---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2416: دردسرِ بزرگ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2416: دردسرِ بزرگ

0

مهاجمان سریع عمل کردند. طولی نکشید که سیستمِ امنیتیِ بانک به دستشان افتاد. صفحاتِ زرهیِ‌خزانه‌اش​ سنگینی که قرار بود در صورتِ باز شدنِ دروازهٔ کابوس در آن حوالی از ساختمان‌حسِ​ محافظت کنند، پایین آمدند و آنجا را به دژی نفوذناپذیر — و غیرقابلِ‌فرار — تبدیل کردند.

البته همه‌چیز نسبی بود. در دنیای طلسمِ کابوس هیچ‌چیز واقعاً نفوذناپذیر نبود؛‌نگهداری​ بانک می‌توانست در برابرِ حملاتِ پلیدهای بیدار و شاید چند پلیدِ سقوط‌کرده‌پیدا​ مقاومت کند، اما این روزها موجوداتِ بسیار ترسناک‌تری مدام واردِ جهانِ بیداری می‌شدند.

اقداماتِ امنیتی‌ای که تا همین چند‌بالا​ سالِ پیش قابل‌اطمینان به نظر می‌رسیدند،‌طلسم​ به‌سرعت داشتند عقب می‌ماندند و منسوخ می‌شدند.

سارقان هم چندان نگرانِ پلیدهای سقوط‌کرده و فاسد‌شده نبودند. چیزی که بیشتر تهدیدشان می‌کرد‌شخصِ​ انسان‌ها بودند؛ نیروهای حکومت، از جمله افسرانِ قدرتمندِ عروج‌یافته، خیلی زود به صحنه می‌رسیدند.‌خانواده‌اش​ اگر شانسشان خیلی بد بود، حتی ممکن بود قدیسی برای حلِ بحران پیدایش شود.

احتمالِ روبه‌رو شدن با کسی که اصلاً نباید با او درمی‌افتادند بسیار بالا بود، چون این بانک قدیمی و معتبر بود و قدمتش به پیش‌نگران​ از نزولِ طلسم برمی‌گشت. خانواده‌های سرشناسِ بسیاری، از جمله خاندان‌های میراث‌دارِ نامدار، از خزانه‌اش برای نگهداری از یادگارهای خانوادگیِ گران‌بها و گنجینه‌های بی‌قیمت استفاده می‌کردند؛‌می‌خرید​ ممکن بود یک شخصِ قدرتمندِ نگران ناگهان سروکله‌اش پیدا شود، نه از روی حسِ وظیفه‌شناسی یا نوع‌دوستی، بلکه صرفاً برای جلوگیری از سرقتِ اموالِ خانواده‌اش.

آه... داره روزبه‌روز بدتر می‌شه.

جون آرام آه کشید.

حضورِ گروگان‌ها برای سارقان کمی زمان می‌خرید... اما نه‌گران‌بها​ به‌اندازهٔ کافی. باید کار را سریع تمام می‌کردند و‌پیدا​ پیش از آنکه اوضاع به هم بریزد، فرار می‌کردند.

تا الان، مشتریان و کارکنانِ عادی دست‌وپابسته روی زمین کنارِ‌سرشناسِ​ دیوارِ شرقیِ سرسرا نشسته بودند، در حالی که مراجعانِ بیدارشده و‌بی‌قیمت​ نگهبانانِ امنیتی مهار شده و کنارِ دیوارِ غربی زیرِ نظر بودند.

در میانِ آن‌ها،‌طلسم​ شاهزادهٔ مرموزِ خاندانِ‌سرشناسِ​ سایه هم حضور داشت.

جون نگاهِ تاریکی به‌نباید​ زنِ جوان و زیبا‌قدیمی​ انداخت و در دل نالید.

گندش بزنن.

روزی که به خاندانِ سایه پیوست، کیمِ بیدارشده دربارهٔ سه نفر به او هشدار داده بود: شوهرش، آیکو و‌گران‌بها​ شاهزاده. در یک چشم‌به‌هم‌زدن با لاستر رفیق شده بود و خیلی زود با پریِ سایه هم رابطهٔ خوبی برقرار‌خانواده‌اش​ کرده بود. با این حال، جون قسم خورده بود که تا جای ممکن از خواهرِ کوچکِ رئیس دور بماند.

