---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2831: کلیدِ یاد • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 2831: کلیدِ یاد

0

کاسی از‌موضوع​ سیلابِ یادهای‌می‌کرد​ عذاب‌آور بیرون آمد.

هشیاری‌اش از وحشتِ تاریکِ صحنه‌ها و حس‌های نقش‌بسته در‌بازنویسیِ​ آن‌ها تلوتلو می‌خورد. با اینکه انگار دهانی نداشت، زبانش‌چیزی​ از طعمی تلخ می‌سوخت... طعمِ شکست، خیانت و ناامیدی.

برجِ امید به دستِ دشمن افتاده‌ممکن​ بود و ستارهٔ راهنمای بشر حضور‌میان​ نداشت. دیگر چه جای امیدی بود؟

آه...

ناله‌ای دردمندانه سر داد.

دست‌کم... دست‌کم جت فرار کرد...

پیش از پاک کردنِ‌اطلاعاتِ​ نشان، او را به‌تحتِ​ دروازهٔ رؤیا فرستاده بود.

حالا کاسی همه‌چیز‌توجه‌ها​ را می‌دید؛ چهرهٔ عظیم‌می‌کرد​ و دلخراشِ طاعون را.

فرمانروایان رؤیازاد را روی ماه مهروموم کرده بودند. کسانی را که نامش را می‌دانستند قتل‌عام‌اطلاعاتِ​ کرده و تمامِ ردپاهایش را از دنیا پاک کرده بودند؛ حتی تا آنجا پیش رفتند‌البته​ که خود را در سایه‌ها پنهان کردند تا مبادا کسی آستریون را به یاد بیاورد.

نه... نه تمامِ ردپاها. حتی با آن قدرتِ عظیم و اقتدارِ بی‌چون‌وچرایشان، پاک کردنِ کاملِ مدارکِ وجودِ او غیرممکن‌دارد​ بود. شبکه را می‌شد به‌راحتی دستکاری کرد، اما هرچه روی کاغذ آمده بود باید اول پیدا می‌شد. تازه در‌این‌گونه​ آن صورت هم، بازنویسیِ تهاجمیِ تاریخ فقط توجه‌ها را به این موضوع جلب می‌کرد که چیزی دارد پنهان می‌شود.

و در نتیجه، مردم‌اطلاعاتِ​ را کنجکاو می‌کرد تا بفهمند‌نفوذش​ قضیه از چه قرار است.

پس اطلاعاتِ مربوط به آستریون را تا جای ممکن‌دارد​ کمیاب کردند و کسانی را که تحتِ نفوذش قرار می‌گرفتند،‌مربوط​ پیوسته از میان برداشتند. این‌گونه توانستند مهرومومش را حفظ کنند.

...البته خودِ آستریون هم برای بازگشت عجله‌ای نداشت. صبورانه منتظر‌کنجکاو​ ماند و بشر را از بالا تماشا کرد که رفته‌رفته قوی‌تر‌می‌گرفتند​ می‌شد؛ تا زمانی که آن‌قدر قدرتمند شود که گرسنگی‌اش را فروبنشاند.

تا آن زمان دیگر فرمانروایان رفته بودند و مطلق‌های جوانی که تاج‌وتختشان را غصب‌این​ کرده بودند، هم از ابعادِ تهدیدِ آستریون بی‌خبر بودند و هم از نحوهٔ مهارِ او...‌مربوط​ دقیقاً به این دلیل که پیشینیانشان تمامِ دانشِ مربوط به او را پاک کرده بودند.

پس نفوذش را از همان ماه اعمال کرد و چند نفر را‌میان​ به میلی ناخودآگاه برای پخش کردنِ نامش آلوده ساخت. این‌گونه بود که طاعون‌منتظر​ آغاز شد و قلمروِ او، و در نتیجه قدرتش، رو به گسترش گذاشت.

سرانجام آستریون از ماه بازگشت. وجودش را آشکار کرد و‌می‌شود​ کوشید پایه‌های قلمروِ انسان را سست کند. مطلق‌های جدید نمی‌توانستند‌ممکن​ جلویش را بگیرند، چون او تمامِ بشریت را گروگان گرفته بود...

و با این گروگان‌گیری، مطمئن شد‌دارد​ که طاعون به گسترش ادامه می‌دهد تا‌قرار​ زمانی که تمامِ بشریت مسحورِ او شوند.

مردمِ عادی، بیدارشدگان، عروج‌یافتگان و قدیس‌ها؛ همه دربندِ رؤیازاد شدند.‌تهاجمیِ​ دژهای بزرگِ بشریت به دستش افتاد. افی و کای اسیر‌می‌شود​ شدند و جت مجبور شد به آن‌سوی مرزهای قلمروِ انسان بگریزد.

