چپتر 3116: شاهزادهٔ جهانِ زیرین
0سایه: قدیسِ یشمی.
رتبهٔ سایه: مطلق.
طبقهٔ سایه: تایرنت.
سانی مدتی کوتاه به این رونها نگریست و از تهِ دل احساسِقلبِ رضایت کرد. سرانجام، پس از مدتها، قدیس یک بار دیگر به طبقهایسپرِ تازه تکامل یافته بود — این بار به مقامِ غبطهبرانگیزِ تایرنت رسیده بود.
میانِ اهریمن و تایرنت جهشی کیفی در قدرت به چشممخلوقاتش میخورد که دومی را نخستین طبقه از طبقههای بالاتر میساخت؛فرزندانِ از این رو، از قدیمیترین و وفادارترین سایهاش انتظاراتِ بالایی داشت.
سانی بهتأمل بررسیِ رونهامعنای ادامه داد.
روی آنها نوشته شده بود:
صفتهای سایه: [شاهزادهٔ جهانِ زیرین]، [جنگسالار]، [استوار]، [شعلهٔ ایزدی]، [قلبِ تاریکی]، [ظرفِ هیچ].
توانهای سایه: [پرچمِ سلطنتی]، [حکیمِ سلاح]، [تسلیحاتِ جهانِ زیرین]، [ردایِ تاریکی]، [شمشیرِ تاریکی]، [سپرِ هیچ].
دو موردِ تازه اضافه شده بود — یک صفت و یکمعنای توان. قدیس مقدارِ زیادی از تاریکیِ حقیقی و هیچ را نیز جذبمخلوقاتش کرده بود، به این معنی که توانهای عنصریاش بسیار قویتر شده بودند.
صفتِ تازه نامِ کاملاً جذابیشاهزادهٔ داشت. سانی روی آن تمرکزشعلهٔ کرد و توضیحاتش را خواند.
صفت: [شاهزادهٔ جهانِ زیرین].
شرحِ صفت: [این سایه تاجِ جهانِ زیرین و همراه با آن، میراثِ جنگی بیپایان را به ارث برده است.]
سانی مدتی به اینصفتهای شرحِ کوتاه خیره ماندجنگسالار و دربارهاش تأمل کرد.
تاجِ جهانِ زیرین...
فهمیدنِ معنای پنهانِ این کلمات کارِ سختی نبود. مدتها پیش، نِتِر هفت دست زره به بینقصترین مخلوقاتش بخشیده بود. با این حال، آنگمان زرهها — رداهای جهانِ زیرین — هم هدیه بودند و هم یک آزمون. سانی گمان میکرد آن دسته از فرزندانِ محبوبِ نِتِر کهوظیفهٔ از این آزمون سربلند بیرون میآمدند، بهعنوانِ وارثانش، یعنی شاهزادگانِ جهانِ زیرین، به رسمیت شناخته میشدند — مانند تایتانِ یشمِ آلوده، شاهزادهٔ تاریکی.
آخر خودِ سانی آن آزمون را کاملماند کرده بود و این نامِ افسونی بودکارِ که وظیفهٔ شمارشِ پیروزیهایش را بر عهده داشت.
اما حالا تمامِ شاهزادگان مرده بودند؛ یا در جنگِ بیپایانی که خالقشان به راه انداخته بود نابود شده بودندحکیمِ یا تباهی آنها را بلعیده بود. قدیس آخرین نفر از آن هفت شاهزاده را کشته بود — پس دربسیار کمالِ طعنهٔ روزگار، در نهایت این او بود که شایستگیاش را برای دریافتِ میراثِ نِتِر ثابت کرد، نه آنها.
فقط اینکه قدیس یکی از مخلوقاتِ محبوبِ نِتِر نبود و هیچ زرهی هم ازرداهای او دریافت نکرده بود. در عوض، خودش زرهش را ساخته و مسیرش را برگزیدهشاهزادگانِ بود و در میانِ سایهها، از دلِ تاریکیِ حقیقی و هیچ قدم برداشته بود.
راستش برای کسی کهمعنای دیمونِ انتخاب او راسختی آفریده بود، کاملاً برازنده بود.
متأسفانه...
پادشاهیای که قرار بود به ارث ببرد، مدتها پیش از بین رفته بود. مردمانش منقرض شده بودند،پرچمِ شهرهای جهانِ زیرین ویران شده بودند و حتی خودِ نِتِر هم مرده بود. پس این تاجِ او وعدهایکرده توخالی بود — نمادی از گذشتهای مدتها فراموششده که وزنِ زیادی داشت، اما چیزِ چندانی به صاحبش نمیداد.
شاید آن صفت فایدهای هم برای قدیس داشت، مثلاً اینکه موجوداتِ جهانِ زیرین او را بهآزمون رسمیت بشناسند یا بتواند جادوهای باستانیِ بهجامانده از نِتِر را بهتر مهار کند. اما احتمالاً بیشتر فقطتایتانِ بهعنوانِ نمادی از اقتدارش عمل میکرد — نشانی روحانی که مقامش را بهعنوانِ یک تایرنت اعلام میکرد.
توانی که بهفهمیدنِ دست آورده بودکلمات بسیار جالبتر بود.
سانی نگاهش راارث به رونهایی دوخت کهماند آن را توصیف میکردند.
`
`
توان: [پرچمِ سلطنتی].