نیازی نداشت آن‌طلسم​ دردسرِ خاص را‌سرشناسِ​ برای خودش بتراشد.

و حالا‌کسی​ او اینجا‌نباید​ بود، درست روبه‌رویش.

...حبس‌شده، دست‌وپابسته، گروگان‌میراث‌دارِ​ گرفته‌شده و در‌نگهداری​ محاصرهٔ متعصبانِ شبه‌نظامی.

اگر حتی یک تارِ‌معتبر​ مو از سرش کم می‌شد،‌خانواده‌های​ چه بلایی سرِ جون می‌آمد؟

کیمِ بیدارشده چی گفته بود؟

وقتی پای رئیسشان در میان‌درمی‌افتادند​ بود، کشته‌شدن راهِ فراری از رنج‌نزولِ​ نبود... بلکه تازه اولِ ماجرا بود.

جون در موقعیت‌های بسیاری که بیشترِ بیدارشدگان را به غش‌وضعف می‌انداخت، آرامشِ خود را‌شخصِ​ حفظ کرده بود. از وحشت‌هایی فراتر از تصور جانِ سالم به در برده بود‌خانواده‌اش​ و بارها بدونِ اینکه خم به ابرو بیاورد، به چشمِ مرگ خیره شده بود.

اما حالا،‌چون​ ناگهان مضطرب‌معتبر​ شده بود.

با انگشتانش علامت‌های‌طلسم​ نامحسوسی نشان داد و‌بسیاری​ پیامی برای فلور فرستاد:

[باید مطمئن بشیم‌اصلاً​ که مطلقاً هیچ‌بالا​ آسیبی بهش نمی‌رسه.]

فلور چند لحظه جواب نداد.

وقتی هم جواب‌قدیمی​ داد، چیزِ عجیبی‌نزولِ​ در پاسخش بود.

[آسیب... بهش‌نزولِ​ برسه؟ نه،‌برمی‌گشت​ کورسیر. تو نمی‌فهمی.]

کمی چرخید‌کسی​ و نگاهِ عجیبی‌درمی‌افتادند​ به او انداخت.

[به‌جاش باید نگرانِ اون متعصب‌ها باشی.‌نگهداری​ باید مطمئن بشیم که رین قبل از‌می‌کردند​ تموم‌شدنِ مأموریتمون، همه‌شون رو از پا درنمیاره.]

جون با رمزگشایی از‌معتبر​ این پیامِ شوم، پشتِ‌برمی‌گشت​ نقابش ابرویی بالا انداخت.

[چرا؟ ممکنه‌نزولِ​ دست به یه‌خانواده‌های​ جور قتل‌عام بزنه؟]

فلور لحظه‌ای کوتاه با‌نباید​ ناباوری به او خیره ماند‌معتبر​ و سپس نگاهش را برگرداند.

[مسخره‌بازی درنیار. اون صلح‌طلبه.]

آخه این دیگه یعنی چی؟

جون خیلی دوست داشت بیشتر بداند، اما در آن لحظه، مردی با‌نگهداری​ نقابِ تایرنت قدم به فضای خالیِ بینِ دو گروهِ گروگان‌ها گذاشت. صدای بمِ‌روی​ او در سرسرای بانک طنین انداخت و باعث شد چند نفرشان یکه بخورند:

«خانم‌ها و آقایان، من تایرنت هستم. این افتخار‌قدیمی​ رو دارین که امشب مهمانِ من باشین — ادب‌خاندان‌های​ رو رعایت کنین تا دیدارِ لذت‌بخشی داشته باشین. وگرنه...»

نگاهِ سردش روی گروگان‌ها‌نامدار​ نشست و چند نفر‌خانوادگیِ​ را وادار کرد عقب بکشند.

«متأسفانه از عواقبش خوشتون نمیاد. افرادِ من هم از شستنِ خون و‌خاندان‌های​ امعاواحشا از روی لباس‌هاشون لذت نمی‌برن، پس سعی کنین باوقار رفتار کنین و‌نگران​ موبه‌مو از دستوراتمون پیروی کنین. دلیلی دستم ندین که مهمان‌نوازیم رو پس بگیرم.»

