چپتر 2376: زمانِ گمشده
0«زخمی شدم...»
اولین چیزی که سانی حس کرد، درد بود. با توجه به اینکه گرگ جسم وسنگِ روحش را دریده بود، طبیعی بود که درد بکشد. اما آن رنجِ خفیفی که بیتوجهسقفِ تحملش میکرد از بین رفته و جای خود را به عذابی تازه و ناآشنا داده بود.
تمامِ بدنش درد میکرد.
درد در یک نقطه متمرکز نبود، بلکه از دهها جایدیگه مختلف نشئت میگرفت و در یک حسِ نفرتانگیز در هم میآمیخت.چطور بنابراین، سانی به این نتیجه رسید که آسیبِ جدی دیده است.
«...چون دردزندهام میکنه، یعنیخبرِ هنوز زندهام.»
دستکم این خبرِ خوبی بود.
چشمانش را آهسته باز کرد. آسمانِ سیاه با زاویهای بالای سرش آویزانآهسته بود، به طرزِ وحشتناکی نزدیک. همچنین از سنگِ سوخته ساخته شده بودسنگِ و شکافهای عمیقی روی سطحِ شکستهاش به چشم میخورد. بهعلاوه، داشت حرکت میکرد.
نه... آسمان نبود. داشت به سقفِ معبدِ حقیقت خیره میشد. یا شایدآخرین هم دیوار بود؟ در هر حال، نه سقف و نه دیوارِ معبدمهمتر هیچکدام حرکت نمیکردند. در عوض، این خودِ سانی بود که حرکت میکرد.
کسی داشت او را رویخوبی سطحِ سنگیِ ناهمواری میکشید وسیاه برآمدگیهای سنگ در کمرش فرو میرفت.
«این دیگه... چه وضعشه؟»
آخرین چیزی که به یاد میآورد این بوددستکم که از کای خواسته بود دیوِ برف رازاویهای توصیف کند. چطور دوباره سر از معبد درآورده بود؟
مهمتر از آن، چرا داشتندبرآمدگیهای او را میکشیدند و چهدیگه کسی داشت این کار را میکرد؟
سانی گردنش رادستکم کشید و بهچشمانش بالا نگاه کرد.
کسی مچِ دستش را با چنگی گیرهمانند گرفته بود و بدنش راوحشتناکی مثلِ کیسهای از خمیرِ مصنوعی روی سنگ میکشید. آن شخص در هالهای ازمیخورد دودِ شبحوار پوشیده شده بود که تشخیصِ شکل و شمایلش را دشوار میکرد.
البته سانی بیدرنگ او را شناخت. کُشنده بود... با این حال، وضعِ کُشنده بسیار بدتر اززاویهای قبل به نظر میرسید. زرهِ سبکش پاره و سوخته بود. از زخمهای مخوف و بیشمارِ رویشکستهاش بدنِ آبنوسیاش دودِ تاریکی بیرون میزد و یکی از بازوهایش بیجان آویزان بود؛ انگار شکسته بود.
«چه بلایی سرِ کُشنده اومده؟»
نه، مهمتر از اون...
«چه بلایی سرِ خودم اومده؟!»
سانی سرانجام حواسشچون را جمع کردهنوز و وضعیت را سنجید.
چیزی که حسناهمواری کرد، او را درکمرش شوکِ مطلق فرو برد.
اول از همه... سقفی که بالای سرش بود در واقع همان دیوارِ معبدِ حقیقت بود. و واقعاً با زاویهای بالای سرش سایهشده انداخته بود — دلیلش این بود که کلِ معبد کج شده بود و نیمی از فضای پهناورِ درونش در موادِ مذاب غرقمعبد شده بود. کُشنده در آن لحظه داشت سانی را از شیبِ یکی از ستونها بالا میکشید تا از موادِ مذابِ تابان دورش کند.
دوم اینکه، چند تیر از بدنش بیرون زده بود. خودِ بدنشطرزِ حتی در وضعیتی بدتر از کُشنده قرار داشت و پر ازسطحِ زخمهای پاره و بریدگی بود — زخمهایی تازه روی زخمهای قدیمی.
و تکاندهندهتر ازچون همه، کلِ دستِهنوز راستش سر جایش نبود.
«...دستم کجا رفت؟»
دستش کجا بود؟!
سانی چنان در شوک بود که بیحرکت ماند و گذاشت کُشنده او رانزدیک تا جایی که ستون به سقف میرسید، بکشد. کُشنده مچِ دستِ او را رهاداشت کرد، صاف ایستاد و با نگاهی تیره فضای درونِ معبد را از نظر گذراند.
