چپتر 3171: عروسی تاتال
0عروسیِ تاتال مراسمی باشکوه بود...
البته بامیکرد استانداردهای تمدنِبزرگترین نوپای عصرِ ایزدان.
کلِ روستا در تدارکات شرکت کردند. بهترین خیاطِ قبیله لباسِ عروسیاش را آماده کرد؛صنعتگری شکارچیان به اعماقِ جنگل رفتند تا برای ضیافت گوشت تهیه کنند. چند جوانِ جسورساخته به لانهٔ ملکهٔ زنبوری بیدارشده دستبرد زدند و با چند کوزه عسلِ رازآلود فرار کردند.
سایه مجبور شد جانورِوقتی خشمگین را بترساند تادنیا از نقشههای انتقامش دست بردارد.
پیرزنان سربندِ پرکار و ظریفی ساختند و با کهربا، عقیقبزرگترین و یاقوت تزیینش کردند. صنعتگری سالخورده طلسمِ خوشیمنی را ازهرچه تکهای یشمِ گرانبها تراشید: مجسمهٔ کوچکی از یک گرگِ درنده.
رنگهای خاصی ساخته شد. شمنِ قبیله روزهای زیادی را صرفِ آمادهشدنشده برای اجرای مراسم کرد. بچهها در جنگل پرسه میزدند و رویدختری زمین دنبالِ توتهای شیرین و در جویبارها دنبالِ سنگهای قیمتیِ درخشان میگشتند.
معمولاً مردانِ قبیله برای زوجِ تازهعروسوداماد خانهای میساختند. اما از وقتی پدربزرگِ تاتال چندصنعتگری سال پیش از دنیا رفت، او در خانهٔ پدربزرگش تنها زندگی میکرد؛ خانهای که یکیشمنِ از بزرگترین خانههای روستا بود و با جمجمهٔ جانوران و شاخهای ترسناک تزیین شده بود.
سایه از اینهمه زحمت برای هرچه باشکوهتر و شادتر برگزار شدنِ عروسیِ تاتال تعجب کردهیکی بود. البته او فقط دختری معمولی نبود؛ تاتال با وجودِ جوانیاش برای قبیله خاص بود. هرتعجب چه باشد، آخرین بازماندهٔ ترسناکترین شکارچیِ قبیله بود و خودش هم بیدارشدهای قدرتمند به حساب میآمد.
وقتی بیدار شده بود هم خیلی جوان بود؛ بهطرزِ غیرمعمولی جوان و در عین حال قدرتمند. برای همین،اینهمه بزرگانِ قبیله قدرِ تاتال را میدانستند، به این امید که در آینده قدرتمندتر شود... شاید حتی قدرتمندتر ازبازماندهٔ پدربزرگش، و در نتیجه وقتی آنها دیگر در این دنیا نبودند، امنیت و رفاهِ قبیله را تضمین کند.
و طبیعتاً این واقعیت هم وجود داشت کهشاخهای بهعنوانِ قربانی پیشکشِ جانورِ ترسناکی شده بود کهشادتر در تاریکی میزیست، و زنده به قبیله بازگشته بود.
پس شاید جای تعجب نداشت که قبیله باظریفی چنین شوری برای عروسیاش تدارک میدید. در واقع،طلسمِ ترتیبدادنِ خودِ این ازدواج هم دردسرِ زیادی داشت.
در آن زمان رسم بر این بود که جوانانِ قبایلِ همسایه با هم ازدواج کنند. رئیسِ قبیله، یعنی بهترین شکارچیِ آن، معمولاًتزیین مرد بود، در حالی که شمن معمولاً زن بود. اولی با تهدیدهای بیرونی مقابله میکرد، در حالی که دومی به امورِ مردمشکارچیِ میرسید؛ بنابراین زنان در کارهای داخلیِ قبیله اقتدارِ بیشتری داشتند. از این رو، معمولاً داماد میرفت تا با خانوادهٔ عروس زندگی کند.
اما تاتال آدمِ معمولیای نبود؛ متأسفانه در قبایلِ همسایه مردِ جوانِ مناسبی پیدا نمیشد که همسرِ او شود. بنابراین، بزرگانِ قبیله تلاشِ زیادیبرگزار کردند تا با دورترین نقاطِ عالم ارتباط بگیرند، و در نهایت دامادی برجسته در میانِ جوانانِ قبیلهٔ گرگِ خاکستری برایش پیدا کردند؛ قبیلهایجوان از شکارچیانِ ترسناک که هنوز سبکِ زندگیِ عشایریشان را کنار نگذاشته بودند و با وجودِ خطراتِ فراوان، در پهنهٔ وسیعِ عالم پرسه میزدند.
سایه هنگامِ آشنایی با قبیلهٔخانههای گرگِ خاکستری، از فهمیدنِ نامِتزیین قبیلهٔ خودِ تاتال هم غافلگیر شد...
قبیلهٔ سایه بود.
دلیل اینکه مردمش چنین نامیده میشدندسال کسی نبود جز خودِ سایه، حتیتنها اگر او چیزی از آن نمیدانست.
