چپتر 3037: مصیبتی پس از دیگری
0انقلابِ زمستانی و هفتههای پس از آن،سراسرِ معمولاً پرتنشترین و در عین حال سودمندترینبهمراتب زمان برای بشریتِ بحرانزده به شمار میرفت.
دلیلش طبیعتاً این بود کهپرخطرتر خفتگان در آن روز برای نخستینجانِ بار پا به عالمِ رؤیا میگذاشتند.
جنگجویانِ بیدارشده که نگهبانِ دژها بودند، به دلِ وحش میزدند تا به آنها کمک کنند به جای امن برسند؛ کاری کهاستقبالِ گاه به تلفات در میانِ گروههای نجات و افزایشِ فشار بر نیروهای تضعیفشدهٔ پادگان میانجامید. اما در عوض، شمارِ بیدارشدگانی کهمیانهٔ توانِ دفاع از بشریت را داشتند فزونی مییافت؛ نیروهای تازهنفس به کهنهکاران میپیوستند و قدرتشان را در خدمتِ این وظیفهٔ خطیر میگذاشتند.
در چند سالِ گذشته رویههای آشنا رفتهرفته در حالِ تغییر بود، چرا که خفتگانِ بیشتری از درونِ عالمِ رؤیا بهسفر مصافِ کابوسِ اول میرفتند، و خفتگانی که آن را در جهانِ بیداری فتح کرده بودند راههای بیشتری داشتند تا واردِسهمگین عالمِ رؤیا شوند و پیشاپیش خود را به دژی پیوند بزنند؛ با این حال، چالشهای قدیمیِ انقلابِ زمستانی همچنان پابرجا بود.
در واقع امسال، این چالشها از همیشه وخیمتر بود. موجوداتِ کابوس در سراسرِ عالمِبهمراتب رؤیا در حرکت بودند و به سوی شهرهای دژ سرازیر میشدند؛ از این رو، سفریزیادی بهمراتب پرخطرتر در انتظارِ خفتگانی بود که در جهانِ بیداری به استقبالِ انقلابِ زمستانی میرفتند.
حتی اگر از این سفر جانِ سالم به در میبردند و خود را به دیوارهای نزدیکترین شهرِ دژ میرساندند، احتمالِ زیادیداشت وجود داشت که با انبوهی از پلیدها مواجه شوند که آنجا را محاصره کردهاند، و خود را در میانهٔ نبردی سهمگیننبود بیابند. به همین نسبت، بیدارشدگانی که برای حمایت از خفتگان به دلِ وحش زده بودند نیز با خطری بهمراتب بیشتر روبهرو میشدند.
و این تمامِ ماجرا نبود.
در روزهای پیش از انقلابِ زمستانی، چندسراسرِ فاجعهٔ پیدرپی بر سرِ بشریت آوار شدبهمراتب و هر دو جهان را به لرزه درآورد.
نخست، چند دروازهٔ کابوسِ ردهٔ ۴ در سراسرِ ربعها باز شد و دستههای انبوهی ازپرخطرتر پلیدهای قدرتمند را در جهانِ بیداری رها کرد. این اتفاق در دم نیروهای بشریت راوجود که همین حالا هم برای حفظِ کنترلِ انسان بر زمین دستوپا میزدند، دچارِ آشفتگی کرد.
تقریباً همزمان، اوضاع در عالمِ رؤیا از بد به بدتر گرایید؛ موجوداتِ کابوسِ بهمراتب قدرتمندتری هم در خشکی و هم در دریا پدیدار شدند. چند شهرِ دژ ناگهان در معرضِ تهدیدی عظیم قرارنسبت گرفتند و سانی و نفیس را واداشتند تا برای محافظت از آنها و به حداقل رساندنِ تلفاتِ پادگانهای محلی به تکاپو بیفتند. هرچند هنوز تأیید نشده بود، اما به احتمالِ زیاد این پیامدِانسان زوالِ ادامهدارِ مرزِ عالم بود؛ تکههایی از آمریکا و اقیانوسهای زمین داشتند در عالمِ رؤیا ادغام میشدند و در نتیجه، موجوداتِ کابوسی را که در آنها ساکن بودند با خود به عقب میکشیدند.
اما بدترین بحران در مناطقِ شرقیِ عالمِ رؤیا رخ داد؛ جایی که بهتازگی چند دژسرازیر در جریانِ لشکرکشیِ انقیادِ قلمروِ انسان فتح شده بودند. در آنجا، پدیدهای وهمآور و غیرقابلتوضیح پدیدارمیرساندند شد که یکی از آن دژها را بلعید و بقیه را در معرضِ خطر قرار داد.
آن پدیده دیواری از تاریکیِ غیرطبیعی بود که جهان را میبلعید؛ دیواری کهسفری تا آسمان قد کشیده بود و صدها کیلومتر پهنا داشت. بدتر از همهشهرِ اینکه تاریکی داشت بهآرامی گسترش مییافت و هر روز زمینهای بیشتری را میبلعید.
