---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2589: شکافته • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2589: شکافته

0

مدت‌ها پیش، پرندهٔ دزدِ پست یکی از‌کرد​ چشمانِ بافنده را دزدید... و برای جایگزین کردنش،‌بیندازد​ بافنده افسونِ تازه‌ای در نقابِ ترسناکِ خود بافت.

[چشمِ من کجاست؟]

با فعال شدنِ افسون، تاروپودِ عظیمِ تقدیر بر کسی که نقاب را‌داغ​ به چهره داشت نمایان می‌شد؛ چه نقابِ اصلی و چه یکی از‌تجربه‌های​ دو خاطره‌ای که بافنده از آن به کاهنانِ اعظمِ طلسمِ کابوس بخشیده بود.

نقابِ اصلی مدت‌ها پیش از بین رفته و همراه با دیمونِ تقدیر نابود شده بود. اما دست‌کم‌کشیده​ یکی از آن جفت خاطره به جا مانده بود؛ همان که سانی در سلولِ سنگیِ زیرِ کلیسای جامعِ‌روحش​ ویرانِ شهرِ تاریک پیدایش کرد... و این یعنی او نیز می‌توانست نگاهی گذرا به بی‌کرانگیِ عظیمِ تقدیر بیندازد.

مشکل اینجا بود که قرار نبود فانی‌ها آن را ببینند. پیشگویانِ عالمِ بی‌نامی‌گذرا​ که آن نُه‌تن از آنجا آمده بودند، در نتیجهٔ نگاهی گذرا به این تاروپودِ‌آمده​ عظیم بیناییِ خود را از دست دادند... اما راستش، خوب قسر در رفته بودند.

اولین باری که سانی [چشمِ من کجاست؟] را فعال کرد، چیزی نمانده بود همان جا‌بیندازد​ در دم جان بدهد — تنها دلیلِ زنده‌ماندنش این بود که افسونِ درک‌ناپذیرِ خاطرهٔ ایزدی،‌عظیم​ جوهرِ ناچیزِ بیدارشده‌اش را در یک تپشِ قلب تخلیه کرد و دوباره به خواب رفت.

با این حال، همان یک تپش در ذهنِ سانی داغ خورد و بیش از هر عذابِ‌دیگری​ دیگری که تا به حال کشیده بود، بر روانش زخم گذاشت. در رتبه‌بندیِ شخصیِ او از‌بدتر​ دردناک‌ترین تجربه‌های زندگی‌اش، استفاده از [چشمِ من کجاست؟] همچنان با افتخار در جایگاهِ نخست قرار داشت.

خیلی بدتر از این بود که گردنش‌خواب​ را بزنند، روحش را تکه‌تکه کنند، و دگرگونی‌های‌عذابِ​ ناشی از جذبِ تبارِ بافنده را تاب بیاورد...

سانی در مقامِ یک بیدارشده به زحمت از دیدنِ وسعتِ تقدیر جانِ سالم به در برده بود، و وقتی عروج‌یافته شد نیز چیزی تغییر‌بی‌نامی​ نکرد. در قطبِ جنوب، او از [چشمِ من کجاست؟] برای کشتنِ ترورِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ — یعنی غروب، کاهنهٔ لطفِ سقوط‌کرده — استفاده کرد. آن‌جوهرِ​ ترورِ فاسدشدهٔ وهم‌انگیز پس از مشاهدهٔ تاروپودِ عظیمِ تقدیر کاملاً از بین نرفت، اما آن‌قدر مبهوت ماند که سانی فرصت یابد کارش را تمام کند.

او اکنون یک تایتانِ مطلق بود و علاوه بر آن، بافتِ ذهن را نیز در اختیار داشت.‌اینجا​ بنابراین، سانی دلیلی داشت تا باور کند که این بار می‌تواند از فعال کردنِ [چشمِ من کجاست؟]‌راستش​ جانِ سالم به در ببرد. با این حال، مطمئن هم بود که قرار نیست تجربهٔ خوشایندی باشد...

اصلاً قرار نبود خوشایند باشد.

گذشته از این، تلاش برای دیدنِ تقدیر برای او راهی بی‌بازگشت بود. هر‌خورد​ چه باشد، جوهرش اکنون تقریباً پایان‌ناپذیر بود؛ پس حتی اگر اوضاع خراب می‌شد،‌استفاده​ تمام شدنِ جوهر نمی‌توانست او را از بهایی که باید می‌پرداخت نجات دهد.

برای همین بود که‌شهرِ​ سانی این آزمایشِ خاص‌این​ را این‌قدر عقب می‌انداخت.

نفسِ عمیقی کشید و شجاعتش را جمع کرد. یادِ عذابِ هولناکِ تلاش‌نگاهی​ برای درکِ تقدیر — اینکه چاره‌ای نداشت جز اینکه سعی کند بی‌کرانگیِ‌بی‌نامی​ آن را با ذهنِ فانی‌اش در بر بگیرد — لرزه بر اندامش انداخت.

«دقیقاً داری چی‌کار می‌کنی؟»

لبخندِ بی‌خیالِ جت محو‌قلب​ شده و جایش را‌رفت​ به تمرکزی سرد داده بود.

سانی کمی‌جامعِ​ مکث کرد و‌تاریک​ بعد خونسرد گفت:

«کارِ خیلی مهمی نیست.»

