---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2350: سنگِ آذرین • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2350: سنگِ آذرین

0

صبح، سانی با تنش حرکاتِ مهره‌های برف را زیر نظر گرفت. غولِ کوکی همچنان در‌نشده​ تعقیبشان بود و آتشفشانی را که تازه ترک کرده بودند، اشغال کرده بود. در این‌خانه‌هایشان​ میان، اهریمنِ برف... همان‌جا که بود ماند و ترجیح داد درختِ محور را رها نکند.

سانی آهِ آسودگی کشید.

در این مقطع، موقعیتش روی صفحه هنوز متزلزل بود. سه حرکت نیاز داشت تا‌ظاهر​ به معبدِ حقیقت برسد — اهریمنِ برف هم همین‌طور. اما با توجه به اینکه‌صبحِ​ ابتکار عمل دستِ اهریمن بود، نگهبانِ درختِ محور اگر می‌خواست می‌توانست زودتر به آنجا برسد.

اما حالا که یک حرکت را جا‌می‌خواست​ انداخته بود، سانی ابتکار عمل را در‌معبد​ دست داشت و زودتر به معبد می‌رسید.

راستش کمی دلهره‌آور بود،‌دیگری​ چون بی‌اختیار رفتارِ دشمن‌مهرهٔ​ را زیر سؤال می‌برد.

چرا اهریمنِ برف منفعل مانده بود؟ آیا به این دلیل بود که ماندن روی درختِ‌امروز​ محور نوعی برتری به قلمروِ برف می‌داد، یا صرفاً چون تایرنتِ برف می‌خواست پیش از تدارکِ‌می‌رود​ یک حملهٔ سه‌جانبه برای له‌کردنِ سانی در یک چشم‌به‌هم‌زدن، معبد را با مهره‌های بیشتری محاصره کند؟

«وقتی رسیدیم اونجا می‌فهمیم.»

مسئلهٔ دیگری هم بود که باید در نظر می‌گرفت. هشت مهرهٔ‌حالا​ برفِ دیگر هم روی صفحه بودند که سانی نمی‌توانست ببیندشان. هنوز هیچ‌کدامشان‌سؤال​ ظاهر نشده بودند و گمان می‌کرد تا الان در موقعیت‌های اولیه‌شان مانده‌اند.

اما سانی تهِ دلش گمانِ بدی داشت که‌مهرهٔ​ همهٔ آن‌ها صبحِ امروز خانه‌هایشان را ترک کرده‌گمان​ و به سمتِ معبدِ حقیقت به راه افتاده‌اند.

باورش به این موضوع دلیلِ بسیار ساده‌ای داشت. پیش از این، تایرنتِ برف هیچ‌صبحِ​ راهی نداشت تا حدس بزند سانی کجا می‌رود — هر چه باشد، او پس از‌بزند​ ترکِ قلعهٔ خاکستر مستقیم به سمتِ شمال رفته بود و هرگز تغییر مسیر نداده بود.

اما بعد، سانی به غرب پیچید و کرمِ برف را کشت. این‌ببیندشان​ کار نشان‌دهندهٔ تمایلش برای فتحِ معبدِ حقیقت بود و به دشمن درکی‌گمانِ​ از نقشه‌هایش می‌داد — و در نتیجه، تواناییِ چیدنِ یک استراتژیِ مناسب را.

«چقدر دردسرساز.»

چهار تا شش حرکت طول می‌کشید تا گروهِ مهره‌های برفِ شمال به‌ببیندشان​ معبدِ حقیقت برسند. در این میان، گروهی که معبدِ هراس را اشغال‌گمانِ​ کرده بودند، برای رسیدن به آنجا به شش تا هفت حرکت نیاز داشتند.

جای نگرانی برای دیوِ برف در گوشهٔ چپ هم بود، که‌بدی​ ممکن بود همین الان در معبدِ حقیقت باشد یا در راهِ‌دلیلِ​ رسیدن به آن. اما سانی چندان نگرانِ یک مهرهٔ تنها نبود.

در هر‌می‌فهمیم​ صورت، فعلاً خطری‌باید​ در کار نبود.

«باید از‌عمل​ این روزهای‌اهریمن​ آرامش لذت ببریم.»

به محضِ رسیدن به معبد، به احتمالِ زیاد نبردهای‌برفِ​ وحشتناکی یکی پس از دیگری در انتظارشان بود. بنابراین،‌الان​ خوب بود که سانی چند روزی برای آماده‌شدن فرصت داشت.

بیشترِ زنبورهای ابسیدین در نبرد با کرمِ برف نابود‌دلش​ شده بودند. کمی طول می‌کشید تا خودشان را ترمیم‌راه​ کنند... به‌علاوه، می‌توانست این زمان را به بافندگی اختصاص دهد.

می‌توانست تیرهای بیشتری برای کای بسازد و کمانش را ارتقا‌دیگر​ دهد. مهم‌تر از آن، حالا خردهٔ روحِ مقدسی در اختیار‌اولیه‌شان​ داشت. با استفاده از آن، می‌توانست چیزِ واقعاً خاصی بسازد.

اما در حال‌دستِ​ حاضر، سانی نگرانِ‌اگر​ چیزِ دیگری بود.

