چپتر 2831: کلیدِ یاد
0کاسی ازبفهمند سیلابِ یادهایقرار عذابآور بیرون آمد.
هشیاریاش از وحشتِ تاریکِ صحنهها و حسهای نقشبسته درنتیجه آنها تلوتلو میخورد. با اینکه انگار دهانی نداشت، زبانشممکن از طعمی تلخ میسوخت... طعمِ شکست، خیانت و ناامیدی.
برجِ امید به دستِ دشمن افتادهفقط بود و ستارهٔ راهنمای بشر حضورچیزی نداشت. دیگر چه جای امیدی بود؟
آه...
نالهای دردمندانه سر داد.
دستکم... دستکم جت فرار کرد...
پیش از پاک کردنِتهاجمیِ نشان، او را بهاین دروازهٔ رؤیا فرستاده بود.
حالا کاسی همهچیزجلب را میدید؛ چهرهٔ عظیممیشود و دلخراشِ طاعون را.
فرمانروایان رؤیازاد را روی ماه مهروموم کرده بودند. کسانی را که نامش را میدانستند قتلعامبرداشتند کرده و تمامِ ردپاهایش را از دنیا پاک کرده بودند؛ حتی تا آنجا پیش رفتندتماشا که خود را در سایهها پنهان کردند تا مبادا کسی آستریون را به یاد بیاورد.
نه... نه تمامِ ردپاها. حتی با آن قدرتِ عظیم و اقتدارِ بیچونوچرایشان، پاک کردنِ کاملِ مدارکِ وجودِ او غیرممکنکمیاب بود. شبکه را میشد بهراحتی دستکاری کرد، اما هرچه روی کاغذ آمده بود باید اول پیدا میشد. تازه درماند آن صورت هم، بازنویسیِ تهاجمیِ تاریخ فقط توجهها را به این موضوع جلب میکرد که چیزی دارد پنهان میشود.
و در نتیجه، مردمتهاجمیِ را کنجکاو میکرد تا بفهمندموضوع قضیه از چه قرار است.
پس اطلاعاتِ مربوط به آستریون را تا جای ممکنمردم کمیاب کردند و کسانی را که تحتِ نفوذش قرار میگرفتند،تحتِ پیوسته از میان برداشتند. اینگونه توانستند مهرومومش را حفظ کنند.
...البته خودِ آستریون هم برای بازگشت عجلهای نداشت. صبورانه منتظرتحتِ ماند و بشر را از بالا تماشا کرد که رفتهرفته قویترالبته میشد؛ تا زمانی که آنقدر قدرتمند شود که گرسنگیاش را فروبنشاند.
تا آن زمان دیگر فرمانروایان رفته بودند و مطلقهای جوانی که تاجوتختشان را غصبقرار کرده بودند، هم از ابعادِ تهدیدِ آستریون بیخبر بودند و هم از نحوهٔ مهارِ او...حفظ دقیقاً به این دلیل که پیشینیانشان تمامِ دانشِ مربوط به او را پاک کرده بودند.
پس نفوذش را از همان ماه اعمال کرد و چند نفر راچیزی به میلی ناخودآگاه برای پخش کردنِ نامش آلوده ساخت. اینگونه بود که طاعونکمیاب آغاز شد و قلمروِ او، و در نتیجه قدرتش، رو به گسترش گذاشت.
سرانجام آستریون از ماه بازگشت. وجودش را آشکار کرد وکنجکاو کوشید پایههای قلمروِ انسان را سست کند. مطلقهای جدید نمیتوانستندنفوذش جلویش را بگیرند، چون او تمامِ بشریت را گروگان گرفته بود...
و با این گروگانگیری، مطمئن شداطلاعاتِ که طاعون به گسترش ادامه میدهد تاپیوسته زمانی که تمامِ بشریت مسحورِ او شوند.
مردمِ عادی، بیدارشدگان، عروجیافتگان و قدیسها؛ همه دربندِ رؤیازاد شدند.مردم دژهای بزرگِ بشریت به دستش افتاد. افی و کای اسیرتحتِ شدند و جت مجبور شد به آنسوی مرزهای قلمروِ انسان بگریزد.
