---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2210: سرود، ویل • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2210: سرود، ویل

0

دو ارتش در‌زنده​ دشتی از استخوان‌پراکنده​ روبه‌روی هم قرار گرفتند.

در یک سو، فولاد برق می‌زد و پرچم‌های شنگرفی در باد به‌چرم​ اهتزاز درآمده بودند. در سوی دیگر، سپاهی از مردگان بی‌صدا جلوی سربازانِ عبوس‌رین​ ایستاده بودند؛ بی‌شمار چشمی که لبریز از خلأ، ترس و انتظاری شوم بود.

چشمانِ جنگجویانِ قلمروِ شمشیر نیز‌سرخشان​ تفاوتِ چندانی نداشت، پر از‌چشم​ هراس و تسلیمی ناامیدانه بود.

پردهٔ ابرهای خاکستری در آسمانِ دوردست درخشان می‌تابید و نورِ کورکننده باعث می‌شد دشتِ استخوان نیز‌رین​ مانندِ سطحِ تابه‌ای گداخته بدرخشد. گرمای طاقت‌فرسا خفه‌کننده بود و باعث می‌شد جنگجویانِ سرود حسرتِ کولاک‌های‌انگار​ سردِ قلبِ زاغ را بخورند، در حالی که جنگجویانِ دلاوری دلتنگِ آب‌های خنکِ دریاچهٔ آینه بودند.

باز هم خانه‌هایشان را می‌دیدند؟

کسی نمی‌دانست و بیشترشان‌هنوز​ آن‌قدر می‌ترسیدند که حتی‌پراکنده​ به آن فکر هم نمی‌کردند.

سپاهِ سلطنتیِ هفتم در مرکزِ ارتشِ سرود ایستاده بود. سیشان جلوی سربازانش‌فلیس​ بود و با وقار به آن‌سوی میدانِ نبرد نگاه می‌کرد. کاسی کنارش‌جایی​ بود، ساکت و بی‌حرکت؛ حرکاتش با رشته‌های نامرئیِ قدرتِ ملکه محدود شده بود.

خواهرانِ خون — آن‌هایی که هنوز زنده بودند — میانِ سربازان پراکنده شده بودند و‌پنهان​ جامه‌های سرخشان در میانِ دریایی از فولاد، چرم و زرهِ فلس‌دار به چشم می‌آمد. فلیس‌وهم‌آور​ در میانشان بود و آمیزهٔ پیچیده‌ای از احساسات در عمقِ چشمانِ زیبایش پنهان شده بود.

رین، تامار، ری و فلور چندان از جایی که ندیمهٔ پیشین ایستاده بود‌چشم​ دور نبودند و ساکت مانده بودند — درست مثلِ بقیهٔ ارتش. سکوتی وهم‌آور‌چندان​ بر دشتِ استخوان حاکم شد، انگار هیچ‌کس نمی‌خواست یا نمی‌توانست صدایی از خود درآورد.

در جای دیگری از آرایشِ ارتشِ سرود، قدیسِ اندوه حضور داشت. همچنین دار از‌فلس‌دار​ خاندانِ مهارانا، قدیس سرس و قدیس سیورد — در میانِ بسیاری از قهرمانانِ متعالیِ‌چندان​ دیگر — آنجا بودند. چهره‌هایشان درست به اندازهٔ سربازانِ بیدارشده خسته و عبوس بود.

در جناحینِ این آرایشِ جنگیِ پهناور، دسته‌هایی از موجوداتِ کابوسِ دربند منتظر بودند تا بانوی‌شان‌پیچیده‌ای​ به آن‌ها فرمان دهد. جانورسالار خودش در میانشان بود و دستش روی فلس‌های پلیدیِ کریهی‌درست​ قرار داشت. چهرهٔ وسوسه‌انگیزش حتی از همیشه رنگ‌پریده‌تر بود و شراره‌های تاریکی در چشمانِ فریبنده‌اش می‌سوخت.

داشت به دریای‌چرم​ جنگجویانِ دشمن در‌چشم​ دوردست نگاه می‌کرد.