تنها مانعِ باقی‌مانده در مسیرِ آستریون... موردرت بود.‌تحتِ​ مطلقِ دیوانه‌ای که می‌خواست پیش از آنکه قلمروِ‌مهرومومش​ گرسنگی همه‌چیز را ببلعد، خودش قلمروِ گرسنگی را ببلعد.

و خودِ کاسی، که‌این​ از قلمروِ گرسنگی گریخت‌چیزی​ تا در کنارِ موردرت بایستد.

پس کجا...

نفیس و سانی کجا بودند؟ چرا رفته‌تازه​ بودند؟ چه چیزی می‌توانست مجبورشان کند مردمشان،‌این​ پادشاهی‌شان و حتی دوستانشان را رها کنند؟

کاسی شاخک‌های اراده‌اش را عقب‌مربوط​ کشید و با تمرکزی عمیق‌می‌گرفتند​ به اقیانوسِ تاریکِ یادها چشم دوخت.

حالا انگار نگاهش در یادهای پاره‌پاره نفوذ می‌کرد و در دم ماهیتشان را حس می‌کرد. پیشِ رویش‌است​ یادهای زندگیِ کوتاه خودش بود که با یادِ تجربهٔ زندگیِ دیگران درآمیخته بود. یادهایی بود که در‌خودِ​ ذهنِ کسانی که به چشمانش نگاه می‌کردند دیده بود، و همچنین یادهایی از آینده‌ای که نابودش کرده بود.

یادهایی از گذشته هم در آن میان بود؛ گستره‌ای پهناور و دلخراش از آن‌ها که به انواعِ‌ممکن​ مردم و موجودات تعلق داشت و از سپیده‌دمِ تاریخ تا به امروز کشیده می‌شد. از عصرِ ایزدان‌عجله‌ای​ تا عصرِ طلسمِ کابوس، این یادها قصه‌های بی‌شماری برای گفتن داشتند... قصهٔ کسانی که فراموش شده بودند.

کاسی نمی‌دانست‌کاغذ​ چطور صاحبشان‌باید​ شده بود.

در این‌قرار​ لحظه هم‌اطلاعاتِ​ نمی‌خواست بداند.

تنها خواسته‌اش یافتنِ یک تکه بود، یک یادِ واحد؛ یادی که بتواند برایش توضیح دهد چرا ستارهٔ دگرگون‌اطلاعاتِ​ و سرورِ سایه‌ها ناپدید شده‌اند. اگر آن یک یاد را پیدا می‌کرد، بقیهٔ چیزها هم با عقل جور‌بازگشت​ درمی‌آمد؛ یادی که مثلِ کلیدی بود برای گشودنِ معنای هر اتفاقی که افتاده بود و هنوز هم برایش می‌افتاد.

و آنجا...

می‌بینمش...

پیدایش کرد.

تکه‌ای کوچک و‌توجه‌ها​ به‌ظاهر بی‌اهمیت، در میانِ‌می‌کرد​ انبوهِ یادها کم‌سو می‌درخشید.

کلید همینه.

کاسی نگاهش را روی آن تکهٔ‌پیدا​ کوچک قفل کرد و شاخک‌های اراده‌اش‌فقط​ را مثلِ موجی عظیم به سمتش فرستاد.

آن را‌قرار​ در چنگ‌اطلاعاتِ​ گرفت و دید...

این اتفاق کمی پس از دیدارِ آستریون از عمارتِ شعلهٔ جاودان افتاده بود، مدت‌ها پیش از آنکه طاعون‌اطلاعاتِ​ واقعاً گریبانِ بشریت را بگیرد. کاسی هنوز در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی بود، هرچند نمی‌توانست زیاد آنجا بماند؛ یکی‌عجله‌ای​ از تجسم‌های سانی در سایه‌اش پنهان شده بود و از او محافظت می‌کرد، برای همین باید خیلی زود می‌رفتند.

اما پیش از آن، کاسی می‌خواست به بایگانیِ حکومت سر بزند؛ جایی که سرنخ‌های‌است​ جمع‌آوری‌شده از ویرانه‌های محوطهٔ خاندانِ دلاوری در آن نگهداری می‌شد. احتمالِ کمی داشت که‌حفظ​ آنجا راهنمایی برای مقابله با آستریون پیدا کند، اما باز هم می‌خواست نگاهی بیندازد.

متأسفانه جستجویش بی‌نتیجه ماند. در نهایت، در‌تازه​ حالی که هیچ‌چیز نفهمیده بود و بارِ سنگینی‌موضوع​ روی دلش احساس می‌کرد، بایگانی را ترک کرد.

حس می‌کرد دارند می‌بازند‌اطلاعاتِ​ و هیچ اثری از‌تحتِ​ راه‌حل به چشم نمی‌خورد.

