---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3087: گلِ تاریکی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 3087: گلِ تاریکی

0

[نفیس... یه‌تنها​ جای کارِ‌ثانیهٔ​ این تایتان می‌لنگه.]

سانی نیازی نداشت با صدای بلند حرف بزند، چون آن دو‌تنها​ از طریقِ سرشتِ کاسی ارتباطِ ذهنی داشتند. خودِ کاسی هم می‌توانست‌کجای​ صدایشان را بشنود و از طریقِ آن‌ها جهان را درک کند.

پس حتماً تضادِ وهم‌انگیزِ میانِ آنچه‌رفته‌ای​ تایتانِ یشمی باید می‌بود و آنچه‌داده​ واقعاً بود را حس کرده بود.

لحظه‌ای بعد صدای‌مخروبه​ نف در ذهنش‌بودند​ پیچید؛ محتاطانه بود.

[منم حسش می‌کنم.]

آن دو با سرعتی نفس‌گیر حرکت می‌کردند و دیگر کاملاً به آمفی‌تئاترِ‌چند​ مخروبه نزدیک شده بودند. تنها چند ثانیهٔ دیگر به میدانِ باستانی می‌رسیدند‌ترسناکشان​ و این یعنی زمانِ زیادی نداشتند تا بفهمند کجای کارِ دشمنِ ترسناکشان می‌لنگد.

[کاسی؟]

لحظه‌ای سکوت حاکم شد و بعد صدایش‌تنها​ آرام به گوش رسید، انگار از فاصله‌ای‌زمانِ​ دور می‌آمد. سانی به‌سختی صدایش را می‌شنید.

[تایتان... تاریکیِ عنصری... چیزی که می‌بینین‌باستانی​ فقط... پوسته‌ست... آگاهیِ اون... تو کلِ شهر.‌کجای​ اون تمامِ قدیس‌های آلوده رو کنترل می‌کنه...]

مکثی کرد و‌می‌کردند​ بعد دوباره حرف‌آمفی‌تئاترِ​ زد، این بار واضح‌تر:

[اما یه چیزی‌نیمی​ داره تایتان رو کنترل‌نشناختنِ​ می‌کنه. نمی‌تونم ببینم چیه.]

سانی اخم کرد.

اگر حتی کاسی هم نمی‌توانست حس کند واقعاً چه خبر است،‌نداشتند​ پس اوضاع وخیم بود. هرچه باشد، شناختِ دشمن یعنی نیمی از راهِ‌انگار​ پیروزی را رفته‌ای. نشناختنِ دشمن؟ یعنی نیمی از راهِ شکست را رفته‌ای.

با این حال، چند اطلاعاتِ مهم به آن‌ها داده بود. تایتانِ یشمی صرفاً آن غولِ سربرفلک‌کشیدهٔ روبه‌رویشان نبود — در واقع، غولِ سنگی فقط پوستهٔ‌می‌لنگد​ فیزیکی‌اش بود. در این میان، آگاهیِ عظیمِ موجودِ کابوس در سراسرِ شهر گسترده شده بود و تمامِ مدافعانش را کنترل می‌کرد. به همین دلیل بود که‌کنترل​ حرکاتشان این‌قدر دقیق و حساب‌شده بود؛ بیشتر شبیه به ارتشی منضبط بود تا گله‌ای از پلیدهای دیوانه. با نابودیِ تایتان، انسجامِ ارتشِ آلوده به‌شدت افت می‌کرد.

اما مهم‌تر از همه...

سوءظنِ مبهمِ سانی به یقین‌شده​ تبدیل شده بود. واقعاً چیزی‌میدانِ​ داشت غولِ سقوط‌کرده را کنترل می‌کرد.

چه جور موجودی‌چند​ می‌توانست یک تایتانِ اعظم‌می‌رسیدند​ را مطیعِ خود کند؟

سانی مطمئن نبود، اما‌دیگر​ حتی اگر اصلاً دلش نمی‌خواست‌شده​ بفهمد، به‌زودی جوابش را می‌گرفت.