آرایشِ ارتشِ شمشیر منظم‌تر و باشکوه‌تر از سربازانِ‌سرخشان​ سرود بود. شوالیه‌های دلاوری در مرکزش ایستاده بودند‌میانشان​ و جزیرهٔ عاج در بالای آن شناور بود.

استاد سانلس و آیکو روی‌زنده​ چمن‌های زمردین ایستاده بودند و‌سرخشان​ بی‌صدا به پایین نگاه می‌کردند.

در فاصله‌ای بسیار پایین‌تر، سرورِ سایه‌ها با بی‌اعتنایی به اوداچیِ ترسناکش تکیه‌فلیس​ داده بود و موهای سفیدش کمی در باد تکان می‌خورد. نقابِ شیطانی‌اش هیچ‌ندیمهٔ​ احساسی را نشان نمی‌داد و در شکاف‌های درندهٔ چشمانش چیزی جز تاریکی نبود.

کمی دورتر، نفیس جلوی ردیفی از فالانکسِ منظمِ سربازانِ زره‌پوش ایستاده بود. اندامِ باریکش تنها با‌رین​ پارچهٔ نازکِ تونیکی سبک پوشیده شده بود و شمشیرِ بلندش به‌راحتی روی شانه‌اش قرار داشت. موهایش‌انگار​ نورِ خورشید را بازتاب می‌داد و مانندِ جریانی زیبا از نقرهٔ گداخته در باد افشان بود.

آتش‌بانان درست پشتِ سرش بودند. در میانشان، سید بی‌صدا از گرمای غیرقابل‌تحمل‌فلس‌دار​ رنج می‌برد. آهی کشید، قمقمه‌اش را باز کرد، با ولع از آن‌تامار​ نوشید، سپس آن را چند بار تکان داد و روی زمین انداخت.

کمی آن‌طرف‌تر، خاندانِ پرِ سفید آمادهٔ نبرد ایستاده بود. قدیس تایریس و قدیس روان جلوی جنگجویانِ‌می‌آمد​ بیدارشدهٔ خاندانشان بودند، در حالی که دخترشان، تله، در میانشان بود. هر سه آرام به نظر‌دور​ می‌رسیدند، اما باد در آن بخش از میدانِ نبرد متلاطم بود و احساساتِ پنهانشان را لو می‌داد.

دیگر قدیس‌های ارتشِ شمشیر نیز به همین اندازه پرتنش بودند. قدیس ریوالن انگار کمی از وقارِ‌احساسات​ دلاورانه‌اش را از دست داده بود و با اخم به آن‌سوی میدانِ نبرد خیره شده بود.‌بقیهٔ​ در جای دیگری، جِست به عصایش تکیه داده و با چهره‌ای تاریک به زمین نگاه می‌کرد.

برای اولین بار پس از مدت‌ها، احساس کرد برای‌میانشان​ روبه‌رو شدن با خواسته‌های شومِ دنیایی که تحتِ حاکمیتِ‌فلور​ طلسمِ کابوس است، بیش از حد پیر شده است.

نوه‌اش، استاد مرسی از خاندانِ داگونت،‌پراکنده​ در میانِ سربازانِ ارتشِ شمشیر بود.‌فلس‌دار​ پسرِ ریوالن، تریستان، نیز آنجا بود.

و بی‌شمار افرادِ دیگر.

جان‌های بی‌شماری در هر دو سوی‌دریایی​ دشتِ استخوانِ سفید منتظرِ آغازِ نبرد‌فلیس​ بودند و از ترس و دلهره می‌لرزیدند.

منتظر بودند شیپورهای‌چرم​ جنگ به صدا درآیند.‌می‌آمد​ تا نبرد آغاز شود.

و تا جنگ پایان یابد.

با این‌خون​ حال، فرمانِ حمله‌زنده​ هرگز صادر نشد.

در عوض، دو پیکر از میانِ صفوفِ سربازان پدیدار شدند‌چشم​ و آرام روی سطحِ استخوانِ باستانی قدم برداشتند؛ جمجمهٔ عظیم‌رین​ در دوردست قد برافراشته بود و با نگاهی خاموش تماشایشان می‌کرد.

