چپتر 2727: سایههای تاریکتر
0آن موجودیادهایی نامش رانباید به یاد آورد.
او کاسیا بود، سرودِیادهایی سقوطکردگان. پیشگویی نابینا که مقدّرپهناوری شده بود شاهدِ تقدیر باشد...
یا دستکم، پیشتر اینطور بود.
هر چه باشد، تقدیر پارهپاره و مثله شده بود. خودش آن را مثلهمیداشت کرده بود. تقدیر از همان موجوداتی که قرار بود منادیانش باشند، زخمی کاریگذشتِ خورده بود و حالا که آیندهٔ موعود دیگر وجود نداشت، داشت از هم میشکافت.
سرودِ سقوطکردگان دیگر صرفاً یک شاهد نبود. در عوض، معمارِابدیت آینده بود. ویرانی، رستگاری... مهم نبود چه پایانی در آیندهصفحاتِ انتظارشان را میکشید، او آن را با دستانِ نحیفِ خودش میساخت.
اون نامِ راستین هنوز برازندهمه؟
آن موجود — کاسیا — بارِ دیگر به گسترهٔنابود تاریکِ یادهای درهمشکسته خیره شد. حالا که میدانست چه کسیسرم بوده، بهتر میتوانست تشخیص دهد کدام یادها مالِ خودش است.
اما نهآنها آنقدر کهجداییناپذیر ذهنش روشن شود.
انگار وجودِ عجیبی داشت. کسی بود که دهها زندگی را همزمان زیسته بود و جهان را از طریقِگذشتِ مجراهای بیشمارِ سرشتِ ظریفش تجربه کرده بود. آنهایی که قدرتمند بودند و آنهایی که ضعیف بودند؛ آنهایی کهحقیقتی به او خدمت میکردند و آنهایی که نمیکردند. مردان و زنان، مردمِ عادی و بیدارشدگان، پیر و جوان...
یادهای زندگیِ آنها با یادهای زندگیِ خودش گره خورده بود، جداییناپذیر.خردکنندهٔ فراتر از آن، یادهای گذشته با یادهای آینده گره خورده بودصفحاتِ — آیندهای که دیگر به وقوع نمیپیوست، دستکم حالا دیگر نه.
یادهایی هم بودند که اصلاً نباید میداشت. اقیانوسِ پهناوری از آنها، که باگذشتِ وزنِ خردکنندهٔ ابدیت بر او فشار میآورد... یادهای جهانهایی که نابود شده بودند،اینجا یادِ گذشتهٔ باستانی که با گذشتِ زمان از صفحاتِ تاریخ پاک شده بود.
چه بلایی سرم اومده؟
میدانست چهیادهایی کسی بوده، امامیداشت الان که بود؟
چطور ازوقوع این اقیانوسِ یادهااصلاً سر درآورده بود؟
هدفش در اینجا چه بود؟
همانجا ماند تاگره اینکه ناگهان حقیقتیگذشته به ذهنش خطور کرد.
این یادها... خودِ منن.
آنها اجزای سازندهای بودندیادهایی که کاسیا را بهاقیانوسِ آنچه بود تبدیل کرده بودند.
او درهمشکسته بود و حالا،ابدیت باید خودش را از اینیادِ قطعات دوباره سرِ هم میکرد.
اگر شکلی که میساختجداییناپذیر درست بود، زنی به نامِنمیپیوست کاسیا به وجودش ادامه میداد.
اگر نه...یادهایی چیزِ دیگری جایمیداشت او را میگرفت.
اگر نمیتوانست تکهها رایادهایی کاملاً کنارِ هم قراراقیانوسِ دهد، وجودش به باد میرفت.
چه کنایهآمیزه...
انگار اول باید هزارتوجداییناپذیر را میساخت تا بتواندوقوع از آن فرار کند.
آن مرد، آستریون، او را با آریادنهپهناوری مقایسه کرده بود. اما اشتباه میکرد... سرودِنابود سقوطکردگان فقط آریادنه، شاهزادهخانمِ خائنِ کرت، نبود.
او مینوس، پادشاهِ آنجا نیز بود. ددالوس هم بود کهوزنِ هزارتو را به دستورِ او ساخت. مینوتور هم بود کهگذشتِ در تاریکی زندانی شده بود و مجبور بود گوشتِ انسان بخورد.
او تسئوس نیز بود، کسی که هممیآورد برادرِ هیولاصفت و هم خواهرِ سادهلوحی را کهصفحاتِ نخِ نجاتبخش را به او داده بود، کشت.
به همین دلیل بود که ناکامی در کشتنِ او در آن روز،نباید خطای مهلکی بود که جبران نمیشد. رؤیازاد دشمنِ هولناکی بود... آنقدر کهگذشتهٔ بعید بود موجودی پیدا شود که بتواند بر کینهٔ سیریناپذیرش غلبه کند.
پس، آنچه دراصلاً نهایت کارش را تمامپهناوری میکرد، گرسنگیِ خودش بود.