کاسی با دلسردی در راهروهای‌موضوع​ مجتمعِ حکومتی قدم می‌زد... تا‌می‌شود​ اینکه با چهره‌ای آشنا روبه‌رو شد.

مردی بیدارشده در راهرو منتظرِ قرارِ ملاقات بود. کاسی نمی‌توانست چهره‌اش را ببیند، اما بوی‌اطلاعاتِ​ او را شناخت. با شنیدنِ تغییرِ ضربانِ قلب و تنفسش، و همچنین خش‌خشِ آرامِ لباسش وقتی‌خودِ​ که حالتش را عوض کرد، فهمید که مرد از دیدنِ او غافلگیر و خوشحال شده است.

«بانو کاسیا، خانم!»

مکث کرد و رو به او چرخید؛ از‌تحتِ​ دریچهٔ چشمانِ مرد، چهرهٔ رنگ‌پریدهٔ خودش و چشم‌بندِ‌مهرومومش​ آبی‌رنگی را که چشمانش را پوشانده بود دید.

لحظه‌ای درنگ کرد.

«بیدارشده یوترا.‌موضوع​ چه تصادفی...‌می‌کرد​ از دیدنت خوشحالم.»

در واقع، او یوترا بود؛ زیردستِ سابقش‌تازه​ و اولین نفر از بردگانِ آستریون که‌این​ کاسی او را از طاعون شفا داده بود.

انگار لبخندی زد.

«اوه، بله. من هم همین‌طور!»

یوترا کمی‌موضوع​ ساکت ماند، بعد‌چیزی​ با دستپاچگی گفت:

«واقعاً از دیدنتون خوشحالم، خانم. بعد از اینکه اون مرکز بسته شد... خب، زندگی برام یکم آشفته شده.‌چیزی​ به‌خاطرِ اون چیزایی که از یادم رفته، می‌دونید که؟ اما با این حال، امیدوارم بدونید که من... در‌میان​ واقع همهٔ ما... افتخار می‌کنیم که تونستیم بهتون کمک کنیم. توی، اِهم... هر کاری که واقعاً داشتیم اونجا می‌کردیم.»

کاسی بی‌اختیار لبخندی زد.

«ممنونم. من هم‌توجه‌ها​ افتخار می‌کنم که‌جلب​ کمکِ شما رو داشتم.»

یوترا که از‌جلب​ حرف‌های او خجالت‌دارد​ کشیده بود، خندید.

مدتِ کوتاهی‌کاغذ​ ساکت ماند و‌اول​ بعد ناگهان گفت:

«راستش... احتمالاً یادتون نمیاد... ولی ما قبلاً یک بار همدیگه رو دیدیم؛ خیلی وقت پیش، وقتی که‌حفظ​ شما فقط یه استاد بودید. بانو کاسیای معروف! برای من خیلی به‌یادماندنی بود. برای همین بود که وقتی‌گرسنگی‌اش​ توی اون مرکز کار می‌کردم... خب، حس می‌کردم سرنوشت من رو به اونجا کشونده. اِهم. منظورم اینه که...»

کاسی سرش را کج‌این​ کرد و در سکوت‌چیزی​ به او گوش داد.

ما قبلاً همدیگه رو دیدیم؟

او بارها در ذهنِ یوترا کاوش کرده بود، اما هرگز به سراغِ‌فقط​ روزهای پیش از سقوطِ فرمانروایان نرفته بود. اصلاً دلیلی برای این کار‌بفهمند​ وجود نداشت، چون یوترا نامِ آستریون را تازه بعد از آن فهمیده بود.

برای یوترا، دیدار با یکی از اعضای دستهٔ‌تحتِ​ ستارهٔ دگرگون تجربه‌ای به‌یادماندنی بود. همچنین تصور می‌کرد‌مهرومومش​ که کاسی به‌نوبهٔ خود او را به یاد نمی‌آورد...

اما یوترا اشتباه می‌کرد.

کاسی هرگز چیزی را فراموش نمی‌کرد. حافظه‌اش همیشه خوب بود‌کنجکاو​ و با بالا رفتن از راهِ عروج، به جایی رسیده‌نفوذش​ بود که نمی‌توانست حتی یک چیز را از یاد ببرد.

چرا یادم نمیاد‌آمده​ قبل از زنجیرهٔ کابوس‌ها‌تازه​ یوترا رو دیده باشم؟

حالتِ چهره‌اش نامحسوس تغییر کرد.

«بیدارشده یوترا...»

مرد ساکت شد.

«بله، خانم؟»

کاسی دستش را‌است​ بالا آورد و‌ممکن​ چشم‌بندش را پایین کشید.

«میشه درخواستی ازت‌توجه‌ها​ بکنم؟ لطفاً توی‌جلب​ چشمم نگاه می‌کنی؟»

مرد جا خورد.

«چی؟ اوه... البته.»

