چپتر 2309: بازیِ مرگ
0سانی چند لحظه بهچرخاند صفحهٔ یشمی چشم دوخت ونگاهی بعد رو به کای کرد.
«شطرنج؟ یهو کوربزرگتر شدی؟ این هیچدستی شباهتی به شطرنج نداره.»
واقعاً هم نبود. سانی چیزِ زیادی از شطرنج نمیدانست، اما معلم جولیوس در روزهایی که استادِ مدعوِ آکادمی بود، بازیمرگِ کردنش را به او یاد داده بود. صفحهٔ شطرنج باید هشت ردیف خانه میداشت، نه هفت تا. مهمتر از آن،ایزدِ خانههای سفید و سیاه باید یکیدرمیان کنارِ هم قرار میگرفتند — اما صفحهٔ یشمیِ پیشِ رویش تقریباً یکدست سفید بود.
بماند که مهرههای هیولاییاش هیچ شباهتی به مهرههای آشنای او نداشتند.داد نه سربازی در کار بود، نه اسب و فیل و رخی —نگاهش در عوض، فقط انواعِ مختلفی از موجوداتِ هیولایی روی صفحه دیده میشدند.
کای تکخندهای کرد.
«میخواستم بگمقبل شبیهِ یهنشان بازی مثل شطرنجه.»
سانی اخم کرد.
به نظرش بیشتر شبیهِ نقشهٔگشاد جنگی میآمد. اما چرا بایدنشان نقشهٔ جنگی در اتاقِ اسباببازیها باشد؟
مرگخوان گفت: «حق با اونه!»
بعد از او مرگخوان واردِ اتاقدستی شد و با حالتی مجذوب به صفحهٔچیه یشمی نگاه کرد. سپس، کاملاً خشکش زد.
مردمکهایش گشاد شد وآهای چشمانِ براقش را اززنِ قبل هم بزرگتر نشان داد.
سانی دستیکاملاً جلوی صورتشمردمکهایش تکان داد.
«آهای؟ دقیقاً منظورت چیه؟»
زنِ ریزنقش سر چرخاند و نگاهش راجلوی آرام روی او متمرکز کرد، سپس دزدکیزنِ نگاهی به صفحه انداخت و لبخندی زورکی زد.
«اوه... این مرگِ تایرنته، که به بازیِ مرگ هم معروفه. یه بازیآرام شبیهِ شطرنجه که یه زمانی، خیلی وقت پیش، توی مناطقِ مختلفِ عالمِمعروفه رؤیا رواج داشت. بعضیها حتی میگن... که خودِ ایزدِ سایه اختراعش کرده!»
سانی ابرویی بالا انداخت وگشاد همزمان با ورودِ سیشان و رِوِل،داد دوباره به صفحهٔ یشمی نگاه کرد.
«واقعاً؟»
مرگخوان باقبل هیجان سرنشان تکان داد.
«واقعاًِ واقعاً!صورتش سیشان، توآهای بهش بگو!»
سیشان دستش را روی بینیاش گذاشت، انگار که بوی تندینشان آزارش داده باشد. چشمانش چند لحظه به طرز عجیبی ماتزنِ شد، اما بعد خونسردیاش را بازیافت و با لحنی آرام گفت:
«انگار همینطوره. بازیِ مرگ شبیهِ شطرنجه، اما به جای شونزده مهره، هر بازیکن چهارده مهره رو کنترل میکنه — هفتخیلی جانور، دو هیولا، دو دیو، دو اهریمن، و یه تایرنت. درست مثل شطرنج، هر مهره بر اساسِ الگوی خاصی حرکتهمزمان میکنه، اما قوانینش کمی پیچیدهتره. دلیلش اینه که وقتی مرگِ تایرنت رو بازی میکنی، قلمروِ تو هم نقشِ مهمی داره.»
به صفحه اشاره کرد، جاییداد که سه خانهٔ سیاه در محاصرهٔدقیقاً دریایی از خانههای سفید قرار داشتند.
«دلیلش اینه که رنگِ هر خانه روی نبردِ بینِ مهرهها تأثیر میذاره. مهرههای سیاه وقتی روی خانههای سیاه میجنگن برتری دارن، و مهرههایمرگ سفید وقتی روی خانههای سفید میجنگن دستِ بالا رو دارن — مگه اینکه بیشتر توسط خانههای رنگِ مخالف محاصره شده باشن. همچنین میتونیهمزمان خانهها رو فتح کنی تا اونا رو به بخشی از قلمروِ خودت تبدیل کنی. برای همین، موقعیتگیری و حرکت اهمیتِ استراتژیکِ بیشتری داره.»
سیشان شانهای بالا انداخت.
«خب، تفاوتهای دیگهای هم هست. مثلاً، توی بعضی نسخههای بازیِ مرگ، خانههایی با ویژگیهای خاص وجود دارن، مثل قلعه یاخیلی معبد. اولی هرگز تغییرِ رنگ نمیده، در حالی که دومی میتونه در ازای یه قربانی، برکت بده — اگه دو مهرهورودِ روی خانهٔ معبد بجنگن، اونی که کشته میشه قربانی به حساب میآد، و اونی که زنده میمونه برکت رو دریافت میکنه.»
