---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2727: سایه‌های تاریک‌تر • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2727: سایه‌های تاریک‌تر

0

آن موجود‌بیدارشدگان​ نامش را‌جوان​ به یاد آورد.

او کاسیا بود، سرودِ‌پهناوری​ سقوط‌کردگان. پیش‌گویی نابینا که مقدّر‌می‌آورد​ شده بود شاهدِ تقدیر باشد...

یا دست‌کم، پیش‌تر این‌طور بود.

هر چه باشد، تقدیر پاره‌پاره و مثله شده بود. خودش آن را مثله‌باستانی​ کرده بود. تقدیر از همان موجوداتی که قرار بود منادیانش باشند، زخمی کاری‌هدفش​ خورده بود و حالا که آیندهٔ موعود دیگر وجود نداشت، داشت از هم می‌شکافت.

سرودِ سقوط‌کردگان دیگر صرفاً یک شاهد نبود. در عوض، معمارِ‌گذشته​ آینده بود. ویرانی، رستگاری... مهم نبود چه پایانی در آینده‌وزنِ​ انتظارشان را می‌کشید، او آن را با دستانِ نحیفِ خودش می‌ساخت.

اون نامِ راستین هنوز برازنده‌مه؟

آن موجود — کاسیا — بارِ دیگر به گسترهٔ‌بوده​ تاریکِ یادهای درهم‌شکسته خیره شد. حالا که می‌دانست چه کسی‌آن‌قدر​ بوده، بهتر می‌توانست تشخیص دهد کدام یادها مالِ خودش است.

اما نه‌اقیانوسِ​ آن‌قدر که‌وزنِ​ ذهنش روشن شود.

انگار وجودِ عجیبی داشت. کسی بود که ده‌ها زندگی را هم‌زمان زیسته بود و جهان را از طریقِ‌اقیانوسِ​ مجراهای بی‌شمارِ سرشتِ ظریفش تجربه کرده بود. آن‌هایی که قدرتمند بودند و آن‌هایی که ضعیف بودند؛ آن‌هایی که‌سرم​ به او خدمت می‌کردند و آن‌هایی که نمی‌کردند. مردان و زنان، مردمِ عادی و بیدارشدگان، پیر و جوان...

یادهای زندگیِ آن‌ها با یادهای زندگیِ خودش گره خورده بود، جدایی‌ناپذیر.‌نابود​ فراتر از آن، یادهای گذشته با یادهای آینده گره خورده بود‌اومده​ — آینده‌ای که دیگر به وقوع نمی‌پیوست، دست‌کم حالا دیگر نه.

یادهایی هم بودند که اصلاً نباید می‌داشت. اقیانوسِ پهناوری از آن‌ها، که با‌دهد​ وزنِ خردکنندهٔ ابدیت بر او فشار می‌آورد... یادهای جهان‌هایی که نابود شده بودند،‌ده‌ها​ یادِ گذشتهٔ باستانی که با گذشتِ زمان از صفحاتِ تاریخ پاک شده بود.

چه بلایی سرم اومده؟

می‌دانست چه‌بیدارشدگان​ کسی بوده، اما‌زندگیِ​ الان که بود؟

چطور از‌می‌داشت​ این اقیانوسِ یادها‌وزنِ​ سر درآورده بود؟

هدفش در اینجا چه بود؟

همان‌جا ماند تا‌پهناوری​ اینکه ناگهان حقیقتی‌ابدیت​ به ذهنش خطور کرد.

این یادها... خودِ منن.

آن‌ها اجزای سازنده‌ای بودند‌پهناوری​ که کاسیا را به‌فشار​ آنچه بود تبدیل کرده بودند.

او درهم‌شکسته بود و حالا،‌درهم‌شکسته​ باید خودش را از این‌بهتر​ قطعات دوباره سرِ هم می‌کرد.

