چپتر 2527: بوی باران
0مدتی پیش، افی به خانهنوپا برگشت... خانهٔ همتایش، که هممعصومانه آشنا بود و هم غریب.
با خانهٔ خانوادگیِ خودش در حصار فرق داشت، اما همان حسِ گرما و صمیمیت را بههیجان او میداد. البته ماهیتِ زندگی در شهرِ سراب با جهانِ واقعی بسیار متفاوت بود... اما افی زندگیِصورتش همتایش را مبهم به یاد میآورد، و به همین دلیل در این مکانِ خیالی احساسِ غریبگی نمیکرد.
در واقع، اینجامعصومانه زیادی احساس میکردبچهها در خانهٔ خودش است.
کسانی که دریادآوری سایهها بیصدا تعقیبشمنطقِ میکردند، دردسرساز بودند...
اما مشکلِحالی اصلی آدمهایهنوز داخل بودند.
با باز کردنِ در، افی کتش را درآورد و قطرههایکارش آب را از موهایش تکاند. تا کارش تمام شود، صداینزدیک پاهای کوچکی که با هیجان روی زمین میکوبیدند نزدیک شده بود.
«مامان!»
لبخندی به لب آورد.
فرزندانش... فرزندانِ همتایش... لحظهای بعد به اودختر رسیدند. چمباتمه زد تا بغلشان کند وداشتند صورتش را در موهای نرمشان فرو برد.
«مامان اومد!»
«مامان! خیلی بارون میاومد مامان!»
پسر کمی بزرگتر بود، در حالی که دخترک هنوز نوپاشعلهور بود. پسر پرجنبوجوش بود و دختر خجالتی. هر دو پرمانندِ از آن شیرینیِ معصومانه و مقاومتناپذیری بودند که فقط بچهها داشتند.
هیچکدامشان واقعی نبودند.
افی مدام این حقیقت را به خودش یادآوری میکرد، اما فایدهای نداشت.شود منطقِ سرد در برابرِ احساساتِ شعلهور ناتوان بود، و بهویژه در برابرِآورد آن احساساتِ بنیادینی که در اساسِ طبیعتِ انسان ریشه داشتند، هیچ قدرتی نداشت.
مانندِ مهریشیرینیِ که مادرمقاومتناپذیری به فرزندانش داشت.
با وجود اینکه تنها چندنداشت روز بود میشناختشان، نمیخواست اینشعلهور بچهها را رها کند. نمیتوانست.
«آهای، وروجکها. مامانتون روزِ خیلینوپا طولانیای داشته. یه دقیقه بهممعصومانه وقت بدین تا نفسم جا بیاد.»
بچهها با بیمیلی او را رها کردند و چندتکاند قدم عقب رفتند. دخترک با چشمانی گشاد به اوزمین نگاه کرد؛ چشمانی که ناگهان بیدلیل پر از اشک شد.
ای وای.
«مامان... ا... اوف شدی؟»
افی به خودش نگاه کرد. بعد از تصادفِ ماشین وضعِ بدی پیدا کردهبچهها بود، اما بیشترِ کبودیها و کوفتگیهایش زیرِ لباس پنهان بود. با این حال چندناتوان خراش روی بازوها و صورتش به چشم میخورد که رویشان چسبِ زخم زده بود.
لبخندی زدداخل و دست رویکتش سرِ دخترش کشید.
«آره... ولی فقط یه کوچولو.»
سپس به دخترک چشمک زد.
«مامان خیلی خفنتردخترک از اونیه که واقعاًدختر آسیب ببینه، فندقِ من.»
پسر مشتهایش را گره کرد.
«مامانِ ما خفنترینمعصومانه مامانِ دنیاست! معلومهبچهها که آسیب نمیبینه!»
افی خندید.
«خیلی خب، آرومدخترک باشین. بیاین برایپرجنبوجوش خواب آمادهتون کنم...»
بچهها یکصدا اعتراض کردند:
«نهههه! من اول بستنی میخوام!»
