---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2716: فرارِ بزرگ • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 2716: فرارِ بزرگ

0

شهرِ جاودان که زمانی پهناور و گسترده بود، حالا به باریکه‌ای از دریاچه‌بعید​ و بقایای درهم‌شکستهٔ جزیرهٔ کاخ آب رفته بود. خودِ کاخ از بین رفته بود‌دقیقه​ و شهرِ جاودان دیگر جاودان نبود. حالا هیچ‌کدام از این دو نام برازنده‌شان نبود.

فشارِ خردکننده ساختمان‌های پرزرق‌وبرق، بیشه‌های پهناورِ درختانِ نقره‌ای و میدان‌های باشکوه را به آوار‌برداشت​ تبدیل کرده بود؛ سپس غبار شدند و ریزشِ خشمگینِ دریای توفان آن‌ها را با‌ظاهر​ خود برد. تنها سطحِ بی‌نقصِ شیشهٔ تاریک باقی مانده بود که تا بی‌نهایت امتداد داشت...

و فانوسِ دریاییِ درخشانی‌بی‌نهایت​ که با وجودِ غرق شدن‌درخشانی​ در آب، هنوز پرنور می‌درخشید.

سانی بعید می‌دانست دیگر کسی‌می‌رساند​ هرگز به آنجا برسد. اما‌برداشت​ از طرفی، آینده پیش‌بینی‌ناپذیر بود.

بقایای گنبد داشت فرو می‌ریخت.

تنها چند دقیقه تا‌رفتنِ​ ناپدید شدنِ کاملش باقی مانده‌می‌رساند​ بود... شاید هم چند ثانیه.

پس باید عجله می‌کرد.

به‌محضِ اینکه آخرین بخیه زده شد، پنج تجسمِ سانی با هم یکی شدند.‌امید​ او پیش‌تر سایه‌هایش را مرخص کرده بود. پیکرِ عظیمِ عروسک‌گردان از جایگاهش بر‌افسانه‌ایِ​ فرازِ قلعهٔ تاریک رفته بود و خودِ قلعهٔ تاریک هم دیگر آنجا نبود.

سپاهِ سایه به‌فانوسِ​ گسترهٔ پهناور و بی‌نورِ‌غرق​ روحش عقب‌نشینی کرده بود.

فقط باید پیش از فرو‌عاج​ رفتنِ جزیرهٔ عاج در دروازهٔ‌سرش​ رؤیا، خودش را به آنجا می‌رساند.

سرش را بلند کرد،‌بی‌نهایت​ قدمی برداشت و از‌دریاییِ​ سایه‌های برجِ امید بیرون آمد.

هم‌زمان شبگرد قدمی در‌خودش​ فضای تاشده برداشت و روی‌قدمی​ چمنزارِ زمردینِ کنارش ظاهر شد.

بنیان‌گذارِ افسانه‌ایِ خاندانِ شب با‌درخشانی​ چهره‌ای بی‌تفاوت به اطراف نگاه‌پرنور​ کرد و با لحنی آرام پرسید:

«اینجا دقیقاً کجاست؟»

سانی نگاهی به جمجمهٔ اژدهای‌امتداد​ مرده انداخت که با کاسهٔ‌وجودِ​ خالیِ چشمانش به آن‌ها خیره بود.

«برجِ عاج. این‌رؤیا​ یکی رو یه‌سرش​ دیمونِ دیگه ساخته.»

زنجیرشکن از پیش روی آب‌های آرامِ دریاچهٔ کوچک شناور بود. فراتر از آن، مغاکِ سفید و پاکِ دروازهٔ رؤیا لحظه‌به‌لحظه‌طرفی​ نزدیک‌تر می‌شد و آرام‌آرام شهرِ جاودانِ ویران‌شده را می‌پوشاند. ستون‌های سر به فلک کشیدهٔ آبِ تاریک از هر طرف آن‌ها‌زده​ را احاطه کرده بودند و در بالای سرشان، آخرین بخشِ گنبدِ نامرئی زیرِ وزنِ تصورناپذیرِ دریای توفان داشت خرد می‌شد.

شبگرد به روبه‌رو نگاه کرد،‌عاج​ چند لحظه ساکت ماند و‌سرش​ سپس با لحنی کمی گرفته گفت:

«پس واقعاً‌باقی​ دارم از‌بی‌نهایت​ اینجا می‌رم.»

