چپتر 2200: ارتشِ مردگان
0با طولانی شدنِ جنگ، شمارِ زیادی از افراد در درگیریهای شدیدِ میانِ دو ارتشِ مهاجمباد جان باخته بودند — و شاید شمارِ حتی بیشتری از موجوداتِ کابوس با تیغهٔ انسانها ازکنند پای درآمده بودند. بسیاری از آنها، اگر نگوییم بیشترشان، به عروسکهای خیمهشببازیِ ملکهٔ کرمها تبدیل شدند.
ارتشِ شمشیر زائرانِ بیشماری را نابود کرده بود، با این حال،پایین تعدادشان پیوسته افزایش مییافت. به همین دلیل زمان یارِ قلمروِ سرودمستحکم بود — هرچه جنگ بیشتر ادامه مییافت، برتریِ بیشتری به دست میآورد.
این برتری پیشتر در محاصرهٔ دژِ گذرگاهِ بزرگ نقشِ مهمی ایفا کرده بود.سایید زائران سپرهای گوشتیِ مناسبی برای مدافعانِ قلعه بودند؛ بدنهایشان را فدا میکردند تا تلفاتِپیش ارتشِ سرود را کاهش دهند و همزمان تلفاتِ نیروهای قلمروِ شمشیر را بالا ببرند.
با این حال، زائراندژِ هرگز عاملِ تعیینکنندهای در نبردهایایفا میانِ دو ارتشِ انسانی نبودند.
...امروز، اینموجی وضع میتوانستخاکسترگون بهکلی تغییر کند.
کی سونگ ارتشِ پنهانی از مردگان را در تهِ مغاکِ ژرف گرد آوردهرساند بود و حالا، آن ارتش از تاریکی بیرون میخزید. موجی از اجسادِ خاکسترگون ازبهمنِ اعماق سرازیر شد و مانندِ برجهای محاصره، از اجسادِ تحتکنترلِ کرمهای هیولایی بالا میرفت.
وقتی باد فریادِ افسران را از پایین به گوشش رساند، سانیسانی دندان به هم سایید. آنها با درماندگی تلاش میکردند ارتش رااما بهموقع در یک آرایشِ جنگیِ مستحکم سازماندهی کنند، اما بیفایده بود.
بهمنِ مردگانِپیشتر خاکسترگون آنها راگذرگاهِ غافلگیر کرده بود.
پیش از آنکه سربازانِ آشفته بتوانند صفِ مناسبی تشکیل دهند، موجِ مردگان بر سرشان آوار شد. اجسادِافسران خاکسترگون مانندِ گرگهای گرسنه به جانِ تودهٔ بیدفاعِ انسانها افتادند و زره و گوشتشان را با دستِ خالیمردگانِ میدریدند — و البته با نیش، چنگال و آرواره، چرا که موجوداتِ کابوسِ مردهٔ فراوانی در میانشان بود.
زائران این بارتحتکنترلِ فرق داشتند. انگار... انگاروقتی ملکه دیگر ملاحظه نمیکرد.
پیشتر، عروسکهایش کمی کند بودند و مقابله با آنها نسبتاً راحت بود. اما حالا با دقتبهموقع و مهارتِ بالایی حرکت میکردند و در مرگباری دستکمی از جنگجویانِ بیدارشدهٔ کارکشته نداشتند... نه، در واقعتشکیل انگار هر یک از آنها مهارت و درکِ رزمیای داشت که بسیار فراتر از سربازانِ معمولی بود.
سانی با حسِ سایهاش که گسترده شده بود و کلِ میدان را در بر میگرفت، میتوانست عمقِبدنهایشان مرگباریِ مورمورکنندهشان را بهخوبی حس کند. در واقع، مهارتشان بهقدری ترسناک، مرگبار و عمیق بود که اووضع در درکِ ماهیتش درمانده بود... انگار تکتکِ آن زائرانِ بیشمار مبارزی برتر از او، یا دستکم همترازش بودند.
این فکرموجی سانی راخاکسترگون به لرزه انداخت.
یعنی الان دارهتحتکنترلِ تکتکِ اونا رو... همهشونوقتی رو... شخصاً کنترل میکنه؟
اگر کی سونگ میتوانست تمامِ عروسکهای بیشمارشافسران را همزمان شخصاً کنترل کند، پس قدرتشدرماندگی حتی از آنچه میترسیدند هم بیشتر بود.
