چپتر 2456: پلیسِ قدکوتاه، پلیسِ قدبلند
0وقتی به سانی اطلاع دادند که همکارِ جدیدش کارآگاهی تازهترفیعگرفته است که پس از مرخصیِ زایمانی طولانیخورده به سر کار برمیگردد — و از قضا مقاماتِ بالا هم به دلایلِ روابطعمومی روی او مانور میدهندپلک — زنی متین را تصور کرده بود که کاملاً به دردِ ترویجِ ارزشهای خانوادگی و مهرِ مادری میخورد.
چهرهای مادرانه تا تصویرِاول خشنِ ادارهٔ پلیسِ نامحبوبِنایستاده سراب را تلطیف کند.
اما آناینها زنی کهنبود روبهرویش ایستاده بود...
بهقدری با چیزی کهخورده تصور میکرد فرق داشتورزشیِ که لحظهای خشکش زد.
هـ—ها؟
اول از همه، فقط آنجا نایستاده بود... بلکه رسماً روی سرِ او و بقیهٔ پلیسهایی کهجمع در ساحلِ گِلی جمع شده بودند، سایه انداخته بود. حتماً یکی از اجدادش با ترول یاوگرنه شاید غولی ازدواج کرده بود — قطعاً یکجور غولِ کوهستان. وگرنه قدِ حیرتانگیزش هیچ توجیهِ دیگری نداشت.
با این حال، با وجودِ تبارِ مشکوکش، زن هیچ شباهتی بهبینقص ترولها نداشت. در عوض... شبیهِ سوپرمدلها بود. در واقع با چهرهای دلربافرم و اندامی چنان زیبا که به مرزِ کشندگی میرسید، کاملاً خیرهکننده بود.
و انگار اینها کافی نبود، بدنِ ورزیده و متناسبش با عضلههایی بدونِ چربی چنانفرم بینقص تراش خورده بود که حتی سانی را هم خجالتزده میکرد. زن لباسِ ورزشیِکرد ساده و بارانی به تن داشت، اما سانی خوب میفهمید که چقدر روی فرم است.
انگار ایزدبانوییکشندگی از دلِ نقاشیانگار بیرون آمده بود.
سانی چند بار پلکاول زد و آرام نظراتش رابلکه دربارهٔ همکارِ تازهکارش بازبینی کرد.
روی پوستراینها عالی بهنبود نظر میرسه، نه؟
شاید دربارهٔبینقص سروانِ جدید کمیحتی اشتباه کرده بود.
مردک میدانست دارد چه میگوید.
سانی با اخمی غلیظ دستش را بالا آورد و به زن اشارهبقیهٔ کرد که خم شود. زن نگاهی سرگرم به او انداخت، سپس خواستهاشترول را انجام داد و پاکتِ کاغذیِ توی دستش را پشتِ سرش پنهان کرد.
«چیه؟»
وقتی صورتش آنقدر نزدیک شدحتی که بتواند زمزمه را بشنود،بارانی سانی با صدای بلند گفت:
«به نظرت شبیهِمیرسید غیرنظامیهام، احمق؟! دارماینها جسد رو بررسی میکنم!»
با این حرف، نشانش راهمه از زیرِ کاپشن بیرون کشیدرسماً و زیرِ دماغِ زن گرفت.
زن بهراحتی نشان را جاخالی داد و باعضلههایی گیجی به آن نگاه کرد. سپس، نگاهِ چشمانِلباسِ زیبایِ میشیاش پر از ناباوری به سانی دوخته شد.
انگار واقعاً ماتومبهوت شده بود.
«چی... تو؟ تو کارآگاهِخیرهکننده اهریمنی؟ ولی تو که...نبود تو که خیلی ریزهمیزهای!»
سانی لحظهای چشمانشهـ—ها را بست وفقط نفسِ عمیقی کشید.
پشتِ سرِ همکارِکافی جذابش، صدای نفسهای وحشتزدهٔمتناسبش جمع به گوش رسید.
«وای نه،بینقص وای نه...خورده کارِ همهمون تمومه.»
«الان میکشتش، مگه نه؟»
«نه! کارآگاه افی نه!»
«باید یهاینها آمبولانسِ دیگهنبود خبر کنیم؟»
سانی نفسش را آرام از لای دندانهای کلیدشدهورزشیِ بیرون داد، سپس چشمانش را باز کرد ودلِ به کسی که قرار بود همکارش باشد نگریست.
«آره، خودشم.کشندگی و تو...خیرهکننده اسمت چیه؟»
انگار زن خونسردیاش را به دستفقط آورده بود. صاف ایستاد، سلامِ نظامی دادپلیسهایی و سپس لبخندِ درخشانی به او زد.
«افیام! پس ازکافی این به بعدورزیده هوامو داشته باش!»
با این حرف، دستشخورده را دراز کرد تاورزشیِ با او دست بدهد.
سانی چند لحظه به دستِانگار درازشده خیره ماند، بعد روورزیده برگرداند و روی جسد تمرکز کرد.