آهی طولانی‌دروازهٔ​ کشید و سپس‌می‌رساند​ لبخندِ محوی زد.

سرش را پایین انداخت و به پیکرِ‌غرق​ مهیبِ گوشتِ کاناخت خیره شد که آن‌می‌دانست​ پایین داشت به‌آرامی در آبِ بالاآمده غرق می‌شد.

«و واقعاً داریم اون‌رفتنِ​ موجود رو زنده جا‌خودش​ می‌ذاریم. باورش برام سخته.»

سانی هم به‌مانده​ پایین نگاه کرد. چهره‌اش‌فانوسِ​ کمی در هم رفت.

«...آره. آه، الان دیگه دو تا‌سرش​ تایتانِ اعظم توی لیستِ کشتارم هستن.‌برجِ​ نگران نباش، دیر یا زود سراغشون می‌رم.»

همیشه همین کار را می‌کرد.

سانی رویش را برگرداند؛ می‌دانست فعلاً دیگر فکر کردن به گوشتِ کاناخت فایده‌ای ندارد. در عوض، شروع به جمع‌آمد​ کردنِ سایه‌ها در اطرافش کرد و آماده شد تا در صورتِ نیاز، جزیرهٔ عاج را در پیله‌ای از آن‌ها بپوشاند.‌اینجا​ هرچه باشد، هنوز معلوم نبود که می‌توانند پیش از ناپدید شدنِ کاملِ گنبد از شهرِ جاودان فرار کنند یا نه.

اتفاقاً درست در همان لحظه جزیره تکان خورد و‌درخشانی​ به پهلو چرخید تا از آبشارِ کوبندهٔ آبِ تاریکی‌می‌دانست​ که ناگهان در مسیرش پدیدار شده بود، جاخالی بدهد.

شبگرد آهی کشید‌رؤیا​ و سپس به‌سرش​ زنجیرشکن نگاه کرد.

«من... دلم‌داشت​ می‌خواد الان‌دریاییِ​ روی کشتی باشم.»

قدمِ دیگری برداشت و مستقیم‌عاج​ روی عرشهٔ کشتیِ باستانی فرود‌سرش​ آمد. سانی هم دنبالش رفت.

نفیس، کاسی، جت و نیو آنجا جمع شده بودند.‌درخشانی​ نیازی به هدایتِ کشتی نبود، اما نفیس روی مهارِ جزیرهٔ‌کسی​ عاج تمرکز کرده بود. سه نفرِ دیگر پشتِ سرش بودند.

با ظاهر شدنِ‌رؤیا​ سانی و شبگرد،‌سرش​ همه آهِ آسودگی کشیدند.

جت که روی عرشه‌دریاییِ​ نشسته و به نرده تکیه‌هنوز​ داده بود، لبخندی بی‌حال زد.

«اوه، برگشتین. خوبه...‌پیش​ فکر کردم تصمیم‌دروازهٔ​ گرفتین برین شنا کنین.»

سانی نگاهِ‌باقی​ طولانی‌ای به‌بی‌نهایت​ او انداخت.

«نه، ممنون.»

نیو رو به شبگرد کرد و با نگاهی‌شدن​ که از شدتش کاسته شده بود به او‌هرگز​ خیره شد، اما چیزی نگفت. کاسی هم ساکت ماند.

هیچ‌کس حرفی نزد؛ همه با‌عاج​ دقت به دروازهٔ رؤیا که‌سرش​ نزدیک می‌شد چشم دوخته بودند.

تا آن لحظه شهرِ جاودان تقریباً به‌کلی از بین رفته بود. تودهٔ مهیبِ گوشتِ‌پرنور​ کاناخت زیرِ امواج ناپدید شده بود و ستونی از آب، همان نقطه‌ای را که سانی‌می‌ریخت​ در آن شبگرد و سایه‌اش را به هم بخیه زده بود، در هم کوبیده بود.

هر لحظه ستون‌های بیشتری دورتادورِ جزیرهٔ عاج‌بلند​ فرود می‌آمدند؛ انگار تقلا می‌کردند تا نگذارند‌بیرون​ جزیره به شکافِ سفید و سر‌به‌فلک‌کشیدهٔ دروازه برسد.

سانی در زندگی‌اش از فجایعِ بسیاری جان به در برده بود...‌می‌درخشید​ هرچند، معدودی از آن‌ها به این اندازه آخرالزمانی بودند. با این حال،‌گنبد​ برایش سخت بود باور کند که واقعاً از شهرِ جاودان فرار می‌کنند.