«من میخوام کارتون ببینم!»
آهی نمایشی کشید.
«قبل از خواب بستنی بیبستنی.کتش اصلاً این فکر از کجا اومده؟تمام ولی سرِ کارتون میشه مذاکره کرد...»
طولی نکشید که افی به خودش آمد و دید روی مبل نشستهیادآوری و دو بدنِ نرم به او چسبیدهاند. بچهها را بهآرامی در آغوشطبیعتِ گرفته بود و آنها با چهرههایی محوِ تماشا، کارتونی رنگارنگ را نگاه میکردند.
«نگاه کن، نگاه کن! تالیه!»
«برو بگیرشون، تالی!»
روی صفحهٔ تلویزیون، دو بچهٔ زبل موقعِ تلاش برای گرفتنِ بستنی از یک دکهٔ بستنیفروشیِکوچکی جادویی، یهجوری با گروهی از راهزنانِ دستوپاشلفتی به دردسر افتاده بودند. در آخرین لحظه، صاحبِچمباتمه دکه — اژدهایی صورتی به نامِ تالی — خودش را نشان داد تا به دادشان برسد.
با راهزنان درگیر شد، آنقدر غرش کرد و نفسش را بیرونحقیقت داد تا پا به فرار گذاشتند و خود را تسلیمِ پلیس کردند،اساسِ و سپس بچهها را به قیفهای پر از بستنیِ خوشمزه مهمان کرد.
«آخ، منم بستنی میخوام!»
«تالی بهترینه!»
ظاهراً نامِداخل این کارتونِ پرطرفدارکتش «بستنیِ تالیتا» بود.
عجیب اینکه تالیتای داستان، شبیهِ دخترِ بیدارشدهٔ جوانی بود که افی یکی دو بار در حصار دیدهبرابرِ بود؛ یکی از اعضای خاندانِ سایه که مخفیانه آنجا فعالیت میکرد. با توجه به اینکه همهٔ ساکنانِتنها شهرِ سراب بر اساسِ بازتابهای بیرون از آینهٔ بزرگ شکل گرفته بودند، این موضوع چندان هم عجیب نبود...
با این حال، افی نمیدانست چرامنطقِ بازتابِ آن دختر یک اژدهای صورتی ازبنیادینی آب درآمده بود. این یک معما بود.
«آه. منم بستنی میخوام...»
لبخندی زدداخل و بچههایش راکتش محکمتر بغل کرد.
سپس، چهرهاش خشک شد.
«دارم چیکار میکنم؟»
این بچهها مالِ او نبودند.
اما حتی اگر هم بودند...
امشب میخواستشیرینیِ با آنهامقاومتناپذیری خداحافظی کند.
برای همیشه.
افی میرفت و دیگر برنمیگشت. میرفت تادختر با قلعهبان روبهرو شود و برای بهداشتند دست گرفتنِ کنترلِ کاخِ خیال به مصافش برود...
اگر میباخت، میمرد. کارآگاه آتنا از ادارهٔقطرههای پلیسِ شهرِ سراب هم میمرد و اینپاهای بچههای شیرین باید بدونِ مادر بزرگ میشدند.
اگر میبرد، شهرِ سراب بهاحتمالِ زیادبچهها از بین میرفت... و این بچههاییادآوری بیگناه هم همراه با آن نابود میشدند.
در هرحقیقت صورت، دیگر هرگزنداشت آنها را نمیدید.
ناگهان دردِحالی مبهمی درهنوز سینهٔ افی پیچید.
مدتی بیحرکتداخل ماند و بعدکتش آهِ آرامی کشید.
«اونا... واقعی نیستن...»
طولی نکشید که کارتون تمام شد. دوسرد بچه را برای خواب آماده کرد واساسِ بعد در اتاقشان ماند و ساکت نگاهشان کرد.
