چپتر 2762: دیمونِ گرسنگی
0سانی تردید کرد.
داستانی که آستریون تعریف کرده بود، گیرا به نظر میرسید. دانشِ اینکهصادق تمدنِ عالمِ خورشید چگونه سقوط کرده بود، هم اندوهبار بود و همکور بهطرزِ تاریکی جذاب. اطلاعات دربارهٔ منحصربهفرد بودنِ کابوسِ پنجم، جالب و باورپذیر بود.
هر چه باشد، با آنچه سانی از یوریس فهمیده بود مطابقت داشت. او از پیش میدانستخویشتن که دگرگونیِ عمیقِ آگاهیِ فرد، لازمهٔ رسیدن به خداشدن است... پس کاملاً منطقی بود که بافنده آزمونِاحتمالِ ویژهای طراحی کرده باشد تا به طلسم اجازه دهد حاملانش را به سوی مقامِ خدایی سوق دهد.
این هم منطقی بود که چنین دگرگونیای، انسانیت و درکِ چالشگر از خویشتن راحقایق تهدید کند — خودِ سانی هم از این جنبهٔ تبدیل شدن به ایزدی بیمدلیل داشت، چه رسد به اینکه بخواهد با عجله و بهزور به چنین مقامی برسد.
اما...
آستریون شخصاً هم با احتمالِ رسیدنِ دشمنانش به مقامِداشتند خدایی مخالف بود، بماند که دروغگویی ماهر و بهشدتپنداشته فریبکار بود. پس چقدر میشد به حرفهایش اعتماد کرد؟
اعتمادِ چشمبسته به او حماقتی محض بود. در عین حال، اینکه صرفاً فرض کند هر چه گفته دروغ بوده، راهی قطعی برای فریب خوردنبیم بود، چرا که دروغگوهای قهار همیشه فریبکاریشان را لابهلای حقایق پنهان میکردند. در واقع، کسانی که واقعاً در فریب دادن مهارت داشتند، گاهی میتوانستند کاملاًمحض صادق باشند — دقیقاً به این دلیل که انتظار داشتند حرفهایشان دروغ پنداشته شود و به این ترتیب دیگران را نسبت به حقیقت کور میکردند.
سانی این را خوب میدانست، چونفریب همان زمانها در آکادمیِ بیدارشدگان بر اینلابهلای شیوهٔ خاص از فریبکاری تسلط یافته بود.
«آه، نمیدونم...»
چرا آدماپنهان نمیتونن فقطواقع صادق باشن؟
معلوم نبود کدام بخش از حرفهای آستریون دربارهٔخدایی کابوسِ پنجم حقیقت دارد. اما اگر سانی میخواستخویشتن حدس بزند... فرض میکرد که بیشترش راست است.
آستریون قطعاً برخی اطلاعات را از قلم انداخته و بقیه را اغراق کردهلابهلای بود تا عملِ به مصاف رفتن با کابوسِ پنجم را حتی از آنچهباشند بود خطرناکتر جلوه دهد. با این حال، هستهٔ اصلیِ حرفهایش باید حقیقت میداشت.
که البته بهطراحی این معنا نبوددهد که نتیجهگیریهایش درست است.
سانی لبخند زد.
«خب، چرا که نه؟ بعدحاملانش از شنیدنِ حرفات... راستش بیشتر دلمچنین میخواد به مصافِ کابوسِ پنجم برم.»
آستریون به دو دلیلِ ساده در تلاش بود تا بدونِ کمکِ طلسم به مقامِ خدایی برسد.میکردند اول اینکه میتوانست. او هیچگونه قطبنمای اخلاقیای نداشت و هیچ دلبستگیِ عاطفیای هم به بشریت درشود خود نمیپروراند. پس چرا موجودِ هیولاواری مثلِ او نباید مسیرِ آسانتر و امنتر را انتخاب میکرد؟
دوم اینکه، درکِ آستریون از خویشتن در بهترین حالت باید متزلزل میبود. شخصی که تنها با گرسنگی وخویشتن جاهطلبی پیش میرفت و از همهچیز و همهکس جدا افتاده بود، بهسختی میتوانست برای لنگر کردنِ شخصیتش دررسیدنِ توفانِ خداشدن، به چیزی بیرونی تکیه کند. به همین دلیل بود که از آزمونِ هولناکِ طلسم بیم داشت.
اما سانیپنهان و نفیسواقع فرق داشتند.
سانی در حفظِ یکپارچگیِ خویشتنِ خود استاد بود — شاید بیشتر از هر کسِ دیگری. دلیلش این بود که ذاتِجنبهٔ او بهعنوانِ سایه، بیشکل و بیقالب بود. از این رو، بیوقفه تمرین کرده بود تا از طریقِ رقصِ سایه هرگزبهشدت خودش را فراموش نکند، تا جایی که حتی مههای کوههای تهی هم نتوانسته بودند او را بفرسایند و به نیستی بکشانند.
در این میان، نفیس از طریقِ قلمروِ اشتیاق به میلیاردها انسان و پرشورترین آرزوهایشان متصل بود.میکردند همان اتصال بهاحتمال زیاد برای حفظِ هستهٔ وجودش کفایت میکرد... اما حتی اگر کاملاً بیبهره از قلمروِترتیب خود واردِ کابوسِ پنجم میشد، باز هم در پیوند دادنِ خود به حسِ خویشتن برتریِ قاطعی داشت.
