---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2337: استراتژیِ عملی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2337: استراتژیِ عملی

0

خورشید داشت به سمتِ افق می‌غلتید، پس سانی و همراهانش فضای تاریکِ درونِ قلعهٔ خاکستر‌بی‌جواب​ را ترک کردند و بارِ دیگر از شیبِ دهانهٔ آتشفشان بالا رفتند. ستونِ دودی که به‌چی‌کار​ آسمان برمی‌خاست، ابرهای سیاه و خروشانی به وجود می‌آورد و دانه‌های خاکستر مثلِ برف پایین می‌ریخت.

کوه‌های برف‌پوش آخرین آتشفشان را از هر‌می‌شدند​ سو احاطه کرده بودند و قله‌های سفید و‌شبحِ​ دست‌نخورده‌شان در دوردست با ابهتی خفه‌کننده خودنمایی می‌کردند.

وقتی کای و کُشنده‌چیزا​ برای نبرد آماده می‌شدند،‌این​ سانی ارتشش را ارزیابی کرد.

یک قدیس، یک سایهٔ متعالی و دو دوجین شبحِ مطلق در اختیار داشت.‌شبحِ​ تک‌تکِ زنبورهای ابسیدین قدرتمند و مرگبار بودند، اما عجیب آنکه کای و کُشنده‌رتبهٔ​ — جانورانِ خاکستر — با وجودِ رتبهٔ پایین‌ترشان بسیار کشنده‌تر از اشباح بودند.

و البته،‌کارِ​ خودِ سانی هم‌می‌دونیم​ بود: تایرنتِ خاکستر.

سانی آهی کشید، نقشهٔ بازیِ آریل‌آماده​ را دوباره روی خاکستر رسم کرد‌سایهٔ​ و با حالتی عبوس به بررسی‌اش پرداخت.

کای ترکشِ سیاه را به‌دربارهٔ​ کمربندِ زرهِ عاجی‌اش بست و با‌حداقل​ نگاهی پرسشگر به سانی خیره شد:

«انگار... نگرانی؟»

سانی آرام سر تکان داد.

«یه کم هستم. تا الان خیلی چیزا دربارهٔ نحوهٔ کارِ این عالم‌هنوز​ می‌دونیم؛ حداقل اون‌قدر که بتونیم یه استراتژی بچینیم. با این حال، هنوز‌اشاره​ دوتا سؤالِ بی‌جواب مونده. یکیش تا حدی مهمه، اما اون یکی حیاتیه.»

به نقشه اشاره کرد.

«اول از همه، با اینکه تا حدودی می‌دونیم قلعه‌ها و معبدها چی‌کار می‌کنن، اون خانهٔ ویژه درست وسطِ‌حال​ صفحه هنوز یه رازه. اما خیلی مهم‌تر از اون، نمی‌دونیم فرقی تو حرکتِ مهره‌ها هست یا نه. مثلاً‌قلعه‌ها​ نمی‌دونیم آیا بعضی مهره‌ها می‌تونن مورب بین کوه‌ها حرکت کنن یا تو یه حرکت از چندتا قله رد بشن.»

آهی کشید.

«خب، اگه بتونن، دیگه استراتژی چیدن فایده‌ای نداره.‌کرد​ هر کاری هم بکنیم، سه‌سوته محاصره می‌شیم... اون‌وقت‌تک‌تکِ​ فقط یه نبرد تا پای مرگ در پیش داریم.»

به نقشه نگاه‌این​ کرد و چشمانش‌حداقل​ را ریز کرد.

«اما اگه فرض کنیم همهٔ مهره‌ها تو‌نحوهٔ​ هر نوبت فقط می‌تونن یه خانه حرکت‌بتونیم​ کنن... اون‌وقت کاملاً مشخصه که باید چی‌کار کنیم.»

روی شبکهٔ روبه‌رویش، یک دیوِ برف و دو جانور از تایرنتِ برف در قلعهٔ شمالی محافظت می‌کردند. یک‌حال​ اهریمنِ برف نگهبانِ مرکزِ صفحه بود، و دومی به همراهِ دو هیولا از معبدِ شرقی محافظت می‌کرد. سه جانورِ‌معبدها​ برف قلعهٔ خاکستر را محاصره کرده بودند، در حالی که آخرین دیوِ برف در گوشهٔ جنوبِ غربی تنها بود.

که یعنی‌پرسشگر​ معبدِ غربی‌انگار​ بی‌دفاع مانده بود.

سانی به آن اشاره کرد.

«باید خودمونو به اون خانه برسونیم، سنگر بگیریم و تا جایی که می‌تونیم دشمنا‌سؤالِ​ رو همون‌جا بکشیم. البته مشکل اینجاست که دیوِ برف تو گوشهٔ سمتِ چپ خیلی‌حدودی​ سریع‌تر می‌تونه بهش برسه... آه، و اینکه از همه طرف تو محاصرهٔ جانورانِ برف هستیم.»

لبخندِ شومی زد.

«پس باید قبل از‌چیزا​ اینکه سپیده‌دم از همه‌طرف بهمون‌عالم​ حمله کنن، یکی‌شون رو بکشیم.»