با این حرف، دندان‌هایش را‌تخلیه​ به هم فشرد و [چشمِ‌تپش​ من کجاست؟] را فعال کرد.

با اینکه سال‌ها از اولین باری که رشته‌های تقدیر را دیده بود می‌گذشت، هنوز‌بیش​ آن منظره را کاملاً به یاد داشت؛ در واقع، حتی اگر می‌خواست هم نمی‌توانست‌افتخار​ فراموشش کند، گویی هر تار و گرهِ آن تاروپودِ عظیم روی ذهنش حک شده بود.

حتی الان هم می‌توانست آن را به‌روشنی تصور کند: ابدیتِ بی‌پایان و زیبای تارهای درهم‌پیچیده. آن تارها در تمامِ‌نبود​ هستی رسوخ می‌کردند و هر موجودِ زنده و هر شیء، هر فکر و هر مفهوم، هر رؤیا و هر کابوس‌چیزی​ را به هم پیوند می‌دادند و تا بی‌نهایت در هر سو، و همچنین در گذشته، حال و آینده امتداد می‌یافتند.

اما افسونِ هولناکِ نقابِ بافنده نه‌تنها به‌کرد​ او اجازه می‌داد تاروپودِ تقدیر را ببیند، بلکه‌بیندازد​ درکِ آن را نیز به او تحمیل می‌کرد.

آگاهی از‌بیدارشده‌اش​ همه‌چیز، در‌قلب​ همه‌جا، به‌یکباره...

جای تعجب نداشت که تقریباً به خاطرش جان داده بود. دردِ آن زمان در وصف نمی‌گنجید... خون از بینی، چشم‌ها و‌رتبه‌بندیِ​ دهانش جاری شده و فریادی بی‌صدا روی لبانش خفه شده بود. حتی وقتی سعی کرد به درونِ سایه‌ها فرار کند، رنجش فروکش‌بیاورد​ نکرد؛ با این حال، احتمالاً همان کار مانع از آن شد که چشمانش به زغال‌های گداخته تبدیل شوند و سرش منفجر شود.

این بار...

تقریباً می‌شد تحملش کرد.

نه کاملاً، اما تقریباً.

دردِ وحشتناکی به جانِ سانی افتاد؛ حس می‌کرد ذهنش از گرمایی سوزان گداخته شده، می‌جوشد و چیزی نمانده مثلِ‌زخم​ آتشفشانی دودآلود فوران کند. بی‌اختیار لرزید و ناله‌ای دردمندانه سر داد؛ می‌خواست چشمانش را ببندد، اما نمی‌توانست تکان بخورد...‌دگرگونی‌های​ نمی‌توانست نگاهش را از آن منظرهٔ شگفت‌انگیز و دلخراش که پیشِ رو، بالای سر و در همه‌جای اطرافش بود، برگیرد.

«چـ... چی...»

مردمک‌هایش گشاد شد‌ویرانِ​ و با درخششی‌پیدایش​ طلایی شعله‌ور گشت.

سانی مبهوت مانده بود.

چون تاروپودِ عظیمِ تقدیر... اصلاً‌تخلیه​ شبیه آن تصویرِ زیبا و‌تپش​ خیره‌کننده‌ای که به یاد داشت نبود.

در عوض، پاره و ویران شده بود؛ بی‌نهایت شکوهش تکه‌تکه و‌می‌توانست​ مثله شده و به آشوب کشیده شده بود. رشته‌های تقدیر همگی‌پیشگویانِ​ بریده و درهم‌گره خورده بودند و بی‌هدف در بادهای شبح‌وار تاب می‌خوردند.

آشوبی کامل و‌ویرانِ​ مطلق بود که‌پیدایش​ در وصف نمی‌گنجید.

بخشی از آن تاروپودِ عظیم — گذشته — همان‌طور که‌تپش​ بود باقی مانده و از این ویرانی در امان مانده بود.‌رتبه‌بندیِ​ با این حال، زمانِ حال کاملاً متلاشی شده بود، و آینده...

آینده...

دیگر وجود نداشت.

«چطور... چطور ممکنه؟»

شُکی که به سانی وارد شد چنان‌خواب​ عمیق بود که حتی دردِ وحشتناکی را‌بیش​ که داشت او را می‌بلعید از یاد برد.

چطور ممکن بود تقدیر،‌قلب​ تغییرناپذیرترین چیز در تمامِ‌رفت​ هستی، تغییر کرده باشد؟

چطور ممکن‌جامعِ​ بود آینده‌ای‌شهرِ​ وجود نداشته باشد؟

نفسِ لرزانی کشید و به دنبالِ علتِ تمامِ‌این​ این آشوب گشت؛ به دنبالِ آن تک‌گرهِ روی‌مشکل​ تاروپودِ تقدیر که باعثِ تمامِ این ویرانی شده بود.

با این حال...

«واقعاً نیازی‌بیدارشده‌اش​ به حدس زدن‌تخلیه​ ندارم، مگه نه؟»

چون علت کاملاً واضح بود.

خودش بود.

سانی بود، تمایلش برای رهایی از زنجیرهایی که او‌حال​ را در بند کشیده بودند، و آن نافرمانی در‌روانش​ برابرِ تقدیر که او و کاسی مرتکب شده بودند.

ناولها | novelha.net