انگار تمامِ قبیلههای انسانها از شمارِ اندکی از قبیلههای بزرگبزرگترین سرچشمه میگرفتند. این قبیلههای بزرگ مدتها پیش شکل گرفته بودند؛هرچه زمانی که نیاکانشان گهوارهٔ پرنعمتِ جنگلِ قلب را ترک کردند.
با پراکندهشدنشان در عالمهای فانی و افزایشِ جمعیتشان، قبیلهها چندپاره شدند؛ وقتی تعدادِ مردم از ظرفیتِ زمین برای تأمینِ نیازهایشان فراتر میرفت، عدهای باید آنجا را ترک میکردندباشد تا مسیرِ دیگری در دلِ طبیعتِ وحشی بیابند. اینگونه بود که انسانها بهسرعت در بیشترِ عالمهای فانی ساکن شدند و وقتی دیگر جایی برای رفتن نبود، چارهای نداشتند جزآنها اینکه یکجا نشین شوند و برای تأمینِ نیازِ جمعیتِ روبهرشدِ خود، کشاورزی را ابداع کنند. بهنوبهٔ خود، همین باعث شده بود سایه گیرِ این همسایههای پرسروصدا و کلافهکننده بیفتد.
قبیلههای بزرگ و باستانی هرکدام به نامِ روحِ نگهبانی خوانده میشدند که میپرستیدند. برای مثال، قبیلهای که جانورِ مقدسِ مهیبی به نامِمجسمهٔ گرگ از آن محافظت میکرد، قبیلهٔ گرگ نام داشت؛ شاخههای کوچکترِ آن لقبی به نامشان میافزودند، یک لقب به ازای هر درجهجویبارها فاصلهگرفتن از روحِ نگهبانشان. برخی از جوانترین قبیلهها که ارتباط با ایزدِ خود را از دست داده بودند، اصلاً هیچ نامی نداشتند.
این یعنی قبیلهٔ گرگِ خاکستری قدیمی و قدرتمند بود و تواناییاش را برای بقا در طولِبزرگترین دهها نسل ثابت کرده بود. با این حال، قبیلهٔ سایه تنها یک واژه در نامِ خودکرده داشت، چون سایه از هیچ گروهِ دیگری از انسانها محافظت نمیکرد؛ آنها در نوعِ خود اولین بودند.
همین مسئله جایگاهِ قبیله را مبهم میکرد، برای همین ریشسفیدانبزرگترین سنگتمام گذاشته بودند تا جوانِ آیندهداری از گرگهای خاکستری راهرچه برای تاتال دستوپا کنند. سایه واقعاً نمیتوانست شکایتی داشته باشد.
البته هنوزمیکرد هم دلشبزرگترین میخواست غر بزند.
آخه داره بهدست چی فکر میکنه؟ ازدواج؟پرکار خیلی جوونه! خیلی جوونه!
احساساتِ زیادی را تجربه میکرد که نمیتوانست دلیلشان را کاملاً توضیح دهد. سایه بهندرتمیکرد چیزی حس میکرد که بتوان نامش را احساسات گذاشت، پس جای تعجب نداشت کهشادتر نمیتوانست حسِ خودش را درک کند، چه برسد به اینکه بداند از کجا نشئت گرفتهاند.
غافلگیریِ بزرگتر اینرفت بود که اصلاًتنها چیزی حس میکرد.
با این حال تاتال... خوشحال به نظر میرسید،شاخهای پس نمیتوانست چیزی بگوید. از کسی هم کهشادتر ریشسفیدان برایش انتخاب کرده بودند، کاملاً ناراضی نبود.
گرگ. این نام برایشبردارد آشنا بود، چون خودشظریفی هم روزگاری گرگ بود.
و این یعنیاما یک بار همسال آن را کشته بود.
نوادگانِ مردمی که با روحِ گرگ پیوندزندگی بسته بودند، نمیتوانستند آدمهای وحشتناکی باشند. دستکم بایدترسناک قوی میبودند؛ بسیار قویتر از مردمِ خودِ تاتال.
گذشته از آن، گرگها جانورانِ گلهای بودند. ارزشِشاخهای خانواده را میفهمیدند. بنابراین، سایه باور داشت کهشادتر شوهرِ آیندهٔ تاتال با او رفتارِ خوبی خواهد داشت.
و اگر اینطور نبود...
خب، سایه روحِ نگهبانِ آن مردم راپیش کشته بود. از پای درآوردنِ یک تولهگرگِ فانییکی به آسانیِ یک نگاه انداختن به او بود.
دستکم اینقدر عقل توخانهٔ کلهشون بود که ازدواج بایکی قبیلهٔ گرگ رو ترتیب بدن.
اگر قبیلهای بود که جانورِ بیلیاقتی راجانوران میپرستید، سایه ساکت نمیماند. در واقع، مجبورهرچه میشد پایش را در یک کفش کند...
سایه در واقعدست پایی نداشت، اما اصلِپرکار مطلب سرِ جایش بود.