---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2914: صعودِ تاریک • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 2914: صعودِ تاریک

0

وحشتی که حس می‌کرد با شجاعت، دلیری، یا حتی تجربهٔ فراوان‌بگیرید​ در رویارویی با چیزهای هولناک از بین نمی‌رفت. حتی اگر خودش‌هرگز​ هم یکی از همان چیزهای هولناک بود، باز هم فایده‌ای نداشت.

چون سرچشمه‌اش اصلاً چیزی نبود که دلیلِ منطقی داشته باشد یا بشود‌دنیا​ بر آن غلبه کرد. در عوض، صرفاً واکنشِ طبیعیِ موجودی حقیر بود که‌بیاورد​ خودش را در حضورِ ایزدِ فراموش‌شده می‌دید... در حضورِ ایزدِ کابوس، ایزدِ تباهی.

منادیِ خفتهٔ خلأ.

حتی با اینکه چیزی که داشتند به آن نزدیک می‌شدند خودِ ایزدِ فراموش‌شده‌اعماقِ​ نبود و صرفاً بذرِ کابوسی بود که او در آن زندانی شده و‌خشمی​ با طلسم به خواب رفته بود، ذاتشان نمی‌توانست در برابرِ این وحشت مقاومت کند.

این ترسی بود که نه از ذهن، نه از بدن و نه‌لعنتیا​ حتی از روحشان نشئت می‌گرفت. بلکه ترسی بود که از تار و‌نکرده​ پودِ وجودشان زاده می‌شد؛ مثلِ واکنشی غریزی که نمی‌شد آگاهانه مهارش کرد.

و هرچه به‌پیش​ بذرِ هفتم نزدیک‌تر می‌شدند،‌کینه​ این ترس ویرانگرتر می‌شد.

دستانِ سانی لرزید‌طلسم​ و باعث شد‌ذاتشان​ تیرش خطا برود.

«لعنتی!»

خشکش زد؛ برای‌مجبور​ لحظه‌ای وحشتی حیوانی‌بکشد​ بر او چیره شد.

سپس با ناله‌ای،‌پیش​ خودش را مجبور کرد‌کینه​ دوباره کمان را بکشد.

«ندا، بذرِ هفتم، پروانه‌های‌خواب​ کابوس... بیاید منو بگیرید،‌برابرِ​ لعنتیا! همه‌تون رو می‌کشم...»

سانی در اعماقِ آن حالتِ گیج‌پروانه‌های​ و نیمه‌ویرانش، به چیزی پناه برد که‌اعماقِ​ پیش از این هرگز ناامیدش نکرده بود.

کینه.

وجودش لبریز از خشمی کینه‌توزانه بود. هرچه دنیا ضربهٔ محکم‌تری به او می‌زد،‌ضربهٔ​ خشمگین‌تر می‌شد و بیشتر دلش می‌خواست تلافی کند. می‌خواست دنیا را همان‌قدر که‌برابر​ به او آسیب رسانده بود، به درد بیاورد — نه، بیشتر. صد برابر بیشتر!

پس، سانی‌شده​ هم همین‌خواب​ کار را کرد.

ناله‌اش به غرش تبدیل شد. دندان‌قروچه‌ای کرد و ترسِ حیوانی‌اش را به‌می‌کشم​ خشم و پرخاش بدل ساخت. ندا او را به مرزِ جنون کشانده‌وجودش​ بود؛ پس به جای بذرها، پروانه‌های کابوس را هدفِ این جنون قرار داد.

«بمیرید، حروم‌زاده‌ها...»

در دوردست، یکی از تجسم‌هایش کُشنده را در آغوشِ تاریکِ خود گرفت و در آن‌می‌زد​ کشتارِ بی‌رحمانه و شوم به او پیوست. آواتاری دیگر دوشادوشِ اژدهای سیاه و مغاکی پرواز‌غرش​ می‌کرد و در برابرِ پروانه‌های کابوس که قصد داشتند تکه‌تکه‌اش کنند، از او دفاع می‌کرد.

روی عرشهٔ زنجیرشکن، آواتاری دیگر با مهارت کشتی را‌این​ هدایت می‌کرد. چشمانش هنوز با چشم‌بند بسته بود، اما‌می‌گرفت​ با تکیه بر حسِ سایه به‌خوبی از پسِ کار برمی‌آمد.

چهار تجسمِ دیگر برای محافظت از کشتی می‌جنگیدند. دو تایشان‌لعنتیا​ به‌عنوان کمان‌دار به قدیس پیوستند و دو تای دیگر، سایه‌های‌هرگز​ پروانه‌های کابوس را در نبرد علیه هم‌نوعانِ پلیدشان رهبری می‌کردند.

