---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2715: کوک‌زدن • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2715: کوک‌زدن

0

سانی تا همین‌جا هم بیشترِ کار را کرده بود، اما‌سوزن‌هایی​ خسته بود. اراده‌اش تحلیل رفته بود. ظاهراً خنثی کردنِ برشی که‌بسیار​ کارِ دیمونِ آسودگی بود، خیلی سخت‌تر از شکستنِ محفظهٔ خلأ بود.

شاید دلیلش این بود که این بار، دیمونِ باستانی‌کاخ​ پیوندِ میانِ موجودِ زنده و سایه‌اش را نابود کرده‌می‌شد​ بود، و سانی وظیفه داشت آن را دوباره بسازد.

خراب کردن‌دیوارِ​ همیشه از‌تاریک​ ساختن آسان‌تر بود.

لعنتی...

سانی توانش را جمع کرد، دنیا را‌روندِ​ وادار به تسلیم کرد و آن را مطابقِ‌هیچ​ اراده‌اش از نو شکل داد... کوک به کوک.

چهار تجسمِ دیگرش هم به او پیوستند و روندِ کار را سرعت بخشیدند. سوزن‌هایی که از سایه‌ها پدید‌می‌شد​ آورده بودند هیچ فرقی با ابزارهای مطلق نداشت، با این حال بسیار ضعیف‌تر از سوزنِ بافنده بود — ابزاری‌بودم​ که نِتِر ساخته و در خونِ بافنده غسل داده بود؛ هیچ افسونی نداشت اما از قدرتی عرفانی برخوردار بود.

بنابراین، کارها هنوز هم‌تاریک​ کندتر از چیزی که‌پیشروی​ سانی دلش می‌خواست پیش می‌رفت.

شهرِ جاودان‌تاریک​ در اطرافشان‌حالا​ داشت جان می‌کَند.

شبگرد کمی به پنج آواتارِ‌دیگرش​ همسانِ سانی خیره شد و‌سوزن‌هایی​ بعد به اطراف نگاه کرد.

«عوضیِ روانی. واقعاً‌دریاچه​ انجامش دادی... شهرِ‌گسترهٔ​ جاودان رو نابود کردی.»

دیوارِ آبِ تاریک از همین حالا داشت به دریاچه پیشروی می‌کرد. گسترهٔ جنوبیِ جزیرهٔ کاخ‌ساقط​ از هستی ساقط شده بود و هر لحظه بخشِ بیشتری از گنبد محو می‌شد. غُرشِ‌لرزه​ کرکنندهٔ سقوطِ آب و برخوردِ رعدآسای ستون‌هایی که فرومی‌ریختند، دنیا را به لرزه درآورده بود.

سانی نگاهِ گذرایی‌همین​ به او انداخت‌پیشروی​ و لبخند زد.

«معلومه که کردم. هرچی باشه گفته بودم که این کار‌سوزن‌هایی​ رو می‌کنم. و من صادق‌ترین آدمِ دنیام... در واقع هفت‌تا‌حال​ از صادق‌ترین آدم‌ها توی دوتا دنیا. مگه بهت نگفته بودم؟»

شبگرد خندهٔ زورکی‌ای سر‌پیشروی​ داد و از درد‌جزیرهٔ​ چهره در هم کشید.

بعد، سرش را بالا آورد.

«اون کشتیِ پرنده داره میره.»

سانی سر تکان داد.

«خوبه. خودم بهشون گفتم برن.»

صدای غُرشِ بلندی از پشت‌سرشان به گوش رسید. شالودهٔ جزیره همچنان فرومی‌ریخت و کُرهٔ فلزیِ‌ساقط​ دندانه‌دار و به‌طرزِ غیرممکنی سنگین، به داخلِ یکی از شکاف‌ها سقوط کرد. سانی با حسرت‌لرزه​ غلت‌خوردنش را تماشا کرد، بعد زیرلب فحشی داد و یکی از تجسم‌هایش را به دنبالش فرستاد.