زائران با عزمی سرد و بیرحمانه پیش میرفتند. سربازانِ بیدارشده در برابرِ این ماشینهای کشتارِ مردهقلعه و بیاحساس هیچ شانسی نداشتند... یا دستکم اگر ماهیتِ عروسکهای ملکه اینگونه نبود، شانسی نمیداشتند. زائراننبودند روح نداشتند و در نتیجه نمیتوانستند خاطرهای داشته باشند یا احضار کنند؛ از این رو دستخالی میجنگیدند.
گذشته از این، بسیاری از اجسادی که درونِ شکاف افتاده بودند آسیبِ شدیدی دیده بودندباد و همین قدرت و تحرکشان را محدود میکرد. انگار میتوانستند تا حدی خود را ترمیم کنند،کنند اما کی سونگ یا نمیخواست یا نمیتوانست این بدنهای درهمشکسته را واقعاً به وضعیتِ بهتری برگرداند.
خونِ انسان رویتحتکنترلِ سطحِ سفیدِ استخوانِمیرفت باستانی جاری شد.
حالِ سانی به هم خورد.
نه فقط چون آدمهادژِ آن پایین داشتند میمردند، بلکهایفا چون خودش مسببِ مرگشان بود.
هر چه باشد، اگرخاکسترگون او، نفیس و کاسی درمحاصره کار نبودند، این نبرد درنمیگرفت.
در عوض، سربازانِ سرود در دژِمیرفت گذرگاهِ کوچک، یکی دو روزِ دیگرگوشش زیرِ تیغِ جنگجویانِ آنویل جان میدادند.
شاید مجموعِ کشتهها در نتیجهٔ کارهای کاسی —پایین و حمایتِ خاموشِ سانی از او — تغییری نکردهآرایشِ بود، اما با این حال، حس میکرد خائن است.
نه، او خائن بود. دستکمگذرگاهِ برای مردمی که آن پایین بهسپرهای خاطرِ خیانتش جان میدادند، خائن بود.
این باری بود که سانی بایدسرازیر به دوش میکشید و سنگینیاش، هرچندهیولایی زیاد نبود، باز هم آزارش میداد.
موجِ مردگان به جناحِ ارتشِ غافلگیرشده زد و تلفاتِ سنگینی بهپایین بار آورد. بدتر از آن، سربازانی که جان میباختند چند لحظه بعدسازماندهی با چشمانی تهی از جا برمیخاستند و به صفوفِ اجسادِ افسارگسیخته میپیوستند.
یکی دو دقیقه به نظر میرسید شوکِ اولیهٔپایین حملهٔ زائران بهسرعت به قتلعامی یکطرفه میانجامد؛ قتلعامیبهموقع که چیزی نمیگذشت فاجعهای هولناک به بار میآورد.
اما سربازانِپیشتر ارتشِ شمشیر همگذرگاهِ آدمهای ضعیفی نبودند.
با فروکش کردنِ شوکِ اولیه، سربازان جای پایشان را محکم کردند و ضرباتِ عروسکهای ملکه را با ضربه پاسخ دادند.رساند بر وحشتِ خود چیره شدند، دندان به هم فشردند و مقاومت کردند. افسران جنگجویانشان را در آرایشهای یگانی سازماندهی کردندآشفته و به آن کشتارِ بیمعنی نظم بخشیدند. یگانها برای پشتیبانی از یکدیگر به حرکت درآمدند و خطِ نبردی منسجم تشکیل دادند.
باز هم ممکن بود خطِ نبرد دروقتی هم بشکند... اما همان لحظه قدیسها واردِ میداندندان شدند و موجِ زائران را به عقب راندند.
نفیس هم آنجا بود؛ شعلههایش تا دوردست زبانه میکشید تارساند زخمهای سربازان را پاک کند و جانِ کسانی را کهسازماندهی در غیر این صورت به ارتشِ مردگان میپیوستند، نجات دهد.
ملکه مردگان را به کار میگرفت و وامیداشتشان با چشمانیزائران تهی از جا برخیزند... اما ستارهٔ دگرگون زندگان را شفاتلفاتِ میداد و کمکشان میکرد با نیروی خود روی پا بایستند.
زنجیرشکن به میدانِ نبرد رسیداعماق و آتشبانان از عرشهاش پایینتحتکنترلِ پریدند و به درگیری پیوستند.
انگار ارتشِ شمشیر درکرمهای نهایت میتوانست این حملهٔباد غیرمنتظره را دفع کند...
اما البته کهمیرفت این فقط یکفریادِ خیالِ باطل بود.
چون زائران نوکِ پیکانِدژِ حمله نبودند. آنها فقط برایایفا پرت کردنِ حواس آمده بودند.
هدفشان این بوداجسادِ که تا رسیدنِسرازیر خطرِ واقعی، زمان بخرند...