هرچه کشتیِ پرنده بالاتر می‌رفت، موجوداتِ کابوسِ‌ندا​ اعظمِ بیشتری از سدِّ سه مدافع —‌می‌کشم​ یعنی نفیس، کُشنده و عروسک‌گردان — عبور می‌کردند.

و در نتیجه،‌پیش​ آن سه مدافع‌نکرده​ نیز آسیبِ بیشتری می‌دیدند.

«چقدر دیگه مونده؟»

سانی نمی‌دید چقدر بالا رفته‌اند و آن‌قدر می‌ترسید که جرئت نداشت حسِ سایه‌اش را‌حالتِ​ به سمتِ بالا گسترش دهد تا چهار ردِّ پنجهٔ تایتانی را پیدا کند؛ ردهایی‌دنیا​ که چنگال‌های موجودی ناشناخته و نامقدس روی سطحِ مقبرهٔ آریل به جا گذاشته بود.

اما می‌دانست اگر‌مجبور​ زودتر به آن‌بکشد​ نشانه‌ها نرسند، همگی می‌میرند.

هرچه او و خدمتگزارانش پروانه‌های کابوسِ بیشتری می‌کشتند، او سایه‌های بیشتری از آن‌ضربهٔ​ موجوداتِ وهم‌انگیز را احضار می‌کرد — و آن سایه‌ها نیز به‌نوبهٔ خود تعدادِ‌برابر​ بیشتری از هم‌نوعانِ وحشتناکشان را می‌کشتند و آن‌ها را به خدمتِ سپاهِ سایه درمی‌آوردند.

دست‌کم در تئوری قرار‌خواب​ بود این‌گونه پیش برود‌برابرِ​ و چرخه‌ای باطل بسازد.

و واقعاً هم‌کمان​ همین‌طور شده بود...‌پروانه‌های​ البته برای مدتی کوتاه.

اما با ورودِ زنجیرشکن‌دوباره​ به اعماقِ این دستهٔ‌پروانه‌های​ وحشتناک، اوضاع تغییر کرد.

در ابتدا، فقط تعدادِ بیشتری از پروانه‌های کابوس به سانی و سایه‌هایش می‌رسیدند. سانی و قدیس آن‌ها را در‌می‌خواست​ آسمان هدف قرار می‌دادند و دو تجسمِ بال‌دارش، جان‌به‌دربردگان را تکه‌تکه می‌کردند و بادهای توفانیِ ناشی از بال‌زدن‌های آشفته‌ساخت​ و بی‌شمارِ بال‌های عظیم را می‌شکافتند. سایه‌هایش نیز معدود پروانه‌هایی را که از سدِّ او گذشته بودند، پاره‌پاره می‌کردند.

هیچ‌کدام به زنجیرشکن نرسیدند.

با این حال، با افزایشِ‌ندا​ تراکمِ این دستهٔ هولناک و آسیب‌دیدنِ‌همه‌تون​ سه پیشگامِ کشتیِ پرنده، ورق برگشت.

تیرهایی که سانی و قدیس به دلِ این دسته می‌فرستادند، مثلِ‌بگیرید​ قطره‌ای در اقیانوس بود. تجسم‌های بال‌دارش در سیلابی از پلیدهای اعظم غرق‌ناامیدش​ می‌شدند و سایه‌هایش نیز رفته‌رفته تلفات می‌دادند — چون هم‌نوعانشان متقابلاً می‌جنگیدند.

در ابتدا چند سایه را از دست داد و‌لبریز​ سپس بیشتر. و بعد، آرام‌آرام سرعتِ نابودیِ پروانه‌های سایه‌دلش​ از سرعتِ افزوده‌شدنِ سایه‌های جدید به سپاهِ سایه پیشی گرفت.

در آن لحظه، تجسم‌های بال‌دارش دیگر در حالِ نابودکردنِ‌این​ پروانه‌های کابوسی نبودند که از سدِّ سه مدافع گذشته‌می‌گرفت​ بودند؛ بلکه فقط سعی داشتند در سیلابِ آن‌ها زنده بمانند.

لایهٔ اولِ دفاعیِ دورِ زنجیرشکن‌ندا​ بی‌اثر شد، لایهٔ دوم ناکافی بود‌همه‌تون​ و لایهٔ سوم به‌سختی دوام می‌آورد.

طولی نمی‌کشید که اولین پروانهٔ کابوس‌بکشد​ به زنجیرشکن برخورد کند و شیارهای‌لعنتیا​ عمیقی روی بدنهٔ چوبی‌اش به جا بگذارد.

«لعنتی!»

سانی کمانش را انداخت و‌رفته​ از روی عرشه بیرون پرید و‌مقاومت​ روی بالِ جانورِ وهم‌انگیز فرود آمد.

بیشتر از یک ثانیه طول نکشید‌پروانه‌های​ تا روی بدنش سُر بخورد و‌می‌کشم​ سرِ جانورِ وهم‌انگیز را قطع کند...