شرقیترین دژ در تاریکی فرو رفته بود و تمامِ پادگانش جان باخته بودند؛ همهٔ بیدارشدگانی که آنجا مستقر بودنداگر در خواب تهی شدند و استادهایی که از دژ محافظت میکردند به همراه قدیسی که بر آن فرمان میراند،میانهٔ بیهیچ ردی ناپدید شدند. حالا، تاریکی داشت بهآرامی در تمامِ جهات گسترش مییافت و دژهای مجاور را هم تهدید میکرد.
سانی و نفیس به دلِ تاریکی زده بودند و به امیدِ فهمیدنِ آنچهمیبردند آنجا رخ داده بود، خود را به دژِ گمشده رساندند. با این حال،محاصره هیچچیز پیدا نکردند؛ نه جسدی، نه ردی از محاصره و نه نشانهای از درگیری.
فقط سکوتی وهمانگیز و دلهرهآور.
نمیتوانستند تشخیص دهند آن تاریکیِ مرموز چیست و از کجا آمده است؛ حتی کاسی هم نتوانست ماهیتِ واقعیاش را ببیند. تنها چیزی که حس میکرد این بود کهاحتمالِ پیشروی در عمقِ آن، حتی برای افرادِ قدرتمندی مثلِ سانی و نفیس هم تهدیدی هولناک و حیاتی به شمار میرفت. با این سوءظن که این پدیدهٔ وهمانگیز تجلیِپیدرپی نفوذِ یک موجودِ کابوسِ نفرینشدهٔ قدرتمند است، یا شاید حتی موجودی نامقدس، تنها کاری که از دستشان برمیآمد عقبنشینی با یأسی تلخ و آمادهسازیِ دژهای مجاور برای تخلیه بود.
در پیِ انقلابِ زمستانی، هر دو جهان در توازنی شکننده معلق بودند.میشدند نفیس جنگجویانِ بشریت را به سوی نبرد رهبری میکرد و همچون فانوسی ازنزدیکترین نور میدرخشید... در این میان، سانی از دلِ سایهها به بشر یاری میرساند.
سایههای او برای دفاع از پایگاههای کلیدیِ بشریت پراکنده شده بودند. کابوس در حصار بودنزدیکترین و از رؤیاشهر و خودِ شهر دفاع میکرد، دیو در قلبِ زاغ بود و درسهمگین نبرد با پلیدهای هولناکی که از برهوتِ یخزدهٔ غرب میآمدند، قدرتِ خود را به کار میگرفت.
مار در دریای توفان بود و از وب و شهرِ پهناوری که در مصبِ رودِسرازیر اشک رشد کرده بود، محافظت میکرد. قدیس و کُشنده با استفاده از مقلد بهعنوانِ پایگاهِشهرِ متحرکشان، جنگجویانِ سپاهِ سایه را در نبرد با شبحهای گورتپه رهبری میکردند. در این میان، پست...
سانی آنقدر بیپروا نبود که پست را از جلوی چشمانش دور کند،میشدند برای همین این زادهٔ شوم را کنارِ خودش نگه داشته بود تادیوارهای از قدرتهایش برای یاری رساندن به خود در نبردهای وخیمتر استفاده کند.
حتی در آن زمان همموجوداتِ هیچ امیدی به بهبودِ اوضاعشهرهای در آیندهای نزدیک به چشم نمیخورد.
اما بعد،میشدند در کمالِ تعجب...پرخطرتر اوضاع بهتر شد.
درست زمانی که به نظر میرسید فاجعهٔ در حالِ وقوع دارد بهحرکت نقطهٔ بحرانی میرسد، کمک از سویی غیرمنتظره از راه رسید؛ از طرفِسفر موردرت، که از زمانِ مهروموم شدنِ رؤیازاد، بیشتر در انزوا مانده بود.
پادشاهِ هیچ از تبعیدِ خودخواستهاش در مههایسراسرِ کوههای تهی بیرون نیامد، اما فرستادهای فرستادبهمراتب تا در زمانِ نیاز به بشریت کمک کند.
آن فرستاده بازتابی بینهایت قدرتمند بود؛ یک ترورِ مطلق که قدرتِ بیشتری در دست داشت وانتظارِ ظاهراً از خردِ بیشتری نسبت به بازتابهایی که موردرتِ اصلی میساخت برخوردار بود، و این به اوپلیدها اجازه میداد تا با حدی از استقلال عمل کند و با پلیدهای رتبههای بالاتر بهشکلی مؤثرتر بجنگد.
از آنچه سانی میدانست، طبقِ گفتههای کاسی، آنحتی بازتاب از همان تکهآینهای متولد شده بود کهشهرِ موردرت برای کشتنِ خودِ دیگرش به کار برده بود.
با افزوده شدنِ قدرتِ این موجودِ قدرتمند بهوخیمتر نیروهای بشریت، سیلِ فجایع تا حدودی مهار شد. وسفری اندکی پس از آن، تسکینِ واقعی از راه رسید.
آن تسکین، آتشبانانهمیشه بودند که پس ازسراسرِ فتحِ کابوسهایشان پیروزمندانه بازمیگشتند.
قبلی
بعدی