همهچیز خیلی عجیب بود. سانییعنی اصلاً نمیفهمید چه اتفاقی افتادهخوبی و اوضاع از چه قرار است.
نالهٔ دردمندانهای سر دادمیکشید و نشست، بعد بافرو جدیت وضعیتش را ارزیابی کرد.
زخمهایش بسیار کاری بود و دستش واقعاً قطع شده بود. از بختِبالای نیک، بافتِ خون جلوی خونریزیاش را گرفته بود، پس جانش در خطر نبود.روی اما جوهرش تقریباً تهکشیده بود و انگار روحش هم آسیبِ شدیدی دیده بود.
سرش وحشتناک درد میکرد.
سانی برایاست توصیفِ احساسشمیکنه کلمهای نداشت.
حتماً یهسنگیِ اتفاقِ خیلیمیکشید عجیب افتاده.
کمی از سایهها را ظاهر کرد تا جایگزینی برای دستِ قطعشدهاش بسازد، چهرهسرش در هم کشید و یکی از تیرها را از بینِ دندههایش بیرون کشید.سطحِ به آن خیره ماند، بعد سرش را بلند کرد و به کُشنده نگاه کرد.
«میشه بگی چرا یکیباز از تیرهای تو تویبالای بدنم فرو رفته بود؟»
البته محال بود تیریمیکنه را که خودش بادستکم آن ظرافت ساخته بود نشناسد.
کُشنده مدتی در سکوت نگاهشبرآمدگیهای کرد، بعد دستش را بالا آوردوضعشه و چهار انگشتش را نشان داد.
سانی اخم کرد.
«چهار؟ این دیگه یعنی چی؟»
بعد پاییناست را نگاه کردیعنی و آه کشید.
«آها. منظورت این بود کهبرآمدگیهای چهارتا از تیرههات توی تنمدیگه فرو رفته، نه یکی... گرفتم.»
با چهرهای مچاله از درد، بقیهٔ تیرها را همآسمانِ بیرون کشید، کمی مکث کرد و آنها را بههمچنین کُشنده پس داد. در دم، بدنش صد برابر سبکتر شد.
اون... اون عوضی!آهسته از افسونهای خودمسیاه علیه خودم استفاده کرد!
در واقع، آن چهار تیر قرار بود دشمن را زمینگیر کنند،چشمانش یا دستکم سرعتش را بگیرند. پس سانی دستکم میتوانست حدس بزند کههمچنین سایهاش قصدِ جانش را نداشته. فقط میخواسته او را از کار بیندازد.
نگاهی به دستِ قطعشدهاش انداخت. تهماندهٔ دست خونریزیفرو نمیکرد و زخم نامنظم بود. اصلاً شبیهِ یک بُرشِدیوِ تمیز نبود... پس چیزِ دیگری دستش را کنده بود.
جای شکرش باقی بود.
کجاش جایچشمانش شکره؟ یکی ازآسمانِ دستام قطع شده!
سانی نالید.
با این حال، اگر معلوم میشد کُشنده دستشفرو را قطع کرده، خیلی شاکی میشد. بهتر بودخواسته فکر کند چیزِ دیگری آن را کنده است.
سوراخی در دیوارِ معبد به چشمچشمانش میخورد که قبلاً آنجا نبود وبالای از میانش آسمانِ تاریک دیده میشد.
شب بود.
...همین چنداست لحظه پیشمیکنه صبح بود.
سانی روی حسِ سایهاش تمرکز کرد، بعد سر چرخاند و به ستونِآخرین نزدیکش نگاه کرد. کای از آن آویزان بود؛ با دو تیرِ سیاهمهمتر به ستون میخکوب شده بود و دهانش را با پارچهای بسته بودند.
زنده بود، اما بیهوش.
سانی کمی دوستش را برانداز کردسیاه تا مطمئن شود حالش خوب است،وحشتناکی بعد دوباره رو به کُشنده کرد.
وقتی بالاخره بهچون حرف آمد، صدایشهنوز کمی گرفته بود:
«خب... میخوای بگی چهمیکشید بلایی سرِ اون روزیفرو اومده که از یادم رفته؟»
کُشنده مدتی سرد نگاهش کرد،خوبی بعد دستش را بالا آوردسیاه و دو انگشتش را نشان داد.
سانی آه کشید.
«منظورت... وایسا.است دو روزمیکنه از یادم رفته؟»
کُشنده در سکوت سرمیکشید تکان داد و نشست، ومیرفت خسته به دیوار تکیه داد.
سانی رنگش پرید.
دو روز...
اگر دو روز گذشته بود...
پس دیوِ برف و آنبرآمدگیهای دو هیولای برف تا الاندیگه حملهشان را شروع کرده بودند.
نبرد... تمام شده بود؟