چپتر 2840: معلول و علت
0روی عرشهٔ زنجیرشکن هیچکس جز نفیس و سانی نبود. نفیس تونیکِاصلاً سبکی به تن داشت و پاروها را با دستانی استوار گرفته بود.واردِ سانی غرق در ردایِ آنانکه، همان نزدیکی به نردهها تکیه داده بود.
عرشهٔ کشتیِ پرنده سوتوکوردادنِ بود و هر دو درتأثیر سکوت، غرقِ افکاری سنگین بودند.
ظاهرِ زنجیرشکن با گذشته کمی فرق داشت. نوارهایی از فلزِ کدر بدنهٔ ظریفش را تقویتاین کرده و دژکوبِ جدیدی از دماغهاش بیرون زده بود. تغییراتِ بیشمارِ دیگری هم از دیدواردِ پنهان بود که باعث میشد بیشتر به یک کشتیِ جنگی شبیه باشد تا قایقِ تفریحیِ زیبا.
سانی و کاسی نسخهٔ مینیاتوریِ آرایهٔ دفاعیای را که برای محافظت از دژهای انسانیگرفتهاند در عالمِ رؤیا ساخته بودند، روی کشتیِ پرنده هم پیاده کردند؛ آرایهای که خودشدلش بر پایهٔ افسونی بنا شده بود که سانی در بازیِ آریل خلق کرده بود.
واقعاً عجیب بود...
ظاهرِ زنجیرشکن ناآشنا بود، اما سانی شکلِ جدیدش را خوب میشناخت. پیشتر یکلحظه بار آن را دیده بود؛ در مقبرهٔ آریل، همانجا که او و نفیس زنجیرشکنشود را سرگردان روی جریانهای رودِ بزرگ پیدا کردند و از ظاهرِ جنگزدهاش جا خوردند.
سانی نمیدانست آیا صنعتگرانی که کشتیِ پرنده را بازسازی کردهاند صرفاً بهینهترین طراحی را انتخاب کردهاند، یا اینکهاصلاً از طرحهایی الهام گرفتهاند که خودش از طریقِ کاسی برای نشان دادنِ خواستهاش به دستشان رسانده بود. آیا گذشتهشرایطی از آینده تأثیر پذیرفته بود؟ این پارادوکسی بود که در آن لحظه اصلاً دلش نمیخواست به آن فکر کند.
تنها خواستهاش این بود که زنجیرشکن ازصرفاً بیابانِ کابوس جانِ سالم به در ببردگرفتهاند و صحیح و سالم واردِ مقبرهٔ آریل شود.
اما از طرفی، یک بار آن را روی رودِ بزرگلحظه پیدا کرده بودند؛ دربوداغان، اما شناور. پس آیا این یعنیسالم زنجیرشکن تحتِ هر شرایطی صحیح و سالم به مقبرهٔ آریل میرسید؟
آیا آینده ازنشان پیش با گذشتهدستشان رقم خورده بود؟
این هم پارادوکسِ دیگری بود که سانی نمیخواست به آن فکر کند. قطعاً قرار نبوداین به این وعدهٔ واهی دل خوش کند و دست روی دست بگذارد. حتی اگر نتیجهواردِ را از پیش دیده بود، باز هم با تمامِ توان از کشتیِ پرنده دفاع میکرد.
در آننمیدانست لحظه، نفیس ناگهانبازسازی به حرف آمد:
«وقتی زنجیرشکن رودستشان توی مقبرهٔ آریلتأثیر دیدم، همین شکلی بود.»
لحظهای مکثطریقِ کرد ودادنِ بعد افزود:
«دربوداغان بود، بدنهاش پر از خطوخش و سوختگی بود و افسونهاش بهشدتآینده آسیب دیده بودن. با این حال من رو به لطفِ سقوطکرده، بهبیابانِ گرگومیش و تا خودِ آستانه برد. ولی میدونی دارم به چی فکر میکنم؟»
سانی نگاهشنمیدانست کرد وصنعتگرانی ابرویی بالا انداخت.
«نه. به چی؟»
نفیس چند لحظهنشان مکث کرد ودستشان بعد آهی کشید.
«من خیلی بالاتر از بافت واردِ کابوس شدم،دادنِ روی لاکِ یه هیولای اعظم. اما زنجیرشکن رو تازهلحظه بعد از توفانِ زمان پیدا کردم، پاییندستِ بافت. پس...»
لبهایش را جمع کرد.
«لابد یه جایی وسطِ تلاش برایتأثیر رسیدن به رودِ بزرگ از کشتیدلش افتادم بیرون. یا بهتره بگم، میافتم.»
انگار اینطریقِ فکر کمی بهخواستهاش او برخورده بود.
سانی چند بار پلک زد.
حالا که فکرش را میکرد، خودش حتی بالاتربهینهترین از نفیس واردِ کابوس شده بود. پس یعنینشان او هم قرار بود از کشتی بیرون بیفتد؟
چرا باید هر دورسانده هنگامِ ورود به مقبرهٔاین آریل از کشتیشان جدا میشدند؟
پشتِ سرش را خاراند.
«فکر کنم ورود به اون هرم... کارِنشان سختی باشه. خب، جای تعجب هم نداره.پذیرفته هر چی باشه اونهمه پروانه اونجا بود.»