یکی مردی بلندقامت بود با موهای تیره و چشمانی سرد و فولادین. زرهی تیره و سنگین‌رین​ به تن داشت و هاله‌ای خفه‌کننده از سلطه و سرکوب از او ساطع می‌شد. ردایی شنگرف‌انگار​ چون موجی پشت‌سرش در اهتزاز بود. رنگِ زنده‌اش با نگاهِ بی‌روح و بی‌رحمش تضادی شدید داشت.

او آنویلِ‌هنوز​ دلاوری بود،‌میانِ​ پادشاهِ شمشیرها.

دیگری زنی با زیباییِ خیره‌کننده بود که پیراهنی سرخ و شاهانه به تن داشت و با وقاری آرام و مسحورکننده روی‌احساسات​ پهنهٔ وسیعِ استخوان قدم برمی‌داشت. پوستش چون پوستِ جسد رنگ‌پریده بود و لبخندی محو روی لبانِ زرشکی‌اش می‌رقصید. موهای سیاه چون‌هیچ‌کس​ زاغش مانندِ آبشاری درخشان از تاریکی بود. چیزی وهم‌انگیز و تا حدی هولناک در چشمانِ زیبا و افسونگرش به چشم می‌خورد.

او کی‌سربازان​ سونگ بود، ملکهٔ‌سرخشان​ زاغ‌ها... ملکهٔ کرم‌ها.

آن دو فرمانروا بی‌شتاب روی میدانِ نبرد قدم برمی‌داشتند. پیکرهای انسانی‌شان‌پیچیده‌ای​ نسبت به ارتش‌های عظیمی که پشت‌سرشان بود، کوچک و ناچیز به‌پیشین​ نظر می‌رسید... و در عین حال، از خودِ جهان بزرگ‌تر بود.

سرانجام، در‌هنوز​ میانهٔ میدان‌میانِ​ به هم رسیدند.

در یک سو، دیوارهٔ سیاه و سر به فلک کشیدهٔ کوه‌های تهی تا آسمان‌فلس‌دار​ بالا رفته بود و قله‌های دندانه‌دارش در مهی سفید پوشیده شده بود. جمجمهٔ غول‌پیکر روی‌جایی​ دامنه‌های مه‌آلود آرمیده بود و همچون شگونی شوم از بالا به آن‌ها خیره شده بود.

در سوی دیگر، گورِ خدا تا دوردست امتداد داشت. سطحش که‌می‌آمد​ زمانی جنگلِ سرخ آن را فرا گرفته بود، حالا بی‌نقص و سفید‌چندان​ بود؛ با تلاشِ دو ارتشِ بزرگ از آلودگی‌های پلید پاک شده بود.

آنویل و کی سونگ چند لحظه در سکوت یکدیگر را‌آمیزهٔ​ برانداز کردند. پادشاه حالتی سرد و خشن به خود گرفته‌جایی​ بود، در حالی که ملکه لبخندِ کمرنگی بر لب داشت.

سرانجام، او اولین کسی بود که سکوت را‌سرخشان​ شکست. این بار، کی سونگ از جوانانِ مرده‌میانشان​ استفاده نکرد و با صدای خودش به حرف آمد.

«ویل.»

آنویل با خونسردی جواب داد:

«سونگ.»

کمی ساکت‌هنوز​ ماند، بعد‌میانِ​ ناگهان خندید.

«آه... می‌دونی چند بار این لحظه رو تصور کرده‌ام؟ با خودم‌دریایی​ فکر می‌کردم چه حسی پیدا می‌کنم، چه حرف‌هایی می‌زنم. اما الان‌عمقِ​ که واقعاً وقتش رسیده... می‌بینم اصلاً هیچ حرفی برای گفتن بهت ندارم.»

آنویل فقط‌سربازان​ با سردی به‌سرخشان​ او خیره شد.

«من که‌دریایی​ نمی‌تونم بگم خیلی‌فلس‌دار​ بهت فکر کرده‌ام.»