«خفهخون بگیر و دستوپامواول نگیر، افی. همونجا بموننایستاده و بیصدا تماشا کن.»
افی کمی مکثکافی کرد، دستش را عقبمتناسبش کشید و آه کشید.
«چقدر بدعنق...»
سانی بیاعتنا به زن، کنارِ جسد زانو زد و چهرهٔورزیده کریه و لتوپارهاش را بررسی کرد. آب آسیبِ چندانی بهلباسِ آن نزده بود، اما اثری از چشمانِ مردِ مرده نبود...
این امضای پوچگرا بود.
هر هفت قربانی به روشی متفاوت کشته شدهعضلههایی بودند، اما چشمانِ هیچکدام سر جایش نبود. آنلباسِ حرامزادهٔ روانی به دلیلی نامعلوم چشمها را درمیآورد.
نظریهٔ غالب اینتراش بود که آنها رالباسِ بهعنوان غنیمت جمع میکند.
سانی با دقت جسد را بررسی میکرد و ته دلش خدا را شکر میکرد که مجبور نیستخورده صدای عق زدن از پشت سرش بشنود. کاملاً انتظار داشت که کارآگاهِ تازهکار با دیدنِ آخرین قربانیِبار پوچگرا حالش به هم بخورد، اما انگار این جسدِ کریه ککِ کارآگاهِ مامانِ تازه ترفیعگرفته را هم نمیگزید.
نه، راستش...
صداهای عجیبیاینها از پشتنبود سرش میآمد.
سانی با نارضایتی برگشت، دهان بازخجالتزده کرد تا چیزی بگوید... و برایمیفهمید دومین بار در آن روز خشکش زد.
همکارِ ناخواستهاش همانجا که گفته بود ایستادهکافی بود. پاکتِ کاغذیاش باز بود و ساندویچی نیمهخوردهبینقص در یک دست داشت و با اشتیاق میجوید.
سانی باخشکش ناباوری بهاول او خیره ماند.
«داری... چیزی میخوری؟»
همکارش لبخندِ خجالتزدهای زد.
«اوه... ببخشید! سوختوسازِمیرسید بدنم بالاست. برایاینها همین زیاد هلههوله میخورم.»
آخه این زن چه مرگشه؟
سانی کمی دیگر به اوبدنِ خیره ماند، بعد سر تکان دادبینقص و دوباره رو به جسد کرد.
«ظاهراً باید بگم نوش جان.»
دست دراز کرد تاخیرهکننده سرِ مردِ مرده را کمیبدنِ تکان دهد که زن پرسید:
«راستی، دنبالِ چی میگردی؟ علتِ مرگ که معلومه خفگیه. اون کبودیهای روی گردنش جای انگشتای قاتله. یارو بهبودند نظر خیلی ورزشکار میاد، پس خفه کردنش به این شکل... زورِ زیادی میخواد. پوچگرا معمولاً با تیغه کارتوجیهِ میکنه، مگه نه؟ فکر نکنم تا حالا از زورِ بازو استفاده کرده باشه. ممکنه کارِ یه مقلد باشه؟»
سانی چهره در همنبود کشید و آهِ بلندیعضلههایی از سینه بیرون داد.
«مگه نگفتم ساکت باش؟»
با دقتکشندگی به بررسیِخیرهکننده جسد ادامه داد.
«...دنبالِ هر چیزی میگردم که بشه پیداش کرد. و کارِ مقلد هم نیست. چشمها با همون دقتِ جراحی درآمدهن، کهانداخته کارِ هر کسی نیست. تازه، ما هیچوقت این جزئیات رو به مطبوعات نگفتیم. و اون حرامزاده با تیغه کار نمیکنه.حال با هر چیزی که دمِ دستش باشه کار میکنه. شیوهٔ کارش مدام عوض میشه، انگار دوست داره خلاقیت به خرج بده.»
همکارش سوتی کشید.
«راستی، مطمئنیم کهتراش پوچگرا یه مرده؟ فکرلباسِ میکردم هیچ سرنخی نداریم.»
سانی مدتی ساکت ماند.
«مطمئن نیستیم. اما از نظرِ آماری،فقط بیشترِ قاتلای زنجیرهای مردن. و... کیبقیهٔ گفته هیچ سرنخی در کار نیست؟»
در آن لحظه، یکی ازبدنِ دستهای مردِ مرده را گرفته بودبینقص و زیرِ آستینش را بررسی میکرد.
ناگهان، سانی بیحرکت ماند.
«لعنتی.»
انگار همکارش ساندویچش را تمام کرده بود.آنجا نزدیکتر آمد، از روی شانهٔ سانی بهساحلِ پایین نگاه کرد و با لحنی کنجکاو پرسید:
«چی شده؟»
آنجا، رویبینقص پوستِ رنگپریدهٔخورده مردِ مرده...
مارِ سیاه ومیرسید کوچکی خالکوبی شده بودکافی که دورِ بازویش میپیچید.
سانی اخم کرد.
«این خالکوبیِ یهکافی بانده. این یارو قبلاًمتناسبش با مارهای سیاه میپریده.»