حسِ سایه‌اش را به بیرون گسترش داد و سعی کرد حضورِ دومی را حس‌غولِ​ کند. اما هیچ‌چیز نبود — هیچ حرکتی در اطراف یا پشتِ تایتانِ یشمی حس‌مدافعانش​ نکرد و هیچ سایهٔ زندهٔ دیگری هم که در تاریکی پنهان شده باشد، نیافت.

تا آن موقع، آن دو از آخرین استالاگمیتِ غول‌پیکر هم گذشته بودند و به فضای خالی و‌بفهمند​ پهناورِ اطرافِ ویرانه‌های آمفی‌تئاترِ بزرگ گریخته بودند. تنها چند ثانیه تا درگیری با تایتانِ یشمی فاصله داشتند‌تاریکیِ​ و درخششِ نف از همان موقع روی زرهِ تاریکش افتاده بود و باعث می‌شد در تاریکی برق بزند.

هیچی نیست...

سرمایی در ستون فقراتش دوید. حواسش را روی ناحیهٔ دقیقاً پشتِ غولِ سربرفلک‌کشیده متمرکز کرد. به لطفِ درخششِ نف و نورهای محیطیِ ساطع‌شده از شهرِ باشکوه‌سکوت​ بود که سانی می‌توانست آنجا را با حسِ سایه‌اش پوشش دهد. با این حال، هنوز جاهای بی‌شماری بود که تاریکیِ عنصری در آن‌ها جمع می‌شد؛ سرد‌می‌کنه​ و ژرف همچون اقیانوس، و حواسش را سد می‌کرد. آن مکان‌ها برای سانی مثلِ نقاطِ کور بودند، چون نمی‌توانست هیچ‌چیزِ پنهان در تاریکی را درک کند.

اما شکلِ‌دشمن​ آن نقاطِ کور‌پیروزی​ به‌خودیِ‌خود گویا بود.

نیازی نبود چیزی را حس کند تا بداند آنجاست. در‌میدانِ​ آن لحظه، غیابِ سایه‌ها هم به‌اندازهٔ کافی گویا بود. سانی‌ترسناکشان​ سعی داشت فضای منفیِ حاصل از تاریکیِ عنصری را تشخیص دهد.

وقتی روی‌تنها​ نبودِ شکل‌ها‌ثانیهٔ​ تمرکز کرد...

برای لحظه‌ای‌حرکت​ نفسش در‌دیگر​ سینه حبس شد.

چشمانِ سانی گشاد‌نیمی​ شد و مو‌رفته‌ای​ بر تنش سیخ شد.

این دیگه... چه... مرگشه؟

با وجودِ تجربهٔ انواع‌واقسامِ‌ثانیهٔ​ رویارویی‌های هولناک، سانی برای‌یعنی​ کسری از ثانیه جا خورد.

چون آنجا، هم‌رنگ با‌دیگر​ تاریکیِ اطراف، چیزی داشت از‌شده​ پشتِ تایتانِ اعظم بیرون می‌آمد.

شاخکی غول‌پیکر‌دشمن​ از تاریکیِ‌راهِ​ عنصری بود.

تایتانِ یشمی دست‌کم ۲۰۰ متر قد داشت و شاخک‌ثانیهٔ​ به‌راحتی وزنِ بدنِ عظیمش را تحمل می‌کرد... انگار گلِ‌کجای​ سنگیِ بزرگی در انتهای ساقه‌ای بلند و سیاه شکفته بود.

اما چیزی که سانی را واقعاً به وحشت انداخت، این بود که نمی‌توانست منشأ شاخک را حس کند.‌حاکم​ دوازده کیلومتری امتداد داشت، رفته‌رفته ضخیم‌تر می‌شد و در تاریکیِ بی‌کرانِ شکافِ بزرگِ پشتِ شهر ناپدید می‌شد. در‌اون​ شکاف نوری نبود و در نتیجه سایه‌ای هم وجود نداشت؛ پس سانی نمی‌دانست شاخک تا کجا پایین می‌رود.

شاید از‌حرکت​ خودِ مغاک‌دیگر​ بیرون می‌آمد.