تنها مانعِ باقیمانده در مسیرِ آستریون... موردرت بود.این مطلقِ دیوانهای که میخواست پیش از آنکه قلمروِمردم گرسنگی همهچیز را ببلعد، خودش قلمروِ گرسنگی را ببلعد.
و خودِ کاسی، کهمیکرد از قلمروِ گرسنگی گریختنتیجه تا در کنارِ موردرت بایستد.
پس کجا...
نفیس و سانی کجا بودند؟ چرا رفتهدارد بودند؟ چه چیزی میتوانست مجبورشان کند مردمشان،قرار پادشاهیشان و حتی دوستانشان را رها کنند؟
کاسی شاخکهای ارادهاش را عقبتاریخ کشید و با تمرکزی عمیقجلب به اقیانوسِ تاریکِ یادها چشم دوخت.
حالا انگار نگاهش در یادهای پارهپاره نفوذ میکرد و در دم ماهیتشان را حس میکرد. پیشِ رویشممکن یادهای زندگیِ کوتاه خودش بود که با یادِ تجربهٔ زندگیِ دیگران درآمیخته بود. یادهایی بود که درعجلهای ذهنِ کسانی که به چشمانش نگاه میکردند دیده بود، و همچنین یادهایی از آیندهای که نابودش کرده بود.
یادهایی از گذشته هم در آن میان بود؛ گسترهای پهناور و دلخراش از آنها که به انواعِتوانستند مردم و موجودات تعلق داشت و از سپیدهدمِ تاریخ تا به امروز کشیده میشد. از عصرِ ایزدانآنقدر تا عصرِ طلسمِ کابوس، این یادها قصههای بیشماری برای گفتن داشتند... قصهٔ کسانی که فراموش شده بودند.
کاسی نمیدانستاین چطور صاحبشانجلب شده بود.
در اینصورت لحظه همتهاجمیِ نمیخواست بداند.
تنها خواستهاش یافتنِ یک تکه بود، یک یادِ واحد؛ یادی که بتواند برایش توضیح دهد چرا ستارهٔ دگرگونکمیاب و سرورِ سایهها ناپدید شدهاند. اگر آن یک یاد را پیدا میکرد، بقیهٔ چیزها هم با عقل جورمنتظر درمیآمد؛ یادی که مثلِ کلیدی بود برای گشودنِ معنای هر اتفاقی که افتاده بود و هنوز هم برایش میافتاد.
و آنجا...
میبینمش...
پیدایش کرد.
تکهای کوچک وجلب بهظاهر بیاهمیت، در میانِمیشود انبوهِ یادها کمسو میدرخشید.
کلید همینه.
کاسی نگاهش را روی آن تکهٔچیزی کوچک قفل کرد و شاخکهای ارادهاشبفهمند را مثلِ موجی عظیم به سمتش فرستاد.
آن راصورت در چنگتهاجمیِ گرفت و دید...
این اتفاق کمی پس از دیدارِ آستریون از عمارتِ شعلهٔ جاودان افتاده بود، مدتها پیش از آنکه طاعونکمیاب واقعاً گریبانِ بشریت را بگیرد. کاسی هنوز در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی بود، هرچند نمیتوانست زیاد آنجا بماند؛ یکیماند از تجسمهای سانی در سایهاش پنهان شده بود و از او محافظت میکرد، برای همین باید خیلی زود میرفتند.
اما پیش از آن، کاسی میخواست به بایگانیِ حکومت سر بزند؛ جایی که سرنخهایمیان جمعآوریشده از ویرانههای محوطهٔ خاندانِ دلاوری در آن نگهداری میشد. احتمالِ کمی داشت کهماند آنجا راهنمایی برای مقابله با آستریون پیدا کند، اما باز هم میخواست نگاهی بیندازد.
متأسفانه جستجویش بینتیجه ماند. در نهایت، دردارد حالی که هیچچیز نفهمیده بود و بارِ سنگینیاست روی دلش احساس میکرد، بایگانی را ترک کرد.
حس میکرد دارند میبازندتهاجمیِ و هیچ اثری ازاین راهحل به چشم نمیخورد.