سپس، با نمایان شدنِ زخمِ بازی‌ممکن​ که در جای چشمِ چپش قرار داشت،‌برداشتند​ یوترا نفسش را در سینه حبس کرد.

«بانو کاسیا! چشمتون...»

صدایش لرزید‌موضوع​ و سپس در‌چیزی​ سکوت فرو رفت.

یوترا که مسحورِ‌آمده​ نگاهِ او شده‌پیدا​ بود، بی‌حرکت ماند.

هم‌زمان، دردی غیرقابل‌تحمل در‌اطلاعاتِ​ ذهنِ کاسی پیچید و قطراتِ‌نفوذش​ خون از صورتش پایین چکید.

او با تحملِ‌توجه‌ها​ درد، در گذشتهٔ‌جلب​ یوترا کاوش کرد.

از مرکزِ قرنطینه گذشت. از گورِ خدا گذشت.‌نتیجه​ از سال‌هایی که تا زنجیرهٔ کابوس‌ها امتداد داشتند‌مربوط​ گذشت. و از خودِ زنجیرهٔ کابوس‌ها نیز عبور کرد...

سرانجام پیدایش کرد. روزی‌باید​ که آن دو با‌صورت​ هم روبه‌رو شده بودند.

در آن روز، یوترا در صفِ یک کافه ایستاده‌نفوذش​ بود. از سرِ بی‌حوصلگی برگشت و متوجهِ زنِ جوانِ‌کنند​ ریزنقش و فوق‌العاده زیبایی شد که پشتِ سرش ایستاده بود.

چند لحظه با گیجی‌این​ به او خیره ماند‌چیزی​ و بعد ناگهان یکه خورد.

قلبش به تپش افتاد.

«ببخشید... شما‌کاغذ​ بانو کاسیا‌باید​ نیستید؟ سرودِ سقوط‌کردگان؟»

زنِ جوان‌قرار​ با وقار‌اطلاعاتِ​ لبخندی زد.

«بله. از دیدنت خوشحالم.»

دهانِ یوترا باز ماند.

او سرودِ سقوط‌کردگان بود! استادِ‌اول​ معروف و بتِ زنان و‌تهاجمیِ​ مردان. دربارهٔ زندگی‌اش فیلم‌ها ساخته بودند!

بازیگری که نقشِ بانو کاسیا را‌ممکن​ بازی می‌کرد بی‌نهایت دوست‌داشتنی بود، اما‌میان​ حتی قابل‌مقایسه با خودِ واقعی‌اش نبود.

یعنی همهٔ استادها این‌قدر... این‌قدر...

زنم حرفمو باور نمی‌کنه.

سعی کرد‌کاغذ​ خودش را‌باید​ خونسرد نشان دهد.

خودتو جمع‌وجور کن احمق!

«واو! باعثِ افتخاره که می‌بینمتون، استاد‌جلب​ کاسیا. باورم نمیشه همین‌طوری با یه آدمِ‌کنجکاو​ مشهور روبه‌رو شدم. زنم حرفمو باور نمی‌کنه.»

یوترا سرفه‌ای کرد.

«اوه، اسمِ من یوتراست. بیدارشده یوترا. راستش،‌تازه​ من و همسرم توی یکی از اولین‌این​ قرارای واقعی‌مون رفتیم فیلمِ شما رو دیدیم...»

بانو کاسیا خندید.

خندهٔ آرامش‌فقط​ به‌طرزِ باورنکردنی‌ای‌این​ دلنشین بود.

«خب، خوشحالم‌موضوع​ که همه‌چیز براتون‌چیزی​ خوب پیش رفته.»

صدایش هم همین‌طور بود.

بانو کاسیا نفسش را آرام بیرون داد‌کمیاب​ و حالتِ چهره‌اش نامحسوس تغییر کرد. یوترا‌این‌گونه​ مسحورتر از آن بود که متوجه شود.

«راستش، داشتم‌فقط​ به این‌این​ فکر می‌کردم که...»

مرد نفسش را حبس کرد.

«بله؟»

کاسی لحظه‌ای‌قرار​ درنگ کرد‌اطلاعاتِ​ و بعد گفت:

«چطور میشه ایده‌ای‌توجه‌ها​ رو که مثلِ طاعون‌می‌کرد​ پخش میشه شکست داد؟»

یوترا چند بار پلک زد.

هان؟

او چه گفته بود؟

«اوه... این‌فقط​ یه جور معماست؟‌موضوع​ نمی‌دونم. جوابش چیه؟»

بانو کاسیا‌موضوع​ رو به او‌چیزی​ لبخندِ کم‌رنگی زد.

وقتی به حرف آمد،‌باید​ صدای رسا و شفافش‌صورت​ شبیهِ ملودیِ سحرآمیزی بود:

«...جوابش فراموشیه.»

ناولها | novelha.net