اگر شکلی که می‌ساخت‌وزنِ​ درست بود، زنی به نامِ‌جهان‌هایی​ کاسیا به وجودش ادامه می‌داد.

اگر نه...‌بیدارشدگان​ چیزِ دیگری جای‌زندگیِ​ او را می‌گرفت.

اگر نمی‌توانست تکه‌ها را‌پهناوری​ کاملاً کنارِ هم قرار‌فشار​ دهد، وجودش به باد می‌رفت.

چه کنایه‌آمیزه...

انگار اول باید هزارتو‌وزنِ​ را می‌ساخت تا بتواند‌می‌آورد​ از آن فرار کند.

آن مرد، آستریون، او را با آریادنه‌گره​ مقایسه کرده بود. اما اشتباه می‌کرد... سرودِ‌یادهایی​ سقوط‌کردگان فقط آریادنه، شاهزاده‌خانمِ خائنِ کرت، نبود.

او مینوس، پادشاهِ آنجا نیز بود. ددالوس هم بود که‌جهان‌هایی​ هزارتو را به دستورِ او ساخت. مینوتور هم بود که‌بلایی​ در تاریکی زندانی شده بود و مجبور بود گوشتِ انسان بخورد.

او تسئوس نیز بود، کسی که هم‌می‌دانست​ برادرِ هیولاصفت و هم خواهرِ ساده‌لوحی را که‌یادها​ نخِ نجات‌بخش را به او داده بود، کشت.

به همین دلیل بود که ناکامی در کشتنِ او در آن روز،‌گذشتهٔ​ خطای مهلکی بود که جبران نمی‌شد. رؤیازاد دشمنِ هولناکی بود... آن‌قدر که‌این​ بعید بود موجودی پیدا شود که بتواند بر کینهٔ سیری‌ناپذیرش غلبه کند.

پس، آنچه در‌پیر​ نهایت کارش را تمام‌گره​ می‌کرد، گرسنگیِ خودش بود.

شاخک‌های اراده به سوی دریای یادها‌خردکنندهٔ​ امتداد یافتند، ده‌ها یاد را چنگ‌یادِ​ زدند و به خود نزدیک کردند.

ابتدا تکه‌ای‌گسترهٔ​ کوچک و ناچیز‌درهم‌شکسته​ را جذب کرد.

آن یاد شاید کمرنگ بود، اما‌ابدیت​ از تقریباً هر یادِ دیگری واضح‌تر و‌باستانی​ زنده‌تر می‌نمود. لبه‌هایش بی‌رحم و تیز بود.

در آن یاد، دخترِ جوان و ترسیده‌ای بود که روی سنگی سرد دراز کشیده بود؛ صدای دریای تاریک او را در بر می‌گرفت و‌می‌آورد​ قلبش را از وحشت پر می‌کرد. دنیا به‌شکلی بی‌رحمانه تاریک بود، تهی از هر شکل و رنگی. او کور، ضعیف و بی‌فایده بود. تنها به‌خطور​ لطفِ دیگران زنده بود، و حتی اگر آن‌قدر می‌ترسید که نمی‌توانست به آن فکر کند، می‌دانست که پیمانهٔ لطفشان ممکن است هر لحظه خالی شود.

حالا همراهانش پشتِ سرش بودند و آرام‌ابدیت​ با هم حرف می‌زدند. صدایشان بیدارش کرده‌باستانی​ بود و حالا نمی‌توانست دوباره به خواب برود.

«از کجا‌گسترهٔ​ فهمیدی من‌یادهای​ یه میراث‌دارم؟»

صدای نف بود. نفیس کسی بود که او را نجات داده بود، آن زمان که کاسی در تاریکی گم شده‌سرم​ بود و اشک‌ریزان انتظارِ مرگی تنها و هولناک را می‌کشید. حتی حالا هم شنیدنِ صدایش دلِ کاسی را گرم می‌کرد... نفیس‌باید​ مانندِ تنها پرتوِ آفتاب بود در تاریکی‌ای که دنیایش را پوشانده بود، و چیزی فراتر از صرفاً آرامش به او می‌بخشید.