ترجیح می‌داد هر سه جانورِ برف را زنده بگذارد تا بعداً آن‌ها را در معبد بکشد، اما‌زنبورهای​ شرایط انتخابِ چندانی برایش باقی نگذاشته بود. باید همین امشب محاصرهٔ قلعهٔ خاکستر را می‌شکست، پیش از‌تایرنتِ​ آنکه کرمِ برف و غولِ کوکی فرصت پیدا کنند هم‌زمان از غرب و شرق به آن حمله کنند.

بنابراین، تنها انتخابِ واقعیِ سانی‌می‌دونیم​ این بود که به کدام‌یک‌بچینیم​ از سه جانورِ برف حمله کند.

طبیعتاً نابود کردنِ کندوی یخ آسان‌ترین انتخاب بود... البته به‌کرد​ این معنا نبود که کارِ آسانی در پیش دارد. با‌ابسیدین​ این حال، ترجیح می‌داد اول سراغِ یکی از نفرین‌شده‌ها برود.

متأسفانه نمی‌توانست.

حمله به کوهی که کرمِ مخوف فتحش کرده بود، او را بیش از حد به دیوِ برف در‌ابسیدین​ دوردست‌های غرب نزدیک می‌کرد، و از سوی دیگر، به مصاف رفتن با غولِ ترسناک او را از معبدِ‌کشید​ غربی دورتر می‌کرد و درست در مسیرِ گروهی از مهره‌های برف قرار می‌داد که از معبدِ شرقی محافظت می‌کردند.

پس تنها‌کارِ​ یک انتخاب‌عالم​ باقی مانده بود.

سانی نگاهی به دو معبد انداخت و‌می‌شدند​ ناگهان چهار کلمه‌ای را به یاد آورد که‌شبحِ​ در هر ضلعِ صفحهٔ یشمی حک شده بود.

برف، خاکستر، هراس، حقیقت.

ناگهان متوجه شد که رونِ خاکستر درست زیرِ خانه‌ای حک شده که،‌دوجین​ حالا دیگر می‌دانست، قلعهٔ خاکستر در آن قرار دارد. رونِ برف درست‌جانورانِ​ در نقطهٔ مقابل بود، زیرِ خانه‌ای که قلعهٔ برف در آن قرار داشت.

پس معبدی که دیوِ‌عالم​ برف از آن محافظت‌بتونیم​ می‌کرد... معبدِ هراس بود؟

که یعنی معبدی‌کُشنده​ که سانی می‌خواست اشغال‌می‌شدند​ کند، معبدِ حقیقت بود.

لبخند زد.

«چقدر برازنده‌ست.»

موهایش آشفته بود، پس آن‌ها را با نواری از‌استراتژی​ جنسِ سایه پشتِ سرش بست. سپس شانه‌هایش را تکان‌حدی​ داد و پیش از نبرد به آن‌ها کش‌وقوس داد.

«آماده بشین. امروز قراره‌برای​ کندوی یخ رو از‌ارتشش​ صحنهٔ روزگار محو کنیم.»

هرچند تا حدی مایهٔ تأسف بود، اما انتخابِ بدی به شمار‌حداقل​ نمی‌رفت. این‌گونه سانی دست‌کم می‌توانست پیش از رویارویی با پلیدهای برف‌یکیش​ که واقعاً قدرتمند بودند، در ادامهٔ مسیر سایه‌های بیشتری جمع کند.

درست همان لحظه که این کلمات را به زبان آورد، خورشید سرانجام‌دوجین​ افقِ دوردست را لمس کرد. درخششِ آن به سرخیِ تندی گرایید و دریای‌وجودِ​ ابرها را با هزاران طیف از رنگ‌های سرخ، زرشکی و ارغوانی رنگ‌آمیزی کرد.

انگار کوه‌های تنها‌این​ از دلِ دریایی از‌اون‌قدر​ خون سر برآورده بودند.

آتشفشان لرزید. سپس غرید و ستونِ دودی که‌ارتشش​ از اعماقش برمی‌خاست متورم شد و پهن‌تر و‌مطلق​ حجیم‌تر گشت. ابرهای خاکسترِ بالای سرشان به جوش‌وخروش افتادند.

بادِ شدیدی از جنوب وزید، خاکستر را پراکنده کرد و به سمتِ شمال، غرب و‌بچینیم​ شرق برد. درست همان‌طور که برای برف اتفاق افتاده بود، توده‌های خاکستر در امتدادِ ورطهٔ‌اول​ سرخ و درخشانِ ابرهای آفتاب‌گیر کشیده شدند و درخششِ شدیدِ شامگاه را به خود جذب کردند.

طولی نکشید که پیچک‌های خاکستر سفت شدند و به‌قدیس​ پل‌های ابسیدینِ عظیمی بدل گشتند که زیرِ نورِ بازتاب‌یافتهٔ خورشیدِ‌قدرتمند​ در حالِ غروب می‌درخشیدند، گویی با شراره‌های سوزان آمیخته بودند.

منظرهٔ زیبایی بود.

سانی نفسِ عمیقی‌کُشنده​ کشید و سپس به‌می‌شدند​ نیروهایش فرمانِ پیشروی داد.

«...حمله.»

ناولها | novelha.net