کاسی با دلسردی در راهروهایچیزی مجتمعِ حکومتی قدم میزد... تاکنجکاو اینکه با چهرهای آشنا روبهرو شد.
مردی بیدارشده در راهرو منتظرِ قرارِ ملاقات بود. کاسی نمیتوانست چهرهاش را ببیند، اما بویبرداشتند او را شناخت. با شنیدنِ تغییرِ ضربانِ قلب و تنفسش، و همچنین خشخشِ آرامِ لباسش وقتیرفتهرفته که حالتش را عوض کرد، فهمید که مرد از دیدنِ او غافلگیر و خوشحال شده است.
«بانو کاسیا، خانم!»
مکث کرد و رو به او چرخید؛ ازاین دریچهٔ چشمانِ مرد، چهرهٔ رنگپریدهٔ خودش و چشمبندِمردم آبیرنگی را که چشمانش را پوشانده بود دید.
لحظهای درنگ کرد.
«بیدارشده یوترا.بفهمند چه تصادفی...قرار از دیدنت خوشحالم.»
در واقع، او یوترا بود؛ زیردستِ سابقشدارد و اولین نفر از بردگانِ آستریون کهقرار کاسی او را از طاعون شفا داده بود.
انگار لبخندی زد.
«اوه، بله. من هم همینطور!»
یوترا کمیبفهمند ساکت ماند، بعداست با دستپاچگی گفت:
«واقعاً از دیدنتون خوشحالم، خانم. بعد از اینکه اون مرکز بسته شد... خب، زندگی برام یکم آشفته شده.ممکن بهخاطرِ اون چیزایی که از یادم رفته، میدونید که؟ اما با این حال، امیدوارم بدونید که من... درصبورانه واقع همهٔ ما... افتخار میکنیم که تونستیم بهتون کمک کنیم. توی، اِهم... هر کاری که واقعاً داشتیم اونجا میکردیم.»
کاسی بیاختیار لبخندی زد.
«ممنونم. من همجلب افتخار میکنم کهدارد کمکِ شما رو داشتم.»
یوترا که ازقضیه حرفهای او خجالتاطلاعاتِ کشیده بود، خندید.
مدتِ کوتاهیاین ساکت ماند ومیکرد بعد ناگهان گفت:
«راستش... احتمالاً یادتون نمیاد... ولی ما قبلاً یک بار همدیگه رو دیدیم؛ خیلی وقت پیش، وقتی کهکنجکاو شما فقط یه استاد بودید. بانو کاسیای معروف! برای من خیلی بهیادماندنی بود. برای همین بود که وقتیحفظ توی اون مرکز کار میکردم... خب، حس میکردم سرنوشت من رو به اونجا کشونده. اِهم. منظورم اینه که...»
کاسی سرش را کجمیکرد کرد و در سکوتنتیجه به او گوش داد.
ما قبلاً همدیگه رو دیدیم؟
او بارها در ذهنِ یوترا کاوش کرده بود، اما هرگز به سراغِبفهمند روزهای پیش از سقوطِ فرمانروایان نرفته بود. اصلاً دلیلی برای این کارمیان وجود نداشت، چون یوترا نامِ آستریون را تازه بعد از آن فهمیده بود.
برای یوترا، دیدار با یکی از اعضای دستهٔاین ستارهٔ دگرگون تجربهای بهیادماندنی بود. همچنین تصور میکردمردم که کاسی بهنوبهٔ خود او را به یاد نمیآورد...
اما یوترا اشتباه میکرد.
کاسی هرگز چیزی را فراموش نمیکرد. حافظهاش همیشه خوب بودتحتِ و با بالا رفتن از راهِ عروج، به جایی رسیدهکنند بود که نمیتوانست حتی یک چیز را از یاد ببرد.
چرا یادم نمیادموضوع قبل از زنجیرهٔ کابوسهادارد یوترا رو دیده باشم؟
حالتِ چهرهاش نامحسوس تغییر کرد.
«بیدارشده یوترا...»
مرد ساکت شد.
«بله، خانم؟»
کاسی دستش رابازنویسیِ بالا آورد وفقط چشمبندش را پایین کشید.
«میشه درخواستی ازتجلب بکنم؟ لطفاً تویدارد چشمم نگاه میکنی؟»
مرد جا خورد.