سانی چند بار پلک زد.
«جالبه. ایناصورتش رو ازآهای کجا میدونی؟»
سیشان تکخندهای کرد.
«تو چطور نمیدونی؟ بین بچههای میراثدارآرام بازیِ محبوبیـه. ما هم وقتی بچهزورکی بودیم بازی میکردیم. مادرمون بهمون یاد داد.»
سانی با حالتی ناخوانانشان به او خیره ماند.صورتش سپس شانه بالا انداخت.
«فکر کنمصورتش دلیلش اینه کهدقیقاً من میراثدار نیستم.»
انگار غافلگیر شدهخشکش بود. راستش، کایچشمانِ هم جا خورده بود.
«نیستی؟»
سانی پوزخند زد.
«چرا، همهتون فکر میکردین بچهٔ حرومزادهٔ یه خاندانِزنِ قدرتمندم، یا یه فرقهٔ سایهٔ شوم بزرگم کرده؟انداخت ببخشید که ناامیدتون میکنم، ولی نه... من کاملاً خودساختهام.»
چند لحظه بهخشکش فکر فرو رفتچشمانِ و بعد اضافه کرد:
«راستش، حرفمو پس میگیرم. تو این دنیامتمرکز هیچکس واقعاً خودساخته نیست، من هم تومرگِ این مسیر از آدمای سخاوتمند کمکهای زیادی گرفتم.»
با این حرف،بزرگتر سانی روی تختهٔدستی یشمی تمرکز کرد.
بیشترِ خانهها سفید بودند و مهرههای سفیدِ بسیار بیشتری پابرجا مانده بودند. جناحِ سیاهدزدکی تنها سه مهره داشت — یکی از آنها تاج بر سر داشت و مشخصاًپیش تایرنت بود، در حالی که دو مهرهٔ دیگر به نظر میرسید فقط جانور باشند.
سرش را کمی کج کرد.
«...انگار یکیزنِ بازی روچرخاند تموم نکرده.»
جناحِ سیاه در موضعِ ضعفِ مرگباری قرار داشت، اماتکان تایرنت هنوز پابرجا بود، که یعنی همچنان امکانی وجودآرام داشت تا با چنگ و دندان به پیروزی رسید.
البته، کموبیش موقعیتی ناامیدکننده بود.
چند لحظه مهرههای با ظرافت تراشیدهشدهچشمانِ را بررسی کرد، سپس لرزید؛ ناگهان حسِجلوی شومی از هراس بر او چیره شد.
تختهٔ یشمی... همان حسی را بهآرام او میداد که آن خانهٔ عروسکیِ وهمانگیز.اوه شاید این را هم آریل ساخته بود.
سانی مدتیقبل ساکت ماند،نشان سپس پرسید:
«فکر میکنین بازیکنا کیا بودن؟»
کسی جواب نداد.
اما میتوانست دیمونِ هراس و ملکهٔ یشم را تصورنگاهی کند که روی کوسنها نشستهاند، مهرهها را روی تختهٔ یشمیزمانی حرکت میدهند و جنگی ساختگی علیه یکدیگر به راه انداختهاند.
ملکهٔ یشم بابزرگتر سفید بازی کردهدستی بود؟ یا با سیاه؟
...در نهایت، اهمیتی نداشت. مهم این بود که با نگاه کردننگاهش به تختهٔ یشمی خونش به جوش میآمد. و این یعنی کلیدِ بازیابیِمرگ چهارمین قطعه از تبارِ بافنده بهنحوی به این بازیِ مرگ ربط داشت.
سانی یک قدم جلو رفت و بهبراقش مهرههای یشمی نگاه کرد. سرانجام، نگاهش رویصورتش بلندترین مهرهٔ سفید متوقف شد... تایرنتِ سفید.
خودِ تختهزنِ نیست. مشخصاًچرخاند همین یه مهرهست.
حواسش به او میگفت هرچهداد که دنبالش میگردد، بهنحوی درونِآهای آن مجسمهٔ کوچکِ یشمی نهفته است.
باید دید میتونمتکان اینجا ردی از الوهیتچیه پیدا کنم یا نه.
سانی باید میفهمید تختهٔ یشمی هم افسونبراقش شده است یا نه. پس، نگاهش راصورتش برگرداند و به اعماقِ آن خیره شد.
و وقتیزنِ این کارچرخاند را کرد...
سایههایی که اتاقکِ کوچک را پر کرده بودند،صورتش ناگهان موج برداشتند و از میزِ بازی عقبچرخاند کشیدند. رنگِ خودِ سانی پرید و چشمانش گرد شد.
دستش تکانِ خفیفی خورد،آهای انگار میخواست سلاحِ خاطرهایزنِ را در دست بگیرد.
دیگران متوجهِ تغییرِ حالتِمردمکهایش او شدند. رِوِل اولینقبل کسی بود که اخم کرد.
«چی شده؟»
سانی بیحرکت ماند ونشان با حالتی گرفته بهصورتش تختهٔ یشمی نگاه کرد.
سپس شمرده گفت:
«همه... ازکاملاً اون چیزمردمکهایش فاصله بگیرین...»