شاخکهای اراده به سوی دریای یادهانباید امتداد یافتند، دهها یاد را چنگابدیت زدند و به خود نزدیک کردند.
ابتدا تکهایپهناوری کوچک و ناچیزابدیت را جذب کرد.
آن یاد شاید کمرنگ بود، اماگذشته از تقریباً هر یادِ دیگری واضحتر ومیداشت زندهتر مینمود. لبههایش بیرحم و تیز بود.
در آن یاد، دخترِ جوان و ترسیدهای بود که روی سنگی سرد دراز کشیده بود؛ صدای دریای تاریک او را در بر میگرفت وسرم قلبش را از وحشت پر میکرد. دنیا بهشکلی بیرحمانه تاریک بود، تهی از هر شکل و رنگی. او کور، ضعیف و بیفایده بود. تنها بهمیکرد لطفِ دیگران زنده بود، و حتی اگر آنقدر میترسید که نمیتوانست به آن فکر کند، میدانست که پیمانهٔ لطفشان ممکن است هر لحظه خالی شود.
حالا همراهانش پشتِ سرش بودند و آراممیداشت با هم حرف میزدند. صدایشان بیدارش کردهمیآورد بود و حالا نمیتوانست دوباره به خواب برود.
«از کجاپهناوری فهمیدی منخردکنندهٔ یه میراثدارم؟»
صدای نف بود. نفیس کسی بود که او را نجات داده بود، آن زمان که کاسی در تاریکی گم شدهمیآورد بود و اشکریزان انتظارِ مرگی تنها و هولناک را میکشید. حتی حالا هم شنیدنِ صدایش دلِ کاسی را گرم میکرد... نفیسماند مانندِ تنها پرتوِ آفتاب بود در تاریکیای که دنیایش را پوشانده بود، و چیزی فراتر از صرفاً آرامش به او میبخشید.
به او امید میداد.
«سادهست. شنیدم کاستر بهش اشاره کرد.نباید داشت بقیهٔ خفتهها رو دعوا میکردابدیت تا باهات با احترام رفتار کنن.»
آن صداپهناوری متعلق به سانیابدیت بود، همراهِ جدیدشان.
سانی تا حدِ زیادیجداییناپذیر غریبه بود... اما برایوقوع کاسی، او خاص بود.
دلیلش این بود که زمانی در روزهای حضورشان در آکادمی، رؤیایی از گذشتهٔ او دیدهیادِ بود. در آن رؤیا، او در روزِ انقلابِ زمستانی بیسروصدا تولدش را جشن میگرفت، در حالیاینجا که از بادِ سوزناک و مهدودِ سمیِ حاشیه در یک کانتینرِ باریِ زنگزده پناه گرفته بود.
به خاطرِ آن رؤیا، او تنها خفتهای بود که کاسی چهرهاش را میشناخت.فشار وقتی به آکادمی رسید پیشاپیش کور شده بود، بنابراین همهٔ افرادِ دیگر — حتیاومده نفیس — مانندِ صداهایی بیجسم بودند که از درونِ تاریکی او را صدا میزدند.
اما سانی چهره داشت. شنیدنِ صدایش و دانستنِ اینکهنابود چه شکلی است، باعث میشد کاسی دوباره احساسِ انسان بودنسرم کند، و به همین دلیل، صدایش برایش بسیار عزیز بود.
«میتونم یه سؤالِ دیگه بپرسم؟»
کاسی دست از تلاش برای دوباره خوابیدنپهناوری برداشت و چشمانش را در تاریکی بازنابود کرد؛ کنجکاو بود بشنود او میخواهد چه بپرسد.
سانی باوقوع لحنی بیپردهیادهایی و بیتفاوت گفت:
«چرا بارِپهناوری اونو بهخردکنندهٔ دوش میکشی؟»
خشکش زد.
انگار نفیس لبخندِ محوی زد.
«چرا؟ تو نمیکردی؟»
پاسخش پس ازوزنِ مکثی کوتاه آمد،فشار سرد و ناخشنود:
«نه.»
نه.
آه...
درد داشت.
آن یاد را رهاجداییناپذیر کرد؛ حس میکرد لبههایشوقوع ارادهاش را بریده است.
خندهدار بود که چطور گاهی خیلی چیزها میتوانست به یک کلمه بستگی داشته باشد. همان یکگذشتهٔ کلمه برداشتِ او از سانی را به رنگهای تاریکتری درآورده بود، و آن رنگِ تاریکتر بههمانجا نوبهٔ خود بخشِ عمدهای از اتفاقاتِ پس از آن یادِ قدیمی و بینور را شکل داد.
آیا اگر سانی در آن شبِ سرد دراقیانوسِ ساحلِ فراموششده جوابِ دیگری به نف میداد، تاریخنابود جورِ دیگری رقم میخورد؟ اگر میتوانست دروغ بگوید چه؟
آیا اوضاعپهناوری بهتر میشدخردکنندهٔ یا بدتر؟
هیچکس نمیدانست، وگره هیچکس هم هرگزگذشته قرار نبود بفهمد.
حتی او.