این میلِ پرشورِ خودش بود، اشتیاقِ خودش — عزمی مطلق وسوق سازشناپذیر برای اینکه نهتنها طلسمِ کابوس را فتح و نابود کند،جنبهٔ بلکه این کار را به شیوهای که خودش شایسته میدانست انجام دهد.
بیدلیل نبود که توانِ [اشتیاق] راواقعاً در اختیار داشت؛ توانی که روحشصادق را در برابرِ تباهی نفوذناپذیر میکرد.
بنابراین، سانی حتی با اینکه تصمیم گرفت حرفِ آستریون را دربارهٔ کابوسِ پنجم باوردرکِ کند، گمان نمیکرد برای هر دوی آنها غیرممکن باشد که کابوس را فتح کنندبهزور و اگر نه دقیقاً مثلِ قبل، دستکم به هستهٔ آنچه هویتشان را میساخت وفادار بمانند.
بههرحال انتخابهای زیادی هم نداشتند.
نفیس لبخندی تاریک زد.
«اینکه به مصافِ کابوسِ پنجم بریم یادادن نه به تو ربطی نداره، غول. بادقیقاً این حال... من هم یه سؤال ازت دارم.»
با نگاهی سرد ودهد تحقیرآمیز به آستریون خیره شدسوق و با لحنی بیتفاوت پرسید:
«برای چی؟ این کارها روبرای برای چی میکنی؟ واقعاً هیچقهار دلیلی جز سیر کردنِ گرسنگیت نداره؟»
سر تکان داد.
«بعد از اینکه با بلعیدنِ بشریت سیرش کردی و به یه ایزدِ کوچک تبدیل شدی،دلیل چی میشه؟ میخوای کاملاً تنها توی یه دنیای خالی، روی تپهای از جنازه حکومت کنی؟بیدارشدگان یا قصد داری خودت رو تسلیمِ تباهی کنی و بشی یکی از ایزدانِ پلیدِ کابوس؟»
نفیس لبهایشطلسم را رویدهد هم فشرد.
«انگار از ایزدِ فراموششده خبر داری. این یعنی حتماً میدونی کههمیشه یه روز از خواب بیدار میشه و تمامِ هستی رو نابود میکنه.گاهی واقعاً قصد نداری برای متوقف کردنش به مصافِ آزمونهای طلسمِ کابوس بری؟»
آستریون مدتی باطراحی لبخندی کنایهآمیز براندازشدهد کرد و ساکت ماند.
سرانجام خندید.
«باید بگم بیشتر از یهحاملانش سؤال پرسیدی. با این حال... اجازهچنین بده جواب بدم. چرا که نه؟»
قدمزنان به سمتشان رفت،قطعی روبهروی نفیس ایستاد وچرا از بالا نگاهش کرد.
«سؤالاتت... آه. باید بگم نشوندهندهٔاجازه کمبودِ تخیله. کی گفته گرسنگیِخدایی من با بلعیدنِ بشریت سیر میشه؟»
لبخندِ محوی روی لبهایش نشست.
«نه... نه، اصلاً اینطور نیست. من قصد ندارم فقط به بلعیدنِ کلِ بشریت بسنده کنم. تمامِ ایزدانِتهدید سقوطکردهٔ عالمِ رؤیا رو هم میبلعم — و هر موجودِ کابوسی که وجود داره. نابود کردنِ انسانهارسیدنِ بهتنهایی یه کم بیانصافیه، اینطور فکر نمیکنی؟ برای همین، تمامِ پلیدها رو هم میبلعم تا به کسی برنخوره.»
لبخندش پهنتر شد.
«گذشته از این، چرا نابود کردنِ تمامِ هستی رو به ایزدِ فراموششده بسپارم وقتی خودم میتونم همهچیزچالشگر رو ببلعم؟ بعدش، وقتی که عالمِ رؤیا واقعاً خالی شد و چیزی جز استخوان باقی نموند —شخصاً وقتی که به رتبهٔ ایزدی رسیدم — به مصافِ کابوسِ هفتم میرم و با ایزدِ فراموششده روبهرو میشم...»
لبخندِ جذابِ آستریون به نیشخند تبدیلواقعاً شد و رگهای از نوری عجیبصادق و وهمآور در چشمانِ طلاییاش درخشید.
«...و اون رو هم میبلعم.»
رؤیازاد خندید.
«شعلهش رو میبلعم، از مقامِ ایزدی فراتر میرم و دنیا رو قورت میدم.چنین توی تاریکیِ بیپایانِ خلأ غرق میشم. بعدش، خودِ خلأ رو هم میبلعم — دستکمرسد سعیمو میکنم. هیجانانگیز نیست که ببینی اونطرفش چیه؟ و البته، اونطرفش رو هم ببلعی.»
آستریون سر تکان دادواقع و با خوشرویی بهمهارت نفیس و سانی نگاه کرد.
«آه، میفهمم. از قیافههاتون پیداست که نقشههام به نظرتون... زیادی بلندپروازانهست. اما موافقانسانیت نیستین؟ زندگی کردن یعنی آرزو داشتن. آدم باید دستکم همینقدر جاهطلبی داشته باشهبخواهد تا بتونه توی این دنیای ملالآور و رو به مرگ، زندگیِ رضایتبخشی داشته باشه...»