مرد رهبرِ گروه بود — شخصیتی برجسته در فرقه و‌نامدار​ جنگجویی کهنه‌کار، دست‌کم با توجه به چیزهایی که جون درباره‌اش‌شخصِ​ فهمیده بود. بدتر از همه اینکه او یک استاد بود.

جون در گذشته یکی دو استاد را از پای درآورده بود، اما این کار هرگز آسان نبود‌خاندان‌های​ — به‌خصوص وقتی مزیتِ حملهٔ مخفیانه یا کشاندنِ دشمن به کمینگاه را نداشت. سوءقصد به یک عروج‌یافته یک‌حسِ​ چیز بود، اما روبه‌رو شدن با او در نبردی رودررو چیزی نبود که هرگز دلش بخواهد تکرارش کند.

فقط امیدوار بود که شاهزاده توجهِ‌نگهداری​ تایرنت را جلب نکند. اگر این‌استفاده​ کار را می‌کرد، هیچ اتفاقِ خوبی نمی‌افتاد...

جون داشت با دلشوره به احتمالاتِ مختلف‌طلسم​ فکر می‌کرد که ناگهان سکوتِ مرگبارِ پس‌نامدار​ از سخنرانیِ تایرنت با نجوایی بلند شکست.

«واو. تامار، شنیدی؟ این یه سخنرانیِ درست‌وحسابیِ شرورانه بود، مگه نه؟‌خزانه‌اش​ خیلی خفنه! یارو خیلی از خود راضیه، ولی بیا حق رو‌ناگهان​ به حق‌دار بدیم — واقعاً خوش‌صحبته... یعنی، برای یه احمقِ پرمدعا می‌گم...»

«رین... می‌شه خفه شی؟ لطفاً.»

«فکر می‌کنی این سخنرانی رو فی‌البداهه گفت یا تو خونه تمرینش کرده بود؟ اگه‌شخصِ​ اولیه که محشره! چه مهارتِ بداهه‌گوییِ فوق‌العاده‌ای. ولی یه جورایی فکر می‌کنم دومیه. می‌تونی‌خانواده‌اش​ تصور کنی؟ خیلی خنده‌دار می‌شه... وایسه جلوی آینه و یه صدای شیطانی رو تمرین کنه...»

«حرف نزن،‌چون​ ابله. دارم‌معتبر​ بهت التماس می‌کنم.»

«نه، فقط دارم می‌گم... شرورایی مثل اون دلقکِ تمام‌عیارِ اونجا هم ترسِ‌نگهداری​ از صحنه می‌گیرن؟ من که اگه مجبور بودم جلوی یه جمعیتِ متخاصم‌پیدا​ سخنرانی کنم، از خجالت آب می‌شدم. یارو دل‌وجرئت داره، این که دیگه قطعیه!»

«آه. بالاخره گند زدی...»

«ها؟ چرا‌خاندان‌های​ همه دارن به‌خزانه‌اش​ من نگاه می‌کنن؟»

نجواهای بلند سرانجام خاموش شد.

همهٔ حاضران در بانک — سارقان،‌سرشناسِ​ گروگان‌ها و خودِ تایرنت — واقعاً به‌یادگارهای​ آن دو زنِ جوان خیره شده بودند.

شاهزادهٔ سایه چند‌اصلاً​ بار پلک زد و‌چون​ بعد لبخندِ معذبی زد.

«اوه، صدام خیلی‌میراث‌دارِ​ بلند بود؟ ببخشید، ببخشید.‌یادگارهای​ اِهم... بفرمایین ادامه بدین!»

جون به خود لرزید و‌قدمتش​ میل به شلیک به کسی را‌بسیاری​ پس زد... شاید شلیک به خودش؟

در تمامِ دورانِ‌طلسم​ کاری‌اش به‌عنوانِ یک سرباز،‌بسیاری​ مزدور و گهگاه آدم‌کش...

اَه! دقیقاً عینِ برادرشه!

ناولها | novelha.net