کی سونگ لبخند زد.

سپس نگاهش را برگرداند و آهِ آرامی کشید‌پراکنده​ — یا دست‌کم تظاهر به این کار کرد‌می‌آمد​ و عروسکش را با مهارتی بی‌نقص کنترل کرد.

پس از‌سربازان​ مکثی کوتاه،‌جامه‌های​ ناگهان پرسید:

«احیاناً... اولین باری‌چرم​ که همدیگه رو‌چشم​ دیدیم یادت هست؟»

یکی دو ثانیه‌زنده​ فکر کرد، بعد سرش‌جامه‌های​ را کمی تکان داد.

«نه، چیزِ‌خون​ خاصی یادم نمی‌آد.‌زنده​ توی آکادمی بود؟»

کی سونگ‌سربازان​ نگاهِ گذرایی‌جامه‌های​ به او انداخت.

«نه. فکر کنم توی مهمونیِ افتخارِ شعلهٔ جاودان بود؟ اون موقع بچه بودیم. سال‌های‌زیبایش​ زیادی گذشته و اتفاقاتِ زیادی افتاده. دنیا از اون زمان خیلی عوض شده... کی‌بقیهٔ​ می‌تونست پیش‌بینی کنه عاقبتِ اون بچه‌ها چی می‌شه؟ یا حتی عاقبتِ خاندانِ شعلهٔ جاودان.»

لحظه‌ای مکث کرد.

«راستی می‌دونستی دیوارهای آکادمی شکسته شد؟ برای اولین بار از زمانِ تأسیسش...‌چرم​ و کارِ یه موجودِ کابوس هم نبود. اونا سی و شش سال در‌رین​ برابرِ خطراتِ طلسمِ کابوس مقاومت کرده بودن. اما در برابرِ ما مقاومت نکردن.»

آنویل لبخندِ سردی زد.

«چرا؟ احساساتی شده‌ای؟»

کی سونگ‌هنوز​ کمی براندازش کرد،‌سربازان​ بعد پوزخند زد.

«نمی‌تونم بشم؟ هر چی باشه تو آخرین‌سربازان​ دوستی هستی که توی این دنیا دارم.‌فلس‌دار​ و بعد از امروز، دیگه هیچ‌کسی رو ندارم.»

آنویل فقط‌سربازان​ با خونسردی‌جامه‌های​ نگاهش کرد.

«ما اصلاً هیچ‌وقت دوست بودیم؟ فکر نمی‌کنم. از‌فلیس​ طرفی، تو بعد از امروز واقعاً می‌میری و مرده‌ها‌تامار​ هم نیازی به دوست ندارن. پس خیلی غصه نخور.»

کی سونگ خندید.

«همین؟ بعد از این همه سال،‌میانِ​ بعد از همهٔ کارایی که کردیم،‌چرم​ واقعاً هیچ حرفی برای گفتن نداری؟»

آنویل شانه بالا انداخت.

«کلمات بی‌معنی‌ان. دست‌کم الان دیگه بی‌معنی‌ان...‌چشم​ هر دوتامون تا حالا همه‌چیز رو‌احساسات​ گفتیم. دیگه چی برای گفتن مونده؟»

کی سونگ آه کشید.

«خب، بی‌راه نمی‌گی. پس برای مرگ آماده‌سربازان​ شو. همین الانش هم فرقی با یه‌فلس‌دار​ جسد نداری، پس کشتنت صرفاً یه رحمته.»

با شنیدنِ‌سربازان​ این کلمات،‌جامه‌های​ لبخندِ تاریکی زد.

«شنیدنِ همچین‌دریایی​ حرفی اونم از‌فلس‌دار​ زبونِ تو، خنده‌داره.»

کمی مکث‌هنوز​ کرد، بعد او‌سربازان​ هم لبخند زد.

«...آره. حق‌خون​ با توئه،‌هنوز​ یکم خنده‌داره.»

با تمام‌سربازان​ شدنِ حرف‌هایش، جهان‌سرخشان​ به لرزه درآمد.

ناولها | novelha.net