به او امید می‌داد.

«ساده‌ست. شنیدم کاستر بهش اشاره کرد.‌خردکنندهٔ​ داشت بقیهٔ خفته‌ها رو دعوا می‌کرد‌یادِ​ تا باهات با احترام رفتار کنن.»

آن صدا‌گسترهٔ​ متعلق به سانی‌درهم‌شکسته​ بود، همراهِ جدیدشان.

سانی تا حدِ زیادی‌وزنِ​ غریبه بود... اما برای‌می‌آورد​ کاسی، او خاص بود.

دلیلش این بود که زمانی در روزهای حضورشان در آکادمی، رؤیایی از گذشتهٔ او دیده‌اصلاً​ بود. در آن رؤیا، او در روزِ انقلابِ زمستانی بی‌سروصدا تولدش را جشن می‌گرفت، در حالی‌زمان​ که از بادِ سوزناک و مه‌دودِ سمیِ حاشیه در یک کانتینرِ باریِ زنگ‌زده پناه گرفته بود.

به خاطرِ آن رؤیا، او تنها خفته‌ای بود که کاسی چهره‌اش را می‌شناخت.‌گذشتهٔ​ وقتی به آکادمی رسید پیشاپیش کور شده بود، بنابراین همهٔ افرادِ دیگر — حتی‌هدفش​ نفیس — مانندِ صداهایی بی‌جسم بودند که از درونِ تاریکی او را صدا می‌زدند.

اما سانی چهره داشت. شنیدنِ صدایش و دانستنِ اینکه‌بوده​ چه شکلی است، باعث می‌شد کاسی دوباره احساسِ انسان بودن‌آن‌قدر​ کند، و به همین دلیل، صدایش برایش بسیار عزیز بود.

«می‌تونم یه سؤالِ دیگه بپرسم؟»

کاسی دست از تلاش برای دوباره خوابیدن‌گره​ برداشت و چشمانش را در تاریکی باز‌یادهایی​ کرد؛ کنجکاو بود بشنود او می‌خواهد چه بپرسد.

سانی با‌می‌داشت​ لحنی بی‌پرده‌پهناوری​ و بی‌تفاوت گفت:

«چرا بارِ‌گسترهٔ​ اونو به‌یادهای​ دوش می‌کشی؟»

خشکش زد.

انگار نفیس لبخندِ محوی زد.

«چرا؟ تو نمی‌کردی؟»

پاسخش پس از‌تاریکِ​ مکثی کوتاه آمد،‌خیره​ سرد و ناخشنود:

«نه.»

نه.

آه...

درد داشت.

آن یاد را رها‌وزنِ​ کرد؛ حس می‌کرد لبه‌هایش‌می‌آورد​ اراده‌اش را بریده است.

خنده‌دار بود که چطور گاهی خیلی چیزها می‌توانست به یک کلمه بستگی داشته باشد. همان یک‌نباید​ کلمه برداشتِ او از سانی را به رنگ‌های تاریک‌تری درآورده بود، و آن رنگِ تاریک‌تر به‌صفحاتِ​ نوبهٔ خود بخشِ عمده‌ای از اتفاقاتِ پس از آن یادِ قدیمی و بی‌نور را شکل داد.

آیا اگر سانی در آن شبِ سرد در‌فشار​ ساحلِ فراموش‌شده جوابِ دیگری به نف می‌داد، تاریخ‌زمان​ جورِ دیگری رقم می‌خورد؟ اگر می‌توانست دروغ بگوید چه؟

آیا اوضاع‌گسترهٔ​ بهتر می‌شد‌یادهای​ یا بدتر؟

هیچ‌کس نمی‌دانست، و‌پهناوری​ هیچ‌کس هم هرگز‌ابدیت​ قرار نبود بفهمد.

حتی او.

ناولها | novelha.net