و با‌فقط​ این حال،‌رفتنِ​ در نهایت...

فرار کردند.

جزیرهٔ عاج صحیح و سالم به دروازهٔ رؤیا رسید.‌قدمی​ لبه‌اش آرام‌آرام واردِ درخششِ کورکننده شد و دیواری سفید‌فضای​ و دست‌نخورده انگار آن را از صفحهٔ روزگار پاک کرد.

با عبورِ جزیرهٔ پرنده از‌درخشانی​ دروازه، دیوار نزدیک‌تر شد و‌پرنور​ سپس سانی و همراهانش را بلعید.

سانی چند لحظه پیش از‌عاج​ آن چشمانش را بسته بود، برای‌بلند​ همین لحظهٔ دقیقِ انتقال را ندید.

اما حسش کرد.

بارانی که بر سرشان می‌کوبید ناگهان ناپدید شد. بادی گرم صورتش‌سایه‌های​ را نوازش کرد. سکوتی لذت‌بخش جایگزینِ صداهای هولناکِ شهری در حالِ‌زمردینِ​ مرگ شد، و نورِ ملایمِ آفتاب جایِ تاریکیِ اعماقِ مغاک را گرفت.

سانی آرام‌داشت​ چشمانش را‌دریاییِ​ باز کرد.

آسمانی آبی به پیشوازش آمد.

«نجات پیدا کردیم.»

جزیرهٔ عاج بر فرازِ جنوبی‌ترین منطقهٔ حوضهٔ رودِ‌کرد​ اشک پرواز می‌کرد. خودِ رودخانه در چشم‌اندازی پرطراوت‌هم‌زمان​ در آن پایین‌دست پیچ‌وتاب می‌خورد، پرآب و پهناور.

باغِ شب روی آب‌های روانِ آن آرمیده بود و عرشه‌هایش از‌می‌درخشید​ جمعیتِ بی‌شماری موج می‌زد. انگار پس از گذراندنِ مدتی طولانی دور‌پیش‌بینی‌ناپذیر​ از نورِ آفتاب، همه از انبارهای غارمانندِ کشتیِ زنده بیرون ریخته بودند.

حالا بسیاری از آن‌ها‌رفتنِ​ با هیجان از ظهورِ برجِ‌می‌رساند​ عاج، به آسمان اشاره می‌کردند.

دروازهٔ رؤیا بسته شد و‌امتداد​ ارتباطِ میانِ این سرزمین و‌وجودِ​ شهرِ جاودان را قطع کرد.

...حالا، مأموریت‌دروازهٔ​ واقعاً تمام‌خودش​ شده بود.

سانی نفسش‌داشت​ را آرام‌دریاییِ​ بیرون داد.

آن‌ها در امان بودند.

شبگرد نفسِ عمیقی کشید و‌امتداد​ به بالا نگاه کرد؛ لبخندی‌وجودِ​ آرام روی صورتش نقش بست.

«آه، خورشید. واقعاً فکر‌خودش​ نمی‌کردم یه بارِ دیگه‌کرد​ ببینمش. برای آخرین بار.»

رو به‌داشت​ سانی کرد و‌درخشانی​ کمی تعظیم کرد.

«ممنونم. خیلی بیشتر از‌رفتنِ​ چیزی که بتونی تصور‌خودش​ کنی برام ارزش داره.»

سانی اخم کرد.

«آخرین بار؟ داری از چی حرف‌سرش​ می‌زنی؟ قراره حسابی ببینیش... شاید اون‌قدر‌برجِ​ که حالت ازش به هم بخوره.»

شبگرد لحظه‌ای مکث‌فانوسِ​ کرد و بعد‌وجودِ​ آرام سر تکان داد.

«متأسفانه اوضاع این‌طوری پیش نمیره.»

درست در همان لحظه، ناگهان‌امتداد​ بریدگیِ بلندی روی گونه‌اش ظاهر شد‌غرق​ و خون در آن بالا آمد.

سانی مات‌ومبهوت‌دروازهٔ​ به او‌خودش​ خیره ماند.

«چی؟ این‌داشت​ بریدگی از‌دریاییِ​ کجا پیداش شد؟»

هیچ‌چیز به‌فقط​ آن‌ها حمله‌رفتنِ​ نکرده بود.

