---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2840: معلول و علت • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2840: معلول و علت

0

روی عرشهٔ زنجیرشکن هیچ‌کس جز نفیس و سانی نبود. نفیس تونیکِ‌طرح‌هایی​ سبکی به تن داشت و پاروها را با دستانی استوار گرفته بود.‌این​ سانی غرق در ردایِ آنانکه، همان نزدیکی به نرده‌ها تکیه داده بود.

عرشهٔ کشتیِ پرنده سوت‌وکور‌کاسی​ بود و هر دو در‌برای​ سکوت، غرقِ افکاری سنگین بودند.

ظاهرِ زنجیرشکن با گذشته کمی فرق داشت. نوارهایی از فلزِ کدر بدنهٔ ظریفش را تقویت‌فکر​ کرده و دژکوبِ جدیدی از دماغه‌اش بیرون زده بود. تغییراتِ بی‌شمارِ دیگری هم از دید‌تحتِ​ پنهان بود که باعث می‌شد بیشتر به یک کشتیِ جنگی شبیه باشد تا قایقِ تفریحیِ زیبا.

سانی و کاسی نسخهٔ مینیاتوریِ آرایهٔ دفاعی‌ای را که برای محافظت از دژهای انسانی‌طراحی​ در عالمِ رؤیا ساخته بودند، روی کشتیِ پرنده هم پیاده کردند؛ آرایه‌ای که خودش‌پذیرفته​ بر پایهٔ افسونی بنا شده بود که سانی در بازیِ آریل خلق کرده بود.

واقعاً عجیب بود...

ظاهرِ زنجیرشکن ناآشنا بود، اما سانی شکلِ جدیدش را خوب می‌شناخت. پیش‌تر یک‌عالمِ​ بار آن را دیده بود؛ در مقبرهٔ آریل، همان‌جا که او و نفیس زنجیرشکن‌واقعاً​ را سرگردان روی جریان‌های رودِ بزرگ پیدا کردند و از ظاهرِ جنگ‌زده‌اش جا خوردند.

سانی نمی‌دانست آیا صنعتگرانی که کشتیِ پرنده را بازسازی کرده‌اند صرفاً بهینه‌ترین طراحی را انتخاب کرده‌اند، یا اینکه‌بیابانِ​ از طرح‌هایی الهام گرفته‌اند که خودش از طریقِ کاسی برای نشان دادنِ خواسته‌اش به دستشان رسانده بود. آیا گذشته‌قطعاً​ از آینده تأثیر پذیرفته بود؟ این پارادوکسی بود که در آن لحظه اصلاً دلش نمی‌خواست به آن فکر کند.

تنها خواسته‌اش این بود که زنجیرشکن از‌نمی‌دانست​ بیابانِ کابوس جانِ سالم به در ببرد‌طراحی​ و صحیح و سالم واردِ مقبرهٔ آریل شود.

اما از طرفی، یک بار آن را روی رودِ بزرگ‌اینکه​ پیدا کرده بودند؛ درب‌وداغان، اما شناور. پس آیا این یعنی‌آینده​ زنجیرشکن تحتِ هر شرایطی صحیح و سالم به مقبرهٔ آریل می‌رسید؟

آیا آینده از‌زیبا​ پیش با گذشته‌مینیاتوریِ​ رقم خورده بود؟

این هم پارادوکسِ دیگری بود که سانی نمی‌خواست به آن فکر کند. قطعاً قرار نبود‌فکر​ به این وعدهٔ واهی دل خوش کند و دست روی دست بگذارد. حتی اگر نتیجه‌تحتِ​ را از پیش دیده بود، باز هم با تمامِ توان از کشتیِ پرنده دفاع می‌کرد.

در آن‌رودِ​ لحظه، نفیس ناگهان‌جنگ‌زده‌اش​ به حرف آمد:

«وقتی زنجیرشکن رو‌صنعتگرانی​ توی مقبرهٔ آریل‌صرفاً​ دیدم، همین شکلی بود.»