اما تا آن‌مجبور​ موقع، پلیدِ دیگری داشت‌ندا​ روی عرشه سقوط می‌کرد.

آن یکی با هفت شمشیرِ سیاهی که‌کینه​ مار هدایتشان می‌کرد به نُه قسمتِ مساوی‌محکم‌تری​ تکه‌تکه شد، اما تعدادِ بیشتری در راه بودند.

از آن لحظه به بعد، نبرد با‌نمی‌توانست​ فوجِ پروانه‌های کابوس از نبردی صرفاً مهیب،‌ذهن​ به نبردی از سرِ استیصال تبدیل شد.

و ندا...‌دوباره​ ندا داشت‌بکشد​ بلندتر می‌شد.

سانی نالید‌ناله‌ای​ و گوش‌هایش‌دوباره​ را گرفت.

این کار‌برد​ برایش گران‌هرگز​ تمام شد.

در دوردست، یکی از تجسم‌هایش که دوشادوشِ کُشنده می‌جنگید، یک لحظه دیرتر از‌ترسی​ آن جنبید که بتواند از اندامِ داس‌مانندِ یک پروانهٔ کابوس جاخالی بدهد. ضربه به‌غریزی​ سینه‌اش خورد، جایی که فلزِ یشم‌مانندِ ردا پیش‌تر به دستِ آزاراکس آسیب دیده بود.

زره مقاومت کرد — البته به‌سختی — اما ضربه آن‌قدر‌لعنتیا​ مهیب بود که به اندام‌های داخلی‌اش آسیب برساند... کمی. هر چه‌ناامیدش​ بود، بافتِ گوشت آن‌ها را تغییر داده و بهبود بخشیده بود.

اما در نتیجهٔ ضربه به هوا پرتاب شد‌پروانه‌های​ و مهارِ پروازش را از دست داد و‌حالتِ​ نتوانست در برابرِ پلیدی دیگر از خودش محافظت کند.

و وقتی آن یکی‌هرگز​ به او ضربه زد، ردا‌لبریز​ نتوانست جلوی ضربه را بگیرد.

خرطومِ مخوفِ پروانهٔ کابوس — لوله‌ای بلند، توخالی و سوزن‌مانند که برایشان‌کند​ حکمِ دهان را داشت — سینهٔ سانی را سوراخ کرد و از‌می‌شد​ پشتش بیرون زد و او را مثلِ حشره‌ای میخکوب‌شده به سیخ کشید.

آسیب تقریباً کشنده بود، یا دست‌کم برای کسی که تباری نداشت کشنده می‌بود. با این حال، حتی ماهیتِ سرسختِ‌پیش​ بافت هم نمی‌توانست با آسیبِ مخوفی که سانی دیده بود مقابله کند. دنده‌های نابودنشدنی‌اش ترک خورده و از جای‌آسیب​ خود دررفته بودند، ریه‌هایش کاملاً از بین رفته بود، قلبش پاره‌پاره شده بود و ستونِ فقراتش آسیبِ شدیدی دیده بود.

در حالی که خون از دهانش جاری بود، سانی دندان‌منو​ به هم سایید و خرطوم را قطع کرد و از‌برد​ پروانهٔ کابوس که تلوتلو می‌خورد، جدا شد و پایین افتاد.

درد... قابل‌تحمل بود.

اما آسیبی‌شده​ که دیده‌خواب​ بود، این‌طور نبود.

چاره‌ای نداشت جز اینکه بدنِ له‌ولورده‌اش را به سمتِ کُشنده بکشاند و به سایه‌حالتِ​ تبدیل شود و تجسمِ مثله‌شده‌اش را دورِ او بپیچد — این تمامِ کاری بود‌دنیا​ که آن آواتارش اکنون می‌توانست بکند، مگر اینکه می‌خواست آن را از دست بدهد.

وضعِ دیگر‌ناله‌ای​ مدافعانِ زنجیرشکن هم‌کمان​ چندان بهتر نبود.

کُشنده مثلِ همیشه پر از کینهٔ مرگبار بود، اما بدنِ اژدهامانندش اکنون تقریباً به‌طورِ کامل در دودِ شبح‌واری که از زخم‌های بی‌شمارش‌آسیب​ برمی‌خاست، پوشیده شده بود. یکی از چشمانش را از دست داده بود و بسیاری از نیش‌های درونِ آروارهٔ بی‌رحمش خرد شده بودند.‌هدفِ​ یکی از پاهای قدرتمندش به‌طرزِ فجیعی شکسته بود، استخوان‌های سیاه از میانِ گوشتِ پاره‌پاره بیرون زده بودند و چنگال‌های ترسناکش بی‌جان آویزان بودند.

اکنون، آن اندامِ شکسته‌خواب​ چیزی جز باری بی‌فایده نبود‌این​ که سرعتش را کم می‌کرد.