نگاهش را از درختِ محور‌باید​ گرفت، به کای خیره شد‌دیگر​ و سقلمه‌ای به شانه‌اش زد.

«خب؟ پیداش کردی؟»

کای سرفهٔ معذبی کرد.

«خب... کوهِ‌عمل​ بزرگیه، سانی. بهم‌نگهبانِ​ وقتِ بیشتری بده.»

سانی چند بار پلک زد.

«یعنی چی که کوهِ بزرگیه؟ تو می‌تونی پشتِ خاکستر رو ببینی!‌بدی​ می‌تونی پشتِ سنگ رو ببینی! پیدا کردنِ یه تیکه یشمِ سفیدِ‌دلیلِ​ بی‌نقص توی این تپهٔ ابسیدین و ماگمای سفت‌شده چقدر می‌تونه سخت باشه؟»

کای آهِ کلافه‌ای کشید.

«اگه می‌تونستم چند‌دستِ​ لحظه تمرکز کنم،‌اگر​ کمتر سخت می‌شد، سانی...»

سانی پوزخند زد.

«اوه! می‌بینم حالا دیگه یاد گرفتی جواب‌مانده‌اند​ پس بدی. هی. به کُشنده نگاه کن؛ اون‌امروز​ حتی یه بار هم بهم جواب پس نداده.»

کُشنده نگاهی به او انداخت؛ چشمانِ‌می‌گرفت​ سیاهش چنان پر از کینهٔ سردی بود‌هیچ‌کدامشان​ که سانی کم مانده بود جا بخورد.

«...منظورم اینه که، اون خونم رو می‌خوره‌می‌خواست​ و هر هفته سعی می‌کنه منو بکشه.‌معبد​ ولی حداقل این کار رو بی‌صدا انجام می‌ده!»

البته چیزی که سانی می‌خواست کای پیدا کند، مجسمهٔ جانورِ برف بود که قرار بود برای کشتنِ‌می‌کرد​ آن کرمِ غول‌پیکر دریافت کند. او چنان غرقِ تحسینِ زیباییِ ظاهریِ خردهٔ روحِ مقدس شده بود — و‌موضوع​ اصلاً هم مغلوبِ طمع نشده بود! — که در آن لحظه به‌کلی آن را از یاد برده بود.

سپس کلِ‌گمان​ کوه از‌الان​ هم پاشید.

با توجه به اینکه باید تا غروب از این آتشفشانِ‌دیگر​ تازه‌شکل‌گرفته می‌رفتند، سانی برای پیدا کردنِ مجسمهٔ یشمی به‌شدت احساسِ‌اولیه‌شان​ فشار می‌کرد. هر چه بود، آن مجسمه بی‌نهایت ارزشمند بود.

داشت کم‌کم عصبی‌دستِ​ می‌شد که کای‌اگر​ بالاخره لبخند زد.

«اوناهاش، می‌بینمش.»

به سمتِ نامعلومی که‌الان​ کرمِ برف در آن‌تهِ​ مرده بود اشاره کرد.

«همون‌جاست، حدودِ پونصد‌مسئلهٔ​ متر زیرِ زمین، توی‌هشت​ سنگِ آذرین گیر کرده.»

سانی آهِ آسودگی کشید.

«خوبه، خوبه.»

سپس، ساکت شد.

پس از‌می‌فهمیم​ چند لحظه،‌دیگری​ کای بالاخره پرسید:

«پس... می‌خوای درش بیاری؟‌اهریمن​ نه، وایسا. احتمالاً کارای‌می‌توانست​ بهتری برای انجام دادن داری.»

نگاهی به کُشنده انداخت،‌دیگری​ بعد رویش را برگرداند‌مهرهٔ​ و با حسرت اضافه کرد:

«فکر کنم...‌گمان​ من باید‌الان​ درش بیارم؟»

سانی مدتی ساکت‌مسئلهٔ​ ماند و بعد‌می‌گرفت​ سر تکان داد.

«نه. حداقل فعلاً‌دستِ​ نه. گزینهٔ دیگه‌ای‌اگر​ تو ذهنم دارم.»

با این حرف،‌مسئلهٔ​ نفسِ عمیقی کشید و‌هشت​ به سایه تبدیل شد.

تا مدت‌ها هیچ اتفاقی نیفتاد.

سپس ناگهان سیلی از خاکستر از سایه بیرون زد و مانندِ ستونی‌ببیندشان​ سر به فلک کشیده به آسمان برخاست. بعد ستونِ خاکستر خم شد و‌بدی​ به پایین فرود آمد و در حالی که شکل می‌گرفت، به خود پیچید.

خیلی زود، دهانِ کرمِ سیاه و‌اگر​ عظیمی به دامنهٔ کوه برخورد کرد و‌دست​ به‌راحتی در سنگِ ظاهراً نفوذناپذیر فرو رفت.

سایه بارِ دیگر به انسان تبدیل شد. سانی‌مهرهٔ​ لبخندِ لرزانی به کای زد و سعی کرد پنهان‌می‌کرد​ کند که تک‌تکِ ذراتِ وجودش چقدر تحتِ فشار بود.

«این... اِ...‌گمان​ این باید‌الان​ سریع‌تر باشه، نه؟»

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net