لحظه‌ای مکث‌تفریحیِ​ کرد و‌کاسی​ بعد افزود:

«درب‌وداغان بود، بدنه‌اش پر از خط‌وخش و سوختگی بود و افسون‌هاش به‌شدت‌اصلاً​ آسیب دیده بودن. با این حال من رو به لطفِ سقوط‌کرده، به‌واردِ​ گرگ‌ومیش و تا خودِ آستانه برد. ولی می‌دونی دارم به چی فکر می‌کنم؟»

سانی نگاهش‌رودِ​ کرد و‌پیدا​ ابرویی بالا انداخت.

«نه. به چی؟»

نفیس چند لحظه‌زیبا​ مکث کرد و‌مینیاتوریِ​ بعد آهی کشید.

«من خیلی بالاتر از بافت واردِ کابوس شدم،‌پذیرفته​ روی لاکِ یه هیولای اعظم. اما زنجیرشکن رو تازه‌تنها​ بعد از توفانِ زمان پیدا کردم، پایین‌دستِ بافت. پس...»

لب‌هایش را جمع کرد.

«لابد یه جایی وسطِ تلاش برای‌صرفاً​ رسیدن به رودِ بزرگ از کشتی‌الهام​ افتادم بیرون. یا بهتره بگم، می‌افتم.»

انگار این‌تفریحیِ​ فکر کمی به‌نسخهٔ​ او برخورده بود.

سانی چند بار پلک زد.

حالا که فکرش را می‌کرد، خودش حتی بالاتر‌آیا​ از نفیس واردِ کابوس شده بود. پس یعنی‌اینکه​ او هم قرار بود از کشتی بیرون بیفتد؟

چرا باید هر دو‌بازسازی​ هنگامِ ورود به مقبرهٔ‌طراحی​ آریل از کشتی‌شان جدا می‌شدند؟

پشتِ سرش را خاراند.

«فکر کنم ورود به اون هرم... کارِ‌تأثیر​ سختی باشه. خب، جای تعجب هم نداره.‌نمی‌خواست​ هر چی باشه اون‌همه پروانه اونجا بود.»

دسته‌ای چنان عظیم از موجوداتِ اعظم که‌نمی‌دانست​ سانی، با وجودِ اینکه یک مطلق بود، تنها‌انتخاب​ با فکر کردن به آن کمی وحشت می‌کرد.

نفیس نگاهِ دقیقی به‌بازسازی​ او انداخت و بعد‌طراحی​ به روبه‌رو خیره شد.

«عجیبه، مگه نه؟‌زیبا​ اینکه آینده گذشته‌مون‌مینیاتوریِ​ باشه، که همون آینده‌مونه.»

سانی خندید.

«اوه، آره. واقعاً‌بزرگ​ عجیبه... اون‌قدر عجیب که‌نمی‌دانست​ آدم رو دیوونه می‌کنه.»

زنجیرشکن حالا دیگر از دروازهٔ رؤیایی که نفیس احضار کرده بود، بیرون آمده بود.‌طریقِ​ راهِ درازی در پیش داشتند؛ اول به ساحلِ فراموش‌شده و بعد به بیابانِ کابوس،‌نمی‌خواست​ تا سفرِ تنهایی‌اش را که به‌عنوانِ یک خفته پشتِ سر گذاشته بود، تکرار کنند.

هیچ‌یک از اتباعِ قلمروِ اشتیاق در ساحلِ فراموش‌شده حضور نداشتند و نفیس هم‌عالمِ​ مسلماً بندی در آنجا نگذاشته بود. بنابراین نمی‌توانست دروازهٔ رؤیایش را مستقیماً بین‌خلق​ حصار و شهرِ تاریک باز کند. در عوض، اول به جهانِ بیداری آمده بودند.

با توجه به اینکه سفرشان باید در خفایِ کامل انجام می‌شد، جایی که نفیس آن‌ها را به آنجا برده بود در پایتختِ‌ببرد​ محاصرهٔ ربعِ شمالی نبود. بلکه در منطقه‌ای دورافتاده از برهوتِ متروک و مرگبار در شمالِ دورِ شهر قرار داشت. با عبورِ کشتیِ‌حتی​ پرنده از فرازِ زمینِ مسموم، سانی دسته‌هایی از موجوداتِ کابوس را می‌دید که با عجله می‌دویدند تا از سایهٔ آن پنهان شوند.