کُشنده بدنش را چرخاند، اندامی را که بی‌فایده آویزان بود‌لعنتیا​ گاز گرفت و با یک حرکتِ وحشیانه آن را کند‌هرگز​ و پیش از ادامهٔ نبرد، آن را سوزاند و خاکستر کرد.

در دوردست، عروسک‌گردان پر از زخم‌های مهیب بود و چند پروانهٔ کابوس روی بدنش می‌خزیدند، آن زخم‌ها را کاملاً می‌شکافتند و‌پیش​ زخم‌های تازه‌ای به وجود می‌آوردند. یکی از بال‌هایش آسیب دیده بود، در حالی که دیگری در آستانهٔ کنده‌شدن بود. توفانِ ابریشمِ‌درد​ سیاهی که پیش‌تر از او محافظت می‌کرد نیز پاره‌پاره و تکه‌تکه شده بود و پلیدها مانند ملخ رشته‌های اثیری را می‌جویدند.

و نفیس...

نفیس بیشتر از مجموعِ دیگر مدافعانِ زنجیرشکن‌نمی‌توانست​ پروانه‌های کابوس را نابود کرده بود و‌ذهن​ همچون یخ‌شکنی برای ناوگانِ هواییِ کوچکشان عمل می‌کرد.

اما این به خاطرِ آن نبود که قدرتِ بسیار بیشتری نسبت به پلیدهای اعظم‌حالتِ​ داشت. هر چه بود، هم‌رتبهٔ آن‌ها بود، و این یعنی همان‌طور که او می‌توانست به‌راحتی‌ضربهٔ​ آن‌ها را زخمی و نابود کند، آن‌ها هم می‌توانستند او را زخمی و نابود کنند.

نفیس می‌توانست بیشترِ زخم‌هایی را که پروانه‌ها به او وارد می‌کردند التیام بخشد، اما‌می‌کشم​ اگر با یک ضربه کشته می‌شد، هیچ مقدار شعلهٔ سفیدی نمی‌توانست نجاتش دهد... بنابراین،‌خشمی​ حتی اگر کشتنِ درجای او کارِ دشواری بود، تنها یک اشتباه با نابودی فاصله داشت.

و وقتی پلیدهای اعظمِ بی‌شماری در اطرافش بودند‌وجودش​ که هر کدام می‌توانستند با یک ضربهٔ خوش‌شانس‌خشمگین‌تر​ کارش را تمام کنند، اشتباه کردن بسیار آسان بود.

بدتر از آن، او هم درست مثلِ سانی داشت از تأثیرِ ندا دیوانه می‌شد. ذاتش درست مثلِ ذاتِ سانی در چنگالِ‌پودِ​ ترسی نخستین گرفتار بود... و علاوه بر آن، باید دردِ جانکاهِ سوختن و خاکستر شدنِ روحش و بازسازیِ دوبارهٔ آن از‌برود​ میانِ خاکستر را تحمل می‌کرد؛ روحی که بارها و بارها، بدونِ حتی یک لحظه مهلت، با شعله پاره‌پاره و دوباره ترمیم می‌شد.

تمامِ آن عذابِ خردکننده بیش از حدِ کافی بود تا ذهنِ‌همه‌تون​ هر کسی را بسوزاند و او را در هم بشکند... یا او‌کینه​ را به چیزی تازه و ناشناختنی تغییر دهد، چیزی شگفت‌انگیز و توقف‌ناپذیر.

نفیس هنوز متوقف‌مجبور​ نشده بود —‌بکشد​ اما توقف‌ناپذیر هم نبود.

حتی در حالی که راهی به سوی بالای هرم باز‌خشمی​ می‌کرد و صدای آهنگینش نام‌های شعله و ویرانی را از‌تلافی​ آسمانِ سوزان فریاد می‌زد، جوهرش به‌سرعت رو به کاهش بود.

در ابتدا توانسته بود با نابود کردنِ هسته‌های روحش آن را‌مقاومت​ به‌سرعت پر کند، اما خیلی زود، حتی این کار هم برای‌وجودشان​ جبرانِ جوهری که برای نابودیِ پروانه‌های کابوس صرف می‌کرد، کافی نبود.

نفیس داشت به‌کمان​ مرزِ تخلیهٔ کاملِ‌پروانه‌های​ جوهر نزدیک می‌شد...

و اگر این اتفاق می‌افتاد، حتی توانِ خفته‌اش هم به خواب‌بگیرید​ می‌رفت و مانع از آن می‌شد که زخم‌های وحشتناکی را که پلیدهای‌ناامیدش​ بی‌پایان و سرشتِ آتشینِ خودش به او وارد کرده بودند، ترمیم کند.

آن لحظه به‌سرعت نزدیک می‌شد.

ناولها | novelha.net