«مامان، مامان! بابا گفت تا یهپرجنبوجوش مدت لازم نیست بری سرِ کار.فقط فردا بریم باغوحش! بریم پارک! بریم سینما!»
افی لبخندِ مهربانی زد.
«عالی به نظر میرسه.»
پسرک آنقدر هیجانزده بهفایدهای نظر میرسید که بعید بوداحساساتِ به این زودیها خوابش ببرد.
«بریم دریاچه! بریم اسباببازیفروشی!هنوز اووه... قلعه رو همخجالتی بهزودی باز میکنن، بریم قلعه!»
لبخندِ افی کمی رنگ باخت.
«اونم عالی به نظر میرسه.»
مدتی بعد، چراغها را خاموش کردمنطقِ و چراغخوابِ بچهها را روشن گذاشت.بهویژه سپس خواست از اتاق بیرون برود...
اما در آخریندخترک لحظه، دستی کوچکپرجنبوجوش آستینش را گرفت.
پایین را که نگاهکردنِ کرد، دخترک را دید کهتکاند با چشمانی مظلومانه نگاهش میکرد.
«مامان... نرو...»
افی آهِ کوتاهی کشید.
جلوی تختِ دخترک زانوهنوز زد، پتو را رویشخجالتی کشید و بهنرمی گفت:
«مامان باید بره،باز عزیزم. خوب بخوابی.درآورد وقتی چشماتو باز کنی...»
مکث کرد ومعصومانه مدتی ساکت ماند.بچهها سپس بهزور لبخندی زد.
«بابا برات یه صبحونهٔ خوشمزهنداشت درست میکنه. میبرتت باغوحش، پارک وناتوان سینما. حتی برات بستنی هم میخره.»
چشمانِ دخترک برقی زد.
«تو چی مامان؟باز بابا برای تودرآورد هم بستنی میخره؟»
افی تکخندهای کرد.
«معلومه که میخره.»
«چطور میتونم ولشون کنم؟»
با دقت به دخترک نگاهکتش کرد، گویی میخواست تصویرِ دوستداشتنیِکارش او را در یادش حک کند.
اگر کسی از افی میخواستفقط احساسش را در آن لحظهمدام توصیف کند، از پسش برنمیآمد.
اما در آن لحظه سرانجام فهمیدمنطقِ چه چیزی کم دارد... چه چیزیبهویژه در راهِ عروج سدِ راهش شده است.
بزرگترین مانعِ کایدخترک کمبودِ اعتمادبهنفسش بود.پرجنبوجوش اما افی فرق داشت.
چیزی که بیشتر از همهکتش او را عقب نگه میداشت،کارش ناتوانیاش در دل کندن بود.
اصلاً دلیلِ اینکه میخواست قویتر شود، محافظت ازهیچکدامشان چیزهایی بود که برایش عزیز بودند. اما اگرسرد میخواست از آنها محافظت کند... باید دل میکَند.
باید یاد میگرفتیادآوری چطور آنها رامنطقِ پشتِ سر بگذارد.
«عجب تناقضِ تلخی.»
افی دستی بهباز سرِ دخترک کشید، خمقطرههای شد و زمزمه کرد:
«مامان خیلی دوستت داره.»
این را بهخاطرِ کارآگاهفایدهای آتنا میگفت که خودش نمیتوانستاحساساتِ بگوید... و البته بهخاطرِ خودش.
...نیمهشب، وقتی تمامِ خانه در خوابِ عمیقیدختر فرو رفته بود، افی به سمتِ پنجرهداشتند خزید و بیصدا آن را باز کرد.
آخرین نگاه را به پشتِ سرش انداخت،قطرههای لحظهای چشمانش را بست و بویِ این خانهٔکوچکی عجیب و دنج را به درونِ ریههایش کشید.
سپس چهرهاش مصمممعصومانه شد. لبخندِ تلخیبچهها زد و رو برگرداند.
لحظهای بعد، دیگر آنجافایدهای نبود و تنها بویِ باراناحساساتِ از او به جا ماند.