همچنین ندایِ کابوس را به‌طورِ مبهم‌خوردند​ می‌شنید که از حضورِ چند دروازهٔ‌صرفاً​ کابوس در آن حوالی خبر می‌داد.

سانی اخم کرد.

اغلب دلیلی برای ورود به برهوتِ بی‌جانِ ربعِ شمالی نداشت، اما آخرین باری که به‌ساخته​ آنجا رفته بود — کمی بعد از قدیس شدنش، در راهِ بازگشت به قطبِ جنوب‌اما​ — تعدادِ دروازه‌ها و پلیدهایی که جهان را آلوده می‌کردند، تا این حد زیاد نبود.

شاید این منطقه صرفاً بختِ کمتری داشت... یا شاید‌این​ نشانه‌ای بود از اینکه حالا جهانِ بیداری چقدر به‌بیابانِ​ بلعیده‌شدنِ کامل به دستِ عالمِ رؤیا نزدیک‌تر شده است.

در هر صورت،‌بزرگ​ دلیلی نداشت مدتِ‌خوردند​ زیادی آنجا بمانند.

دروازهٔ رؤیای درخشان در پشتِ سرشان سوسو زد و بسته‌اینکه​ شد و در عوض، دروازهٔ رؤیای دیگری که انگار تاریکیِ‌آینده​ مطلق را در خود جای داده بود، پیشِ رویشان باز شد.

نفیس ناگهان نفسِ عمیقی کشید.

«می‌دونی، من حتی‌خواسته‌اش​ یک بار هم‌آینده​ به اونجا برنگشتم.»

سانی نگاهش کرد.

«به ساحلِ فراموش‌شده؟»

آهسته سر تکان داد.

«آره.»

نفیس مدتِ کوتاهی‌بزرگ​ ساکت ماند و‌خوردند​ بعد ناگهان لبخند زد.

«خنده‌داره، نه؟»

به پهنهٔ بی‌نورِ‌زیبا​ دروازهٔ رؤیای پیشِ‌مینیاتوریِ​ رو خیره شد.

«هنوز بهش می‌گن ساحلِ فراموش‌شده، اما هیچ‌کدوم از کسایی‌این​ که به اونجا فرستاده شدن هرگز نمی‌تونن فراموشش کنن. در‌کابوس​ واقع، ساحلِ فراموش‌شده اصلاً از یاد نمی‌ره... به طرزِ وحشتناکی.»

سانی با‌رودِ​ لبخندی محو‌پیدا​ نگاهش را گرفت.

«من اونجا‌آیا​ زندگی می‌کنم،‌بازسازی​ یادت که نرفته؟»

سر تکان داد.

«این‌همه مدت گذشته و تو‌رسانده​ حتی یه بار هم به‌پارادوکسی​ خونهٔ دوست‌پسرت سر نزدی. چقدر غم‌انگیز.»

نفیس نگاهِ کوتاهی به او‌جنگ‌زده‌اش​ انداخت و یکی از پاروهای‌بازسازی​ هدایت را به پایین فشار داد.

«در دفاع از خودم باید بگم که‌بهینه‌ترین​ دوست‌پسرم هیچ‌وقت دعوتم نکرد. از طرفی، آخرین‌طریقِ​ باری که اونجا بودم، یه کم گند زدم.»

به آتش کشیدنِ قلعهٔ روشن، نابود کردنِ‌آرایهٔ​ خورشید و ویران کردنِ منارهٔ سرخ را‌رؤیا​ واقعاً می‌شد «یه کم گند زدن» نامید.

سانی ناگهان نگرانِ مقلد شد.

زنجیرشکن به درونِ‌بزرگ​ تاریکی شیرجه زد‌خوردند​ و چند لحظه بعد...

ستارهٔ دگرگون، ستارهٔ‌صنعتگرانی​ ویرانی، به ساحلِ‌صرفاً​ فراموش‌شده بازگشته بود.

ناولها | novelha.net