این کار آن فراموششده را قویتر میکرد؟ اما همانطورچشمانِ که گفتی از بازگشتِ او نمیترسی. پس چرا ایزدِ خورشید بهجای نابود کردنِ امید، او را زندانی کرد؟زیبا چرا ایزدِ سایه از آسودگی شکست خورد؟ اصلاً چرا از همان ابتدا اجازه دادید دیمونها وجود داشته باشند؟»
جنگ چند لحظه ساکت ماند. پس ازچطور مدتی، آهی کشید و به آتش نزدیکترناگهانی شد، انگار میخواست سرمای شب را پس بزند.
«انگار آنطور که فکر میکنی ما راداد نمیفهمی. خب... منطقی هم هست. هرچه باشد، حتیچرا دیمونها، نزدیکترین خویشاوندانمان هم ما را درک نمیکردند.»
ناگهان آواتارِ پیرِ جنگ از قبل هم پیرتر بهجلو نظر رسید. کهنسال مینمود. با این حال، در کمالِدرکی تعجب، رگهای از گرما راهش را به صورتش پیدا کرد.
لبخند زد.
«بازگشت به منبعشان؟ البته، این یک دلیلچطور بود. اما دلیلِ اصلی این نبود. درناگهانی حقیقت، ما هرگز نمیتوانستیم آنها را بکشیم.»
جنگ بهحرف ورطهٔ سفیدنمردی نگاه کرد.
پس ازایزدی چند لحظهنکند سکوت، گفت:
«...چون دوستشان داریم.»
حالتِ چهرهاش کمی نرم شد.
«هرچه باشد، آنها تمامِنمردی چیزی هستند که ازهمان عزیزترین برادرمان باقی مانده است.»
ورطهٔ سفید درچیزی سکوتی بهتزده بهداشته او خیره ماند.
سپس، حالتِ بیتفاوتِ چهرهاش در هم شکستناگهانی و در حالی که صورتش را رونکردی به آسمان گرفته بود، ناگهان زیرِ خنده زد.
«چون دوستشان دارید؟ پس تمامِ این وحشت... تمامِ اینبعدش ویرانی، تمامِ این فقدان، تمامِ این عذاب... همهٔ اینهابرای بهخاطرِ چیزِ احمقانه و سادهای مثلِ عشق اتفاق افتاد؟»
انگار جنگ از حرفِنمردی او کمی رنجید، اما درلبخندِ نهایت فقط شانهای بالا انداخت.
«شاید. آه، اما انگار واقعاًنمیتوانست راهت را گم کردهای، فرزندم. امیدوارمبافنده پیش از دیدارِ دوبارهمان پیدایش کنی.»
با این حرف، نیزهاش را برداشتدرکی و از آن کمک گرفت تا بایستد.اون نالهٔ آرامی از میانِ لبهایش خارج شد.
«انگار این بدنِ من... بیشدیمونها از حد فرسوده شده. حساتفاقی میکنم تغییرم دارد نزدیک میشود.»
لحظهای درنگ کرد،آمد سپس با رگهایتکان از کنجکاوی گفت:
«آن شمشیرت...ایزدی برکت. میشود نگاهینمیتوانست به آن بیندازم؟»
ورطهٔ سفید اخم کرد، سپس دستش را بالا آورد و سیلابی از شعلهٔ درخشان را احضار کرد که در هم آمیختسوسو و به تیغهای ساختهشده از نورِ خالص تبدیل شد. جنگ دست دراز کرد، نور را در دستِ پینهبستهاش گرفت و آنبترسیم را تا جلوی چشمانش بالا آورد. با دقت به اعماقش خیره شد، سپس دستش را بهآرامی روی آن درخششِ سوزان کشید.
«چه مهارتِ بینظیری.»
لحنِ صدایشحرف حاکی ازنمردی رضایت بود.
شمشیرِ درخشان را به صاحبش برگرداند،داشته لحظهای تردید کرد و سپس نیزهاشچطور را روی زمین، نزدیکِ ورطهٔ سفید گذاشت.
«هدیهای برایبعدش قدردانی، بهخاطرِمیافته برطرف کردنِ کنجکاویم.»
نفیلیمِ زیبا باکمی گیجی به نیزهٔبافنده چخماقی نگاه کرد.
در نهایت،حرف با لحنینمردی بیاحساس پرسید:
«دیگر از هدیهچیزی دادنِ نیزه بهداشته فانیها واهمه نداری؟»
جنگ خندید.
«چه سؤالِ خوبی... باید اعتراف کنم، کمی دلهره دارم.بعدش با این حال، امیدوارم تو بهتر از آن استفادهبرای کنی. وقتی زمانش رسید، امیدوارم بهخوبی از آن بهره ببری.»
به نفیلیمِحرف نشسته نگاه کردتنها و لبخند زد.
«میدانی موهبتِ نجاتبخشِچیزی هستی چیست، فرزندم؟داشته برای ما ایزدان.»
پاسخی نگرفت و آهی کشید.
«فراموشی است.»
با این حرف، جنگ از آتش روی برگرداندهمان و به سمتِ بیابان به راه افتاد. درمردهایم حالی که قدم برمیداشت، از روی شانه گفت:
«دفعهٔ بعد که یکدیگر را ببینیم، من متفاوت خواهم بود. شاید اینچطور گفتگو را هم به یاد نیاورم. آن روز، روزی است که توجلوگیری را میکشم... پس امیدوارم تو آن را بهخوبی به یاد داشته باشی.»
لحظاتی بعد، ناپدید شد.
ورطهٔ سفیدباشد جلوی آتشجلو تنها ماند.
سربازان و کاهنانش همچنان درتنها دوردست ایستاده بودند و ازمحو ترس جرئت نمیکردند تکان بخورند.
مدتِ درازی بیحرکت ماند،نکند سپس دست دراز کردکمی و نیزه را برداشت.
احساسی شوم واتفاقی سرد در چشمانِدرکی درخشانش هویدا شد.
ورطهٔ سفید لحظهای تردیدجلو کرد، سپس به پایینمیمیری نگریست و آهی کشید.
«پس بیاحرف دیگر هرگز یکدیگرتنها را نبینیم، جنگ.»