خیلی زود، آن کُره سر از دریای روحش درآورد — البته انتقالش به آنجا،‌شده​ ذخایرِ تقریباً بی‌کرانِ جوهرش را حسابی خالی کرد. با این حال، می‌توانست جوهرش را‌لرزه​ برگرداند... اما از دست دادنِ این غنیمتِ عجیب تا ابد مثلِ خوره به جانش می‌افتاد.

شبگرد در حالی که دور شدنِ زنجیرشکن را تماشا می‌کرد، هیچ نشانه‌ای از اضطراب بروز نداد. در واقع،‌مطلق​ چهرهٔ جوانش به همان حالتِ سرد و همیشگی‌اش برگشت. حتی دیگر وانمود نکرد که درد آزارش می‌دهد —‌کارها​ بعد از دهه‌ها جنگیدن و مردن در شهرِ جاودان، احتمالاً هیچ دردی وجود نداشت که روی او اثری بگذارد.

«جزیرهٔ پرنده داره حرکت می‌کنه.»

سانی نگاهِ سریعی به‌تاریک​ جزیرهٔ عاج انداخت و بعد‌می‌کرد​ دوباره روی کارش تمرکز کرد.

«خوبه. اصلاً وقت تلف نمی‌کنن.»

شبگرد چند لحظه ساکت ماند‌دیگرش​ و با نوعی سرگرمیِ تاریک‌سوزن‌هایی​ و بی‌تفاوت او را برانداز کرد.

سرانجام، با ته‌مایه‌ای‌دریاچه​ از کنجکاوی در‌گسترهٔ​ صدای آرامش پرسید:

«چرا این‌قدر‌دیوارِ​ داری به‌تاریک​ خودت فشار میاری؟»

سانی یک لحظه‌همین​ مکث کرد و بعد‌می‌کرد​ به کوک‌زدن ادامه داد.

«مگه بهت نگفتم؟ چون مستأصلم.»

صدایش گرفته و محزون بود.

«شاید ندونی چون دهه‌هاست اینجا گیر افتادی، اما دنیا داره از هم می‌پاشه. عالمِ رؤیا داره زمین رو‌بخشِ​ می‌بلعه و ایزدانِ سقوط‌کردهٔ اون دنیای نفرین‌شده دارن تکون می‌خورن. موجوداتِ کابوسِ نفرین‌شده، موجوداتِ کابوسِ نامقدس... و همین‌طور‌معلومه​ بی‌شمار پلید از رتبه‌های پایین‌تر. خیلی طول نمی‌کشه که همه‌شون مثل یه موج روی سکونتگاه‌های انسانی سرازیر بشن.»

سانی کوکِ دیگری زد.

«پس حتی اگه بتونیم قبل از پایانِ دنیا بشریت رو اسکان بدیم، باز هم دیر یا زود نابود می‌شن...‌نداشت​ مگه اینکه ایزدانِ تازه‌ای متولد بشن. که یعنی بعضی از ما باید به مصافِ کابوسِ پنجم برن. کابوسِ ششم‌کندتر​ هم همین‌طور. که یعنی قوی‌ترین قهرمانای بشریت یا داخلِ بذرها می‌میرن یا برای مدتِ طولانی غیبشون می‌زنه. از جمله خودم.»

«اوه.»

سانی تقریباً خشکش زد.

«پس قضیه‌تاریک​ از این‌حالا​ قراره؟ می‌فهمم...»

با گفتنِ‌کوک​ این حرف‌ها، ناگهان‌دیگرش​ چیزی را فهمید.

اینکه بی‌هیچ تردیدی، خودش را‌می‌کرد​ هم جزوِ کسانی شمرده بود‌هستی​ که به مصافِ کابوس‌ها می‌رفتند.

مدت‌ها بود که با‌تاریک​ تصمیمِ بازگشت به آغوشِ‌پیشروی​ بی‌رحمِ طلسمِ کابوس کلنجار می‌رفت...

اما جایی در این مسیر — شاید در پهنهٔ یخبندانِ بازیِ آریل،‌هستی​ شاید در خیابان‌های کثیفِ شهرِ سراب، یا شاید حتی همین‌جا در دوزخِ‌برخوردِ​ غرق‌شدهٔ آسودگی — انگار بی‌آنکه خودش بداند، این تصمیم را گرفته بود.