`
`
`
`
توصیفِ توان: [کسانی که زیرِ پرچمِ استوارِ این سایه میجنگند، با پیوندِ وفاداری به او متصل میشوند و از این رو موهبتِ فرماندهیاش به آنها اعطا میشود. آنها ظرفهای اراده و مجراهای قدرتِ او هستند و به تسلیحاتِ زندهای تبدیل میشوند تا فرماندهشان آنها را به کار گیرد.]
`
`
نگاهِ سانی تیزتر شد.
اگر اشتباه نمیکرد... توانِ [پرچمِ سلطنتی] به قدیس اجازه میداد نقشِ یک ژنرال را ایفا کند. کسانی که از فرمانش پیروی میکردند،سربلند با پیوندی رازآلود به او و از طریقِ او به یکدیگر متصل میشدند. این کار به قدیس اجازه میداد سربازانش را مستقیماًاما فرماندهی کند و در نتیجه، هر ارتشی که تحتِ فرمانش بود، با سطحِ فوقالعادهای از اتحاد، انسجام و برتریِ تاکتیکی عمل میکرد.
هر چه باشد، او صفتِپنهانِ [جنگسالار] را داشت که نشاندهندهٔ دانشِنِتِر ژرفِ او از انواعِ جنگ بود.
همان بهتنهایی موهبتی عظیم بود. با این حال، توصیفِ توان بهمعنای چیزِ بسیار بیشتری اشاره داشت... به این معنا بود که سربازانِ قدیسمخلوقاتش با اتصال به ژنرالشان تقویت میشدند و در قدرتِ او شریک میشدند.
این یعنی چه؟
یعنی ارادهٔ او در آنهانِتِر دمیده میشد و همچنین میزانیمخلوقاتش از قدرتش را به ارث میبردند.
البته نه تمامِ قدرتش — دستکم سانی اینطور فکر نمیکرد. هر چه باشد، توانهایزره [تسلیحاتِ جهانِ زیرین]، [ردایِ تاریکی]، [شمشیرِ تاریکی] و [سپرِ هیچ] بیش از حد خاصسربلند بودند و تنها به لطفِ صفتهای [قلبِ تاریکی] و [ظرفِ هیچِ] قدیس کار میکردند.
با این حال، یکبرده توان باقی میماند... شاید مهمترینتأمل توان در میانِ همهٔ آنها.
آن توان [فرزانهٔ سلاح] بود.
اگر تمامِ سربازانِ زیرِ پرچمِ قدیس نسخهای ضعیفتر از مهارتِ رزمیِ والا و متنوعش را به ارث میبردند — در حالیمحبوبِ که از قبل از کنترلِ مستقیمِ یک جنگسالار در سطحِ تاکتیکی بهرهمند بودند — آنوقت ارتشی که او فرماندهی میکرد واقعاًپیروزیهایش هولناک میشد. شکست دادنش تقریباً غیرممکن میشد، مگر اینکه نیروهای دشمن از نظرِ قدرتِ خام کاملاً و بهطورِ کوبندهای برتر میبودند.
در میانِ سربازان، تجربه از طلا ارزشمندتر بود؛ همانطور که توانایی و استعداد چنین بودند. کسانی که در میدانِ نبردرداهای روزگار میگذراندند بهندرت عمرِ طولانی میکردند، بنابراین تجربه بهسختی به دست میآمد؛ یک کهنهکارِ کارکشته به اندازهٔ ده سربازِ تازهکارِ بیتجربه،آلوده یا شاید هم بیشتر، میارزید. اما اگر آن کهنهکار نهتنها کارکشته، بلکه کارآمد و بااستعداد هم بود، دیگر بینهایت ارزشمند میشد.
کاری که ترکیبِ تأثیرِ صفتِ [جنگسالار] و نسخهٔ ضعیفترِتأمل توانِ [فرزانهٔ سلاح] میکرد... این بود که هر سربازِ تحتِهفت فرمانِ قدیس را با چنین کهنهکارِ بینهایت ارزشمندی برابر میساخت.
ارتشی متشکل از نخبگانِ کارکشته وجهانِ تسلیمناپذیر... ارتشی بود که سانی هرگز نمیخواستتاریکی در میدانِ نبرد با آن روبهرو شود.
ترجیح میداد فرماندهِ آنپیش ارتش باشد — یا بهتربینقصترین بگویم، سرورِ فرماندهِ آن ارتش.
و انگار حالا همینطور بود.
«لعنتی.»
خلاصه، قدیس حالا عاملِ تصاعدیِ قدرتیجهانِ بود که میتوانست قدرتِ کلِ سپاهِقلبِ سایه را بهشکلی چشمگیر ارتقا دهد.
سانی سپاهی از قدیسهای سایه و همچنین سایهٔ شاهزادهٔ تاریکی را بهحال دست آورده بود، بافتِ سایه که دیگر جای خود داشت. در مجموع، سفربهعنوانِ به جهانِ زیرین کاملاً پربار از آب درآمده بود... با وجودِ پایانِ فاجعهبارش.
وقتی سانی بهسرعت از پهنهٔ متروکِ عالمِ سایهسختی میگذشت و نفیس را با خود میبرد، بیاختیارمخلوقاتش رگهای از شعفِ تاریک را در وجودش حس کرد.
نمیدانست آینده چه دربرده چنته دارد، اما یکدربارهاش چیز را خوب میدانست.
حالا کهنوشته قدیس یکصفتهای تایرنت بود...
آن اشباحِ گورتپهٔ لعنتیپیش خیلی خیلی زود میفهمیدندزره اندوه چه معنایی دارد.