دستهای چنان عظیم از موجوداتِ اعظم کهصرفاً سانی، با وجودِ اینکه یک مطلق بود، تنهاطریقِ با فکر کردن به آن کمی وحشت میکرد.
نفیس نگاهِ دقیقی بهرسانده او انداخت و بعداین به روبهرو خیره شد.
«عجیبه، مگه نه؟نشان اینکه آینده گذشتهموندستشان باشه، که همون آیندهمونه.»
سانی خندید.
«اوه، آره. واقعاًآیا عجیبه... اونقدر عجیب کهصرفاً آدم رو دیوونه میکنه.»
زنجیرشکن حالا دیگر از دروازهٔ رؤیایی که نفیس احضار کرده بود، بیرون آمده بود.فکر راهِ درازی در پیش داشتند؛ اول به ساحلِ فراموششده و بعد به بیابانِ کابوس،یعنی تا سفرِ تنهاییاش را که بهعنوانِ یک خفته پشتِ سر گذاشته بود، تکرار کنند.
هیچیک از اتباعِ قلمروِ اشتیاق در ساحلِ فراموششده حضور نداشتند و نفیس هملحظه مسلماً بندی در آنجا نگذاشته بود. بنابراین نمیتوانست دروازهٔ رؤیایش را مستقیماً بینواردِ حصار و شهرِ تاریک باز کند. در عوض، اول به جهانِ بیداری آمده بودند.
با توجه به اینکه سفرشان باید در خفایِ کامل انجام میشد، جایی که نفیس آنها را به آنجا برده بود در پایتختِکند محاصرهٔ ربعِ شمالی نبود. بلکه در منطقهای دورافتاده از برهوتِ متروک و مرگبار در شمالِ دورِ شهر قرار داشت. با عبورِ کشتیِقرار پرنده از فرازِ زمینِ مسموم، سانی دستههایی از موجوداتِ کابوس را میدید که با عجله میدویدند تا از سایهٔ آن پنهان شوند.
همچنین ندایِ کابوس را بهطورِ مبهمکردهاند میشنید که از حضورِ چند دروازهٔطرحهایی کابوس در آن حوالی خبر میداد.
سانی اخم کرد.
اغلب دلیلی برای ورود به برهوتِ بیجانِ ربعِ شمالی نداشت، اما آخرین باری که بهدلش آنجا رفته بود — کمی بعد از قدیس شدنش، در راهِ بازگشت به قطبِ جنوبشناور — تعدادِ دروازهها و پلیدهایی که جهان را آلوده میکردند، تا این حد زیاد نبود.
شاید این منطقه صرفاً بختِ کمتری داشت... یا شایدخواستهاش نشانهای بود از اینکه حالا جهانِ بیداری چقدر بهاصلاً بلعیدهشدنِ کامل به دستِ عالمِ رؤیا نزدیکتر شده است.
در هر صورت،آیا دلیلی نداشت مدتِکردهاند زیادی آنجا بمانند.
دروازهٔ رؤیای درخشان در پشتِ سرشان سوسو زد و بستهلحظه شد و در عوض، دروازهٔ رؤیای دیگری که انگار تاریکیِسالم مطلق را در خود جای داده بود، پیشِ رویشان باز شد.
نفیس ناگهان نفسِ عمیقی کشید.
«میدونی، من حتیطرحهایی یک بار همطریقِ به اونجا برنگشتم.»
سانی نگاهش کرد.
«به ساحلِ فراموششده؟»
آهسته سر تکان داد.
«آره.»
نفیس مدتِ کوتاهیآیا ساکت ماند وکردهاند بعد ناگهان لبخند زد.
«خندهداره، نه؟»
به پهنهٔ بینورِنشان دروازهٔ رؤیای پیشِدستشان رو خیره شد.
«هنوز بهش میگن ساحلِ فراموششده، اما هیچکدوم از کساییخواستهاش که به اونجا فرستاده شدن هرگز نمیتونن فراموشش کنن. دردلش واقع، ساحلِ فراموششده اصلاً از یاد نمیره... به طرزِ وحشتناکی.»
سانی بانمیدانست لبخندی محوصنعتگرانی نگاهش را گرفت.
«من اونجاخواستهاش زندگی میکنم،رسانده یادت که نرفته؟»
سر تکان داد.
«اینهمه مدت گذشته و توگرفتهاند حتی یه بار هم بهدستشان خونهٔ دوستپسرت سر نزدی. چقدر غمانگیز.»
نفیس نگاهِ کوتاهی به اوبازسازی انداخت و یکی از پاروهایانتخاب هدایت را به پایین فشار داد.
«در دفاع از خودم باید بگم کهپذیرفته دوستپسرم هیچوقت دعوتم نکرد. از طرفی، آخرینفکر باری که اونجا بودم، یه کم گند زدم.»
به آتش کشیدنِ قلعهٔ روشن، نابود کردنِرسانده خورشید و ویران کردنِ منارهٔ سرخ رااصلاً واقعاً میشد «یه کم گند زدن» نامید.
سانی ناگهان نگرانِ مقلد شد.
زنجیرشکن به درونِآیا تاریکی شیرجه زدکردهاند و چند لحظه بعد...
ستارهٔ دگرگون، ستارهٔدستشان ویرانی، به ساحلِتأثیر فراموششده بازگشته بود.