سانی پیش از این تصمیمش را‌پیوستند​ گرفته بود تا تقدیرش را پس بگیرد...‌آورده​ تا بارِ دیگر به بندِ تقدیر درآید.

با این تفاوت که این بار، کسی او را‌کاخ​ به زنجیر نمی‌کشید. بلکه خودش انتخاب می‌کرد که زنجیرها‌می‌شد​ را بپذیرد — و شاید تمامِ تفاوت در همین بود.

او وظیفه را به آزادی،‌همین​ اعتماد را به استقلال، و مسئولیت‌جنوبیِ​ را به نفعِ شخصی ترجیح می‌داد.

دیگر نمی‌خواست فراموش‌همین​ شود. دیگر نمی‌خواست‌پیشروی​ سایه‌ای یتیم باشد.

آخر وحشتناک بود سایه‌ای‌تجسمِ​ پرسه بزند بی‌آنکه چیزی‌سرعت​ آن را انداخته باشد.

«خب. یه‌حالا​ چیزی تو‌پیشروی​ همین مایه‌ها...»

سانی لبخندِ تلخی زد، چند‌همین​ لحظه ساکت ماند و بعد‌گسترهٔ​ به گنبدِ بالای سرشان نگاه کرد.

«دنیا با شهرِ‌همین​ جاودان تفاوتِ چندانی نداره...‌می‌کرد​ داره از هم می‌پاشه.»

به یکی‌کوک​ از شش‌ضلعی‌های‌تجسمِ​ باقی‌مانده اشاره کرد.

«اون منم.»

انگشتش کمی حرکت کرد.

«اون نفیسه. کاسی. جت. افی. کای... مورگان، سیشان و‌جنوبیِ​ خواهرهاش، خاندانِ شب، قدیس تایریس و قدیس روان، ردِّ‌گنبد​ ویرانی... و خیلیای دیگه. اما آخر سر، اون‌قدرام زیاد نیستن.»

سانی با‌کوک​ جدیت به‌تجسمِ​ شبگرد نگاه کرد.

«پس اگه بتونم یه شش‌ضلعیِ دیگه به دست‌جزیرهٔ​ بیارم، اونم یه شش‌ضلعیِ معرکه، می‌تونی صددرصد مطمئن باشی‌محو​ که می‌گیرمش. حالا خفه شو و بذار کارمو بکنم!»

شش‌ضلعی‌ای که نشان داده بود درست همان لحظه ناپدید شد و ستونِ آبِ دیگری را‌ساقط​ رها کرد که روی جزیرهٔ کاخ فرود آمد و سواحلش را در هم شکست. چند‌لرزه​ شش‌ضلعیِ دیگر هم ناپدید شدند و دیواری از آبِ تاریک، حاشیه‌های بیرونیِ دریاچه را بلعید.

شبگرد سرفه کرد.

«خیلی خب... فکر کنم‌تجسمِ​ فهمیدم. اما نداریم یه کم‌بخشیدند​ زیادی لبهٔ تیغ راه می‌ریم؟»

سانی نیشخند زد.

«مشکلش چیه؟ تو می‌تونی فضا رو تا کنی‌پیشروی​ و منم راحت می‌تونم بینِ سایه‌ها راه برم.‌شده​ تازه، پروازم می‌تونم بکنم. مطمئنم به موقع می‌رسیم.»

درست همان لحظه، شکافِ‌حالا​ درخشانِ دروازهٔ رؤیا آسمانِ تاریکِ‌جنوبیِ​ جلوی جزیرهٔ عاج را شکافت.

و سانی‌کوک​ هم هم‌زمان آخرین‌دیگرش​ کوک را زد.

سانی دستانش را آهسته پایین آورد‌گسترهٔ​ و دید سایهٔ شبگرد سرِ جایش مانده‌لحظه​ و بی‌نقص به پیکرش وصل شده است.

سانی به نامیرای‌آبِ​ سابق نگاه کرد‌حالا​ و لبخند زد.

«ببین! من بهت مرگ‌حالا​ رو هدیه دادم، شبگرد. پس...‌جنوبیِ​ الان بهترین وقته برای فرار...»

ناولها | novelha.net