«چی؟ اوه... البته.»
سپس، با نمایان شدنِ زخمِ بازیفقط که در جای چشمِ چپش قرار داشت،دارد یوترا نفسش را در سینه حبس کرد.
«بانو کاسیا! چشمتون...»
صدایش لرزیدبفهمند و سپس دراست سکوت فرو رفت.
یوترا که مسحورِموضوع نگاهِ او شدهچیزی بود، بیحرکت ماند.
همزمان، دردی غیرقابلتحمل درتهاجمیِ ذهنِ کاسی پیچید و قطراتِموضوع خون از صورتش پایین چکید.
او با تحملِجلب درد، در گذشتهٔدارد یوترا کاوش کرد.
از مرکزِ قرنطینه گذشت. از گورِ خدا گذشت.ممکن از سالهایی که تا زنجیرهٔ کابوسها امتداد داشتنداینگونه گذشت. و از خودِ زنجیرهٔ کابوسها نیز عبور کرد...
سرانجام پیدایش کرد. روزیجلب که آن دو بامیشود هم روبهرو شده بودند.
در آن روز، یوترا در صفِ یک کافه ایستادهموضوع بود. از سرِ بیحوصلگی برگشت و متوجهِ زنِ جوانِبفهمند ریزنقش و فوقالعاده زیبایی شد که پشتِ سرش ایستاده بود.
چند لحظه با گیجیمیکرد به او خیره ماندنتیجه و بعد ناگهان یکه خورد.
قلبش به تپش افتاد.
«ببخشید... شمااین بانو کاسیاجلب نیستید؟ سرودِ سقوطکردگان؟»
زنِ جوانصورت با وقارتهاجمیِ لبخندی زد.
«بله. از دیدنت خوشحالم.»
دهانِ یوترا باز ماند.
او سرودِ سقوطکردگان بود! استادِمیکرد معروف و بتِ زنان ومردم مردان. دربارهٔ زندگیاش فیلمها ساخته بودند!
بازیگری که نقشِ بانو کاسیا رافقط بازی میکرد بینهایت دوستداشتنی بود، اماچیزی حتی قابلمقایسه با خودِ واقعیاش نبود.
یعنی همهٔ استادها اینقدر... اینقدر...
زنم حرفمو باور نمیکنه.
سعی کرداین خودش راجلب خونسرد نشان دهد.
خودتو جمعوجور کن احمق!
«واو! باعثِ افتخاره که میبینمتون، استاددارد کاسیا. باورم نمیشه همینطوری با یه آدمِقرار مشهور روبهرو شدم. زنم حرفمو باور نمیکنه.»
یوترا سرفهای کرد.
«اوه، اسمِ من یوتراست. بیدارشده یوترا. راستش،دارد من و همسرم توی یکی از اولینقرار قرارای واقعیمون رفتیم فیلمِ شما رو دیدیم...»
بانو کاسیا خندید.
خندهٔ آرامشموضوع بهطرزِ باورنکردنیایمیکرد دلنشین بود.
«خب، خوشحالمبفهمند که همهچیز براتوناست خوب پیش رفته.»
صدایش هم همینطور بود.
بانو کاسیا نفسش را آرام بیرون دادتوجهها و حالتِ چهرهاش نامحسوس تغییر کرد. یوترامیشود مسحورتر از آن بود که متوجه شود.
«راستش، داشتمموضوع به اینمیکرد فکر میکردم که...»
مرد نفسش را حبس کرد.
«بله؟»
کاسی لحظهایصورت درنگ کردتهاجمیِ و بعد گفت:
«چطور میشه ایدهایجلب رو که مثلِ طاعونمیشود پخش میشه شکست داد؟»
یوترا چند بار پلک زد.
هان؟
او چه گفته بود؟
«اوه... اینموضوع یه جور معماست؟چیزی نمیدونم. جوابش چیه؟»
بانو کاسیابفهمند رو به اواست لبخندِ کمرنگی زد.
وقتی به حرف آمد،جلب صدای رسا و شفافشمیشود شبیهِ ملودیِ سحرآمیزی بود:
«...جوابش فراموشیه.»