لـ... لعنتی...

با این انتظار واردِ شهر شده بودند که با یک تایتانِ اعظم بجنگند، اما چیزی که واقعاً با آن روبه‌رو شدند،‌می‌لنگد​ موجودی از تاریکی بود؛ موجودی از تاریکی که می‌توانست تایتانِ اعظم را مثلِ عروسکِ خیمه‌شب‌بازی کنترل کند. موجوداتِ تاریکی در چارچوبِ‌کلِ​ آشنای رتبه‌ها و طبقه‌ها نمی‌گنجیدند، اما دست‌کم باید به‌اندازهٔ یک موجودِ کابوس با طبقه‌ای بالا قدرتمند می‌بود... یا شاید هم چیزی وحشتناک‌تر.

از همه‌تنها​ مهم‌تر، این صحنه‌میدانِ​ برایش آشنا بود.

با اینکه مقیاس و گستردگی‌اش کاملاً تفاوت داشت، اما به‌شکلی مورمورکننده‌تنها​ شبیه اولین نبردشان در جهانِ زیرین بود؛ نبرد با آن موجودِ‌کجای​ وهم‌انگیز که از اجسادِ قدیس‌های سنگیِ سقوط‌کرده به‌عنوانِ پوسته استفاده می‌کرد.

یعنی همان موجود بود؟

اگر این‌طور بود... شاخک‌هایش در‌شده​ سراسرِ جهانِ زیرین پخش شده‌میدانِ​ بود و هزاران کیلومتر امتداد داشت.

و تمامِ این مدت داشت آن‌ها را می‌پایید.‌یعنی​ سرانجام سانی فهمید چرا آن موجودِ مرموز هرگز‌می‌لنگد​ برای بارِ دوم به آن‌ها حمله نکرده بود.

وقتی تمامِ این مدت داشتند‌کاملاً​ به سمتِ دهانش می‌رفتند، دیگر‌بودند​ چه نیازی به حمله بود؟

این... این...

سانی حس کرد به‌طرزِ فاجعه‌باری حریفش نمی‌شوند. موجودی که می‌توانست تمامِ جهانِ‌می‌رسیدند​ زیرین را با شاخک‌هایش در بر بگیرد، وحشتناک‌تر از آن بود که در‌آرام​ تصور بگنجد؛ آن‌ها قدرتمند بودند، اما نه آن‌قدر که با چنین چیزی بجنگند.

با این حال، حالا که‌میدانِ​ به لبهٔ مغاک رسیده بودند،‌زیادی​ چاره‌ای جز جنگیدن با آن نداشتند.

و اگر فایده‌ای‌می‌کردند​ نداشت... آن‌وقت فقط می‌توانستند‌مخروبه​ پا به فرار بگذارند.

سانی وحشت را از‌راهِ​ ذهنش پس زد و‌شکست​ به خودش مسلط شد.

فقط... فقط یه‌مخروبه​ هیولای وحشتناکه که‌بودند​ توی مغاک زندگی می‌کنه.

مگه... مگه چیه؟

اگه این موجود می‌تونست راحت‌کاملاً​ بکشتمون، همون ماه‌ها پیش دمِ ورودیِ‌تنها​ جهانِ زیرین این کار رو می‌کرد.

اگه از نورِ نفیس نمی‌ترسید، برای قایم شدن‌شکست​ ازش از پوسته‌های سنگی استفاده نمی‌کرد. آره، ترسناک‌روبه‌رویشان​ و قوی بود... ولی قدرتِ مطلق که نبود.

یعنی هنوز‌آمفی‌تئاترِ​ می‌تونستیم شکستش‌نزدیک​ بدیم. یا حداقل...

می‌تونستیم در برابرش مقاومت کنیم.

سانی دندان‌هایش را روی هم‌کاملاً​ سایید و چیزی را که‌بودند​ فهمیده بود به نفیس گفت.

لحظه‌ای بعد، به‌نیمی​ میدانِ نبردِ باستانی‌رفته‌ای​ رسیدند و حمله کردند.

ناولها | novelha.net