شبگرد رو به‌مانده​ نیو کرد، انگار‌داشت​ قصد داشت چیزی بگوید.

اما تا آمد حرفی‌خودش​ بزند، دو بریدگیِ ناهموارِ‌کرد​ دیگر روی بدنش پدیدار شد.

«شبگرد، آخه‌داشت​ چه اتفاقی‌دریاییِ​ داره میفته؟»

«پدر!»

تلوتلو خورد و‌مانده​ روی زانوهایش افتاد و‌فانوسِ​ نالهٔ آرامی سر داد.

«نه، هـ—هیچی... فقط...‌رؤیا​ فانی‌بودنه. بالاخره یه‌جوری‌سرش​ یقه‌ت رو می‌گیره.»

زخم‌های بی‌شماری روی بدنش‌دریاییِ​ نمایان شده بود. سانی با‌هنوز​ فهمیدنِ ماجرا، بالاخره یکه خورد.

شهرِ جاودان هنوز چنگال‌هایش را در بدنِ زندانی‌اش فرو کرده‌سرش​ بود. شبگرد شاید سایه‌اش را پس گرفته بود و شاید‌هم‌زمان​ آن‌ها فرار کرده بودند... اما این‌ها گذشته را پاک نمی‌کرد.

بنابراین، حالا تمامِ زخم‌هایی که‌امتداد​ در طولِ این دهه‌ها برداشته‌وجودِ​ بود، داشتند به سراغش می‌آمدند.

«آااااخ!»

استخوان‌هایش با صدای‌فانوسِ​ وحشتناکی شکستند و‌وجودِ​ گوشتش شکافته شد.

داشت می‌مرد. قرار بود هزار بار بمیرد،‌رؤیا​ تا جایی که چیزی جز تکه‌استخوان‌های پراکنده و‌سایه‌های​ دریایی از خونِ ریخته‌شده از او باقی نماند.

«آه... باعثِ... افتخار بود.‌بی‌نهایت​ همیشه فکر می‌کردم... روی‌دریاییِ​ عرشهٔ یه کشتی می‌میرم...»

سانی همان‌جا خشکش زده بود.

«نه، امکان نداره.‌فانوسِ​ نه بعد از‌وجودِ​ این‌همه کاری که کردم!»

...خوشبختانه، نفیس‌فقط​ اصلاً خشکش‌رفتنِ​ نزده بود.

کنارِ شبگرد ظاهر شد، دستانش‌امتداد​ را روی شانه‌های او گذاشت‌وجودِ​ و به پایین نگاه کرد.

«ولی روی این کشتی نمیر.»

درخششِ ملایمی پوستش را فرا‌درخشانی​ گرفت و زخم‌های وحشتناکِ روی‌پرنور​ بدنِ شبگرد شروع به التیام کرد.

و زخم‌های تازه‌ای‌پیش​ پدیدار شدند تا‌دروازهٔ​ جای آن‌ها را بگیرند.

بدنش لت‌وپاره، مثله و نابود شد. پوستش‌فانوسِ​ کنده شد و گوشتش دریده شد. دست‌وپایش پاره‌می‌درخشید​ یا قطع شدند و چشمانش از حدقه درآمدند.

شبگرد هر چقدر هم‌خودش​ که به درد عادت‌کرد​ داشت، بی‌اختیار فریاد کشید.

با این حال، شعله‌های نفیس با‌وجودِ​ همان سرعتی که او توسطِ تیغه‌های مرگِ‌بعید​ به‌تعویق‌افتاده نابود و تکه‌تکه می‌شد، شفایش می‌دادند.

در نهایت، بدنِ‌پیش​ شبگرد کاملاً از‌دروازهٔ​ هم دریده شد.

و با این حال،‌بی‌نهایت​ شعلهٔ نفیس آن آسیب‌دریاییِ​ را هم التیام بخشید.

«یالا، یالا...»

سانی متوجه نشد‌فانوسِ​ کِی نفسش را‌وجودِ​ حبس کرده است.

چه کسی پیروز می‌شد؟

قوانینِ دنیا، یا نفیس؟

البته...

در نهایت، نفیس پیروز شد.

شبگرد زنده ماند.

سرانجام، از‌باقی​ شهرِ جاودان‌بی‌نهایت​ فرار کرد...

و بقیه‌دروازهٔ​ هم همراهِ‌خودش​ او فرار کردند.

ناولها | novelha.net